به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بهار آمد و رفت ماه سپند

نگارا درافکن بر آذر سپند

به نوروز هر هفت شد روی باغ‌

بدین روی هر هفت امشاسفند

زگلبن دمید آتش زردهشت

بر او زند خوان‌ خواند پازند و زند

بخوانند مرغان به شاخ درخت

گهی کارنامه گهی کاروند

بهار آمد و طیلسانی کبود

برافکند بر دوش سرو بلند

به بستان بگسترد پیروزه نطع

به گلبن بپوشید رنگین پرند

به یکباره سرسبز شد باغ و راغ

ز مرز حلب تا در تاشکند

بنفشه زگیسو بیفشاند مشک

شکوفه به زهدان بپرورد قند

به یک ماه اگر رفت جیش خزان

ز رود ارس تا لب هیرمند

به یک هفته آمد سپاه بهار

زکوه پلنگان‌ به کوه سهند

ز بس عیش و رامش‌، ندانم که چون

ز بس لاله وگل‌، ندانم که چند

به نرگس نگر، دیدگان پر خمار

به لاله نگر، لب پر از نوشخند

چو خورشید بر پشت ابر سیاه

ز که، بامدادان جهاند نوند

تو گویی که بر پشت دیو دژم

نشسته است طهمورث دیوبند

به دستی زمین خالی از سبزه نیست

اگر بوم رستست‌ اگرکند مند

بود سرخ سنبل سراپای عور

به رخ غازه چون لولیان لوند

بودسنبل‌نوشکفته سپید

چو دوشیزگان سینه در سینه‌بند

جهان گر جوان شد به فصل بهار

چرا سر سپید است کوه بلند؟

سرشک ار فشاند ز مژگان سحاب

ز تندر چرا آید این خند خند؟

چو برق افکند مار زرین ز دست

کشد نعره تندر ز بیم گزند

ز بالا نگه کن سوی جویبار

پر از خم بمانند سیمین کمند

ز قطر جنوبی برنجید مهر

به قطر شمال آشتی در فکند

وزین آشتی شاد و خرم شدند

دد و دام و مرغ و بز و گوسپند

جز اخلاف بوزینگان قدیم

کزین آشتی‌ها نگیرند پند

ندارند جز خوی ناپارسا

نیارند جز فکر ناسودمند

به فصلی که خندد گل از شاخسار

به‌خون غرقه سازند گلگون فرند

نخشکیده خون در زمین حبش

ز اسپانیا بوی خون شد بلند

نیاسود اسپانی از تاختن

برافکند ژاپون به میدان سمند

همی تا چه بازی کند آمریک

همی تا چه افسون دهد انگلند

چه موجی بجنبد ز دریای روم

چه کفکی برآید ز ماچین و هند

اروپا شد از آسیا نامور

وز او آسیا گشت خوار و نژند

نگه کن یکی سوی مرو و هری

نگه کن‌ یکی سوی بلخ و خجند

به ده قرن ازین پیش‌، مهد علوم

کنون جای بیماری و فقر و گند

عجب نیست گر آسیا یک زمان

به رغم اروپا جهاند نوند

یکی مستمندی بدی پرورد

بترس از بد مردم مستمند

*‌

*

دریغا کز این دانش و پرورش

اروپا نیاموخت جز مکر و فند

زگفتار خوبش چه حاصل، چو بود

پسندیده قول و عمل ناپسند

کند خانهٔ خویش زبر و زبر

چو دیوانه را درکف افتدکلند

بشر درخور پند و اندرز نیست

وگر برگشایند بندش ز بند!

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

هند و ایران برادران همند

زبدهٔ نسل آریا و جمند

آن‌یکی شیر وآن‌دگر خورشید

نزد مردم به راستی علمند

پارس شیر است و هند خورشید است

پشت بر پشت پاسدار همند

سیرچشمند هر دو چون خورشید

گرچه چون شیرگرسنه شکمند

صاحب همتند و جود و سخا

زان به هرجا عزیز و محترمند

هر دو والاتبار و صاحب قدر

هر دو عالیمقام و محتشمند

فخر تاریخ و زینت سیرند

معدن علم و منبع حکمند

مُنزل وحی و مهبط الهام

مخزن فکر و صاحب هممند

عاشق میهمان و طالب ضیف

خصم دینار و دشمن درمند

هر دو حیران ز شاه تا به گدا

هر دو عریان ز فرق تا قدمند

شهره اندر مروتند و وفا

مثل اندر سخاوت و کرمند

در تحمل نظیر «‌لچمن‌» و «‌رام‌»

در شجاعت عدیل روستمند

در ره هند جان گرفته به کف

اهل ایران‌، از آن به عده کمند

مغول و ترک و روس در ره هند

بر سر قتل و غارت عجم اند

خام‌طمعان هماره در این ملک

حامل فقر و درد و رنج و غمند

هر به قرنی دو ثلث مردم ما

زبن بلیات خفته در عدمند

نیست بر هند منتی کایشان

همچو ما در شکنجه و المند

باد لعنت به طامعان بشر

کایت ظلم و مظهر ستمند

بر سر راه هند صحراییست

که در او غول و دیو و دد بهمند

آدمیزادی ار در او باقیست

در عداد وحوش منتظمند

کاردانان مملکت کم و بیش

بستهٔ آب و نان و بیش و کمند

معده خالی و پای بر سر گنج

تشنه‌کامند و در کنار یمند

منت ایزد که هند گشت آزاد

خلق باید که قل اعوذ دمند

صحبت هند شد به نفت بدل

و اهل ایران ز صحبتش دژمند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند

زیر کلاه عشق و حقیقت‌، سری نماند

صاحبدلی ‌چو نیست‌، چه ‌سود از وجود دل

آئینه گو مباش چو اسکندری نماند

عشق آن‌چنان گداخت تنم را که بعد مرگ

بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند

ای بلبل اسیر، به کنج قفس بساز

اکنون که از برای تو بال و پری نماند

ای باغبان بسوز، که در باغ خرمی

زبن خشکسال حادثه‌، برگ تری نماند

برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت

کرم ستم به شاخ فضیلت‌، بری نماند

صیاد ره ببست چنان کز پی نجات

غیر از طرق دام‌، ره دیگری نماند

آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن

طوری به‌باد رفت کزآن اخگری نماند

هر در که باز بود سپهر از جفا ببست

بهر پناه مردم مسکین‌، دری نماند

آداب ملک‌داری و آئین معدلت

برباد رفت و زان همه‌، جز دفتری نماند

با ناکسان بجوش که مردانگی فسرد

با جاهلان بساز که دانشوری نماند

با دستگیری فقرا، منعمی نزیست

در پایمردی ضعفا، سروری نماند

زین تازهدولتان دنی‌، خواجه‌ای نخاست

وز خانواده‌های کهن‌، مهتری نماند

زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند

دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند

آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ

ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند

زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور

بی‌ درد و داغ‌، خانه و بوم و بری نماند

بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست

نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند

جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ

دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند

شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام

وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند

یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط

پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند

نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین

کان خود به کار نامد و این دیگری نماند

واحسرتا! چگونه توان کرد باور این

کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند

جز داور مخنث و جز حیز دادگر

در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند

رفتند شیر مردان از مرغزار دین

وینجا به جز شکالی و خوک و خری نماند

از بهر پاس کشور جم‌، رستمی نخاست

وز بهر حفظ بیضهٔ دین‌، حیدری نماند

عهد امان گذشت‌، مگر چنگزی رسید

دور غزان رسید، مگر سنجری نماند

روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع

جز احمقی و مرتدی و کافری نماند

دهقان آریایی رفت و به مرز وی

غیر از جهود وترسا برزیگری نماند

گیتی بخورد خون جوانان نامدار

وز خیل پهلوانان‌، کندآوری نماند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

کسان که شور به ترک سلاح عام کنند

خدنگ غمزهٔ خونریز را چه نام کنند؟

مسلمست که جنگ از جهان نخواهد رفت

ز روی وهم گروهی خیال خام کنند

گمان مبر که برای نمونه مدعیان

به صلح دادن ژاپون و چین قیام کنند

به موی تو که همین صلح ‌پیشگان فردا

ز بهر قسمت چین شور و ازدحام کنند

ز راز مهر و محبت اگر شوند آگاه

مبارزان جهان تیغ در نیام کنند

تمدنی که اساسش ز حلق و جلق بپاست

به‌ صلح و سلم چسان مردمش دوام کنند؟

سه چار دولت گیهان مدار هم پیمان

پی موازنه این گفتگو مدام کنند

هنوز اول صلح است و غاصبان در هند

به شهر و دهکده هر روز قتل عام کنند

هنوز اول درد است و می کشان در چین

کشیده لشگر و تدبیر انقسام کنند

پی ربودن و تقسیم سرزمین حبش

هزار شعبده پیدا به صبح و شام کنند

خیالشان همه این است کاین سعادت را

به خود حلال و به دیگر کسان حرام کنند

نعوذبالله اگر مردم ستمدیده

فریب خورده بر این معنی احترام کنند

ندای صلح به عالم فکنده‌اند اول

که معده پاک ز هضم عراق و شام کند

خبر دهند به خوبان که تیغ ابرو را

سپس به واسطهٔ وسمه در نیام کنند

صفوف سرکش مژگان و چشم فرمانده

به پشت عینک دودی سپس مقام کنند

کمند زلف که شد پیش از این بریده سرش

به دست شانه از آشفتگیش رام کنند

بیاض گردن موزون و ساعد سیمین

نهفته در مد خاص از نگاه عام کنند

لبان لعل و زنخدان و خال و عارض را

نهفته زیر یکی قیرگون پنام کنند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

فروردین آمد، سپس بهمن و اسفند

ای ماه بدین مژده بر آذر فکن اسپند

ورگویی ما آذر و اسپند نداربم

آن خال سیه چیست برآن چهرهٔ دلبند؟

غم‌نیست گر این‌خانه تهی‌از همه کالاست

عشق است و وفا نادره کالای خردمند

هر جا که تویی از رخ زیبای تو مشکو

لعبتکدهٔ چین بود و سغد سمرقند

هرچند گرفتارم، آزادم آزاد

هرچند تهیدستم‌، خرسندم خرسند

بربسته‌ام از هرچه به جز چهر تو، دیده

بگسسته‌ام از هرچه به جز مهر تو، پیوند

ای روی تو چونان که کنی تعبیه در باغ

یک دسته گل سوری برسروبرومند

جز یاد تو از نای من آواز نیاید

هرچند نمایند جدا بند من از بند

گر بر ستخوان‌بندم‌،‌چون‌نی‌مگراز ضعف

یاد تو ز هر بند من آرد شکر و قند

ما پار ز فروردین جز بند ندیدیم

وان بند بپایید به ما تا مه اسفند

گر پار زبون گشتیم از دمدمهٔ دیو

امسال بیاساییم از لطف خداوند

برخیز و به بستان گذر امروزکه بستان

از لاله و نسرین به بهشتست همانند

درکوه تو گفتی که یکی زلزله افتاد

وآنگه ز دل خاک به صحرا بپراکند

صد کان پر از گوهر و صد گنج پر از زر

صد مخزن پیروزه وصد معدن یاکند

صحرا ز گل لعل چو رامشگه پروبز

بستان ز گل سرخ چو آتشگه ریوند

بلبل چو مغان خرده اوستا کند از بر

مرغان دگر زندکنند از بر و پا زند

یک مرغ نیایشگر مهر آمد و فرورد

یک مرغ ستایشگر ارد آمد وپارند

فرورد ز مینو به جهان آمد و آورد

همراه‌، گل سرخ بسی فره و اورند

برگیر می لعل از آن پیش که در باغ

برلعل لب غنچه نهد صبح، شکرخند

صبح ‌است‌ و گلان‌ دیده گمارند به‌ خورشید

چون سوی بت نوش‌لبی‌، شیفته‌ای چند

ما نیز نیایش‌، بر خورشید گزاربم

خوشا که نیایش بر خورشید گزارند

آنگه که برون آید و از اوج بتابد

و آنگاه که پنهان شود اندر پس الوند

زرین شود از تافتنش سینهٔ البرز

چون غیبهٔ زر از بر خفتان و قراگند

چون خیمهٔ زربفت شود باز چو تابد

مهر از شفق مغرب بر کوه دماوند

یا چون رخ ضحاک بدانگه که فریدون

بنمود رخ خویش بدان جادوی دروند

*‌

*‌

شد کشور ایران چو یکی باغ شکفته

از ساحل جیحون همه تا ساحل اروند

مرغان سخن پارسی آغاز نهادند

از بندر شاهی همه تا بارهٔ دربند

هرمزد چنین ملک گرانمایه به ما داد

زردشت بیاراستش از حکمت و از پند

گر فر کیان باز به ما روی نماید

بیرون رود از کشور ما خواری و آفند

وز نیروی هرمزد، درآید به کف ما

آنچ از کف ما رفت به جادویی و ترفند

آباد شود بار دگر کشور دارا

و آراسته گردند و باندام و خوش آیند

آن طاق که شد ساخته بر ساحل دجله

و آن کاخ که شد سوخته در دامن سیوند

هر شهر شود کشور و هر قریه شود شهر

هر سنگ شود گوهر و هر زهر شود قند

دیگر دُر غلطان رسد از خطهٔ بحرین

دیگر زر رویان رسد از کوه سگاوند

از چهرهٔ کان‌ها فتد آن پردهٔ اهمال

چون پردهٔ خجلت ز عذار بت دلبند

بانگ ره آهن ز چپ و راست برآید

چون نعرهٔ دیوان برون تاخته از بند

صد قافله داخل شود از رهگذر روم

صد قافله بیرون رود از رهگذر هند

بندر شود از کشتی چون بیشهٔ انبوه

هر کشتی غرنده‌، چو شیر نر ارغند

از علم و صناعت شود این دوره گرامی

وز مال و بضاعت شود این خطه گرامند

بار دگر افتد به سر این قو‌م کهن را

آن فخر کز اجداد قدیم است پس افکند

آن دیو کجا کارش پیوسته دروغست

از مرز کیان برگسلد بویه و پیوند

دوران جوانمردی و آزادی و رادی

با دید شود چون شود این ملک برومند

ورزنده شود مردم و ورزیده شود خاک

از کوه گشاید ره و بر رود نهد بند

پیشه‌ور و صنعتگر و دهقان و کدیور

ورزشگر و جنگاور و کوشا و قوی زند

پاکیزه و رخشنده شود نفس به تعلیم

چونان که گوارنده شود آب در آوند

گردد ز نکوکاری و دانایی و پاکی

عمرکم ایرانی افزون ز صد و اند

بر کار شود مردم دانشور پرکار

نابود شود این گره لافزن رند

ور زان که نمانم من و آن روز نبینم

این چامه بماناد بدین طرفه پساوند

آن کس که دلش بستهٔ جاهست و زر و مال

از دیده خود بیند، بر خلق خداوند

چون گنده‌دهان کز خرد و فهم ‌به ‌دور است

گویدکه مگر کام همه خلق کندگند

آن کس که دلش بستهٔ فکریست چه داند

فکر دگری چون و خیال دگری چند؟

این خواندن افکار بود کار حکیمان

بقال‌، گزر داند و جزار جگربند

شیبانی اگر خواندی این چامه نگفتی

«‌زردشت گر آتش را بستاید در زند»

این شعر به آیین لبیبی است که فرمود

« گویند نخستین سخن از نامهٔ پازند»

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

بگذشت اردی‌بهشت و آمد خرداد

خیز که باید قدح گرفت و قدح داد

اول خرداد ماه و وقت گل سرخ

وقت گل سرخ و اول مه خرداد

آمد خرداد ماه با گل سوری

داد بباید کنون به عیش و طرب داد

بر گل ‌سوری خوش‌ است بادهٔ سوری

وبژه ز دست تو ماهروی پریزاد

گل شکفد بامداد از بر گلبن

چون دو رخ لعبتان خلخ و نوشاد

صبح دوم کافتاب خندد بر کوه

بر سر یک شاخ‌، گل بخندد هفتاد

باد به شبگیر چون زند ره بستان

تاب درافتد به زلف سنبل و شمشاد

چون سر زلفین دلبری که ز جورش

رفته بر و بوم عمر من همه بر باد

جور پسندند خوبرویان بر من

فریاد از جور خوبروبان فریاد

ای ز جفایت شده خراب دل من

هم به وفا روزی این خراب کن آباد

بیداد اکنون‌نه‌درخور است که گشتست

گیتی از عدل شاه پر دهش و داد

ملک یکی خانه‌ایست بنیادش عدل

خانه نپاید اگر نباشد بنیاد

داد و دهش گر بنا نهند به کشور

به که حصاری کنند ز آهن و پولاد

شکر خداوند را که داد و دهش را

طرف بنائی نهاد پادشه راد

پادشه دادگر مظفر دین شاه

آنکه ز عدلش بنای ظلم برافتاد

ظلم برون شد چو او درآمد بر تخت

فتنه فرو شد چو او ز مام جهان زاد

فر و بزرگی بیامد ار ز بر عرش

دست بکش پیش تخت شاه در استاد

خرم‌و شاداست‌بخت‌شاه که گشته‌است

کشور از او خرم و رعیت از او شاد

ار جو کازاین بنای فرخ قانون

ملک بماند همیشه خرم و آباد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:01 PM

ای دیو سپید پای در بند

ای گنبد گیتی ای دماوند

از سیم به سر، یکی کله‌خود

ز آهن به میان یکی کمربند

تا چشم بشر نبیندت روی

بنهفته به ابر چهر دلبند

تا وارهی از دم ستوران

وین مردم نحس دیو مانند

با شیر سپهر بسته پیمان

با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون

سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت زخشم برفلک مشت

آن مشت تویی تو، ای دماوند

تو مشت درشت روزگاری

از گردش قرن‌ها پس افکند

ای مشت زمین بر آسمان شو

بر ری بنواز ضربتی چند

نی‌نی تو نه مشت روزگاری

ای کوه نیم ز گفته خرسند

تو قلب فسردهٔ زمینی

از درد ورم نموده یک‌ چند

تا درد و ورم فرو نشیند

کافور بر آن ضماد کردند

شو منفجر ای دل زمانه

وان آتش خود نهفته مپسند

خامش منشین سخن همی گوی

افسرده مباش خوش همی خند

پنهان مکن آتش درون را

زین سوخته‌جان شنو یکی پند

گر آتش دل نهفته داری

سوزد جانت به جانت سوگند

بر ژرف دهانت سخت بندی

بر بسته سپهر زال پر فند

من بند دهانت برگشایم

ور بگشایند بندم از بند

ازآتش دل برون فرستم

برقی که بسوزد آن دهان بند

من این کنم و بود که آید

نزدیک تو این عمل خوشایند

آزاد شوی و بر خروشی

مانندهٔ دیو جسته از بند

هرّای تو افکند زلازل

از نیشابور تا نهاوند

وز برق تنوره‌ات بتابد

ز البرز اشعه تا به الوند

ای مادر سر سپید بشنو

این پند سیاه بخت فرزند

برکش ز سر این سپید معجر

بنشین به یکی کبود اورند

بگرای چو اژدهای گرزه

‌بخروش چو شرزه شیر ارغند

ترکیبی ساز بی مماثل

معجونی ساز بی‌همانند

از نار و سعیر و گاز و گوگرد

از دود و حمیم و صخره و گند

از آتش آه خلق مظلوم

و از شعلهٔ کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر ری

بارانش زهول و بیم و آفند

بشکن در دوزخ و برون ریز

بادافره کفر کافری چند

زانگونه که بر مدینهٔ عاد

صرصر شرر عدم پراکند

چونان که بشارسان «‌پمپی‌»‌

ولکان‌ اجل معلق افکند

بفکن ز پی این اساس تزویر

بگسل ز هم این نژاد و ییوند

برکن ز بن این بنا که باید

از ریشه بنای ظلم برکند

زبن بیخردان سفله بستان

داد دل مردم خردمند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:00 PM

چیست‌ آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟

اصلش از خاکست و کار لعل و مرجان می کند

قوتش زابست و خاک‌، اما چو بادی اندرو

در دمی‌، چون کهربا آتش نمایان میکند

هست یار آذر و چون پور آزر هر زمان

آتش نمرود را چهرش گلستان می‌کند

هست معشوقی مساعد لیک روزی چندبار

درد هجرش دیدهٔ عشاق گریان می‌کند

وین عجب باشدکه آرد تردماغی هجر او

لیک وصلش کام خشک و سینه‌ سوزان می کند

هست چون مؤبد قرین آتش و آتشکده

هم‌زبانی لیک با گبر و مسلمان می کند

در وفاداری ازو ثابت قدم‌تر دوست نیست

تا به روز مرگ یاد از عهد و پیمان می کنند

خانه‌ای داردکه در دالانی و صحنی در آن

بر در آن خانه او خود، کار دربان می کند

هرکس از دالان رود در صحن خانه‌، لیک او

چون رود درصحن‌، سربیرون ز دالان می کند

همدم آتش بود وز آتشش تابش بود

لیک چون آتش بروگیرند افغان می کنند

نیست او غلیانی و سیگاری و چایی ولی

گه تقاضا چای و گه سیگار و غلیان می کند

هست‌ اندر ذات خو‌د خشک‌ و عبوس و زرد و تلخ

لیک قند و نقل و شیرینی فراوان می کند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:00 PM

امسال شگفتی به کار آمد

کاسفند نرفته نوبهار آمد

زان پیش که جمره بر درخت افتد

اشکوفه برون ز شاخسار آمد

دم برنکشیده خاک‌، دزدیده

خمیازهٔ گیتی آشکار آمد

سرمای عجوز نابیوسیده

گرمای تموز را دچار آمد

دی گشت هزیمتی‌، که‌زی بستان

از فروردین طلایه‌دار آمد

انبوه بنفشه چون سپاه مور

کز لشگر جم به زینهار آمد

نرگس به مثال دیده‌بان برخاست

لاله به مثال نیزه‌دار آمد

سر پیش فکنده موی ژولیده

شنبل به لباس سوکوار آمد

واندر لب جو صنوبر و ناژو

با سرو بنان به یک قطار آمد

بر شاخ شجر درفش فروردین

جنبنده ز باد و مشگبار آمد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:59 AM

دارد سرهنگ شهریار محمد

لطف به‌ من‌، چون ‌به ‌یار غار محمد

ما و محمد دو دوستار قدیمیم

کی رود از یاد دوستار، محمد

آرد جان و نثار شاه نماید

گوید اگر شه که جان بیار محمد

شاه به وی اعتمادکامل دارد

چون به خداوند ذوالفقار، محمد

چون او یک رند کهنه کار ندیدم

دیده‌ام اندر جهان هزار محمد

هست‌ به خط و روال خوبش درپن شهر

نابغه‌ای کامل‌العیار محمد

نغز حدیثی بگویمش که پس از من

داردش از من به یادگار محمد

منکر گشتند مکیان‌، چو در آن شهر

دعوت خود کرد آشکار محمد

رفت ز مکه سوی مدینه و آورد

بر سرشان جیش بیشمار محمد

کرد بسی‌ جنگ و کشته گشت بسی خلق

هم به احد گشت زخمدار محمد

عاقبت‌الامر تاخت بر سر مکه

از پس یک رشته کارزار محمد

چون که به زنهارش آمدند حریفان

داد بدان جمله زبنهار محمد

کین کشی و انتقام کار ضعیف است

سخت قوی بود و بردبار محمد

سابقه ننهاد بهرشان پس تسلیم

با همهٔ فر و اقتدار محمد

نیز نه پاپوش دوخت نه کلکی کرد

چون به کف آورد اختیار محمد

باری اندر مثل مناقشتی نیست

فرض که ری مکه‌، شهریار محمد

بنده قسم خورده‌ام به دوستی شاه

خلف قسم را کشد دمار محمد

شاهد رفتار این دو سال اخیرم

بوده یکایک درین دیار محمد

باز چرا بر سرم کلاه گذارند

مُردم ازبن مَردم‌، ای هوار محمد

گر کلهم بی‌لبه است گو بشمارد

اهل وطن را گناه کار محمد

ور نشدستم مرید احمد و محمود

بهر چه دارد ز من نقار محمد

غیر شه پهلوی و غیر تمرتاش

نیست به قول کس اعتبار محمد

زمزمهٔ ‌این‌ دو روزه چیست‌، اگر نیست

مطلع از اصل کوک کار محمد

مدعی بنده کیست تا به جوابش

باز کنم تکمهٔ ازار محمد

مردهٔ چل ساله را به او بنمایم

تا شود از بنده شرمسار محمد

بود کس ار مدعی بغیر «‌سهیلی‌»

گو بزند بنده را به دار محمد

الغرض ای مشفق قدیمی بنده

شحنهٔ راد بزرگوار محمد

در حق من بدگمان مباش به مولا

اصل ندارد هر اشتهار محمد

وآنچه تو دیدی ز قابلیت اعصاب

رفت به تاراج روزگار محمد

پیری و آلودگیم عنین کرده است

دهر نماند به یک قرار محمد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:59 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4974144
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث