به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ملک ایران سر بسر در انقلاب است ای ملک

کشور جمشید و افریدون خرابست ای ملک

جنبشی با خاطر بیدار، کاندر ملک ما

مسکنت بیدار و آسایش به خوابست ای ملک

قبضهٔ شمشیر شاهان عجم‌، در دست تست

تاکی این تیغ مبارک در قرابست ای ملک

تا جوانی هست از شاهنشهی دریاب کام

زانکه شاهی و جوانی دیریابست ای ملک

آتشی در پنبه پنهانست‌، این دانیم ما

خاطر ما زین سبب در التهابست ای ملک

حاسدان ملک را در آستانت راههاست

شه‌ پرستان را از آن درگه جوابست ای ملک

ما به جز بیداری شه‌مان نباشد آرزو

دل گر از این آرزو جوشد، مصابست ای ملک

شه ز حضرت رادمردان را به معنی دورکرد

وانکه باید دور بودن در جنابست ای ملک

شاه راگفتند تا بندد زبان دوستان

دشمنان را این نخستین فتح بابست ای ملک

دشمن خسرو به خسرو داده پندی ناگوار

کش دورویه‌، سود افزون از حسابست ای ملک

نیک باید دید تا سررشته نگریزد ز دست

پادشاهی رشته‌ای پرپیچ و تابست ای ملک

ما و حکم شاه و قلبی سربسر بر مهر شاه

سر نپیچدکس گرت رای عتابست ای ملک

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:27 PM

باز به پا کرد نوبهار سرادق

بلبل آمد خطیب و قمری ناطق

رایتی فرودین به باغ درآویخت

پرچم سرخ از گلوی سبز سناجق

طبل زد از نیمروز لشکر نوروز

وز حد مغرب گرفت تا حد مشرق

لشکر دی شد به کوهسار شمالی

بست به هر مرز برف‌، راه مضایق

رعد فروکوفت کوس و ابر ز بالا

بر سر دشمن ز برق ریخت صواعق

باغ چو شطرنج گشت و شاه جنوبی

آمد بر لشکر شمالی فائق

لاله نوخیز رسته بر دو لب جوی

همچو به شطرنج از دو سوی‌، بیادق

غنچه بخندد به گونهٔ لب عذرا

ابر بگرید بسان دیده وامق

سنگدلی بین که چهر درهم معشوق

باز نگردد مگر ز گریهٔ عاشق

دفتری گل کشد ز جزوه کش اوراق

تا که سوابق کند درست و لواحق

چون که شد اوراق گل تمام مرتب

عضو گلستان شود به حکم سوابق

هست گلستان اداره و گلش اعضا

مهر فروزان بود مدیری لایق

نیست خلل اندرین اداره که خورشید

هست به تشویق جمله اعضا شایق

عضو هنرمند، جاه و مرتبه باید

خاصه که با وی بود رییس موافق

*

*‌

نوز نتابیده صبح‌، خواه صبوحی

زان که صبوحی است لیل غم را فالق

از می فکرت بساز جام خرد پر

جام خرد پر نگردد از می رائق

با می فکرت صبوح کن که بود فکر

خمری کان را خمار نبود لاحق

هرکه سحرخیزگشت و فکرکننده

راحت مخلوق جست و رحمت خالق

وانکه فروخفت تا برآمد خورشید

بر تن و بر جان خویش نبود مشفق

چون گل خندان پگاه روی فرو شوی

جانب حق روی کن به نیت صادق

غنچه‌صفت پردهٔ خمود فرو در

یکسره آزاد شو ز قید علایق

خیز که گل روی‌ خود به‌ ژاله‌ فروشست

تاکه نماز آورد به رب مشارق

خیزکه مرغ سحر سرود سراید

همچو من اندر مدیح جعفر صادق

*‌

*‌

حجه یزدان که دست علم قدیمش

دین هدی را نطاق بست ز منطق

راهبر مؤمنان به درک مسائل

پیشرو عارفان به کشف حقایق

جام علومش جهان‌نمای ضمایر

ناخن فکرش گره‌گشای دقایق

ازپی او رو که اوست هادی امت

گفتهٔ او خوان که اوست ناصح مشفق

سر قران را ز محکم و متشابه

جوی ز لطفش که اوست مصحف ناطق

راه به دارالشفای دانش او جوی

کاوست طبیبی به هر معالجه حاذق

داروی فقهش اگر نکردی چاره

شرع نبی مرده بودی از مرض دق

محضر درس امام گشت مقوی

شربت لطف امام گشت معرق

خود نشنیدی مگر که بود به عهدش

دورهٔ ضعف کتاب و نشر زنادق

وز طرفی خیل صوفیان اباحی

بسته ز هر سو به هدم شرع مناطق

مُرجئه و ناصبیه نیز ز سویی اا‌

در ره دین خدا نهاده عوائق

تیرگی جهل کشت یکسره زایل

چهر مُنیرش چوگشت لامع و شارق

ساخت بنایی متین ز سنت و تفسیر

کان نه زپای افتد از هجوم طوارق

در ره ارشاد خلق توسن عزمش

جست فزونی به تک ز سابق و لاحق

شافعی و بوحنیفه‌، مالک و حنبل

ابجد خوانند و او معلم مفلق

خود نشنیدی که «‌بودوانق‌» ملعون

خواست که خون ریزدش به‌ خنجر بارق

هیبتش انسان گرفت دیدهٔ منصور

کش‌ ز سر صدق‌ جست‌ و گشت معانق

آیت‌حق است و هست ذات شریفش

مظهر ذات و صفات صانع رازق

گر ز سر مهر بنگرد سوی دشمن

قهر خدایی شود به‌ دشمن طارق

او پی تهذیب خلق آمد از آن‌رو

بود صبور و حلیم و سهل ومرافق

ور شدی از حق به پادشاهی مأمور

گبشی ازو شمل دشمنان متفرق

خصم بر قدرت امام چه باشد

تودهٔ کاهی به پیش ذروهٔ شاهق

*‌

*‌

دولت مروانیان چو طی شد و آمد

جیش خراسان به جیش مروان فائق

قاصدی آمد بر امام ز کوفه

کشت شبانگه به درگهش متعلق

داشت ز بوسلمهٔ ضلال کتابی

کای توبه شرع نبی بزرگ محقق

مهتر آل رسول جز تو کس امروز

نیست که گردد به ملک راتق و فاتق

کار به دست منست و جز تو کسی را

من نشناسم به ملک درخور ولایق

خیز وز یثرب به کوفه آی از آن پیش

کایند از رمله کودکان مراهق‌

چشم به راهت اعالیند و ادانی

بندهٔ حکمت مغاربند و مشارق

*

*‌

صادق آل رسول نامه فرو خواند

دید سخن با حقیقتست مطابق

لیک ز شاهی چو بود فرض‌ترش کار

فقر به شاهی گزید و دین به دوانق

نامهٔ بوسلمه را نداد جوابی

تا که نیفتد به مشکلات و مضایق

*‌

*‌

ای خلف مرتضی وسبط پیمبر

جور کشیدی بسی ز خصم منافق

خون به دلت کرد روزگار جفاکیش

تا تن پاکت به قبر گشت ملاصق

هستی نزد خدای زنده و مرزوق

ای تو به خلق خدای منعم و رازق

پرتو مهرت مباد دور ز دل‌ها

سایهٔ لطفت مباد کم ز مفارق

مدح تو گفتن بهار راست نکوتر

تا شنود مدح مردم متملق

کیش تو جویم مدام و راه تو پویم

تا ز تن خسته روح گردد زاهق

بر پدر و مادرم ز لطف کرم کن

گر صلتی دارد این قصیده رایق

چشم من از مهر برگشای و نگهدار

گوهر ایمان من ز پنجهٔ سارق

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:27 PM

 

ای خفته درین خاکدان رباط

چون طفل فروبسته در قماط

تا چند نشینی به آب وتاب

ای خواجه درین خاکدان رباط

زود است که بینی به جز کفن

بیداد نبود هیچ در بساط

باله که گذشتن نشایدت

روز دگر از روزن خیاط

بی‌طاعت ایزد چه گونه‌ای

با جسم نحیف و پل صراط

مرگ است چو کلب عقور و ما

سرگرم به ‌موشیم چون ‌قطاط

چون برق‌، ربیع از پی ربیع

چون باد، شباط از پی شباط

عمر است که می‌بگذرد ز ما

ما خفته و آسوده در نشاط

برخیز و بکن فکری ای بهار

زان پیش که خاکت شود ملاط

شد قافله‌، بیدار شو ز خواب

ای خفته درین خاکدان رباط

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:27 PM

 

ای شوکت ای شکسته دل دوستان خویش

بر جان عاشقان مزن از هجر خویش نیش

گر بنگری در آینهٔ قلب خویشتن

بینی به خود ارادت یاران زپیش بیش

اوقات دوستان مکن از زهر عشوه تلخ

قلب فسردگان مکن از نیش غمزه ریش

وصل تو داشت حوزهٔ ارباب ذوق جمع

هجر تو کرد خاطر مجموعشان پریش

گویند از آن لب شکرین تلخ گفته‌ای

تلخی به شکر تو نچسبد به صد سریش

گیرم که مردک هروی خورده شکری

ما و تو آن گرفت نبایستمان به ریش‌

طبع حسود پنجه گشاید به هر دروغ

مرد غریق دست گذارد به هر حشیش

یک شب عیادت من بیمار پیش گیر

نبود گنه عیادت یاران به هیچ کیش

اینجا دلیست خسته و مشتی گل و کتاب

واندر نهاده مجمرهٔ زرد هشت پیش

وان شاهد صغیر به آهنگ بم و زبر

با ذکر یا مجیر بود گرم کار خویش

سوی دگر ندیم سبکروح تلخ‌وش

بیگانه با مدّلس و با اهل ذوق خویش

چنگ و دف و ترانه گرت نیز آرزوست

همراه خود بیار ولی بی سبیل و ریش!

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:27 PM

چیست آن جنبدهٔ والاگهر

گوهرش از آب و آتش جسته فر

زادهٔ خورشید و هم‌پیمان خاک

گاه چون مریخ و گاهی چون قمر

هر زمان رنگی پذیرد در جهان

گه سیه‌، گه سرخ‌، گه رنگ دگر

جانورکردار، جنبانست و هست

اندر او جان‌ها و خود ناجانور

بار گیرنده به مانند ستور

راه جوینده بمانند بشر

راه را از چاه بشناسد از آنک

همچو مردم صاحب‌ مغزست و سر

در دویدن چون دگر جنبندگان

در قفای خویش نگذارد اثر

هست فربه لیک چون ساکن شود

مهره‌های پشتش آید در شمر

یک زمان اندر دوره پویان بود

وان دو یکسانست او را در نظر

کرده از گردون گردان عاریت

پای‌ها، وز نسر طایر بال و پر

نیست او را چشم چون مردم ولیک

صد جهان بین است او را بیشتر

همچنانش گوش‌ها باشد ولی

این شگفتی بین که باشد کور و گر

کور ره جویست کٌر خوش نیوش

گنگ غرنده است و لنگ راه بر

با ستور و گاو و خر دشمن و لیک

شاد ازو جان ستور و گاو و خر

هست چون ابری سیه با رعد و برق

لیک از او هرگز نمی بارد مطر

جنگیئی باشد که او را گاه رزم

جوشن از چوبست و از آهن سپر

گاهگاهی زیر چوبین جوشنش

می کند خفتانی از دیبا به بر

پای‌ها دارد ولی افعی مثال

سینه مالان‌، پیچد اندر بوم و بر

هست همچون اژدها مردم ربای

اژدری مردم‌خور و هامون سپر

هرچه پیش آید بیوبارد همی

زادمی و اشتر و اسب و ستر

وین شگفتی بین کزین بلعیدنش

مردم و حیوان نمی‌بیند ضرر

لیک اگر بلعیده‌ها دورافکند

جان شیرینشان شود از تن بدر

گه شود زاو کشوری خرم بهشت

گه شود ز او ملکتی زیر و زبر

گه بشیر دولتست و جاه و مال

گه نذیر غارتست و شور و شر

گر فزونش طعمه باشد هست رام

ور کمش باشد خورش زاید خطر

تربیت کردنش دشوار است و سخت

واندر آن گنجینه‌ها گردد هدر

زین زیانکاری که باشد اندر او

پادشاهان را بود از وی حذر

گر به کار آید بود بس جانفزای

ور ز کار افتد شود بس جان شکر

آوخ از این غول شکل دیو فعل

آوخ از این پیل زور دد سیر

هان‌وهان‌ماریست‌بس خوش‌خط وخال

جانب وی دست بی‌افسون مبر

گنج ایران شد هزینه اندر او

باز ناپیداست پای او ز سر

بو که گردد رام عزم شهریار

این هیون بدلگام خاره در

گنجهایی را کز ایران خورده است

قی کند این اژدهای گنج‌خور

پیش از آن کش افکند از بیخ و بن

سیل اشگ و دود آه رنجبر

خورده ملیون‌ها، به ما واپس دهد

کیسه‌ها را پر کند از سیم و زر

تا که گردد صرف بند هیرمند

یا که گردد خرج سدّ شوشتر

تا که گردد صرف کاری کاندران

خیر ملت باشد و نفع بشر

لختی از آن صرف ایجاد قنات

بخشی از آن خرج تسطیح ممر

قسمتی زان وقف بر طبع کتاب

پاره‌ای زان بخش بر اهل هنر

نیمه‌ای خرج سلیح و ساز جنگ

بهره‌ای خرج سپاه نامور

ور شهنشه ریزدی آن را به دور

تا ربودندیش خلق از رهگذر

به که تقدیم فرنگستان شود

آنچه گرد آمد به صد خون جگر

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

شریر، قاضی و رهزن‌، امین و دزد، عسس‌!

ازبن دیار بباید برون جهاند فرس‌؛

فتاده کارکسان با جماعتی که بوند

همه عوان و همه خونی و همه ناکس‌!

زمام جمله سپرده هوس به چنگ هوی

مهار جمله سپرده هوی به دست هوس‌!

.. .... ...... .................

که از نهیبش برخاست ناله از هرکس‌!

به خانه اندر نادیده چهر مام و پدر

به مکتب اندر ناخوانده قل اعوذ و عبس

.. ... ...... ....... ... .... ... ..

چو قوم موسی درساخته به سیر وعدس

.. .... ...... .... ... ... .... .. ..

که بر ویند و از ویند چون سگان مگس

مگر فریشته یاری کند وگرنه به دهر

نیند با سپه دیو، خیل مردم بس

ستاده‌اند به تاراج بندگان خدای

چنان که رزبان در باغ رز به وقت هرس

نه از خداشان بیم و نه از بشرشان شرم

نعوذ بالله از این سگان هرزه مرس

ز خائنان و ز دزدان که بر سرکارند

شد این امین خزانه‌، شد آن امیر حرس

نیند غافل از آزار مرد و زن یکدم

چنان پزشک زبردست از شمار مجس

نشان شکوه بدی و به محبس افتادی

کس ار کشیدی باری یکی بلند نفس

کسان به محبس ایمن‌ترند تا به سرای

اگرچه زنده به گورند مردم محبس

مرا ز محبس این سفلگان حکایت‌هاست

که کرده پایم روی زمین زندان مس

درون زندان دیدم نکرده جرم بسی

زگنده پیرکهن تا به کودک نورس

یکی اسیر، که گفت ای اجل نجاتم ده

یکی به بند، که گفت ای خدا به دادم رس

یکی به حبس‌، که از شهرخود به میر بلد

عریضه کرد و بنالید از عوان و عسس

یکی به ایران باز آمده ز کشور روس

یکی از ایران کرده گذر به رود ارس

یکی نوشته کتابی به تاجر دهلی

یکی گرفته جوابی ز عامل مدرس

یکی شکایت کردست کز چه روی امسال

مرکبات گران است وگوجه‌ها نارس

یکی به محضر جمعی سروده با میرآب

که باد لعنت بر خولی و سنان عنس

یکی به عهد مدرس به نزد او رفته است

شده است با وی همره ز خانه تا مدرس

گناه بنده هم از این قبل گناهان بود

بگویم ار ندهی نسبت گزافه ز پس

به هشت سال ازین پیش شعله نامی داد

به من سلامی و دادم سلام او واپس

به سال‌ها پس از آن‌، شعله اشتراکی شد

وزو به چند رفیق جوان فتاد قبس

بدین گناه شدم پنج ماه زندانی

سپس به شهر صفاهان فتادم از محبس

کنون اسیر و غریبم به شهر اصفاهان

جدا ز من زن و فرزند چون ز غژم‌، تگس

همی بنالم هر دم به یاد یار و دیار

سری به زیر پر اندر، چو مرغ تنگ‌نفس

به هر طرف نگرانم در آرزوی نجات

چو مردگمشده در آرزوی بانگ جرس

نه پرسشم را پاسخ‌، نه نالشم راگوش

سپهرگوبی کر است و روزگار اخرس

سپهر، تلخی بارد به جان من گوبی

که پر شرنگ است این آبگینهٔ املس

به عمر خویش نشاندیم بیخ فضل و ادب

ولی دربغ که حنظل دمید ازین مغرس

زمانه بر تن ما شوخکن پلاس افکند

به جرم آنکه دریدیم جامهٔ اطلس

*‌

* *

همیشه تا که بود جعد زنگیان پرتاب

هماره تا که بود انف چینیان افطس

همیشه تاکه بود مار همقرین با مور

هماره تا که بود خار همنشین با خس

تن شریر به خاک و سرش به نوک سنان

بنای ظلمش ویران و رایتش منکس

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

 

آن را که نگون است رایتش

من هیچ نخواهم حمایتش

و آن دیو که این کار خواسته است

دیوانه بخوانند، ملتش

این کشور تحت‌الحمایه نیست

هم نیز برنجد زصحبتش

ملکی که ز جیحون و هیرمند

تا دجله برآید مساحتش

از کس بنخواهد حمایتی

وین گفته نگنجد به غیرتش

آن کس که به‌ ما داده یادداشت

وان صاحب او، چیست نیتش

بی‌جنگ بخواهد جهان گرفت؟

صعبا و غریبا حکایتش

امروز که هر ملت نژند

در سایهٔ تیغ است حرکتش

بی‌قیمت خون‌بندگی خطاست

وین بنده گرانست قیمتش

گویند سپهدار داده خط

لعنت به خطوط پر مخافش

گر داده خطی این‌چنین خطاست

کاین ملک بری بوده ذمتش

بی‌رأی شه و رأی مجلسین

ملت نشناسد به صحتش

لعنت به وزیری چنین که هست

بر خیر بداندیش‌، همتش

با آن که فزون دارد احترام

با آن که فزونست ثروتش

قوم و وطن خود کند ذلیل

وانگاه بخندد به ذلتش

بخشد وطن خود به رایگان

وانگاه گریزد ز خشیتش

زودا و قریباکه در رسد

خائن به سزای خیانتش

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

 

باد بیاورد بوی مشک به شبگیر

گوئی بگذشت از آن دو زلف گره گیر

شبگیر ار بگذرد نسیم بر آن زلف

مشک فرازآورد نسیم به شبگیر

دانم تدبیرها بسی به همه کار

لیک به عشق اندرون ندانم تدبیر

خلخ وکشمیر را به خیره ستایند

آری کار جهان بود همه بر خیر

زانکه یکی چون تو حور نیست به خلخ

زانکه یکی چون‌تو سرو نیست به کشمیر

جز پی نخجیر سوی من نگراید

تا سر زلفت دلم ربوده به نخجیر

سروی و بر سرو ماه داری وخورشید

ماهی و بر ماه حلقه بندی و زنجیر

گفتم ماهی و اینت غایت تکذیب

گفتم سروی و اینت غایت تحقیر

خود سخنی بود ناستوده و بگذشت

زان سخن رفته عذرخواهم بپذیر

عذر پذیرست و جرم‌پوش خداوند

وین دو بود نیز بهترین صفت میر

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

نگر به زلف و بنا گوش آن بت کشمیر

یکی ز ساده پرند و یکی ز سوده عبیر

دو پیشه دارد بر جان و دل دو طرهٔ او

یکی گذارد بند و یکی نهد زنجیر

شگفتم آید زان دل در آن بر سمین

یکی به طبع حدید و یکی به لطف حریر

برمن آمد آراسته به هم رخ و زلف

یکی چو لیله مظلم یکی چو بدر منیر

بگفت چند بهم بر، من و تو بنشینیم

یکی به رنج دچار و یکی به عشق اسیر

جواب دادم زان کم نژند شد دل و جان

یکی ز گیتی ریمن یکی ز چرخ اثیر

ز رنج سیم و زر ایدون شده است چشم و رخم

یکی به گونهٔ سیم و یکی به رنگ زریر

بگفت سوی چمن شو که سیم و زرگیری

یکی ز چهرهٔ نسرین یکی ز دیدهٔ تیر

به باغ و بستان بینی نگارخانهٔ چین

یکی پر از تمثال و یکی پر از تصویر

نهاده معجزهٔ خویش، موسی و داود

یکی به شاخ درخت و یکی به روی غدیر

سرشگ ابر بهاری به آبگیر درون

یکی است حلقه‌نگار و یکی است حلقه‌پذیر

برد شقیق و گل سرخ را به باغ و به راغ

یکی ز مرجان تاج و یکی ز عود سریر

همی بنالد رعد و همی بتابد برق

یکی چو جان مخالف یکی چو تیغ امیر

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

 

انگور شد آبستن هان ای بچهٔ حور

برخیز و به گهواره فکن بچهٔ انگور

آن بچهٔ نوزاده فروگیر که مادرش

شش ماه فرو خفته درآغوش مه و هور

اکنون شده آبستن و برگردش هر روز

چون قابلگان آمده یک قافله زنبور

این قابلگان قابلگی نیک ندانند

هان خیز و ز بسترش یکایک را کن دور

سختم عجب آید که چنین کودک چون زاد

زان تیره رخ خستهٔ مستسقی رنجور

وین نیز عجب‌تر که به یک زادن چون گشت

ستخوانش بگسیخته و جلدش مبثور

وآنگاه سر از خاکش برگیر به نرمی

چونان که نگردد شکم و پشتش ناسور

زان پس به یکی بستر سنگینش درافکن

و زپشت و برش دورکن آن کودک مستور

خود گرچه به مادرش ستم خواهد رفتن

لیکن تو دربن کار مصابستی و مأجور

وان طفل به گهواره درافکن به دو سه ماه

چونان که به گهواره درون گردد محصور

آن طفل نکوروی که از روشن رویش

چون روز برافروخته گردد شب دیجور

آنگه که به نیرو شود و روی فروزد

زو وام کند رضوان رنگ دو لب حور

وانگه که به بلور فرود آرد ساقیش

چون کان عقیق یمنی گردد بلور

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4974144
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث