به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

انگور شد آبستن هان ای بچهٔ حور

برخیز و به گهواره فکن بچهٔ انگور

آن بچهٔ نوزاده فروگیر که مادرش

شش ماه فرو خفته درآغوش مه و هور

اکنون شده آبستن و برگردش هر روز

چون قابلگان آمده یک قافله زنبور

این قابلگان قابلگی نیک ندانند

هان خیز و ز بسترش یکایک را کن دور

سختم عجب آید که چنین کودک چون زاد

زان تیره رخ خستهٔ مستسقی رنجور

وین نیز عجب‌تر که به یک زادن چون گشت

ستخوانش بگسیخته و جلدش مبثور

وآنگاه سر از خاکش برگیر به نرمی

چونان که نگردد شکم و پشتش ناسور

زان پس به یکی بستر سنگینش درافکن

و زپشت و برش دورکن آن کودک مستور

خود گرچه به مادرش ستم خواهد رفتن

لیکن تو دربن کار مصابستی و مأجور

وان طفل به گهواره درافکن به دو سه ماه

چونان که به گهواره درون گردد محصور

آن طفل نکوروی که از روشن رویش

چون روز برافروخته گردد شب دیجور

آنگه که به نیرو شود و روی فروزد

زو وام کند رضوان رنگ دو لب حور

وانگه که به بلور فرود آرد ساقیش

چون کان عقیق یمنی گردد بلور

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

به بهارستان افتاد مرا دوش عبور

جنتی دیدم بی‌حور و سراپای قصور

حوریان کرده رخ از فترت ایام دژم

قصرها یافته از فرقت احباب فتور

سربسر یافته تبدیل به آیات عذاب

آن کجا بوده سراپای پر از آیت نور

ساحتی کایتی از روز سعادت بودی

گشته تاربک‌تر از تیره‌شبان دیجور

زیر هرگلبن او جمع‌، هزاران عقرب

دور هر نوگل او گرد، هزاران زنبور

بلبلش نوحه گر از فرقت مردان شریف

قمریش مویه گر از مرگ وکیلان غیور

آید آواز سلیمان ‌ ولی از ملک عدم

می‌رسد بانگ مدرس ولی از عالم گور

فاخته کوکو گویان که کجا رفت بهار

ورشان‌ مویان مویان که کجا شد تیمور

هر سحرگاه بروبد ره و بیراه‌، نسیم

به امیدی که کند مؤتمن‌الملک عبور

جای کیخسرو بگرفته فلان گبر، به زر

جای مستوفی‌ بنشسته فلان رند، به زور

بددلی جای دلیری و طمع جای گذشت

سفلگی جای جوانمردی و غم جای سرور

همه پستی و دنائت همه نادانی و جهل

همه تزویر و تقلب همه تقصیر و قصور

روزها پرسه‌زنان در طلب روزی و شب

دست بر گنجفه و گوش به تار و طنبور

همه با اجنبیان یار و زکشور بیزار

همه با سید ضیا جور و به ملت ناجور

بجز از نفع ندارند ز هستی مقصود

بجز از پول ندارند به گیتی منظور

ز دو من قند و شکر لذت ایشان حاصل

به دو تا چرخ رزین همت ایشان مقصور

راست چون قحط و غلا در دل مردم مغضوب

همچو طاعون و وبا در بر ملت منفور

همه مخلوق سهیلی ز چه‌؟ از دزدی رای

همه مطرود خلایق ز چه‌؟ از نقص شعور

شهر مخروبه و مخروبهٔ ایشان آباد

ملک وبرانه و وبرانهٔ ایشان معمور

باد افکنده به بینی ز چه‌؟ از غایت عجب

زنخ افشرده به غبغب ز چه‌؟ از فرط غرور

یاوهٔ تیه ضلالند و ز غفلت شمرند

خویشرا موسی و این کاخ‌، تجلی گه طور

همه را گردن فربی همه را گنده شکم

این یکی مستحق چاقو و آن یک ساطور

فرقه‌ای چون امل خویش طویلند و دراز

جرگه‌ای چون طمع خق‌ بش کلفتند و قطور

وطن از پنجهٔ یک‌... اگر جست‌، چه شد؟

که درافتاد به چنگال گروهی مزدور

در بر شاه و رعیت همه کافر نعمت

پیش سرنیزهٔ دشمن همگی عبد شکور

هر یکی گوید با خویش که‌، گر تنها من

کیسه پر سازم از این معرکه باشم معذور

ازقضا جمله وکیلان همه این می‌گویند

خاصه آنان که بر این قوم رؤسند و صدور

لاجرم جمله دوانند پی پختن نان

چشم‌ها بسته و بگشوده دهان‌ها چوتنور

حیرتم من که چرا گشت سهیلی پامال

زان که در پختن نان بود به‌غایت مشهور

مجلس چاردهم مجلس نان پختن بود

حیف شد سعی سهیلی که نیامد مشکور

مثل است این که چهی گر به رهی حفر شود

زودتر از همه حاضر قند اندر محفور

آه ازبن مجلس و دولت که توگویی از غیب

همه هستند به وبرانی کشور مامور

به خدایی که بود هستی مطلق کاین ملک

با دوتن مرد خردمند شود دار سرور

لیکن افسوس که این جمع منافق نهلند

که کند صورتی از پرده اصلاح ظهور

همه مرعوب اجانب همه مغلوب طمع

همه دلال اعادی همه حمال شرور

کار بیرون شده از چاره ندانم بالله

تا چه حد مردم این ملک حلیمند وصبور

این وکیلان که به فرمان ... بودند

همه ازعهد ششم جالس این مجلس سور

اینک از غفلت ما، ماه شب چارده‌اند

تاکی افتد به محاق این مه منحوس شرور

این قصیده اگر از ری به خراسان افتد

اوستادان به رهی طعنه زنند از ره دور

آری از ری به خراسان نبرد زبرک شعر

راست چون زیره به کرمان و به تبریز انگور

آن خراسان که درو بوده صبوری و حبیب

این‌یک از پشت شهید آن‌دگر از نسل صبور

آن خراسان که درو بوده ادیب‌الادبا

ثانی اثنین رضی‌الدین در نیشابور

ای خراسان تو به هر فترت و هر حادثه‌ای

سپر ایران بودی به سنین و به شهور

جیش یونان را راندی توبه تیغ از ایران

خیل مروان را کردی تو به مردی مقهور

سربداران دلیر تو از ایران کندند

ربشهٔ دولت منحوس طغاخان تیمور

آل‌طاهر ز تو دادند به بغداد جواب

آل لیث از تو گرفتند به شاهی منشور

آل‌سامان ز تو و دولت غزنی ز تو بود

وز تو شهنامه بر اوراق ابد شد مسطور

نادر از نادره اقلیم تو برخاست که کرد

خاک ایران را خالی ز سه خصم مغرور

ای خراسان ز چه بنشسته و ساکت نگری

تا به نام تو دوانند به هر گوشه ستور

زبن وکیلان که تو منشور وکالت دادی

نام دیرین تو شد پست الی یوم نشور

به جز از یک دو سه تن قادر و عاجز، باقی

زان کسانند که شاید سرشان از تن دور

همه بی‌فضل و فضیلت همه بی‌علم و سواد

همه قلاش وبخوبر، همه الدنگ وشرور

همگی از اثر بی‌رگی و بی‌حسی

برده در عهد رضاشاه حظوظ موفور

بهر بی‌دردی و دلسردی و بی‌حسی خلق

هست هریک را خاصیت صد من کافور

عجبم تا ز چه این سرد مزاجان خنک

گشته مبعوث چنان قوم غیور محرور

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

 

بوستان بشکفت و بلبل برکشید از دل صفیر

همچو چشم من گهرپالای شد ابر مطیر

بر نشاط روی گل وقت سپیده‌دم به باغ

فاخته آوای بم زد عندلیب آوای زیر

بوستان بشکفت چون رامشگه پروبز شاه

سروبن برخاست چون بگشوده چتر اردشیر

ابر تیرافکن گشود از قطرهٔ باران خدنگ

باد جوشن گرکشید از سیم‌، جوشن بر غدیر

نرگس از نابخردی بنهاد در سیماب زر

لاله از افسونگری بنهفت در شنگرف قیر

روز باران از فروغ مهرگردد آشکار

آن کمان هفت‌رنگ از دامن چرخ اثیر

چون‌ حریری چند رنگین ‌بر تن ‌چینی عروس

باز جسته یک ز دیگر دامن رنگین حریر

نوبهار دلپذیر و روز شادی و خوشیست

خرما نوروز و خوشا نوبهار دلپذیر

از میان ابر هر ساعت درخشی برجهد

وز هراس خود برآرد رعد، افغان و نفیر

همچو خصم شه که برتابد رخ و افغان کند

آن زمان کز شست خسرو برجهد پرنده تیر

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

روان شد لشگر آبان به طرف جوببار اندر

نهاده سیمگون رایت به کتف کوهسار اندر

نهان شد دامن البرز در میغ و بخار اندر

تو گویی گرد کُه بستند پولادین حصار اندر

چو بر بستان کفن پوشید برف تندبار اندر

درخت سرو بر تن کرد رخت سوگوار اندر

درختان لرز لرزان در میان جویبار اندر

به پای هر درختی برگ‌ها گشته نثار اندر

خزانی برگ، هرسو توده چون زر عیار اندر

دمنده باد، همچون صیرفی وقت شمار اندر

بتابد خور ز بالا بر زمین زرد و نزار اندر

چو زربن مغفر جنگی بهیجا از غبار اندر

بهر جویی یکی آیینه بنهاده به کار اندر

غرابان بر سر آیینه چون آیینه‌دار اندر

شود باد خنک هر شب به بستان گرم کار اندر

به جسم آبدان پوشد سلیحی آبدار اندر

فسرده غنچه‌ها گشته نگون بر شاخسار اندر

توگویی لعبتان گشتند آویزه به دار اندر

در آن وادی که خوید آمد به زانوی سوار اندر

کنون‌ جز خشک ‌خاری نیست فرش‌ رهگذار اندر

به هرجا لشگر زاغان فرود آرند بار اندر

فروبندد جلب‌شان بند بر پای هزار اندر

به باغ آیند زاغان شام گاهان صد هزار اندر

درافکنده با بر تیره بانگ غارغار اندر

فرود آیند ناگاهان به بالای چنار اندر

چنار بی‌بر از ایشان ز نو آید به بار اندر

سر هر شاخ پنداری بیندوده بقار اندر

ز هیبت‌شان به باغ‌، از باغ بگریزد هزار اندر

چمد رنگ از کمرگاهان به شیب رودبار اندر

پرد کبک دری از تیغه سوی آبشار اندر

پلنگ از قله زی دامن شود بهر شکار اندر

شبان مر گوسپندان را کند پنهان بغار اندر

به برف افتد نشان پای گرگان بی‌شمار اندر

به‌بازی جسته درهم پنج‌ پنج و چار چار اندر

بوادی‌ها درون خرگوشکان جسته قرار اندر

نهفته تن به زبر خاربن عیاروار اندر

نهاده برکتف دو گوش و خفته زیر خار اندر

گشاده چشم‌ها همچون دو لعل شاهوار اندر

به سویش ره برد تازی چو عاشق سوی یار اندر

ز خفتنگه برآهنجدش و افتدگیر و دار اندر

بدا بیچاره مسکینی به بدخواهان دچار اندر

به قصدش مرگ بگشاده کمین از هرکنار اندر

*‌

*

بدین معنی یکی بنگر به احوال دیار اندر

درافتاده به چنگ دشمنانی دیوسار اندر

تو گویی مرگ بگشاده به ایرانشهر، بار اندر

به جان کشور افتاده گروهی گرگوار اندر

به دلشان هیچ ناجسته وفا و مهر بار اندر

توگویی کینهٔ دیرین به دل دارند بار اندر

دربغا کشور ایران بدین احوال زار اندر

دریغا آن دلیری‌ها به چندین روزگار اندر

چه شد رستم که هرساعت به‌دشت کارزار اندر

گرامی جان سپر کردی به پیش شهریار اندر

برگودرز یل هفتاد پور نامدار اندر

به میدان داده جان هریک به عز و افتخار اندر

ببین زی داریوش آن خسرو با اقتدار اندر

به نقش بیستونش بین و آن والا شعار اندر

به ‌بیم است ‌از دروغی‌، چون به ‌شهری گرگ ‌هار اندر

بخواهد کز دروغ ایران بماند برکنار اندر

کنون گر بیند ایران را بدین ایام تار اندر

چکد خونابه‌اش از مژگان اشکبار اندر

بدین کشور نه‌بینی جز گروهی نابکار اندر

کزیشان جز دروغ و ملعنت ناید به بار اندر

امید راستگویی نیست یاری را بیار اندر

ز درویش و توانگر تا به شاه و شهریار اندر

شده گویی به ایرانشهر با عز و فخار اندر

تبار اهرمن چیره به یزدانی تبار اندر

ز بی‌برگی درافتاده به حال احتضار اندر

جهانخواران به گرد او چو جوقی لاشخوار اندر

به ختم احتضار او نشسته به انتظار اندر

کجا افتند در وی از یمین و از یسار اندر

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

خوشست اکنون اگر جویی به آبسکون گذار اندر

سوی مازندران تی و برگیری قرار اندر

گهی بر ساحل دریا بخوید و مرغزار اندر

گهی بر طرف بابل رود با بوس و کنار اندر

گهی غلطیده درگردونه‌های برق‌سار اندر

گهی بنشسته بر تازی کمیت راهوار اندر

خوشا مازندران ویژه پاییز و بهار اندر

به خاصه طرف آبسکون بدان دریاکنار اندر

زمینش سال‌ و مه سبز و گل اندر وی به‌ بار اندر

همیشه بلبلانش مست در لیل و نهار اندر

دمد انجیر بن‌ها بر چنار و بر منار اندر

درختی بر درختی روید و آید به بار اندر

تذرو جفت گم کرده خروشان بر چنار اندر

کشیده هر طرف گردن پی دیدار یار اندر

«‌هراز» بانگ زن پوید بدان خرم دیار اندر

به کردار طراز سیم بر نیلی شعار اندر

خروشش گوش کر سازد به ‌بانگ رعد سار اندر

بغلطاند تن پیل ژیان را بر گدار اندر

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

سنبل داری به گوشهٔ چمن اندر

نرگس کاری به برگ یاسمن اندر

در عجبم زافریدگار، کزان روی

لاله نشاند به شاخ نسترن اندر

ای صنم خوبرو به جان تو سوگند

کم ز غم آتش زدی به جان وتن اندر

گاهی بی خویشتن شوم ز غم تو

گاه به‌ پیچم همی به خویشتن اندر

سخت به پیچم که هر که بیند گوبد

هست مگر کژدمش به پیرهن اندر

زار بنالم چنان که هرکس بیند

زار بنالد به حال زار من اندر

روی تو درتاب تیره زلف تو، گویی

حور فتاده به دام اهرمن اندر

دام فریبی است طره‌ات که مر او را

بافته جادو به صدهزار فن اندر

صدشکن اندر دو زلف داری و باشد

بندی پنهان به زیر هر شکن اندر

صدگره افتد به‌هردلی که‌به گیتی‌است

گرش به دلها کنند سرشکن اندر

چندکزان زلف بر ستردی‌، امروز

مشگ نباشد به خطهٔ ختن اندر

زلف سترده مده به باد، که در شهر

جادویی افتد میان مرد و زن اندر

جادویی اندر میان خلق میفکن

نیکو اندیشه کن بدین سخن اندر

جادوبی وگربزی چو شد همه‌جایی

ملک درافتد به حلقهٔ فتن اندر

چون گذردکارها به حیلت و افسون

هیچ بندهدکسی به علم تن اندر

مردم نیرنگ‌ساز را به جهان در

جای نباشد مگربه مرزغن اندر

زلفک تو حیله‌سازگشت و سیه کار

زانش ببرند سر بدین ز من اندر

قدتو چون راستی گزید، به‌پیشش

سجده برم چون به پیش بت‌، شمن اندر

گر نکنی پیشه راستی و درستی

راست نیایی به خدمت وطن اندر

ور نکنی خدمت وطن به تمامی

عاصی گردی بحی ذوالمنن اندر

درخمت ار جان دهم‌خوشست‌، که مردن

شیرین آید به کام کوه کن اندر

جوشم و خونابه گرم گرم ببارم

همچون مرغی به روی بابزن اندر

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

ای‌خوش آن‌ساعت که‌آید پیک جانان بی‌خبر

گویدم بشتاب سوی عالم جان بی‌خبر

ای‌خوش آن‌ساعت که‌جام بی‌خودی ازدست دو‌ست

خواهم و گردم ز خواهش‌های دوران بی‌خبر

تا خبر شد جانم از اسرار پنهان وجود

گشتم از قیل و مقال کفر و ایمان بی‌خبر

در نهاد آدم خاکی خدا داندکه چیست

هست از این راز نهان جبریل و شیطان بی‌خبر

اهرمن از سجدهٔ انسان خاکی سرکشید

زان که بود از شعله‌های عشق پنهان بی‌خبر

غرق حرمانیم و در سر نقش پنداری که یار

چهره بگشاید مگر با لعل خندان بی‌خبر

مدعی دیدار خواهد بلهوس بوس و کنار

عاشقان پاکباز از این و از آن بی‌خبر

کی برد فیض شهادت کشته‌ای کز قتلگاه

جای گیرد در کنار حور و غلمان بی‌خبر

می‌رسد فضل شهادت رادمردی راکه هست

در رضا و لطف او از باغ رضوان بی‌خبر

در ره آداب رفتن هست شرط احتیاط

ورنه از فرجام این کارست انسان بی‌خبر

ای بسا زاهدکه دیوش در درون دل مقیم

دزد در کاشانه مشغولست و دربان بی‌خبر

وی بسا آلوده دامان کز تجلی‌های عشق

از نهادش سر زند خورشید تابان بی‌خبر

تا خبر داری ز خود،‌فرمانبری را کار بند

پیش کز جانان رسد یک لحظه فرمان بی‌خبر

راز قرآن را ز صاحبخانه جویا شو که هست

از مراد میزبان بی‌شبهه مهمان بی‌خبر

آنکه از قرآن همان الفاظ تازی خواند و بس

هم به قرآن کاو بود از راز قرآن بی‌خبر

ما در آتشخانه دیدیم آیت الله نور

لیک از این معنی بود گبر و مسلمان بی‌خبر

جاهلان مغرور سعی خوش و لطفش کارساز

ابر و خورشیدند گرم کار و دهقان بی‌خبر

این‌جهان جای توقف نیست خوشبخت آنکه او

چون‌نسیمی خوکذشت ازاین کلستان بی‌خبر

نیست یک جو ایمنی در قرب درگاه ملوک

ای‌ خوش آن موری کزاو باشد سلیمان ‌بی‌خبر

گر بهار آگه شد از قصد رقیبان دور نیست

یوسف مصری نماند از کید اخوان بی‌خبر

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

خمش مباش کنون کامد ای بهار، بهار

سخن زلعبت چین وبت بهار، به آر

ز بی‌حقیقتی چرخ و بیوفایی دهر

هزاردستان زد در میان باغ‌، هزار

چه گفت‌؟ گفت جهان رهزنی حرام‌خورست

تو سر به عشوهٔ دهر حرام‌خوار، مخار

زمانه کشت ترا نارسیده می‌درود

مکار تخم امل‌، در زمین این مکار

ز لعب دور قمر روشنی مدار طمع

که بر محک‌، سیه آمد عیار این عیار

چه رزم‌هاکه بود پرقتال ازبن قتال

چه قلب‌ها که بود داغدار ازین غدار

به سال‌ها دهد و بازگیرد اندر دم

نهان به پرورد و سازد آشکار، شکار

نشان عاطفت از دهر کینه‌جوی‌، مجوی

امید راستی از چرخ کجمدار، مدار

ز بحر جان اوبارش کسی ار خلاصی جست

نهنگ بر سر او بارد ابر جان اوبار

نه شه شناسدگیتی ونی وزیر، تو شو

ز هر در آر پیاده‌، ز هر سو آر، سوار

به کار دولت نتوان گزافه کاری کرد

که از دولت شود آخرگزافه کار، فکار

ز رزم خوار شمردن‌، ترا رسدکه رسید

ز خصم بر شه خوارزم و والی اترار

مبین به مردم‌خوار و زبون‌، به خواری ازآنک

به کینه مردم‌خوارند، گرگ مردم‌خوار

مبین تو زار و زبون مردمان غوغا را

که رزمجو‌یی غوغا بکشت زار، تزار

نقاط مسکو و پطر، از تزار برگشتند

دو نقطه چون که یکی کشت شد تزار نزار

به باد، اصل و تبار و قتیل‌، نسل و نتاج

نه‌تاج ماند و نه‌تخت و نه صفه ماند و نه بار

دو مار بودند آری تزار و فرزندش

زمانه بین که برآورد از این دو مار، دمار

سفیه محتسبانی کجا ز جهل و خری

خرند بی‌سبب‌، آزار مردم بازار

تو جار دانش و داد آن زمان زنی که شوی

امین خرمن فلاح و دفتر تجار

زکارهای عموم آنچه را نخواست عوام

به فتوی خرد آن کار، ناصواب انگار

کسی که دشمنی عامه را خرید به عمد

قماش عار و لباس عوار کرد شعار

نکرد بایدکاری‌، که مردم عامه

رهاکند پی کار و دود سوی پیکار

دل رعیت گنجست و جهل مار وبست

توگنج خواهی‌، همت به مرگ مارگمار

به مذهب و ذهب او مدار کار، ولیک

درون مدرسه‌اش با کتاب و کار، بکار

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

چون پای خرد خرد نهادی به لاله‌زار

خوبان بخند خندکشندت میان کار

زان خردخرد، خورده شوی در شکارشان

کان خند خند، خندهٔ شیرست بر شکار

الوان رنگ رنگ فرو هشته از یمین

خوبان طرفه طرفه‌، روان گشته از یسار

زان رنگ رنگ، رنگ شوی درخم فریب

زان طرفه طرفه‌، طرفه درافتی به دام یار

زلفان حلقه حلقه‌، به دل‌ها زند ترنگ

صهبای جرعه جرعه‌، ز سرها برد خمار

زان حلقه حلقه‌، حلقهٔ مارست شرمگین

زان جرعه جرعه‌، جرعهٔ زهر است شرمسار

تفریح توده توده‌؛ ز پیش نظر دوان

تحریک دسته دسته‌، به پای هوس نثار

زان توده توده‌، تودهٔ ثروت شود تباه

زان دسته دسته‌، دستهٔ اسکن شود بخار!

آوخ که نرم نرم‌، حریفان نادرست

گیرند گرم گرم‌، ترا نیز در کنار

زان نرم نرم‌، نرم کند دنده‌ات مرض

زان گرم گرم‌، گرم شوی با بلا دچار

گیرند دفعه دفعه‌، زنان تنگ در برت

وز بوسه دانه دانه‌، کنندت گهر نثار

زان دفعه دفعه‌، دفعه کشد بر سرت بلا

زان دانه دانه‌، دانه زند بر تنت هزار

امراض گونه گونه کند بر تنت هجوم

و املاح‌، شیشه شیشه کشد در برت قطار

زان گونه گونه‌، گونهٔ سرخت شود تباه

زان شیشه شیشه‌، شیشه ی عمرت شود فکار

سفلیس جسته جسته کند درتنت نفوذ

سوزاک رفته رفته زند بر سرت فسار

زان جسته‌ جسته‌، جسته و ناجسته منفعل

زان رفته رفته‌، رفته و آینده شرمسار

ادرار قطره قطره چکد از سر قضیب

ادبار، لکه لکه فتد درته ازار

زان قطره قطره‌، قطرهٔ زهرت چکد به کام

زان لکه لکه‌، لکهٔ ننگ آیدت به کار

از درد، لحظه‌لحظه بریزی به رخ سرشگ

کزتنت لقمه لقمه خورد چنگ روزگار

زان لحظه لحظه‌، لحظهٔ عمر عزیز تلخ

زان لقمه لقمه‌، لقمه ی آمال ناگوار

زر داده مشت مشت به داروگر و طبیب

وافتاده پایه پایه ز قدر و ز اعتبار

زان مشت‌مشت‌، مشت‌تو نزدیک‌خلق‌باز

زان پایه پایه‌، پایهٔ افلاست استوار

هر روز پرده پرده تنت کاسته ز رنج

هر صبح کاسه کاسه دواکرده زهرمار

زان پرده پرده‌، پردگیان تو مویه گر

زان کاسه کاسه‌، کاسهٔ عمر تو مویه دار

جفت تو زار زار، بدرد تو مبتلا

زهدانش شرحه شرحه و اندام نابکار

زان زار زار، زار بگرید بر او پدر

زان شرحه شرحه‌، شرحه دل مام داغدار

فرزند قطعه قطعه برآرندش از رحم

ماماش‌، پنج پنج و اطباش‌، چار چار

زان قطعه قطعه‌، قطع‌شده مام رانفس

زان پنج‌پنج‌، پنجه به‌خون جنین‌، نگار

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

حبذا از این نگارستان پر نقش و نگار

خوش‌تر از بتخانهٔ چین و سرای نوبهار

صفحه ‌اندر صفحه خرم ‌چون بهشت ‌اندر بهشت

پرده اندر پرده رنگین چون بهار اندر بهار

نقش‌های روم و یونان پیش نقشش ناتمام

طرح‌های چین و تبت ییش طرحش نابکار

حرکت از هر گوشه پیدا، صنعت از هرسو پدید

فکر هر جانب نمایان‌، ذوق هر جا آشکار

می‌دود از هر طرف در این گلستان سیل روح

راست همچون جدول باران به روز ژاله بار

بوستان بینی و گو می‌وزد این دم نسیم

کاروان بینی و گوبی می‌نهد این لحظه بار

گویی اکنون می‌پرد از نزد ما نقش تذور

گویی اینک می‌دود بر روی ما شکل سوار

جنگلی بینی که شبنم می‌چکد از برک گل

وز نسیم نرم حرکت می کند برگ چنار

سوسن بری ز شرم سوسن او روی زرد

لالهٔ دشتی ز رشگ لالهٔ او داغدار

ساق گل بینی و خواهی تا کنی از لطف بوی

لیک ‌از آن ترسی که بر دستت خلد ز آن ساق خار

سوزن ‌عیسی ‌بود با رشتهٔ ‌مریم ‌قرین

کاین روانبخشی روان کرده‌است بر هر پود و تار

کی شدی ارژنگ مانی همچو عنقا بی‌نشان

گر ز سوزن کرد «‌اسعد» داشتی یک رشته کار

نور چشم ایلخان اسعد محمد آن که هست

بختیاری را شرف زین خاندان بختیار

اسعدا وصف نگارستان زیبای ترا

خامهٔ من لوحه‌ای آراست بهر یادگار

سوزن من خامه است و رشته‌اش فکر بلند

نقش سوزن کرد من وصف نگارستان یار

گر بخواند احمدی قاضی القضاه این چامه را

آفرین راند به طبع صورت‌انگیز بهار

در میان بنده و اسعد همو شاید حکم

زان که هست اندر قضاوت دادبان و دادیار

آن که گر برخوان جودش نه ‌فلک سغدو شود

گزلک عزمش کند در یک دم او را چاپار

شکوهٔ اسعد به هرمز بردم آری گفته‌اند

شکوهٔ یاران به یاران کرد باید آشکار

شکوه‌ای گر از تو هست اندر دل پردرد من

احمدی آن شکوه را خواهد نمودن برکنار

ورتو با جمشید هستی در نزاع مرده ریک

از چه با من رفت فعل مرده شو با مرده‌خوار؟

داده و بخشیده خود باز نستاند کریم

این بود رسم بزرگان‌، این بودی خوی کبار

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:18 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4974144
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث