به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دو چیز است شایسته نزدیک من

رفیق جوان و رحیق کهن

رفیق جوان غم زداید ز دل

رحیق کهن روح بخشد به‌ تن

رفیقی به شایستگی مشتهر

رحیقی به بایستگی ممتحن

جوانی نه بر دامنش گرد ننگ

شرابی نه در صافیش درد دن

نهاده بطی باده در پیش روی

کشیده یکی مرغ بر بابزن

بخور باده اکنون که گشت سپهر

نزاید جز از انقلاب و فتن

بخوان شعر و اخبار کشور مخوان

بزن چنگ و لاف سیاست مزن

نگه کن کز انفاس اردیبهشت

ببالیده در باغ‌، سرو و سمن

از آن تند باران دوشینه بار

بهشتی شد امروز طرف چمن

به ویژه که رخشنده مهر سپهر

به میغی تنک درکشیده است تن

چنان کز پس توری آبگون

نماید تن خویش معشوق من

به تن‌، کوه خارا کفن کرده بود

ازآن بهمنی تند برف کشن

کنون زنده شد زآسمانی فروغ

یکی نیمه تن برکشید ازکفن

فرو ریزد اردیبهشتی نسیم

به باغ و براغ و به دشت و دمن

به باغ و به راغ آستین‌های گل

به دشت و دمن عقدهای پرن

به شاخ گل نو، درآویخت باد

بدریدش آن ایزدی پیرهن

برهنه شد و شرمش اندر گرفت

رخش سرخ شد برسرانجمن

خزیده در آغوش سرو بلند

به شوخی‌، ستاک گل نسترن

چو دوشیزه‌ای سرخ کرده رخان

به پیچیده بر عاشق خویشتن

بر آن شمعدانی نگر کش بود

زپیروزه شمع و ز مرجان لگن

میان لگن شمع مانده خموش

لگن تافته چون سهیل یمن

بپوشد همی کوهسار کبود

به ابر سیه شامگاهان بدن

بر او بروزد شهریاری هبوب

خروشان شود ابر ژاله فکن

بجنبد همی کهربایی درخش

بغرد همی تندر بانگ‌زن

تو گویی خروش زمانه است این

ز جنبیدن تیغ شاه زمن

جهاندار نادر شه تیزچنگ

خدیو عدو بند لشکرشکن

به کردارهای گزین مشتهر

به پیکارهای قوی مفتتن

نه پهلوی او سیر دیده دواج

نه چشمان او سیر دیده وسن

چولشکربخسبید خسبد ملک

نهاده تبرزین به زیر ذقن

زگردان جز اوکیست کاندر وغا

برد حمله باگرزهٔ‌پنج من

ز شاهان جز او کیست کز موزه‌اش

دمد جو، ز ناسودن و تاختن

به رکضت بود پیش تاز سپاه

به فترت رود پیش باز فتن

چو دریا، دلی در برش مختفی

جهان‌جوی عزمی درو مختزن

در آن تیره عهدی کز افغان و روم

در ایران فغان خاست از مرد و زن

ببرد از ارس تا به مازندران

سپاه «‌اورس‌» چون یکی راهزن

خراسان ز محمود شد تار و مار

گشن لشگری کرد او انجمن

ز یک سو به کف کرده توران سپاه

ز آمویه تا رودبار تجن

شده پادشه کشته در اصفهان

شه نو به درد و بلا مفترن

در این ساعت ازکوهسارکلات

برآمد یکی نعرهٔ کوهکن

فرشته فرود آمد از آسمان

گرفته عنان یکی پیلتن

پس پشت او لشگری شیردل

همه آهنین چنگ و روئینه تن

فرشته عنانش رهاکرد وگفت

به نام ایزد ای نادر ممتحن

برو کت نه‌بینیم هرگز حزین

بچم کت مبیناد هرگز حزن

به یک رکضت اینک خراسان بگیر

سپس بر سپاه سپاهان بزن

به ترکان یکی حمله آورگران

به خونخواهی رزمگاه پشن

ترا گفت یزدان که بستان خراج

ز شام و حلب تاختا و ختن

نه پیچید صاحبقران بزرگ

ز پیمان افرشتهٔ مؤتمن

بکوشید و پیکارها کرد صعب

ز بیگانگان کرد صافی وطن

به دنبال افغان سوی قندهار

شد و کرد بنگاهشان مرغزن

شنید آن که دارای دهلی کند

از افغان حمایت به سر و علن

از این‌رو پی دفع آنان کشید

به غزنین و کابل سپاهی کشن

به دهلی بریدی فرستاد و راند

سخن زان گروه گسسته رسن

که اینان گروهی خیانتگرند

ستم کرده بر خاندانی کهن

همه خونی و دزد و بی‌دولتند

ندارند چندان بها و ثمن

که دارای دهلی دهدشان به مهر

پناه و، نگهدارد از خشم من

بدان نامه‌ها پاسخی شاه هند

نداد و برافزود بر سوء ظن

به ره بر بکشتند ده تن رسول

به دهلی ببستند هم چند تن

ندیدند فرجام آن کار زشت

کشان چشم بربسته بود اهرمن

توگفتی بنازند از آن تنگ سخت

که خیبر بود نامش اندر زمن

ندانست کان چنگ خیبر گشای

کند تنگ خیبر تلال و دمن

شهنشه سوی تنگ خیبر کشید

به راهی کزان دیو جستی به فن

دوکوه از دو سو سرکشیده به میغ

میان رو دو راه از لب آبگن

رهی چون ره مورچه بر درخت

نشیب و فرازش شکن در شکن

به تنگ اندرون صوبه‌داران هند

کمین کرده با لشکری تیغ‌زن

ز افغان و هندی و پیشاوری

تنیده بهر گوشه‌، چون کارتن

همه نیزه‌دار و گروهه گذار

همه ناوک‌انداز و زوبین‌فکن

شهنشه بغرید و افکند رخش

چو در رزم هاماوران‌، تهمتن

فرو ریختند از تف قهر شاه

چو پوسیده کاخ از تف بومهن

چو شاهنشه از تنگ خیبر گذشت

ز دهلی عزا خانه شد تا دکن

به خیبر عزا خاست چون کنده شد

در خیبر از بازوی بوالحسن

سپه را به پیشاور اندر گذاشت

ازو کشته پنجاب بیت‌الحزن

به لاهور در، صوبه داری که بود

به برگشتگی طالعش مرتهن

دمان بر لب آب «‌زاوی‌» گرفت

سر ره بر آن سیل بنیاد کن

ز یک حملهٔ لشگر شهریار

بجست و امان خواست چون بیوه‌زن

ز پنجاب خسرو به دهلی شتافت

مدد خواسته ز ایزد ذوالمنن

به خسرو ز دهلی رسید آگهی

که دشمن بود جفت رنج و محن

ز دهلی سپه برکشید و نشست

به «کرنال‌» چون اشتر اندر عطن

بگرد اندرش مرد سیصدهزار

ز ترکان و از مردم برهمن

بگرد سپه توپ‌های بزرگ

رده بسته چون باره‌ای از چدن

ازبن مژده خسرو چنان راند تفت

که تازد سوی حجله زیبا ختن

سپیده سپه برگرفت و رسید

نماز دگر بر سر انجمن

ز لشگر جهان دید یکسر سیاه

به پولاد آکنده دشت و دمن

زیک سو صف پیل جنگی چنانک

تناور درختی ز آهن غصن

ز یک‌سو صف توپ کهسارکوب

به اوبار جان برگشاده دهن

نیاسوده از ره برانگیخت اسب

به چنگ اندرش گرز خارا شکن

بجوشید هندی چو مور و ملخ

برآورد آوا چو زاغ و زغن

ولی شه فرو خورد و کردش خموش

توگفتی چراغی است بر بادخن

به یک ساعت از خون هندی سپاه

زمین لعل شد چوعقیق یمن

پس از ساعتی جنگ زنهار خواست

محمد شه از خسرو ممتحن

شهش داد زنهار و بنواختش

پذیره شدش در بر خویشتن

پس از جنگ «کرنال‌» شد با سپاه

به دهلی‌، شهنشاه والا سنن

به دهلی شبانگه عیان گشت عذر

ز ترکان و از پیروان وثن

بکشتند برخی از ایران سپاه

که اندر سراها گزیده وطن

دگر روز از هیبت قهر شاه

بسا سر که دور اوفتاد از بدن

نگه کن کزین پس شهنشه چه کرد

ز مردی بر آن شاه دور از فطن

بدو کشور و تاج بخشید و خویش

به ایران گرایید بی‌لا ولن

فری آن تن سخت و عزم درست

فری آن دل پاک و خوی حسن

شها چون تو شاهی جوان‌بخت و راد

ندید و نه‌بیند جهان کهن

گوارنده بادت هدایای هند

ز تخت و ز تاج و ز تیغ و مجن

ز یاقوت رخشان و الماس پاک

ز لولوی عمان و در عدن

همان دیبه و گوهر و زر و سیم

به تخت و به تنگ و به رطل‌ و به من

به ایران‌ زمین رحمت آورکه هست

ز تو زنده چون شیرخوار از لبن

همان کس که در وقعت اصفهان

شمیدی به پیش عدو چون شمن

کنون در رکاب تو از فر تو

درد چرم بر پیل و بر کرگدن

ستودمت نادیده بعد از دو قرن

چو مر مصطفی را اویس‌ بس قرن

ز بیداد گردون و جور جهان

دلم گشته چون چشمهٔ پر وزن

نگفت و نگوبد کس از شاعران

بهنجار این پهلوانی سخن

الا تا به نیسان نشید هزار

به گوش آید از شاخهٔ نارون

قدت باد یازان چو سرو سهی

رخت باد خرم چوبرک سمن

بکوش و بتاز و بگیر و ببخش

بپای و ببال و بنوش و بدن

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

نوبهار است و بود پرگل و شاداب چمن

همه گل‌ها بشکفتند به غیر ازگل من

تا به چند ای گل نازک ز چمن دلگیری

خیز و با من قدمی نه به تماشای چمن

صبحدم بر رخ گل آب زند ابر بهار

تو دگر برگل روی از مژگان آب مزن

شادی دشمن و آزار دل دوست مخواه

زان که چون گریه کند دوست‌، بخندد دشمن

دل قوی دارکه ما نیز خدایی داریم

کز دل خار دماندگل صد برگ و سمن

حیف باشد دل آزاده به نوروز غمین

این من امروز شنیدم ز زبان سوسن

هفت شین ساز مکن جان من اندر شب عید

شکوه و شین وشغب شهقه وشور وشیون

هفت سین سازکن از سبزه و از سنبل و سیب

سنجد وساز و سرود و سمنو سلوی و من

باشد این هفت به همراه تو و در بر تو

از قد و چهره و خال و لب وگیسو و ذقن

هفت سین را به یکی سفرهٔ دلخواه بنه

هفت شین را به در خانهٔ بدخواه فکن

صبح عید است برون کن ز دل این تاربکی

کآخر این شام سیه‌، خانه نماید روشن

رسم نوروز به جای آور و از یزدان خواه

کآورد حالت ما باز به حالی احسن

وگر از حسرت ری اشک فشانی تو چنین

اصفهان هم نه چنان است که بردستی ظن

ری اگر نیست کم از باغ جنان یک گندم

اصفهان نیزکم از ری نبود یک ارزن

پل خواجوش ز خاطر ستردگرد ملال

شارع پهلوی از دل ببرد زنگ محن

ماربینش که بود نسخه‌ای از جنت عدن

ازگل لعل بود رشگ یواقیت عدن

زنده‌رود از اثر مستی باران گذرد

سرخوش و عربده‌جو رقص کن و دستک‌زن

بیشه‌ها بر دو لب رود، چو خط لب یار

ذوق را راه گذر گیرد و دل را دامن

چار باغش که نشانی ز ملوک صفوی است

می‌دهد روز و شبان یاد از آن عهدکهن

دیو مانند، رده بسته درختان ز دو سو

چون دلیران یل پیل‌تن شیر اوژن

وان مساجدکه برد دل ز برون و ز درون

طاق بیچاده سلب گنبد پیروزه بدن

آن‌یکی همچو یکی کاسهٔ مینای نگون

وآن دگر چون تل فیروزه فراز معدن

سر ایوان نگارین ز بر طاق کبود

وآن دوگلدسته کشیده ز دو جانب گردن

گویی افریدون بنشسته بر اورنگ شهی

کاوه استاده به دستیش و به دستی قارن

نوعروسی است به هفتاد قلم کرده نگار

طاق هر قصرکه بینی به سر هر برزن

از صفاهان ز چه رو سخت نفوری کاین شهر

بنگه محتشمان است وکریمان زمن

اندربن شهر حکیمان و ادیبان بودند

همگی صاحب رای و همگی صاحب فن

نوز دجال از این شهر نکرده است خروج

کش نفوری تو چو افریشته از اهریمن

تو به دجال و فتن‌های نهانش منگر

کاوه را بین که برون آمد و زد بیخ فتن

ور دلت بستهٔ یاران دیارست‌، بخواه

آمد کار خود از بارخدای ذوالمن

آن خدایی که ز پیراهن فرزند عزیز

ساخت دربیت حزن‌، چشم پدر را روشن

چشم روشن کندت از رخ یاران دیار

راست چون دیدهٔ اسرائیل از پیراهن

آن خدایی که به ایران ملکی قادر داد

قادر است او که ترا باز برد سوی وطن

پهلوی خسرو جمجماه که ایران شد ازو

خرم و تازه چو از ابر بهاری گلشن

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

چون بدرید صبح پیراهن

جلوه گر گشت فوجی از آهن

سپهی کز نهیب نیزهٔ او

بردرد چرخ پیر پیراهن

لشگری کانعطاف خنجر وی

بگسلاند ز کهکشان جوشن

چون‌ برآید غریو، ‌روز نبرد

فوج‌ آهن ‌به جنبش آرد تن

آهنین قلعه‌ای بود جنبان

نه بر او در پدید و نی روزن

تیر بارد چنان که بر پرد

آهن ذوب گشته از معدن

بمب کوبد، چنان که درغلطد

سنگ خارا ز قله در دامن

میغی از تیغ برکشد که از آن

مرگ بارد به تارک دشمن

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

تو هم امروز بده بوسه به من

کار امروز به فردا مفکن

بیش از این از بر من تند مرو

بیش ازین بر دل من نیش مزن

عهد بستی که دل من شکنی

بشکن عهد و دل من مشکن

شد کهن رسم رفیق‌آزاری

نوجوانا بنه آیین کهن

جای خون عشق تو دارم در دل

جای جان مهر تو دارم در تن

ای لبت سرخ‌تر از برگ شقیق

وی رخت خوبتر از برگ سمن

وعده کردی که به من بوسه دهی

سر وعده است بده بوسهٔ من

دل من تنگ شد و حوصله تنگ

تنگ بنشین برم ای تنگ‌دهن

دام تقوی به ره دل مگذار

تار عصمت به ‌تن خویش متن

زلف و لب از من و باقی از تو

کفل و سینه و ساق و گردن

نزنم دست بر اندام تو هیچ

گر زدم دست سرم را بشکن

یاوه‌ای گفت اگر گفت کسی

«‌بوسه باشد به کنار آبستن‌»

بوسه پیغمبر مهر است و وداد

بوسه آسایش روحست و بدن

مهر را بوسه نماید محکم

عشق را بوسه نماید متقن

عشق بی‌بوسه چراغیست خموش

عشق با بوسه چراغی روشن

دوستی هست سپهری و در او

بوسه چون زهره و ناهید و پرن

عاشقی رشتهٔ جنگیست کزان

جز به زخمه نجهد صوت حسن

زخمهٔ چنگ محبت بوسه است

چنگ بی‌زخمه ندارد شیون

زان شدست از همه مرغان بلبل

شهره در صوت خوش و مستحسن

کز مقاطیع حدیثش خیزد

بوسه‌های متوالی به چمن

گاه و بیگه کند از بوسه حدیث

روز تا شب کند از بوسه سخن

مگس نحل از آن شهد دهد

که به گل بوسه زند در گلشن

مردم از هر خوشیئی سیر شود

نشود سیر کس از بوسیدن

بوسه بر عمر من افزاید لیک

نکند کم ز لبت یک ارزن

«‌رادیوم‌» نیز بدین قوت نیست

که دهد قوت و باقیست به تن

بوسه‌ خوبست‌ و شگرفست و روا

خاصه برکنج لب و زیر ذقن

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین

شاهی چون پهلوی به عز و به تمکین

فرق بلندش دهد جمال به فرقد

پر کلاهش دهد فروغ به پروین

جرعه‌ای از مهر اوست چشمهٔ حیوان

اخگری از قهر اوست آذر برزین

قائد صد کشور است بر زبر تخت

آفت صد لشکر است بر زبر زین

هست دلش بستهٔ سعادت کشور

چون دل خسرو به دام طرهٔ شیرین

تکیه به شمشیر خویش دارد این شاه

نی چو ملوک دگر به بالش و بالین

زنده بدو نام‌های فرخ اجداد

قارن و گشتسب شاه و سورن و شروین

نفس عصامیش برنشاند به مسند

نی ستخوان‌های خاک خوردهٔ پیشین

شاید تخمین عزم و جزمش کردن

قطرهٔ باران کس ار شمرد به تخمین

گر بوزد صرصر نهیبش در باغ

برجهد از لاله برگ، خنجر و زوبین

ور گذرد نکهت عطایش بر دشت

بردمد از خار خشگ‌، لاله و نسرین

ملک ستانا، خدایگانا، شاها

رحمی بر چاکر و ثناگر دیرین

خشم تو بر من فرود مقدرت تست

قدرت خود بنگر و ضعیفی من بین

شاهین گنجشک را شکار نسازد

عمری اگر بی‌خورش گذارد شاهین

جرم رهی چیست تا به گوشهٔ زندان

همچو جنایت گران بماند چندین

چندی بودم به سمج دیگر محبوس

همچون گنجشک‌، بستهٔ قفس کین

آوردندم کنون به محبس بالا

محبس بالا بتر ز محبس پایین

هست وثاقم به روی شارع و میدان

ناف ری و رهگذار خیل شیاطین

چق چق پای ستور و همهمهٔ خلق

فرفر واگون و بوق و عرعر ماشین

تق تق نجار و دمدم حلبی‌ساز

عربدهٔ بنز همچوکوس سلاطین

زنگ بیسیکلت هفاهف موتوشیکلت

زبن دو بتر طاق طاق گاری بیدین

کاخ بلرزاند و صماخ بدرد

چون گذرد پر ز بارکامیون سنگین

وان خرک دوره گرد و صاحب نحسش

هردوبهم هم صدا شوند وهم آیین

این یک عرعر کند به یاد خریدار

وآن یک عرعرکند چوبوید سرگین

سیبی و آلویی و هلویی و جوزی

گاه به بالا روند وگاه به پایین

پیش طبقشان ترازویی و چراغی است

کاین را لوله شکسته و آن را شاهین

این یک گوید بیا به سیب دماوند

آن یک گوید بیا به آلوی قزوبن

آن یک گویدکه نیست شهد و طبرزد

همچوهلوی رسیده‌ام‌خوش وشیرین

لیک چه شهد و طبرزدی که در آخور

خر نخورد زان به ضرب پتک و تبرزبن

برلب استخر دیده‌ای که ز غوکان

شب چه بساطی است‌، آن به‌عین بود این

تا طبق کالشان تمام نگردد

هیچ نبندند لب ز بخ بخ و تحسین

انجیری تا دو دانه‌ای بفروشد

خواند هردم هزار سورهٔ والتین

راست چو اندر میان مجلس شورا

بحث وتشاجر به‌حل و فصل قوانین

بدترازین هرسه،روزنامه‌فروش است

زبر بغل دسته دسته کاغذ چرکین

آن یک گوید که‌های گلشن و توفیق

مختصر واقعات قمصر و نائین

این یک گویدکه‌ های کوشش و اقدام

کشتن پور ملخ به خوار و ورامین

عکس فلان کنت کاو به سال گذشته

بسته به رم با فلانه کنتس کابین

ناخن اگر روی مس کشند چگونه است؟

هست صداشان جگرخراش دو چندین

درگلوی هریکی توگویی گشته است

تعبیه طبل سکندر و خم روئین

از همه بدتر سر و صدای گداهاست

کاین‌یک والنجم خواند آن‌یک یاسین

گوید آن یک بده به نذر ابوالفضل

یک دو سه شاهی به دست سید مسکین

وآن دگر اندر پیاده رو به بم و زیر

نوحه کند با نوای نازک و غمگین

نره‌خری کج نموده پای که لنگم

گاهی برلب دعا وگاهی نفرین

پیرزنی چند طفل زرد نگونسار

گرد خود افکنده همچو بوتهٔ یقطین

یک طرف آید خروش دستهٔ کوران

کوری خواند دعا و مابقی آمین

آید هردم قلندر از پی درویش

همچون تشرین که آید از پس تشرین

وز طرفی‌ها یهوی آن زن و شوهر

با دو سه طفل کرایه کردهٔ رشکین

بس که هیاهوی وداد وقال ومقال است

مرد مجامع ز هول گردد عنین

ز اول صبح این بلا شروع نماید

وآخر شب رفته رفته یابد تسکین

تازه به بالین سرم قرار گرفته

بانگ سگانم برآورند ز بالین

هست خیابان ز هول‌، بیشهٔ ارمن

بنده چو بیژن در آن و خواب چو گرگین

وز در دیگر صدای پای قلاور

از دل و جانم قرار برده و تمکین

خوابگه‌ تنگ من بود به شب و روز

از تف مرداد مه چو کامهٔ تنین

گرمی مرداد مرده‌ام بدر آورد

قلب اسد هم بسوخت بر من مسکین

سجین گردد چو در به‌بندم و چون باز

در بگشایم‌، چو محشری ز مجانین

گاه ز سجین برم پناه به محشر

گاه ز محشر برم پناه به سجین

خواب ز چشمم به سوی هند گریزد

همچو بهیم از نهیب لشکر غزنین

بس که دراین تنگنای در غم و رنجم

مدحت شه را به جهد سازم ترقین

شاها چون من سخن‌سرای کم افتد

شاهد من این چکامهٔ خوش رنگین

گرچه به رنج اندرم ز قهر شهنشاه

عزت شه خواهم‌ از خدای به‌ هر حین

زانکه وطن‌خواهم و نجات وطن را

دارم چشم از خدایگان سلاطین

عرصهٔ این ملک بوده است ازین پیش

از یمن و مصر و شام تا ختن و چین

وز لب دانوب تا به عرصهٔ پنجاب

یافته از عدل و داد و ایمان تأمین

فتنهٔ یونان وتازی و مغول و ترک

پست نمود این بلند کاخ نو آئین

چون تو شدی جانشین کورش و دارا

گشت ز تو تازه آن زمانهٔ پیشین

بود وطن همچو باغ بی‌در و دیوار

تاخته دزدان به میوه‌ها و ریاحین

عزم تو برگرد آن کشید حصاری

وز بر آن برنهاد تیغ تو پرچین

بوکه ز فرتو خون تازه درآید

بار دگر اندرین عروق و شرائین

ملک زکف رفته بازگیری و بندند

پیش سپاه تو شهرها همه آنین

بنده بهار اندر آن فتوح نوا نو

گشاید به تازه تازه مضامین

کرده بهر ماه نو سرودی تصنیف

کرده بهر سال نو کتابی‌ تدوبن

گرچه خود اکنون پیاده‌ایست بر این نطع

گردد از فر اصطناع تو فرز‌بن

تا که جهانست شهریار جهان باش

یافته کشور ز عدل و داد تو تزئین

رایت عزت به اوج مهر فرو کوب

لکهٔ ذلت ز چهر ملک فرو چین

تا ز دل و جان بپاس جان تو گویند

مردم ایران دعا و جبریل آمین

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

شنیده‌ام که یلی بود پهلوان رستم

کشیده سر ز مهابت بر آسمان رستم

ستبر بازو و لاغر میان و سینه فراخ

دو شاخ ریش فرو هشته تا میان رستم

نیاش سام و پدر زال و مام رودابه

ز تخم گرشاسب مانده در جهان رستم

به کودکی سرپیل سپیدکفته به گرز

سپس به دیو سپید آخته سنان رستم

بریده کله اکوان دیو و هشته به ترک

به جای مغفر پولاد زرنشان رستم

دریده چرم ز ببر بیان وکرده به‌بر

به جای جوشن و خفتان پرنیان رستم

چو بود یافته ز اخلاط معتدل ترکیب

بماندی ار نشدی کشته رایگان رستم

شنیدم آنکه به چاه شغاد در کابل

نمرد و بیرون آمد ازآن میان رستم

ز شرم کشتن اسفندیار و شنعت آن

نهاد سر به بیابان هندوان رستم

پی معالجت زخم و دوری از ایران

به جنگلی شد و بود اندر آن مکان رستم

گزید کیش زراتشت و توبه کرد و نشست

به پیش آتش و گردید زند خوان رستم

چو یافت آگهی از پهلوی که در ایران

گزیده مسند دارا و اردوان رستم

نفوذ ترک‌ و عرب کم‌شده است‌ و مردم پارس

نهاده نام خود این کیقباد و آن رستم

کشید رخت به زابل‌زمین ز خطهٔ هند

به کوه‌ خواجه درون شد چو کهبدان رستم

به‌شهر طاق‌ سپس قلعه‌ای و ارگی ساخت

که دورتر بود از راه کاروان رستم

خرید مزرعه‌ای در جوار طاق و نشست

درون مزرعه خرسند و کامران رستم

به یاد آتش کرکوی‌، آتشی افروخت

نهاد نامش کرکوی رستمان رستم

نهفته داشت زر و سیم و گوهر و کالا

از آن زمانه کجا بوده مرزبان رستم

گشادگنج و نشست ازپی عبادت حق

ز مهر ایران سرشار و شادمان رستم

خطا نکرده به تدبیر ملک دست از پای

گذشته از سر دیهیم زرنشان رستم

نکرده خودسری و ساخته به لقمهٔ نان

ز جمع حاصل املاک سیستان رستم

گذشته از سر دعوی سند و بست و فراه

نهفته روی ز مخلوق بدنشان رستم

ز ناگه آمد بهر ممیزی سوی طاق

یکی جوان و ببردش به میهمان رستم

یکی جوانک ازین لاله زاریان که بود

به‌ زر حریص‌ چو بر جنگ هفتخوان رستم

به پای چکمه و پیراهنی و پالتوی

بدان غرور که گفتی بود جوان رستم

به طرز مردم ری گرم شد به نطق و بیان

که درنیافت یکی گفته زان میان رستم

ز جیب قوطی سیگار چون برون آورد

شگفت ماند از آن مخزن دخان رستم

چو زد به آتش سیگار را و برد به‌لب

ز حیرت آورد انگشت بر دهان رستم

پذیره گشت ورا در سرای بیرونی

نهاد در بر او خوان پرزنان رستم

چو خواست منقلی از بهر فور، کرد بدل

یکی ز مغبچگان مرد را گمان رستم

شکفته گشت‌ و یکی مجمرش نهاد به‌ پیش

سرود خواند به آیین مسمغان رستم

جوان کشید چو از جامدان برون وافور

به یادش آمد ازگرزهٔ گران رستم

خیال کرد که فور از نژادهٔ کرز است

ازین خیال دلش گشت شادمان رستم

ولی چو فور به تدخین نهاد بر آتش

بجست ناگه از جا سپندسان رستم

بگفت هی پسرآتش کسی به کرز نکوفت

مکن وگرنه شود دشمنت به جان رستم

سپس چوبستی بربست و دود بیرون داد

ز دودو حیرت شد گیج در زمان رستم

گرفت بینی و سرفید و بهر قی کردن

به باغ تاخت ز مشکوی پر دخان رستم

به چاکرانش چنین کفت‌: گر ز من پرسید

بدو بگویید افتاده ناتوان رستم

جوان از آن روش پهلوان کمی واخورد

که درگذاشت ره و رسم میزبان رستم

هزارها متلک بار پیرمرد نمود

که بازگشت به‌ناچار سوی خوان رستم

به‌شرم گفت‌: الا ثسپوهر خوشمت هی

پذت ‌هزینه گرت گنج و مهن و مان رستم

هنوز چیزی‌ناخورده‌ خواست جام شراب

جوان و گشت ازین کرده بدگمان رستم

خیال کردکه مهمان غذا برون خوردست

وزین خیال برآشفت بیکران رستم

معاشران عجم می پس از غذا نوشند

چو پیش ‌خورد جوان طیره گشت ‌از آن رستم

جوان‌ چو خورد می کهنه شد بخوان و بکرد

دعای زمزمه آغاز، پیش خوان رستم

ولیک مهمان خامش نماند و صحبت کرد

میان زمزم و زد مهر بر دهان رستم

چو خوان گذارده شد و آب دست آوردند

نهاد بزم به آیین خسروان رستم

نبید و نقل و بخور و ترنج و سیب و انار

به خوانچه‌ای بنهادند و شد چران رستم

چو گرم گشت سرش گفت هان فراز آرید

یکی مغنی با زخمهٔ روان‌، رستم

ز در درآمد و کرنش نمود زابلئی

چگور برکف و گفتش بزن بخوان رستم

نواخت زخمهٔ سگزی به پهلوی ابیات

شد از نشاط ‌سرشگش به ‌رخ ‌چکان رستم

سه جام خورد و نکرد اعتنا به مرد جوان

از آنکه بد ز اداهاش سرگران رستم

جوان برفت و بیامد به کف یکی ویولن

نمود کوک و نکرد اعتنا بدان رستم

ولی چو کرد به سیم آرشی کمان را جفت

چو تیر راست شد از فرط امتنان رستم

چو رند بود جوان‌، ساخت پردهٔ بیداد

ز فرط شادی مستانه شد چمان رستم

بخواند قصهٔ اسفندیار رویین‌تن

که درنبرد بکشتش به رایگان رستم

گریست رستم و شد داغ خاطرش تازه

بگفت کاش نبودی در این جهان رستم

من آن گنه بنکردم که کرد آن گشتاسب

وگرنه بود به جان بندهٔ بغان رستم

گسیل کرد به کاری گزافه پور جوان

بشد جوان و شد از مرگ او نوان رستم

زکردهٔ دگران کو، که کارنامهٔ خویش

بسا شنوده ز دوران باستان رستم

جوان درست نفهمیدکاو چه گفت ولی

به‌طبع‌شد سر تصنیف‌و رست‌از آن‌رستم

چوگشت صبح فرستاد چند سکهٔ زر

به رسم هدیه به نزدیک میهمان رستم

نهاد خنجر زربن نیام دسته نشان

به روی هدیه به عنوان ارمغان رستم

جوان چو آنهمه زربنه دید، کرد طمع

که دور سازد ازآن کاخ وگنج وکان رستم

پس از دو هفته به رستم بداد دست وداع

فشرد دست وی و ساختش روان رستم

جوان‌ چو شد به ‌خراسان گزارشی‌ برداشت

که‌هست‌سرکش‌و خودکام‌و بدزبان رستم

به فکر تجزیهٔ سیستان فتاده‌، از آن

تفنگ و توپ کند جمع در نهان رستم

من اهل قلعهٔ او را نهان فریفته‌ام

که وقت جنگ بگیرند ناگهان رستم

اگر به بنده ز لشکر دهند گردانی

شود دلیری و گردش بی نشان رستم

سپهبدان خراسان فسون او خوردند

که شد ز همت او نیتش عیان رستم

جوان کشید سوی مرز سیستان جیشی

به قصد طاق که بود اندر آن مکان رستم

سبه پراند په‌صحرای رپک وثاخث به دز

که جفت سازد با اندوه و غمان رستم

سپه رسید بر طاق و دیده‌بان از ارگ

بدید و گشت خبردار در زمان رستم

گمان نمود ز توران سپاهی آمده است

که بود از ایران پیوسته در امان رستم

بگفت ببر بیان آورند و تیر وکمان

کشید موزه و آویخت تیردان رستم

بدید ببر بیان کرم خورده و ضایع

هم اوفتاده خم از پشت درکمان رستم

فکند چاچی و خفتان وگرز را برداشت

نهاد زین زبر رخش ناتوان رستم

ز قلعه تاخت برون با سه چار نوکر پیر

براند جانب گردان سبک‌عنان رستم

فکند حمله و زد نعره‌ای بلند و به گرز

بکوفت از دو سه سرباز، استخوان رستم

بر اوگلوله ببارید از دو سو چو تگرگ

فتاد رخش و بغم گشت توامان رستم

پیاده ماند و نگه کرد و دید سلطان را

شتافت جانب سلطان دوان دوان رستم

ز هیبتش‌دو سه گز پس‌نشست مرد جوان

ز بیم کش برساند مگر زیان رستم

به شک فتاد تهمتن که خود مگر بزه کرد

از انکه رفت به پیکار دوستان رستم

ز یک‌طرف‌رهیانش به جنگ کشته شدند

اپن دو فکر شد از دیده خونفشان رستم

جوان چو دید که رستم گریست گشت دلیر

بگفت زنده بگیرید هان و هان رستم

بریختند به گردش پیادگان سپاه

چو خیل مورکه گیرند در میان رستم

نخواست‌تاکشد آن‌قوم را به مشت و لگد

فکند با لم کشتی یگان دوگان رستم

دوان‌دوان‌به‌سوی‌قلعه‌شد ز عرصهٔ جنگ

ز خشم‌، دل شده در سینه‌اش طپان رستم

جوان‌چو دیدکه‌رستم‌بجست‌، گفت دهید

بگشت ناگه صد تیر را نشان رستم

بجست در بن‌چاهی که‌داشت ره به‌حصار

ز راه نقب سوی قلعه شد دوان رستم

کشیدتخته پل ودرببست وشد محصور

حصار داد به آیین جنگیان رستم

هجوم بردند از هر طرف به قلعه وگشت

طپان ز بیم اسارت نه بیم جان رستم

به یادش آمد ناگه ز وعدهٔ سیمرغ

طلب نمود مر او را از آشیان رستم

تریز جبه به خنجر درید و آخت برون

پری که داشت نهان در میان جان رستم

فسون بخواند وبزد سنگی از برآهن

بجست برقی و شد سخت شادمان رستم

پس از دو ساعت اندر افق سیاهی دید

که می‌درآمد از اقصای زاهدان رستم

نگاه کرد به بالا و دید پران است

سطبر مرغی رویینه استخوان رستم

فرو نشست خروشان درون میدانی

که اسپریس نوین کرد نام آن رستم

زپشت مرغ فرو جست لاغر اندامی

که دیده بودش در هند یک زمان رستم

به هندوی سخنی چندگفت ورستم را

سوارکرد و شد از دیده‌ها نهان رستم

محاصران در دز بستدند و نعره زدند

وزین طرف به‌سوی هند شد پران رستم

ببرد همره خودگنج و مال و پیمان کرد

کزین سپس نکند رای امتحان رستم

وگر دوباره بیفتد به یاد ملک کیان

کمست در بر مردان‌، ز ماکیان رستم‌!

دروغ و حقه وافور و جعبهٔ سیگار

چسان نهد به بر فره کیان رستم‌؟

زبان پارسی باستان چگونه نهد

بر تلفظ طهران و اصفهان رستم‌؟

فراخنای لب هیرمند وگود زره

کجا نهد ببرکند و سولقان رستم‌؟

چه جای مقبرهٔ مجلسی و مسجد شیخ‌؟

که نیست درهوس طوس وطابران رستم

به‌لون‌ظاهرشان کی‌خورد فریب چو یافت

خبر ز باطن این قوم بد نهان رستم

خیانتی که به دارا نموده‌اند این قوم

به یاد دارد از عهد باستان رستم

همش به یاد بود آنچه رفت ازین مردم

به تاج وتخت شهنشاه اردوان رستم

کجا ز یاد برد آنچه زین جفاکاران

برفت بر سر پرویز‌ و خاندان رستم

همی بگرید از آن غدر ماهوی سوری

به یزدگرد، به صحرای خاوران رستم

ز بیم جست و به سوی قفا ندید، چو دید

که گرگ برگله گشته است پاسبان رستم

براستان که برون زاستانه‌اند، گریست

چو دیدکج‌منشان را بر آستان رستم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:44 PM

ای به‌روی و به‌موی‌، لاله و سوسن

سبزه داری نهفته در خز ادکن

سوسن تو شکسته بر سر لاله

لاله ی تو شکفته در بن سوسن

لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان

سر زلفت ربوده بوی ز لادن

آفت جانی از دو غمزهٔ دلدوز

فتنه شهری از دو نرگس پرفن

هرکجا دست برزنی به سر زلف

رود از خانه بوی مشک به برزن

زلف را بیهده مکاه که باشد

دل عشاق را به زلف تو مسکن

خود به گردن تو راست خون جهانی

کی رسد دست عاشقانت به گردن

نرم گرددکجا دل تو بافغان

که به افغان نه نرم گردد آهن

من نجویم به جز هوای دل تو

تو نجویی به جز بلای دل من

نازش تو همه به طرهٔ گیسو

نازش من همه به حجه ذوالمن

مهدی‌بن‌الحسن ستودهٔ یزدان

شاه علم آفرین و جهل پراکن

کارگیتی ازوست جمله به سامان

پایهٔ دین از اوست محکم و متقن

خرم آن روی کش نماید دیدار

فرخ آن دست کش رسید به دامن

آنکه جز راه دوستیش بپوید

از خدایش بود هزار زلیفن‌

پای از جاده خلافش برکش

دست در دامن ولایش بر زن

ای ولی خدای‌، خیز و زگیتی

بیخ ظلم و بن ‌ستم را برکن

پدری را تویی پسرکه هزاران

گردن بت شکست و پشت برهمن

بت گرانند و بت‌پرستان در دهر

خیز و تنشان بسوز و بتشان بشکن

چند ای خسرو زمانه به گیتی

بی‌تو خاصان کنند ناله و شیون

مسند شرع را هم اکنون بی‌تو

کفر برچید، خیز و مسند بفکن

به فلک بر فراز رایت نصرت

خاک در چشم دیو خیره بیاکن

خیمهٔ عدل را بپاکن و بنشین

که ستمگر شد این زمانهٔ ریمن

قومی ازکردگار بی‌خبران را

جایگاه توگشته مکمن و مسکن

تیغ خونریزی از نیام برون کن

وز چنین ناکسان تهی کن مکمن

خرم آن روز کاینچنین بنشینی

ای گدای در تو چرخ نشیمن

رایت دین مصطفی بفرازی

ز حد ترک تا مداین و مدین

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:44 PM

ای حلقهٔ زلف تو پر شکن

وی نرگس مست توصف شکن

از یک شکن طرهٔ دوتات

بر جان و دل من دو صد شکن

ای زلف تو سررشتهٔ بلا

وی چشم تو سر منشاء فتن

ای نور تو را شمس مکتسب

وی لعل‌ تو را شهد مرتهن

ای چشم تو چون آهوی ختا

وی خال تو چون نافهٔ ختن

ای جعد تو یک باغ ضیمران

وی چهر تو یک راغ نسترن

ماه از رخ تو یافته بها

مشک از خط تو یافته ثمن

چشمان تو اندر پناه زلف

چون در دل شب دزد راهزن

هر غمزهٔ تو ناوکی به دل

هر مژهٔ تو خنجری به تن

صد یوسف دل کرده‌ای اسیر

وافکنده‌ای اندر چه ذقن

زان ناوک مژگان دل گداز

گردیده مرا دل چو پروزن

بگشای به جای من ای نگار

از پای دل آن زلف چون رسن

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:44 PM

ما همه کودکان ایرانیم

مادر خویش را نگهبانیم

همه از پشت کیقباد و جمیم

همه از نسل پور دستانیم

زادهٔ کورش و هخامنشیم

بچهٔ قارن و نریمانیم

پسر مهرداد و فرهادیم

تیرهٔ اردشیر و ساسانیم

ملک ایران یکی کلستانست

ما گل سرخ این گلستانیم

کار ما ورزش‌ است و ‌خواندن درس

همه از تنبلی گریزانیم

چون نیاکان باستانی خویش

راستگوی و درست پیمانیم

مستی و کارهای بی‌معنی

کار ما نیست زانکه انسانیم

همه در فکر ملت و وطنیم

همه در بند دین و ایمانیم

پارسی‌زاده‌ایم و پاک سرشت

کز نژاد قدیم آریانیم

همه از یک‌نژاد و یک خاکیم

گر ز تهران گر از خراسانیم

اول اندر میان مدرسه‌ایم

بعد از آن در میان میدانیم

می‌نمائیم مشق سربازی

روز میدان مطیع فرمانیم

پس از آن درکمال آزادی

پی تحصیل ثروت و نانیم

همه‌ پاکیم و راستگو‌ی‌ و شریف

بی‌خبر از دروغ و بهتانیم

گر دروغی کسی به ماگوید

ما ازو روی خود بگردانیم

همگی اهل صنعت و هنریم

همگی اهل خیر و احسانیم

ازکسی حرف زور نپذیریم

وز کسی مال مفت نستانیم

در تجارت شریک تجاریم

در زراعت رفیق دهقانیم

کار ما صنعت‌ است و علم‌ و عمل

کارهای دگر نمی‌دانیم

حالیا بهر افتخار وطن

ما شب و روز درس می‌خوانیم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:44 PM

بیا تا جهان را بهم برزنیم

بدین خار و خس آتش اندر زنیم

بجز شک نیفزود از این درس و بحث

همان به که آتش به دفتر زنیم

ره هفت دوزخ به پی بسپریم

صف هشت جنت بهم برزنیم

زمان و مکان را قلم درکشیم

قدم بر سر چرخ و اختر زنیم

از این ظلمت بیکران بگذریم

در انوار بی‌انتها پر زنیم

مگر وارهیم از غم نیک و بد

وزین خشک و تر خیمه برتر زنیم

چو بادام ازین پوست‌های زمخت

برآییم و خود را به شکر زنیم

درآییم از این در به نیروی عشق

چرا روز و شب حلقه بر در زنیم

از این طرز بیهوده یکسو شدیم

به آیین نو نقش دیگر زنیم

قدم بر بساط مجدد نهیم

قلم بر رسوم مقرر زنیم

به یکتا تن خویش بی‌دستیار

علم بر سر هفت کشور زنیم

ز زندان تقلید بیرون جهیم

به شریان عادات نشتر زنیم

از این بی‌بها علم و بی‌مایه خلق

برآییم و با دوست ساغر زنیم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4973641
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث