به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

رسید موکب ‌نوروز و چشم‌فتنه غنود

درود باد برین موکب خجسته‌، درود

کنون که بر شد آواز مرغ از بر مَرغ

شنید باید آوای رود بر لب رود

به کتف دشت یکی جوشنی است مینارنگ

به فرق کوه یکی مغفری است سیم‌اندود

سپهر، گوهر بارد همی به مینا درع

سحاب‌، لؤلؤ پاشد همی به سیمین خود

شکسته تاج مرصع به شاخک بادام

گسسته عقدگهر بر ستاک شفتالود

تل شقیق به مانند مقتلی است شریف

درخت سرو به کردار گنبدی است کبود

به طرف مرز بر، آن لاله‌های نشکفته

چنان بود که سرنیزه‌های خون‌آلود

به روی آب نگه کن که از تطاول باد

چنان بودکه گه مسکنت‌، جبین یهود

هزار طرفه ز آثار باستان یابی

کجا بخواهی گامی دو، باغ را پیمود

صنیع آزر بینی و حجت زردشت

گواه موسی یابی و معجز داود

به هرکه درنگری شادیئی پزد در دل

به هرچه برگذری اندهی کند بدرود

یکی‌ است شاد به‌ سیم و یکی است شاد به زر

یکی است ‌شاد به چنگ و یکی است شاد به ‌رود

همه به چیزی شادند و خرمند ولیک

مرا به خرمی ملک شاد باید بود

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

هنگام فرودین که رساند ز ما درود

بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه و بنفشه وگل های رنگ رنگ

گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش

جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند

وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود

کوه از درخت گویی مردی مبارز است

پرهای گونه گون‌زده چون جنگیان به‌خود

اشجارگونه گون و شکفته میانشان

گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود

چون لوح آزمونه که‌نقاش چرب دست

الوان گونه گون را بر وی بیازمود

شمشاد را نگر که‌ همه تن قداست و جعد

قدیست ناخمیده و جعدیست نابسود

آزاده را رسد که بساید به ابر سر

آزاد بن ازین رو تارک به ابر سود

بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسر

وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود

آن گلستان طرفه‌بدان فر و آن جمال

وان کاخ‌های تازه بدان زیب و آن نمود

از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند

فرشی کش از بنفشه وسبزه‌ است تاروپود

آن‌بیشه‌هاکه‌دست طبیعت به‌خاره سنگ

گل‌ها نشانده بی‌ مدد باغبان و کود

ساری نشید خواند بر شاخهٔ بلند

بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود

آن از فراز منبر هر پرسشی کند

این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود

یک جا به شاخسار، خروشان تذرو نر

یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود

آن‌یک نهاده‌چشم‌، غریوان به‌راه جفت

این‌ یک ببسته گوش و لب‌ از گفت و از شنود

برطرف رود چون بوزد باد بر درخت

آید به گوش نالهٔ نای و صفیر رود

آن شاخ‌های نارنج اندر میان میغ

چون پاره‌های اخگر اندر میان دود

بنگر بدان درخش کز ابرکبود فام

برجست و روی ابر به ناخن همی شخود

چون کودکی صغیر که با خامهٔ طلا

کژ مژ خطی کشد به‌ یکی صفحهٔ کبود

بنگر یکی به‌ رود خروشان به‌وقت آنک

دربا پی پذیره‌اش آغوش برگشود

چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام

کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود

دیدم غریو و صیحهٔ دریای آسکون

دربافتم که آن دل لرزنده را چه بود

بیچاره مادریست کز آغوشش آفتاب

چندین هزار طفل به‌ یک لحظه در ربود

داند که آفتاب‌، جگرگوشگانش را

همراه باد برد و نثار زمین نمود

زبن‌ رو همی خروشد و سیلی زند به‌ خاک

از چرخ برگذاشته فریاد رود رود

بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال

صد ره به زیب وزینت مازندران فزود

زان‌ جایگه به بابل و شاهی گذاره کن

پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود

بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل

اینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود

این‌خود یک ازهزار زکار شهنشهی است

کزیک حدیث او بتوان دفتری سرود

از جان ودل ستایش او پیشه کن که اوست

آن خسروی که از دل و جان بایدش ستود

جیشی دلیر ساخت ازین مردمی فقیر

آری کنند اطلس و دیبا ز برگ تود

هست اعتبار ملک ز آب حسام او

چون اعتبار خاک صفاهان به زنده‌رود

جزسعی او، که جادهٔ چالوس برگشاد؟

جز جهد او، که راه پتشخوارگر گشود؟

تا هست حق و باطل و سود و زیان، رساد

از حق به‌ دو عنایت و از او به خلق سود

بخشد بهار را کف دستی ز رامسر

کانجا توان به هر نفسی دفتری سرود

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

به کام من بر یک چند گشت گیهان بود

که با زمانه مرا عهد بود و پیمان بود

هزار دستان بد در سخن مرا و چو من

نه در هزار چمن یک هزاردستان بود

مرا چو کان بدخشان بد این دل دانا

سخن بدو در، چون گوهر بدخشان بود

شکفته بود همه بوستان خاطر من

حسود را دل از اندیشه سخت پژمان بود

نه دیده‌ام به ره چهره‌ای شدی گریان

نه خاطرم ز غم طرّه‌ای پریشان بود

نبد مرا دل و دین کز دو چشم و زلف بتان

همه سرایم زین پیش کافرستان بود

به گرد من بر خوبان همه کشیده رده

تو گفتی انجم بر گرد ماه تابان بود

مرا نیارست آمد عدو به پیرامن

که از سرشگ غم او را به راه طوفان بود

کنون چه دانم گفتن زکامرانی خوبش

که هرچه گفتم و گوبم هزار چندان بود

کسم ندانست آن روزگار قیمت و قدر

که این گرامی گوهر نهفته در کان بود

به سایه ی پدر اندر نهاده بودم رخت

پی دو نان نه مرا ره به کاخ دونان بود

بدین زمانه مرا روزگار چونین گشت

بدان زمانه مرا روزگار چونان بود

طمع به نان کسانم نبدکه شمس و قمر

به خوان همت من بر، دوقرصهٔ نان بود

به خوی دیرین گیهان شکست پیمانم

همیشه تا بود این خوی خوی گیهان بود

زکین کیوان باید شدن به سوی نشیب

مرا که اختر والا فراز کیوان بود

زمانه کرد چو چوگان خمیده پشت و نژند

مراکه گوی زمانه به خم چوگان بود

بگشت برسرخون من آسیای سپهر

فغان من همه زین آسیای گردان بود

بگشت گردون تا بستد از من آنکه مرا

شکفته گلبن و آراسته گلستان بود

کرا به گیتی سیر بهار و بستانی است

مرا ز روبش سیر بهار و بستان بود

ز رنج و دردم آسوده بود تن که مرا

به رنج دارو بود و به درد درمان بود

برفت و تاختن آورد رنج بر سر من

غمی نبود که جز گرد منش جولان بود

مرا ز صبر و تحمل نبود چاره ولیک

پس از صبوری بنیاد صبر وبران بود

بسی گرستم در سوگ آن بزرگ پدر

مگو پدر که خداوند بود و سلطان بود

چو بود گنج خرد شد نهان به خاک سیاه

همیشه گنج به خاک سیاه پنهان بود

دلم بیازرد ازکین روزگا‌ر و چو من

به گیتی اندر آزرده‌دل فراوان بود

ز رنج دیوان بر خیره چند نالم ازانک

قرین دیوان بدگر همه سلیمان بود

نه من ز نوح فزونم که او دو نیمهٔ عمر

به چنگ انده بود و به رنج طوفان بود

عزیزتر نیم از یوسف درست سخن

که جایگاهش گه چاه و گاه زندان بود

ز پور عمران برتر نیم به حشمت و جاه

که دیرگاهی سرگشته در بیابان بود

ز رنج یاران نالم نه دشمنان که مرا

همیشه زانان دل در شکنج خذلان بود

دربغ بودی از این دیوسیرتان بر من

اگرنه با من پاس خدای سبحان بود

نبود پند و نصیحت ز دوستان بر من

کجا سراسر نیرنگ بود و دستان بود

ستوده خواندم آن را که رای زشتی بود

فرشته گفتم آن را که خوی شیطان بود

ز سال بیست به من برگذشت واین دانم

که هرچه گفتم زبن دیرگاه هذیان بود

ولی دریغا بر من که هم ز روز نخست

سپید شیر من از این سیاه پستان بود

زمانه بر من پوشید کسوت آزرم

فرو دریدش اکنون که سخت خلقان بود

به خوی روبه بودن ستوده نیست که مرد

چو شیر باید بگشوده چنگ و دندان بود

کنون به ملک خراسان به‌ویژه کشور طوس

جز این‌چنین به دگرگونه خوی نتوان بود

مرا خراسان زآنروی شد پسنده به طبع

که کان رادی و فرزانگی خراسان بود

سخن‌فروش کشیدی سخن به دکهٔ چرخ

متاع فضل بدین پایه بر، نه ارزان بود

کنون چو بینی این مرز و بوم را گویی

که بنگه دد، نی جایگاه انسان بود

مقام دیوان گشتی به روزی این کشور

اگر درو نه مقام ولی یزدان بود

اگر نبودی فر همای رایت او

همه خراسان چون جای جغد و‌یران بود

اگرچه خود ز خراسان مرا به دیگر جای

برون شدن همه هنگام چون خور آسان بود

ز ملک طوس برون جستمی نه گر ز آغاز

بدین حریم مرا جان و دل گروگان بود

حریم حجت یزدان علی بن موسی

که از نخست سپهرش کمینه دربان بود

خدایگانا این آسمان ز روز نخست

به درگه تو یکی برکشیده ایوان بود

چرا بفرسود امروز و پست گشت چنین

بر او چه مایه گنه بود و چند عصیان بود

بدان طریق بگفتم من این چکامه که گفت

«‌مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود»

چنان فزونی زان یافت رودکی به سخن

کز آل سامان کارش همه به سامان بود

حدیث نعمت خود زان گروه کرد و بگفت

«‌مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود»

کنون بزرگی و نعمت مرا ز خدمت تست

اگر فلان را نعمت ز خوان بهمان بود

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

 

گر نظر در آینه یکره بر آن منظر کند

آفرین‌ها باید آن فرزند بر مادرکند

گر دگربار این‌ چنین بیرون شود آن دلربای

خود یقین می‌دان که اوضاع جهان دیگرکند

کس به رخسار مه از مشک سیه چنبر نکرد

او به رخسار مه از مشک سیه چنبرکند

کس قمر را همنشین با نافهٔ ازفر ندید

او قمر را همنشین با نافهٔ ازفر کند

گر گشاید یک گره از آن دو زلف عنبرین

یک جهان آراسته از مشک و از عنبرکند

غم برد از دل تو گوئی تا همی خواهد چو من

هر زمان مدح و ثنای خواجهٔ قنبرکند

آنکه اندر نیم‌شب بر جای پیغمبر بخفت

تا تن خود را به تیرکید خصم اسپر کند

جز صفات داوری در وی نیابد یک صفت

آنکه عقل خویش را بر خویشتن داور کند

داورش خوانده ولی و احمدش خوانده وصی

هم وصایت هم ولایت ز احمد و داور کند

در غدیر خم خطاب آمد ز حق بر مصطفی

تا علی را او ولی بر مهتر و کهتر کند

تا رساند بر خلایق مصطفی امر خدای

از جهاز اشتران از بهر خود منبرکند

گرد آیند از قبایل اندر آن دشت و نبی

خطبه بر منبر پی امر خلافت سرکند

گوید آن کاو را منم مولا، علی مولای اوست

زینهار از طاعت او گر کسی سر درکند

جشن فیروز ویست امروزکزکاخ امام

بانگ کوس و تهنیت گوش فلک را کر کند

بوالحسن فرزند موسی آنکه خاک درگهش

مرده را مانند عیسی روح در پیکر کند

حکم فرمایند اگر خاقان و قیصر در جهان

حاجب او حکم بر خاقان و بر قیصرکند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند

گل با نسیم صبح‌، سر از خواب برکند

نرگس عروس وار خمیده به طرف جوی

تا خویش را درآینه هر دم نظرکند

لاله گرفته جام عقیقین به زیر ابر

تا با سرشگ ابر، لب خشک تر کند

وقتست تاکه نطفهٔ زندانی نبات

زندان خاک بشکند و سر بدرکند

باد صبا به دایگی ابر و آفتاب

طفل شکوفه را به چمن خشک و ترکند

در مخزن شکوفه نهد دست صنع‌، شیر

وان شیر را بدل به گلاب و شکر کند

گویی که کارخانهٔ قند است بوستان

کاجرای امر پادشه بحر و برکند

بودم امیدوار، که بعد از چهار سال

شاه جهان به چاکر دیرین نظر کند

گوید دور گوشه‌نشینی بسر رسید

باید بهار جامهٔ خدمت به برکند

برگیرد آن ‌قلم‌، که به ایران و شرق و غرب

فرزانه نسبتش به نبات و شکر کند

بگشاید آن زبان‌، که در آفاق علم و فضل

دانا ز جان و دل سخنانش ز بر کند

از معجزات شاه بسی کارنامه‌ها

در روزگار، ورد زبان بشر کند

یک نیمه عمر او ، به ره خلق شد به باد

باید کنون تدارک نیم دگر کند

از ناکسان به غیر زیان و ضرر ندید

از لطف شاه‌، دفع زبان و ضرر کند

بیرون ز چاپلوسی بارد، حقایقی

ز اوصاف شه به گرد جهان مشتهر کند

درکسوت معانی شیرین به نظم و نثر

احوال ملک را همه جا جلوه گر کند

از لطف شاه‌، دربدران را دهد نوید

وز مهر شاه‌، بیخبران را خبر کند

زیر لوای خسرو ایران ز جان و دل

از اهل فضل گرد، سپاه و حشر کند

*‌

*‌

با این امید سال بسر بردم‌، ای دریغ‌!

غافل که بخت‌، کار من از بد بتر کند

در موسمی که مرغ کند تازه آشیان

شاهم ز آشیان کهن دربدر کند

در خانه پنج طفل و زنی رنج‌دیده را

گریان ز هجر شوهر و یاد پدر کند

شاها روا مدار که بر جای هفت سین

با هفت شین کسی شب نوروز سر کند

شکوا و شیون‌ و شغب‌ و شور و شین را

با ذکر شه شریک دعای سحر کند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

در محرم اهل ری خود را دگرگون می‌کنند

از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند

گاه عریان کشته با زنجیر می‌کوبند پشت

گه کفن پوشیده فرق خویش پر خون می‌کنند

گاه بگشوده گریبان‌، روز تا شب سینه را

در معابر با شرق دست‌، گلگون می کنند

گه به یاد تشنه کامان زمین کربلا

جویبار دیده را از گریه جیحون می کنند

وز دروغ گندهٔ «‌یا لیتنا کنا معک‌»

شاه دین را کوک و زینب را جگرخون می کنند

صبح برجسته جنب تا ظهر می‌ریزند اشگ

ظهر تا شب نوحه می‌خوانند و شب ... می کنند

خادم شمر کنونی گشته وانگه ناله‌ها

با دوصد لعنت‌، ز دست شمر ملعون می کنند

بر یزید زنده می‌‎گویند، هردم صد مجیز

پس شماتت بر یزید مردهٔ دون می کنند

پیش ایشان صد عبیدالله سرپا، وین گروه

ناله از دست عبیدالله مدفون می کنند

حق گواه است ار محمد زنده گردد ور علی

هر دو را تسلیم نواب همایون می کنند

آید از دروازهٔ شمران اگر روزی حسین

شامش از دروازهٔ دولاب بیرون می کنند

حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب

مشگ او را در دم دروازه وارون می کنند

قائم آل محمد، گر کند ناگه ظهور

کله‌اش داغون‌، به ضرب چوب قانون می کنند

گر علی‌اصغر بیاید بر در دکانشان

در دو پول آن طفل را یک پول مغبون می کنند

ور علی‌اکبر بخواهد یاری از این کوفیان

روز پنهان گشته شب بر وی شبیخون می کنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن‌سعد

خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون می کنند

گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد

خاک پایش را به آب دیده معجون می کنند

ور بساید دستشان با دست اولاد علی

دست خود را شستشو با سدر و صابون می کنند

جمله مجنونند و لیلای وطن در دست غیر

هی لمیده صحبت از لیلی و مجنون می کنند

سندی شاهک بر زِهادشان پیغمبر است

هی نشسته لعن بر هارون و مامون می کنند

خود اسیرانند در بند جفای ظالمان

بر اسیران عرب‌این نوحه‌ها چون می کنند؟

تا خرند این قوم‌، رندان خرسواری می کنند

وین خران در زیر ایشان آه و زاری می کنند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

صبح چون شاه فلک بر تختگه مأوی کند

حاجب مشرق حجاب نیلگون بالا کند

بهر دفع جادویی‌های شب فرعون کیش

موسی صبح از بغل بیرون ید بیضا کند

خود مگر زرتشت با فّر فروغ اورمزد

چارهٔ پتیارهٔ اهریمن شیدا کند

یاور هران دلاور در دل ابر سیاه

با مشعشع رمح، قصد جان اژدرها کند

روشنانش را برون ریزد سپهر از آستین

چون که زان فرزانگان روشن‌تری پیدا کند

چون سترون بانویی کز شرم درپوشد پلاس

باز چون فرزند زاید جامه از دیبا کند

نی خطا گفتم که شب دارد بسی فرزند خرد

چون فزون شد بچه‌، دل آشفته و در واکند

صبح‌ خوش‌ خندد که ‌یک فرزند دارد، لیک شب

در غم طفلان‌، چو من پیوسته واوبلا کند

شب سیه‌شد زان که چون من کودکان دارد بسی

همچو من آخر سر خویش اندرین سوداکند

*

*‌

صبح چون بنشینم وخواهم نویسم چیزکی

در دود پروانه وز من خواهش قاقاکند

وان دو ماهه مهرداد اندر کنار مادرش

دم بدم عرعر نماید، متصل هرا کند

دختر شش ساله‌ام کاو را ملک دختست نام

بر در صندوقخانه محشری برپاکند

ظهر چون شد خرسواران در رسند از مدرسه

خانه از آشوبشان زلزال‌ها پیدا کند

محشر خر راست گردد زان گروه کره‌خر

آن‌یکی جفتک زند وین نعره‌، وآن آواکند

گه ملک هوشنگ از مامک رباید خوردنی

گاه مامک با ملک‌دخت از حسد دعواکند

نعرهٔ خاتون پی تسکین آنان بیشتر

مرمرا کالیوه و آسیمه و شیدا کند

هرتنی ز آنان به سالی ثروتی بدهد به‌باد

هرکی ز ایشان به ماهی خانه‌ای یغما کند

هریک اندر هفته جفتی کفش را ساید به‌پای

هریک اندر ماه دستی جامه از سر واکند

هرچه از خاتون بجا ماند خورند این کرّگان

خادمات و خادمین راکیست کاستقصاکند

کودکان دایم کلان گردند و بابا پیر و زار

چون که کودک شدکلان کی رحم بر باباکند

ازکلاه‌ و کفش و کسوت‌، کاغذ و کلک و کتاب

نیست کافی گر دوصدکاف دگر انشاکند

گوش شیطان کر، که بانو هست حسناء ولود

همچو من سوداویئی چون منع آن حسناکند

گشته ملزم تا به هر سالی بزاید کودکی

وز برای خیل شه فوجی جوان برپاکند

گویم آخر نان این قوم ازکجاگردد روان

گوید آن کاو داد دندان‌، نان همو اعطاکند

طرفه اصلی در توکل دارد این خاتون بهٔاد

آن دل و آن زهره کوکاین اصل را حاشاکند

راستی دانایی هر چیز بیش از آدمی است

کیست آن کوچند و چون با مردم دانا کند

*

*‌

چیست‌باری‌فایدت جز حسرت و تیمار و غم

گر جهان را همت آبا پر از ابنا کند

تا درنگی افتد اندر این موالید دورنگ

چار مام ای کاش پشت خود به هفت آبا کند

این گناه از آدم و حوا پدید آمد نخست

کیست کاینک داوری با آدم و حوا کند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

گلعذاران جهان بسیارند

لیک پیش گل رویت خارند

دل نگهدار که خوبان دل را

چون گرفتند نگه می‌دارند

مده آزار دل من که بتان

دل عشاق نمی‌آزارند

گر شنیدی که نکویان جهان

بی‌وفایند و شقاوت کارند

مرو از راه که آن بی‌ادبان

همه بازاری و سردم دارند

تو نجیبی و نکویان نجیب

همه با رحم و نکوکردارند

لاله رویند ولیکن هرگز

داغ محنت به دلی نگذارند

همه‌خوش‌صورت و خوشن‌برخوردند

همه خوش سیرت و خوش رفتارند

بهر عشاق حقیقی نورند

بهر عشاق دروغی نارند

نرمند از ادبا و احرار

یار اهل ادب و احرارند

دامن با ادبان را گنجند

گردن بی‌ادبان را مارند

همه عاشق طلب و دلجویند

همه شکر لب و شیرین کارند

بهرشان عاشقی ار یافت نشد

همت اندر طلبش بگمارند

عاشق‌ از آهن و از چوب کنند

که هم آهنگر و هم نجارند

جمله هم عاشق و هم معشوقند

جمله هم ثابت و هم سیارند

دعوی بلهوسان را در عشق

نپذیرند که بس عیارند

قدر صافی گهران را از دور

بشناسند که بس هشیارند

نستانند دل از یکتن بیش

نیز دل جز به یکی نسپارند

امتحان‌های دلاوبز کنند

تا به عشق کسی ایمان آرند

چون مسلم شد و تردید نماند

شرم و حشمت ز میان بردارند

در برش ساعتکی بنشینند

همرهش بادگکی بگمارند

گاه گاهی ز پی صیقل عشق

بوسه‌ای چند بر او بشمارند

بوسه در عشق مباح است آری

بوسه را صیقل عشق انگارند

گر چه عشاق نخسبند به شب

مهوشان نیز براین هنجارند

دلبرانی که خداوند دلند

در غم عاشق خود بیدارند

شاهدی کاو غم عاشق نخورند

مردمان جانورش پندارند

عشق معشوق نهانست ولیک

حکما واقف از این اسرارند

شرط انیت خوبان اینست

غیر از این مابقی از اغیارند

شاهدانی که چنانند و چنین

مردم چشم اولی الابصارند

عشق در ساحت جان گلزاریست

خوبرویان گل این گلزارند

نتوان داشت امید یاری

زان رفیقان‌، که به شهوت یارند

مردمی زین شهوانی عشاق

نتوان خواست‌، که مردم خوارند

دلشان ازگهر عشق تهی است

همه از شهوت و حرص انبارند

کاهل و بی‌مزه و بی‌ادبند

لوس و بی‌معنی و چربک سارند

به حقیقت همه گولند و سفیه

لیک در گول‌زدن مکارند

نیز آن فرقه که دورند از عشق

نقش حمام و گچ دیوارند

گلرخانی که نفورند از عشق

گویی از خلقت خود بیزارند

قتل عاشق برشان هست مباح

این بتان افعی جان اوبارند

چون به افراط شتابند از جهل

شمع هر جمع و گل هر خارند

چون به تفریط گرایند از عجب

عشق را معصیتی انگارند

هست نزدیک خرد هر دو گزاف

کاین دو در وزن به یک مقدارند

روش مردم نادان است این

که نه از فلسفه برخوردارند

عقلا معتدلند اندر طبع

وز گزاف جهلا فرارند

اولین شرط نجابت عقل است

عقلا بیشتری ز اخیارند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

چون اختران پلاس سیه بر سر آورند

کبکان به غارت تن من لشکرآورند

دودو و سه سه ده‌تاده‌تا وبیست بیست

چون اشتران که روی به آبشخورآورند

آوخ چه دردهاکه مرا در دل افکنند

آوخ چه رنج‌هاکه مرا برسرآورند

ازپا ودست و سینه وپشت وسر وشکم

بالا وزم‌بر رفته و بازی درآورند

چون رگزنان چابک بی گفتهٔ پزشک

بهرکشودن رک من نشتر آورند

بر بسترم جهند وتو دانی که حال چیست

چون یک‌ قبیله حمله به‌ یک بستر آورند

از هم جدا شوند چو دزدان ز یک کنار

وز یک کنار روی به یکدیگر آورند

در آستین راست چوگیرم سراغشان

چابک ز آستین چپم سر برآورند

نازان و سرفراز بتازند سوی من

گویی مگر ز خیل مخالف سرآورند

درکشوری که اجنبیان را مجال نیست

بی‌دار و گیر روی بدان کشور آورند

در جایگاه پنهان داخل شوند و فاش

ناکرده شرم حمله به بام و درآورند

گو مگرکه نیزه گذاران غزنوی

با نیزه روی بر در کالنجر آورند

یا خیلی از عشیرهٔ قزاق نیم شب

مستانه حمله بر بنه قیصر آورند

خوابم جهد زچشم وخیالم پرد زسر

زآنچ این گزندگان به من مضطر آورند

چون کارسخت کشت‌بجنبم زجای‌خوبش

گویم مرا چراغی در محضر آورند

آن ناکسان چراغ چو دیدند و جنبشم

خامش شوند و تن به حجاب اندر آورند

چون برکشم لباس‌، کریزند و خو را

زبر قمیص بستر در سنگر آورند

من نیز مردوار برونشان کشم ز جای

ور چون زنان ز بیم به سر معجر آورند

انگشت انتقام من آرد به دامشان

هرچند همچو مرغان بال و پر آورند

*‌

*‌

افزون مراست باری ازاینگونه دشمنان

کز کینه هر دمیم غمی دیگر آورند

گه دستیار اجنبیان گشته و به من

چون کیک حمله‌های بسی منکر آورند

گه یار مفتخوران گردند و بر زبان

گاهیم فتنه‌جوی وگهی کافر آورند

گاهی وزیر گشته و بی‌موجبی مرا

از باختر دوانده سوی خاور آورند

گاهی مرا به خطهٔ بجنورد بی‌دلیل

بنشانده و به لابهٔ من تسخرآورند

که در لباس کیک بدانسان که گفته شد

در من فتاده و پدرم را درآورند

من نیز با چراغ بلاغت به جانشان

اخگر زنم اگرچه تن از اخگر آورند

اندامشان بدوزم با نوک خامه‌ام

هرچند پیش خامهٔ من خنجرآورند

یک‌یک برون کشمشان ازگوشه وکنار

گرچه پناه بر سر دوپیکر آورند

ور بگذرم به خواری گیرم گلو‌یشان

فرداکه خلق را به صف محشرآورند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

حق‌پرستان سلف‌، کاری نمایان کرده‌اند

معبدی بر کوهسار از سنگ بنیان کرده‌اند

بیست پله برنهاده پیش ایوانی ز سنگ

زیرش انباری برای آب باران کرده‌اند

پله‌ای دیگر نهادستند از سوی دگر

از پی آمد شد خاصان مگر آن کرده‌اند

اندر آن‌بی‌آب وادی جای کشت و زیست نیست

زین سبب پیداست کان را بهر یزدان کرده‌اند

هشت‌نه‌فرسنگ‌دور از شوشتر بر سوی‌شرق

آن بنای هایل سنگین به‌سامان کرده‌اند

هست پیدا کان فرو افتاده احجار عظیم

قرن‌ها سرپنجه با گردون گردان کرده‌اند

یا ز اشکانی است آن ویرانه مزکت یا مگر

خسروان آن را به عهد آل ساسان کرده‌اند

نیست آن کار کیان زیرا که در عهد کیان

در چنین احجار نقش و خط نمایان کرده‌اند

طاق‌ها افتاده و دیوارها گردیده پست

گوییا آن را زلازل سخت ویران کرده‌اند

چشمهٔ آبی است خرد، اندر نشیب آن دره

کاندر آن مسکن‌، فقیری چند عریان‌، کرده‌اند

نام آن چشمه نهادستند پس «‌چشمه‌علی‌»

نیز مسجد را لقب «‌مسجدسلیمان‌» کرده‌اند

یکهزار و سیصد و شش بود و آغاز ربیع

کاندر آن وادی زگل گفتی چراغان کرده‌اند

خوانده بودم درکتب‌، وصف بهار شوشتر

یافتم کان را ز روی صدق‌، عنوان کرده‌اند

راستی گفتی گستریده فرشی از دیبای سبز

وندر آن تصویرها از لعل و مرجان کرده‌اند

سبز وادی‌ها گرفته گرد هامونی فراخ

کش مرصع یک‌سر ازگل‌های الوان کرده‌اند

کوه را گفتی ز فرش سبزه مطرف بسته‌اند

دشت را گفتی به برگ لاله پنهان کرده‌اند

از بر معبد نشستم بر سر سنگی خموش

گفتی اندام مرا زان سنگ بی‌جان کرده‌اند

یک نظر کردم به ماضی یک نظر کردم به حال

زانچه اینان می کنند و زانچه آنان کرده‌اند

مزدیسنان را بدیدم‌، از فراز قرن‌ها

کز شهامت ملک ایران را گلستان کرده‌اند

در زمان اقتدار بابل و یونان و مصر

سلطنت بر بابل و بر مصر و یونان کرده‌اند

وز پس قرنی دو هم با دولتی مانند روم

پردلان پارت همدوشی به میدان کرده‌اند

وز پس چندی دگر ساسانیان این ملک را

چون‌ بهشت‌ از عدل‌ و داد و علم‌ و عرفان کرده‌اند

وین زمان ما مفلسان شادیم زانچ آن خسروان

در ستخر و بیستون و طاق بستان کرده‌اند

گویی این‌ بیحالی‌ از خورشید و گرمی‌های اوست

ای‌ بسا مهرا که محض بغض و عدوان کرده‌اند

اندک اندک مهر پنهان گشت گفتی کاختران

مخفی از شرم منشی در زیر دامان کرده‌اند

سر به زیر افکندم و ناگه دو چشمم خیره شد

خاک را گفتی ز اخترها درخشان کرده‌اند

هشت فرسنگ اندر آن کهسارها یل ناگهان

روز شد گفتی مگر شب را به زندان کرده‌اند

از فروغ برق‌ها در خانه‌ها و راه‌ها

اختر شبگرد را سر در بیابان کرده‌اند

یادم آمد کاندر این آباد ویران مر مرا

انگلیسان با رفیقی چند، مهمان کرده‌اند

شرکت نفت بریتانی و ایران است این

کز هنرمندی جهان را مات و حیران کرده‌اند

آب را با آتش از کارون به بالا برده‌اند

نفت را با لوله سر گرد بیابان کرده‌اند

تا نگویی‌ معجز است‌ این یا کرامت یا که سحر

با فشار علم‌، هم این کرده هم آن کرده‌اند

سنگ را با متهٔ علم و هنر، سنبیده نرم

نفت را از قعر چه زی اوج‌، پران کرده‌اند

هشته پستان‌ها ز مهر، اندر دهان طفل خاک

تا دهانش را بسان غنچه خندان کرده‌اند

سال‌ها این راز پنهان بود در قلب زمین

آشکار آن راز را اینک به دوران کرده‌اند

عقده‌هایی بود مشکل در دل خارا، گره

آن گره بگشوده و، آن مشکل آسان کرده‌اند

این شگفتی بین که از همخوابهٔ قیر سیاه

چون مجزا نفت و بنزین فروزان کرده‌اند

نار اگر شد گلستان بر پور آزر دور نیست

بین که خارستان نفتون را گلستان کرده‌اند

حلقه‌های چاه شان خوانده ز دل راز زمین

برج‌های قصرشان با عقل پیمان کرده‌اند

لوله‌های چاه ساران‌، ره به مرکز برده‌اند

میل‌های کارگاهان قصد کیوان کرده‌اند

تا نجوشد نفت‌و هر زین سوی‌و آن‌سو نگذرد

لوله‌هایی تعبیه بر چاهساران کرده‌اند

دیگ‌هایی آهنین‌، بر هیئت دیو سیاه

لوله‌هایی همچنان بر شکل ثعبان کرده‌اند

نفت‌ها در دیگ‌ها انباشته وز لوله‌ها

سوی آبادان رود کاین گونه فرمان کرده‌اند

دستگاه برق «‌تمبی‌» چرخ گردانست راست

کز نفوذش چرخ‌ها را جمله گردان کرده‌اند

تا به آبادان ز نفتون در چهل فرسنگ راه

عالمی روشن به‌ نور علم و عرفان کرده‌اند

قریهٔ ویران «‌عبادان‌» که بد ضرب‌المثل

این زمان شهریش پر قصر و خیابان کرده‌اند

دکهٔ آهنگریشان‌، دهشت افزاید از آن

کز دو پاره کوه آهن پتک و سندان کرده‌اند

پتک خود بالا رود چون کوه و خود آید فرود

بر یکی آهن که بهر کندن کان کرده‌اند

همچو دو دوزخ‌، دو نیران مشتعل دیدم ز دور

کز لهیب و شعله‌، دوزخ را هراسان کرده‌اند

گفتی این هست آذر برزپن و آن آذرگشسب

کز پی تعظیم یزدان‌، مزدیسنان کرده‌اند

بهر مجروحان و بیماران و گرماخوردگان

چند مارستان به طرز انگلستان کرده‌اند

انتظاماتی که در آن خطه دیدم‌، ای عجب

سال‌ها خلق آرزویش را به تهران کرده‌اند

وقت‌، در ایران فراوانست و ارزان‌،‌ لیک علم

هست کمیاب و گران و اینان دگرسان کرده‌اند

وقت را بسیارکمیاب وکران کردند، لیک

در برابر علم را افزون و ارزان کرده‌اند

انگلیسان اندرین کارند و اهل ناصری

خرمند از اینکه یک صابی مسلمان کرده‌اند

تو ز من خواهی برنج ای مدعی خواهی مرنج

این‌ هنرمندان به‌ عصر خویش احسان کرده‌اند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4975450
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث