به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تن زنده والا به ورزندگی است

که ورزندگی مایهٔ زندگی است

به ورزش گرای وسرافراز باش

که فرجام سستی سرافکندگی است

به سختی دهد مرد آزاده تن

که پایان تن‌پروری بندگی است

دلی بایدت روشن و تن‌درست

اگر جانت جویای فرخندگی است

کسی کاو توانا شد و تندرست

خرد را به مغزش فرو زندگی است

هنر جوی تا کام‌یابی و ناز

که جویندگی راه یابندگی است

ز ورزش میاسای و کوشنده باش

که بنیاد گیتی به کوشندگی است

درخشیدن این بلند آفتاب

ز بسیار کوشی و گردندگی است

نیاکانت را ورزش آن مایه داد

که شهنامه زایشان به تابندگی است

تو نیز از نیاکان بیاموزکار

اگر در سرت شور سرزندگی است

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:52 AM

«‌دل آن ترک نه اندر خور سبمبن‌بر اوست

سخن او نه ز جنس‌لب چون‌شکر اوست‌»

بینی آن‌ زلف که‌ سیسنبر و سوسن‌، بر اوست

دل من فتنه برآن سوسن و سیسنبر اوست

چون فروپیچد و برتابد و بر بندد

گوئی از غالیه اکلیلی زبب سر اوست

باز چون برفکند بند و رها سازد زلف

گوئی از مشک یکی پیرهن اندر بر اوست

ابلهان جمله درازند و دراز است آن زلف

به افسون‌ها که در آن حلقهٔ افسونگر اوست

چون سرش چیده شود نیک پسندیده شود

که بدان فتنه‌گری گو تهی اندر خور اوست

سرآن زلف ببرند به آئین و رواست

که پریشانی یک شهر به زیر سر اوست

هر درازی نبود ابله و هرگونه رند

زانکه هرکس را بخشایشی از داور اوست

دلبر من نه دراز است و نه کوتاه‌، بلی

نظرم بی‌سببی نیست که بر منظر اوست

هست چون سرو جوانه قد آن سرو روان

که به عشق اندر، پیری و ملامت بر اوست

چون به باغ‌ آیم و بینم گل سوری با سرو

در دلم حسرت بالا و رخ دلبر اوست

راست گویی گل سوری به بر سرو بلند

که حسین است و به‌پیشش علی‌اصغر اوست

پسر فاطمه سر خیل جوانان بهشت

که بهشت آیتی از تازه رخ انور اوست

رخ زبباش بهشت است و قد موزونش

طوبی و، خالش رضوان و لبش کوثر اوست

مهر او دار نعیم وکرمش نعمت او

قهر او دار جحیم و سخطش آذر اوست

برق‌، پاسوخته‌ای براثر ناوک او

چرخ‌، پرگرد رخی در عقب لشکر اوست

رتبتش پیدا ز اسرار (‌حسین منی‌) است

به‌خداکاین سخن از دولب پیغمبر اوست

او ز پیغمبر و پیغمبر ازویست‌، آری

بی‌سبب نیست که جبریل ستایشگر اوست

پدر و مادر و جدم به فدای پسری

کاین جهان چاکر جد و پدر و مادر اوست

خامس آل عبا، سبط دوم‌، قطب سوم

آن سپهری که فلک بندهٔ نه اختر اوست

گشت در بزم ازل فانی فی‌الله ز آنرو

تا ابد سرخ ز صهبای فنا ساغر اوست

در ره دین ز برادر بگذشت و ز پسر

شاهد واقعه‌، عباس و علی اکبر اوست

کشت دین تشنه بدو، خون حسین آبش داد

این حدیث لب عطشان و دو چشم تر اوست

لکهٔ چهرهٔ شمس وکلف عارض ماه

ازلی دورنمائی ز غبار در اوست

پهنهٔ گردون میدانگه جولان شه است

وین مه نو اثر نعل سم اشقر اوست

دو دل است او را در رزم‌، یکی در سینه

وز بر جوشن‌، پوشیده دل دیگر اوست

او جهانست و، زمین است عقابش و آن رمح

چون شهابست و عمامه فلک اخضر اوست

هرچه در خانه زر و سیم‌’ به سائل بخشید

هم درآن حال که سائل به قفای در اوست

تابع روز نشد، تن به مذلت بنداد

این چنین باید بودن کسی ار چاکر اوست

گفتم این چامه بدان وزن که کفت آن استاد

«‌دل آن ترک نه اندر خور سیمن‌بر اوست‌»

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:52 AM

یک مرغ سر به زیر پر اندر کشیده است

مرغی دگر نوا به فلک برکشیده است

یک مرغ سر به دشنهٔ جلاد داده است

یک مرغ از آشیانه خود سرکشیده است

یک‌ مرغ‌، جفت‌ و جوجه به‌ شاهین‌ سپرده‌ است

یک مرغ جفت و جوجه ببر درکشیده است

یک مرغ‌، پر شکسته و افتاده در قفس

یک مرغ‌، پر به گوشهٔ اختر کشیده است

یک مرغ صید کرده و یک مرغ صید او

از پنجه‌اش به قهر و به کیفرکشیده است

مرغی به آشیانه کشیده است آب و نان

ای مرغ آشیانه در آذرکشیده است

مرغی جفای حادثه دیده‌است روز و شب

مرغی جفای حادثه کمتر کشیده است

مرغی ز وصل گل‌ شده سرمست و مرغکی

ز آسیب خار، ناله مکررکشیده است

قربان مرغکی که ز سودای عشق گل

از زخم نوک خار، به‌خون برکشیده است

یا چون بهار از لطمات خزان جور

سر زبر پر نهفته و دم درکشیده است

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:52 AM

گویی علامت بشر اندر جهان‌، غم است

آن کس که غم نداشت نه فرزند آدم است

شاعر پیمبری است خداوند او شعور

کاو از خدای خویش همه روزه ملهم است

هستم فدای طرفه خدایی که بر قلوب

الهام‌ها فرستد و جبریل او غم است

بر گردن حیات بپیچیده عقل و عشق

این هر دو مار با همه کس یار و همدم است

ماریست عقل‌، یک‌دم و چندین هزار سر

یعنی که عقل با غم بسیار توام است

ماریست عشق‌، یکسر و چندین هزار دم

یعنی غمی که بر همه غم‌ها مقدم است

هر زنده‌ای که نیست گرفتار این دوبند

او آدمی نه‌، بل حیوان مسلم است

نزدیک من حیات به جز رنج و درد نیست

رنج است و غصه زندگی ار بیش و ار کم است

دیدم به عمق جنگل هندوستان‌، بهار

جوکی گرفته ماتم و بوزینه خرم است

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:52 AM

هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است

معنی حب‌الوطن‌، فرمودهٔ پیغمبر است

هرکه ‌بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جان

چون شهیدان‌از می فخرش‌لبالب‌ساغر است

از خدا وز شاه وز میهن دمی غافل مباش

زان که بی این هرسه‌، مردم ازبهائم کمتراست

قلب خود از یاد شاهنشه مکن هرگز تهی

خاصه‌ در میدان که شاهنشاه قلب لشگر است

از تو بی‌آیین و بی‌سلطان نیاید هیچ کار

زان که‌آیین‌روح وکشورپیکروسلطان‌سراست

موبد والاگهر دانی به فرزندان چه گفت‌؟

گفت حکم پادشاهان همچو حکم داور است

عیش کن گر دادت ایزد پادشاهی دادگر

پادشا چون دادگر شد روز عیش کشور است

*‌

*‌

ای شهنشاه جوانبخت ای که قلب پاک تو

پرتوافکن بر وطن چون آفتاب خاور است

دامنت ‌پاکست و فکرت روشن و دستت کریم

این‌ چنین‌ باشد شهی کاو فاضل و نام‌آور است

گر پسر فاضل‌تر بود از پدر ،نبود شگفت

زان که خون ناف آهو اصل مشک اذفر است

با جهانداری نسازد علقهٔ خویش و تبار

پادشاهی مادری نازای و نسلی ابتر است

بر دل مردم نشین کاین کشور بی‌مدعی

ساحتش‌ پر نعمت و گنجینه‌اش پر گوهر است

هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر

جنبشی کن‌ گرت ارثی زان‌ پدر وین مادر است

فرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهی

از ره‌ شفقت که‌ ایران سخت زار و مضطر است

این همان ملک است کاندر باستان بینی در او

داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است

وز پس اسلام رو بنگر که بینی بی‌خلاف

کز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است

این‌ همه‌ جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بس

شاه‌ عادل کشورش معمور و گنجش بی‌مر است

خسروان پیش نیاکان تو زانو می‌زدند

شاهد من صفهٔ شاپور و نقش قیصر است

رو تفاخرکن به شمشیری که داری بر میان

زان که زیر سایهٔ او جنت جان‌پرور است

جوشن غیرت به برکن روز هیجا مردوار

زن بود آن کس که در بند حریر و زیور است

گرد میدان وغا را توتیای دیده کن

گرد هیجا توتیای دیدهٔ شیر نر است

مردن اندر شیرمردی بهتر از ننگ فرار

کآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر است

گر بباید مرد باری خیز و در میدان بمیر

مرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر است

قتلگاه خویش را با دیدهٔ خواری مبین

زان که ‌آنجا قصر حورالعین و حوض کوثر است

صلح ‌اگرخواهی ‌به ‌ساز و برگ ‌لشگر کوش ‌از آنک

بیش ‌ترسد دشمن‌ از تیغی که بیشش جوهر است

ملک را لشگر نگهدارد ز قصد دشمنان

ملک بی‌لشگر همانا قصر بی‌بام و در است

از امیر دزد و سرباز فقیر امید نیست

شیر دوشیدن ز گاو مرده جای تسخر است

مقتدر شو تا ز صاحب‌قدرتان ایمن شوی

شیر آفریقا هماورد پلنگ بربر است

مردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولی

بندهٔ بیگانگان بودن ز مردن بدتر است

فقر در آزادگی به از غنا در بندگی

گاو فربه بی گمان صید پلنگ لاغر است

از خدا غافل مشو یک ‌لحظه در هر کارکرد

چون تو باشی با خدا هرجا خدایت یاور است

تکیه گاهی نغزتر از علم و استغنا مجوی

هرکه دارد علم و استغنا شه بی‌افسر است

از طمع پرهیز کن زیرا که چون قلاب دار

هرچه ‌سعی ‌افزون‌نمایی ‌عقده‌اش‌ محکم‌تر است

نیست‌ از رشک‌ و حسد سوزنده‌تر چیزی از آنک

خفته‌ خوش‌ محسود و حاسد در میان ‌آذر است

قدرت و جاه و شرف را با طمع پیوند نیست

پادشاه بی‌طمع مالک‌رقاب کشور است

مردم آزاده را بیغوله فردوس است لیک

مرد حرص و آز را فردوس کام اژدر است

خویش‌ را فربه‌ مکن از خوردن و خفتن که شیر

زان بود شاه ددان کاو را میانی لاغر است

تن زن از نوشابه زیرا مرگ خیز و شر فزاست

معنی نوشابه آب مرگ و معجون شر است

مغز را روشن کن از دانش که آرام دلست

جسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر است

راست باش و پاک با هم‌میهنان از مرد و زن

کان ‌یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر است

اندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیز

کز نظر پنهان کند آن را که گنج گوهر است

در ره کسب شرف باید گذشت از مال و جان

تا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور است

قدرت ار خواهی ز راه جود کن خود را قوی

شه که‌ زر بخشی کند حکمش‌ روا همچون زر است

نیست کندآور کسی کاو چیره شد بر دیو و دد

هرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور است

دل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربان

لطف شه بر خلق شیرین‌تر ز قند و شکر است

هرچه سلطان قادر آید خلق ازو قادرترند

گوش ها بر داستان کاوهٔ آهنگر است

خلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشت

کز پس هر انتقامی انتقامی دیگر است

دستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسار

زان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر است

چون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باش

مه که بیدار است شب‌ها بر کواکب مهتر است

تکیه بر عز و جلالت کی کند مرد حکیم

کآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر است

دوستار خلق شو تا مردمت گیرند دوست

هرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است

دل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدی

ره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر است

آشنا کآزار یاران جست او بیگانه است

مادری کآسیب طفلان خواست او مادندر است

سروری کاو مال مردم برد دزدی رهزن است

مژه چون خم شد بسوی چشم نوک نشتر است

چون که قاضی زور گوید داوری با پادشاست

پادشاه چون زور گوید داوری با داور است

سستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیز

دخمهٔ دارا نشان فتنهٔ اسکندر است

نقشهٔ کار ار خطا شد کارها گردد خطا

راست ناید خط اگر ناراستی در مسطر است

سعی فرما تا به قانون افکنی بنیان کار

شه که از قانون به پیچد سر سزای کیفر است

جلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسار

آری آری صیقل آئینه از خاکستر است

چاپلوسان سخن‌چین را ز درگه دور دار

چاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر است

فتنهٔ صورت مشو زیرا که بهر کار ملک

زشت دانا بهتر از نادان زیبا منظر است

کار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنک

پیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است

هر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویش

کار مغز از قلب جستن عیباک و منکر است

جهد فرما تا نشینی در دل فرمانبران

بهترین مامور فرمانده دل فرمانبر است

در ره فرهنگ و آئین وطن غفلت مورز

ملک بی‌فرهنگ و بی آ‌ئین درختی بی‌بر است

رونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دلست

اعتبار دین و آیین پاسبان هر در است

در ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملک

پیر دانشور به از برنای نادانشور است

با کتاب و اوستاد این قوم را پاینده ساز

چون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر است

ملک را ز آزادی فکر و قلم قوت فزای

خامهٔ آزاد نافذتر ز نوک خنجر است

خاطر پاکت مبادا خالی از نور امید

زان‌که ما را گر امیدی مانده باشد زین در است

منت ایزد را که ایران خسروی معصوم یافت

خسرو معصوم را مدح و ثنایش درخور است

لاله‌گون بادا به باغ ملک‌، چهر بخت تو

تا به فروردین چمن پر لاله و سیسنبر است

فال فرخ زن شهنشاها ز گفتار بهار

فال فرخ را اثرها در مسیر اختر است

خدمت دیگر کسان از هفته باشد تا به سال

خدمت گوینده باقی تا به روز محشر است

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:52 AM

صبح دوم شد سپیده تابانا

زهره هویدا و ماه پنهانا

دست افق مطرفی کشید بنفش

سنجابین پروزش بدامانا

برگ درختان چو می‌کشان به‌صبوح

خون خوش برهم زنند پنگانا

زمزمهٔ مرغکان به شاخ درخت

چون به (‌میزد)‌ اجتماع مهمانا

پیر مغان شانه زد به‌روی و به‌موی

مغبچگان هر طرف شتابانا

پس درایوان گشادو، دیده چه‌دید؟

گشته به شب چیره مهر تابانا

وز در ایوان فروغ نور گرفت

مجمره و آذر ورهرانا

آذر وهران چو آذران بزرگ

زیور مهن است و زینت مانا

پیرمقدس کرفت به‌رسم و پاژ

شد به نیاز خدای دو جهانا

آتش بهرام را ز چندن و عود

نیرو بخشود و شد فروزانا

یکسره بالاگرفت قوت نور

مشک‌و و ایوان شدند رخشانا

هیچ اثر زان شب سیاه نماند

اهریمن رفت و ماند یزدانا

چون که نیایش به‌سر رسید، نهاد

شاه زنان چاشت را یکی خوانا

شهزن‌و مان‌بد شدند برسر خوان

وز دو طرف کودکان خندانا

نان و شراب و کباب چیده‌به‌صف

زمزمه کردند و خورده شد نانا

وآنگه فرمود پیر با پسران

کای پسران دلیر ایرانا

- ‌ناتمام -

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

بشکست گرم دست چه‌ غم‌؟ کار درست‌ است

کسری ز شکستم نه‌، که افکار درست است

آن را چه خطائیست که رفتار صواب است

و آن‌ را چه شکستی‌ است که گفتار درست‌ است

گر دست چپم‌ بشکست‌ ای‌ خواجه غمی‌ نیست

در دست دگر کلک گهربار درست است

فخری نه گر از دست چکد خون به ره دوست

گر خون چکد از دیدهٔ خونبار درست است

از سر بگذر تا که ننالی ز غم دست

شو بر سر این نکته که بسیار درست است

از دست تو دستم به گریبان نرسد، لیک

چندان که برآید سوی دادار، درست است

گر دست پرستار بلرزد به مداوا

دل رنجه مکن تا دل بیمار درست است

دست جهلاگر که بود راست‌، فکار است

دست عقلاگر بود افکار، درست است

گو بشکند از حادثه صدبار، هرآن دست

کز وی نرسد بر دلی آزار، درست است

وان دست که آزار دل مورچه‌ای خواست

هرچند درست است‌، مپندار درست است

اندر ره عشق ار برود دست‌، چه حاصل

گر سر برود در قدم یار، درست است

از دست بهار ار قدحی باده فروریخت

عهد خم و خمخانه و خمار درست است

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

شد سیه مست بلاهشیار، تاکستان کجاست‌؟

پاکباز خفته شد بیدار، پاکستان کجاست‌؟

هند و ایران دیولاخ فتنه و آشوب کشت

رام چند دیوکش کو؟ رستم دستان کجاست‌؟

اهل مشرق پیروبرنا یار و همدست همند

همت‌ یاران‌ چه ‌شد؟ ‌اقدام ‌همدستان کجاست‌؟

باغ و بستان فضایل بود روزی آسیا

عندلیبان‌راچه‌شد؟‌آن‌باغ‌وآن‌بستان کجاست‌؟

بزم کردآلود ما محو سکوت قرن‌هاست

جوش‌مطرب‌،‌نوش‌ساقی‌،‌نعرهٔ‌مستان کجاست‌

بی‌تمیز، آن‌ خائف‌ از انصاف‌ دینداران‌ چه شد؟

پردست‌،‌آن‌فارغ‌ازجور زبردستان کجاست‌؟

جان بدادی تا که بستانی حقوق خوبش را

ای گران‌جان تناسان‌! آن بده‌بستان کجاست‌؟

ما ز پستان فضیلت شیر تقوی خورده‌ایم

شیرخواریم‌ ای‌ دریغ‌ آن ‌شیر و آن ‌پستان کجاست‌؟

ییشدستی‌های مشرق را فراوان دیده غرب

اندلس کو؟ روم‌ و یونان کو؟ فرنگستان کجاست‌؟

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

تا شدم خویگر به رفتن راست

چرخ کجرو به کشتنم برخاست

راست نتوان سوی بلندی رفت

راستی مانع ترقی ماست

کوهرو بین که پشت خم دارد

گه ز چپ می‌رود گهی از راست

ذروهٔ عز دنیوی کوهی است

که همه نعمت اندر آن بالاست

زاد راهش دروغ و گربزی است

نردبانش فریب و مکر و دهاست

باید ار قصد برشدن داری

هر زمان اوفتاد و برپا خاست

نیست فرقی میان دشمن و دوست

کاندر آن ره خروش وانفساست

اندر آن ره دو تن ز پهلوی هم

نگذرد بس که راه کم‌پهناست

کس در این راه پر خطر از کس

دستگیری نمی کند که خطاست

دوستان پای دوستان گیرند

از پی پاس جان خویش و رواست

سنگ‌ها پیش پایت اندازد

آنکه بالاتر از تو ره‌پیماست

هر قدم زین مشاجرات مخوف

طرفه جنگ و کشاکشی برپاست

هرکه برگشت یا که عجز آورد

در تک درهٔ عمیقش جاست

این بود حال کوه‌پیمایان

طرفه کوهی که مقصد عظماست

پا پر از آبله است و خون‌، زیراک

ساق در خار و کام بر خاراست

زبر و بالای این گریوه و کوه

از انین و نفیر، پر ز صداست

چون به بالا رسند با این رنج

آن مکان تازه اول دعواست

کان مکان نیست جای یک تن بیش

وز همه سو نشیب هول و بلاست

کسی آنجای را به چنگ آرد

که به اسباب و بخت‌، کامرواست

تا یکی با غنا شود مقرون

صدهزار آدمی قرین عناست

جایگاهی خوشست لیک دربغ

که بدین جا هجوم این غوغاست

همه آنجای را طمع دارند

مقصد جملگی همان یکجاست

هرکه او بر در نیاز نشست

از سر امن و عافیت برخاست

به حقیقت غنی، کسی باشد

کش ازاین رفت‌وآمد استغناست

جاه حاصل شده ز خون جگر

بازی کودکانهٔ سفهاست

دولتی پر ز بیم و باک و هلاک

نیست دولت که کام اژدرهاست

کوه‌پیما نه‌ایم و خرسندیم

گرچه رهوار ما جهان پیماست

ما جهان را به راستی سپریم

کس ندیدم که گم شد از ره راست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

ای عجب این خلق را هر دم دگرسان حالتی است

گاه زیبا، گاه زشت‌، الحق که انسان آیتی است

اندرین کشور تبه گشت آسمانی گوهرم

لعل را کی در دل کوه بدخشان قیمتی است

وعدهٔ باغ وگلستانم مده کاز فرط یاس

بر دلم از باغ داغی‌، وز گلستان حسرتی است

منع می کردن چه حاصل کان بود درمان درد

درد را بزدای ازین دل‌، ورنه درمان آلتی است

هیچ تدبیری ازین کشور نگرداند بلا

از بزرگان گویی اندر حق ایران لعنتی است

آفت دینست و دانش‌، آفت ننگست و نام

الحذر ای عاقل از طهران‌، که طهران آفتی است

هفت سال اینجا به خدمت جان شیرین کنده‌ام

حاصل این کم‌، هر زمان درکندن جان رغبتیست

صحبت من زحمتی شد بهر این بی‌دانشان

صحبت دانا بلی از بهر نادان زحمتی است

نی هوادار تعین‌، نی مرید اعتبار

نی بودشان مبدئی در فکر و نی‌شان غایتی است

بندهٔ وقتند، بی‌ بیم بد و امید نیک

جمله را هر دم هیولایی و هرآن صورتی است

گر ز احسان ضربتی ز آنان بگردانی به مهر

حاصلت زان قو‌م در پاداش احسان‌، ضربتی است

کر یکی ز آنان زند راه حقیقت‌، حقه‌ ایست

ورکسی زایشان کند دعوی وجدان‌، حیلتی است

فی‌الحقیقتشان ز انعام و ز احسان نفرتی است

بالسویتشان به دشنام و به بهتان شهوتی است

از رفیق‌، این ناکسان را پند و حکمت نقمتی

وز عدو این سفلگان را بند و زندان نعمتی است

ناصح ار پندی دهدگویند در آن حیله‌ایست

ظالم ار ظلمی کند گویند در آن حکمتی است

بسکه این دونان عدوی خویش و یار دشمنند

دشمن ار زانان کشد یک تن‌، در آنان عشرتیست

بسکه اندر ذلت و بی ‌دولتی خو کرده‌اند

در نظرشان شنعت و دشنام سلطان رأفتی است

در جرایدشان یکی بنگر که از سر تا به بن

با به دونان مرحبایی‌، یا به پاکان شنعتی است

از دماوند و ورامین بی‌خبر، لیک اندر آن

گه ز ژاپون مدحتی‌، گه ز انگلستان غیبتیست

ور دهد سودانیئی زر، در ستون‌ها پرکنند

کامّ درمان عرش اعلائی و سودان جنتی است

کینه‌ها توزند با هم بر سر یک دانک سیم

کز دنی طبعی به برشان پنج تومان مکنتی است

جملگی دزدند و از دزدی اگر قارون شوند

باز دزدی کرده گویند اندرین نان برکتی است

چون سگ‌، ار ز انبان رشوهٔ مشته کوبیشان به سر

باز پندارند اینان‌، کاندر انبان رشوتی است

جمله مظلومند و ظالم‌، وین دو خوی نابکار

در طبایعشان ز میراث نیاکان خصلتی است

روز عجز و بینوایی همچو موش مرده‌، لیک

روز قدرتشان بسان زنده پیلان صولتی است

راست گویی کز برای ورشکست اورمزد

اندرین بیغوله از ابنای شیطان شرکتی است

فترت دیگر ملل در قرن‌ها یکبار هست

واندرین کشور به هر عشری از اقران فترتیست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4975461
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث