به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خواندیم در دفاتر و کردیم امتحان

کاز بعد هر غمی بود آسایشی نهان

چون شب تمام گردد روزی شود پدید

چون بگذرد بلیه رفاهی شود عیان

تاربخ روزگار سراسر بخوانده‌ام

زایران و روم و مشرق و مغرب یکان یکان

قرنی‌دو چون گذشت به بدبخت کشوری

پیدا شود ز غیب یکی صاحب‌قران

گوبند هر به الف برآید الف قدی

خود راستست و نیست خم‌ و پیچی اندر آن

چون نقش‌های گنجفه در طالع ملل

پشت هم اوفتاده گهی سود وگه زیان

در هر قمار سود و زیان با تناسب است

وندر حیات جامعه پیداست این نشان

درباست زندگانی اقوام و اندرو

پیوسته جزر و مد سعادت بود عیان

باشد شگفت قصهٔ ایران و مردمش

آری شگفتی آرد هر صفحه‌ای از آن

بهر نمونه رخصت اگر هست بشمرم

تاربخ ملک ایران از عهد باستان

یک روز شد به پنجهٔ کلدانیان اسیر

ایران و «‌بیورسب‌» در آن شد خدایگان

ده قرن خاک ایران در چنگ آن گروه

بگرفت ز اشک خونین‌، رخسار ارغوان

صاحب‌قران ملی ناگه برون شتافت

چون شیر خشمناک ز بازار اصفهان

بربست کاوه یکسره بازارهای شهر

برکف گرفت رایت منصورکاویان

لشکر بسوی پهنهٔ البرز برد و یافت

فرزند آبتین را با طالع جوان

روز دگر ز سطوت افراسیاب ترک

ایران خراب گشت و تهی شد از آب و نان

ناگه رشادت پسر زال زر بداد

از ترکتاز دشمن‌، این ملک را امان

آمد زکوهسار دماوند، کیقباد

شدکشور از قدومش چون روضه جنان

روزی دگر تسلط شورشگران گرفت

از ماد و شوش تا هری و بلخ و خاوران

بیگانگان ز لیدی و مصری و بابلی

بهر خراب ایران گشتند توأمان

هریک ز ناتوانی ایران قوی شدند

دشمن قوی شود چو شود مرد ناتوان

ناگاه گشت « کورش‌» والاگهر پدید

در پارس ریخت طرح یکی دولت جوان

گردنکشان گیتی تسلیم وی شدند

سر بر سپهر سود مهین رایت کیان

جانش اگرچه در ره این مملکت برفت

از او رسید دشمن این مملکت به جان

روز دگر به دعوی شهزادگی‌، نهاد

هرگوشه غاصبی به سر افسر به رایگان

نه تن ز غاصبان و مجوسان ز شش جهت

کوبیده پنج نوبت شاهی به یک زمان

کامد یکی فریشته در پیش «‌داریوش‌»

گفتش برون خرام که هنگام تست هان

سردار نامدار برآمد بر اسب و راند

توسن گه سپیده به میدان امتحان

پیش سپاه‌، شیهه کشید اسب دولتش

یعنی کجاست تاج که اینجاست قهرمان

تاجش به سر نهادند ایرانیان و گشت

ایران چو عهد « کورش‌» دارای عز و شان

شد مملکت منظم وآمد زیمن بخت

از قیروان مسخر او تا به قیروان

شد داستانش نقش به کهسار بیستون

تا بیستون بجاست بجایست داستان

روز دگر ز فتنهٔ اسکندر اوفتاد

دارا و تختگاهش در خاک و خاکدان

اهریمنان فارس به رغم خدایان شتافتند

از مصر و شام و اربل تابلخ و بامیان

یک قرن اشگ ریخت وطن تا که برکشید

اشک بزرگ، رایت شوکت بر آسمان

از شهر «‌اشک‌آباد» آمد برون و راند

بر دفع جیش یونان تا شهر دامغان

یکسو ز خصم شرقی پرداخت باختر

یکسو ز خصم غربی پیراست خوروران‌

زاشکانیان دوباره شد ایران جوان و رفت

آن سوز و سوگواری از یاد مردمان

چون تیغ اردشیر سرافراز، بردرید

در پهنهٔ مصاف‌، جگرگاه اردوان

بر سیرت هخامنشی دولت بخاست

گشت زمانه نو کرد آن کهنه دودمان

ساسانیان شدند یکی دولت بزرگ

نز رومشان تزلزل و نز چینشان زیان

روز دگر ز نیزه گذاران بادیه

جست آتشی به مکمن شیران نیستان

سالی دویست بر سر این آسیای دهر

از خون بیگناهان شد جوی‌ها روان

ناگه به فر ایزدی از بیشه شد پدید

یعقوب لیث‌، شیر بیابان سیستان

آزادی عجم را بنیان نهاد و کرد

سهم عرب برون ز دل قوم آریان

پور وصیف سگزی و بسام خارجی

گفتند شعر پارسی و زنده شد زبان

تا چار قرن‌، خلق خراسان و نیمروز

کردند سعی و تازه شد آثار باستان

افشاند میر نصر، زر و رودکی، سخن

آری سخن ز دل دمد و سیم و زر ز کان

فردوسی آمد و سخن از چرخ برگذاشت

بر طراز پهلوانی و بر یاد پهلوان

آنک به خاندان عجم کرد خدمتی

کان هیچگه نمی‌رود از یاد خاندان

ارجوکه کهنه تربت او نو شودکه هست

دولت جوان و ملک جوان و ملک جوان

وانگه ز تیره‌بختی خوارزمشه‌، نهاد

چنگیز برگلوی وطن تیغ خونفشان

بیش از دو قرن و نیم نیاکان ما شدند

خوار و ذلیل زیر پی ترک و ترکمان

جست از میان تودهٔ خاکستر وطن

ناگاه برق و گشت منور از او زمان

اندر مصاف تاخت سماعیل شاه و یافت

ایران جلال و شوکت رفته به رایگان

وانگه که شد ز سستی آل‌صفی‌، بلند

در زیر تیغ افغان‌، افغان از اصفهان

روسیه تاخت تا طبرستان و اردبیل

ترکیه تاخت از همدان تا به ایروان

محمود سیستانی از سیستان گرفت

تا قاینات و طوس و نشابور و اردکان

آمد برون ز میغ وطن تیغ نادری

وز وی گرفت روشنی این تیره خاکدان

و امروز باز نو شده این دولت کهن

بعد از قیام نادر و جهد کریم‌خان

یک قرن و نیم طی شد کز نسل پارسی

کس را نبود تخت جم و کاخ کی‌، مکان

ایران خراب شد ز دو همسایهٔ قوی

وز بی‌خیالی شه و دربار ناتوان

قانون خراب و ابتر و قانون‌گذار کور

بدتر ز هر دو مجری قانون در آن میان

القصه نیست مردم این ملک را سپس

بعد از خدا پناهی غیر از خدایگان

فرمانده بزرگ رضا شاه پهلوی

شاهی که هست بر همه فرمان او روان

شاها خدای بر گلهٔ خلق‌، مر تو را

چوپان صفت نمود نگهبان و پاسبان

آسایش شبان چه بود؟ خدمت رمه

کز بهرخدمت رمه آمد همی شبان

تفریح خلق در گرو زحمت شه است

دژ بغنود چو باشد بیدار دیده‌بان

اقرار می‌کنم که در این عهد و روزگار

هرگز شهی به از تو نداده است امتحان

چون درفتاد غلغله زآشوب بلشویک

اندر ولایت طبرستان و دیلمان

تهدیدکرد عاصمهٔ ملک را عدو

چون سیل خانه کوب که خیزد ز هرکران

تو با قلیل مایه سپه‌، تاختی به رشت

کرده سپر به پیش اجانب تن و روان

زان بیشه‌های صعب گذشتی به رزمگاه

کانجا پلنگ را نتوان راند با سنان

مرداب‌های موحش و آن سنگلاخ‌ها

بگذاشتی‌، چو تیر که پرگیرد ازکمان

اندر میان دشمن رفتی و آمدند

از هر طرف سپاهی بسته به کین میان

جستی ظفر به یاری تدبیر و تیغ تیز

بر دشمنان خانگی و خصم بی‌امان

کشور ز اهتمام تو یکباره امن گشت

گردنکشان و دزدان گشتند بی‌نشان

جاماسب گفته است به جاماسبنامه در

یاجوجیان ز شرق درآیند ناگهان

هر چیز را خورند و ستانند و بگذرند

همچون ملخ که بگذرد از باغ و بوستان

از بهر دفع آنان بیرون شود یکی

مانند تو از ایران در آخرالزمان

آن قوم را به دریا ریزد ز رزمگاه

وایران دوباره گردد چون‌ عهد باستان

مانندهٔ نیاکان گردد به عهد تو

خوی نژاد ایران با صدق هم‌عنان

جاماسبنامه را تویی اکنون شها گواه

از من به یاد دار و بر این فال خوش بران

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

چون اوج گرفت مهر از سرطان

بگشاد تموز چون شیر دهان

شد خشک به‌ دشت‌ آن‌ سبزهٔ خرد

شد پست به کوه آن برف کلان

شد توت سپید و انگور رسید

وان توت سیاه آمد به دکان

شد گرم هوا شد تفته زمین

زبن بیش به شهر ماندن نتوان

امسال مراست رای درکه

کانجا ز فضول خالی است مکان

با چند رفیق همراز و شفیق

هم نادره‌سنج هم قاعده‌دان

طی شد مه تیر شد نامیه پیر

لیکن درکه است سرسبز و جوان

جایی است نزه باغی است فره

کوهی است بلند آبی است روان

زین خطه بهار بیرون نرود

چه فصل تموز چه فصل خزان

گویی که همی این ناحیه را

بگزیده بهار از جمله جهان

من هم نروم زینجا که نرفت

ادربس نبی از باغ جنان

از لطف هواش گویی که کسی

پاشیده به خاک آب حیوان

سبز است هنوز خوشه به قصیل

وز گندم شهر ما ساخته نان

هم توت سیاه هم توت سپید

پیداست هنوز بر تود بنان

آن توت سپید بر شاخ درخت

چون خیل نجوم برکاهکشان

وان توت سیاه در پیش نظر

چون غالیه‌ها در غالیه‌دان

انبوه درخت هنگام نسیم

چون نیزه‌وران هنگام طعان

باغ از برباغ بر رفته چنانک

از زمردسبز، کان از برکان

دیدم شب دوش کافروخته شمع

می‌سوخت ولی خشکش مژگان

گفتم ز چه رو حیران شده‌ای

رقصی بنمای اشکی بفشان

گفتا که چنان مستم ز هوا

کم بی‌خبر است قالب ز روان

زبنجا بسوی سرچشمهٔ رود

صعب ‌است ‌مسیر،‌ هول‌است مکان

از ریزش کوه غلطیده به زیر

احجار عظیم همچون هرمان

جوزات فتد در زیر قدم

چون برگذری از دوکمران

آن‌هفت غدیر چون هفت صدف

بسد به کنار گوهر به میان

کارا ز فراز ریزد به نشیب

آرام و خموش لرزان و نوان

چون پش سییدکش شانه زنند

از زبر زنخ تا پیش دو ران

بنگرکه چسان ببرید و شکافت

کارای حقیر خارای کلان

زبن تنگ‌دره چون برگذری

زی تنگ بند راهی است نهان

با دید شود اندر سر راه

کانی چو شبه بی‌حد کران

خطی سیه از دو سوی دره

پیوسته بهم همچون دوکمان

این کشور ماست کان زر و نیست

مردی که کشد این نقد ز کان

*

*‌

آن غرش آب کز سنگ سیاه

ریزد به نشیب جوشان و دمان

گوبی که مگر هم‌نعره شدند

در بیشه‌‌‌‌‌ٔ ‌تنگ شیران ژیان

یا از برکوه غلطند به زبر

با غرش رعد صد سنگ گران

در هر قدس تا منبع رود

صد چشمهٔ عذب دارد جریان

زنجیر قلل پیوسته به هم

والبرز عظیم پیدا ز کران

پیچیده بر او چون شارهٔ سبز

انبوه درخت از دیر زمان

البرز شدست گوبی علوی

کز شارهٔ سبز بربسته میان

آن پارهٔ برف بر تیغهٔ کوه

چون سیم سپید بر جزع یمان

*

*

برگشتم از آن کافتاد مرا

از رفعت جای در سر دوران

ناگه بدمید ماه از برکوه

کاهیده ز نور یک نیمهٔ آن

چونان که به رقص پوشیده شود

یک نیمه ز زلف رخسار بتان

بی‌رود و سرود بی‌جام شراب

منزلگه ماست چون کورستان

یارب بفرست یارب بفرست

مولی برسان مولی برسان

زان شیشهٔ می زان تیشهٔ غم

زان بیشه‌ٔ حال زان ریشهٔ جان

ای چرخ مرا بی‌باده مخواه

وای دوست مرا بی‌بوسه ممان

نی‌نی نه رواست‌می بهر چراست

می بیخ هواست می اصل هوان

می خانه کن‌است‌دانش‌فکن‌است

آسیب تن است وآزار روان

خنیاگر ماست این بلبل مست

نوشین می ماست این آب روان

از جلوهٔ کوه شو مست که هست

هر منظره‌اش فردوس‌نشان

بنگرکه چسان شد مست هزار

بی‌نشاهٔ می بی کیف دخان

گر از ره طبع سرمست شوی

ز آسیب خمار نفتی به زیان

این پند من است هرچند بود

مشکل به عمل آسان به زبان

گر ز امر منش سر بر نزدی

مردم نشدی مقهور غمان

غم چیره به‌خلق زان شد که نمود

بهمان ز سفه تقلید فلان

اقلیم و هوا پوشاک و غذا

اصلی‌ست درست درسی‌ست روان‌

بیمار شوی گر از ره جهل

در جده خوری قوت همدان

وآن را که به طبع رد کرد منش

گر قصد کنی بد بینی از آن

پر فتنه مشو بر صنع بشر

کاین گفت چنین و آن کرد چنان

کز صنع بشر بازست و دراز

بر فرق زمین دست حدثان

دردا که بشر شد سخرهٔ نفس

وز علم نهاد دامی به جهان

ازطبع و منش برگشت و فتاد

از راه یقین در بند کمان

شد علم فزون لیکن بنکاست

نز بخل بخیل نز جبن جبان

جنگی که پریر گیتی بگرفت

ناداده کسی در دهر نشان

نه برده چنو این پشت زمین

نه دیده چنو این چرخ کیان

آن خون که بریخت این نیمهٔ قرن

هرگز بنریخت در چند قران

ایراک ز علم ثروت طلبند

نه لذت روح نه رامش جان

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

دندان طمع کن که شود درد تو درمان

بس درد که درمان شود از کندن دندان

دندان چو بفرساید و کاهد ز بنش گوشت

ریم آرد و زان زاید جرثومه فراوان

جرثومه گه‌خایش‌، در لقمه درآید

واندر عمل هضم‌، پدید آرد نقصان

وانگاه جهد در دوران دم و گردد

بس درد در اندام پدید از اثر آن

درد سر و درد شکم و درد مفاصل

درد عصب و سستی ماهیچه و ستخوان

هرشب تبی آید چوتب ربع‌ا وتب غب‌

در تابه درافتد تن و در تاب شود جان

هر لحظه رود دردی و بازآید دردی

زین کار پزشکان همه سرگشته و حیران

دانای بزرگ آنگه گوید که مر این را

چاره نبود هرگز، جزکندن دندان

*

*

اندر دهن نفس‌، بسی دندان داربم

تا لقمهٔ افکار بخاییم بدیشان

ناگاه فتد کرم طمع در دهن نفس

واندر بن دندانی‌، جا گیرد آسان

آنجای کند شخم و نهد تخم و بزایند

کرمان طمع‌، بیشتر از ریگ بیابان

چون لقمهٔ پندار بخاییم‌، از آن زهر

در لقمه فرو ریزد از پایهٔ اسنان

در معدهٔ روح افتد با لقمهٔ پندار

وآنجای کند مفسده چون موش در انبان

وانگه جهد اندر دوران دم دانش

هر چیز بیوبارد چون گرسنه ثعبان

بیماری نفس آرد و ناراحتی روح

درد سر عقل آرد و درد دل ایمان

چون نفس شود خسته و جان گردد بیمار

افرشتهٔ او سوی پزشگ آید گریان

گوید که حکیما به وثاق اندر دارم

بیماری افسرده و پژمرده و نالان

چشمانش نابینا گشته است و نبیند

جز منفعت شخصی و جزکیسه و جز خوان

از تاب و توان رفته چون مستسبع شیدا

وز خواب و خورش مانده چو مستسقی عطشان

یکباره رهاکرده طریق خرد و عقل

بالمره نظر بسته ز عز و شرف و شان

دانا به ملک گو: بیمار تو را سخت

درد طمع و حرص گرفته است گریبان

اندر دهن نفسش‌، دندانی خرد است

ابلیس مر آن را زده هر روز به سوهان

بیخ و بن آن دندان پوسیده و زار است

علت همه زانست و علاجش بود آسان

دندان طمع خوانند آن را و ببایست

برکندن آن از ته دل وز بن دندان

دندان خرد را چو خوردکرم طمع‌، نیست

دندان خرد، آن را دندان طمع خوان

چون آز و طمع گردد با جان تو مقرون

پیوسته خجل گردی اندر بر اقران

هر درد که داری تو ز آز و طمع توست

دندان طمع کن که شود درد تو درمان

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

مژده‌ که بگرفت جای از بر تخت کیان

شاه جهان پهلوی میر جهان پهلوان

نابغهٔ راستین‌، قائد ایران زمین

پادشه بی‌قرین‌، خسرو صاحبقران

شیردل و پیل‌تن‌، یکه‌سوار وطن

فارس لشکرشکن، قائد کشورستان

مهر ز برجیس‌خواست کاصل سعادت کجاست

روی به شه کرد راست گفت که آنست آن

تا تو نشستی به تخت تا تو رسیدی به گاه

گشت سمرها درست گشت خبرها عیان

فر تو تجدید کرد، عهد تو تکرار داد

عزم تو کرد استوار، بخت تو کرد امتحان

خسروی کیقباد، سلطنت داربوش

واقعهٔ اردشیر، نهضت نوشیروان

باش که از فر بخت‌، باز مکرر کند

عهد همایون تو، شوکت عهدکیان

سرحد ایران کند، فسحت دیرینه کسب

با سخن پارسی امر تو گردد روان

از در اشروسنه تا لب اروند رود

وز لب درباب روم‌، تا در هندوستان

پرتو انصاف و عدل‌، کرده منور زمین

غرش سعی و عمل‌، خاسته تا آسمان

بر سخنان بهار، پادشها گوش دار

وین گهر شاهوار، گیر ز من رایگان

کوش به سرّ و علن‌، در بد و خوب وطن

تا نشود راهزن‌، بدرقهٔ کاروان

شاه بود ناگزیر، در همه حال‌، از وزبر

تجربه باید زپیر، هست چو دولت جوان

پاک وزیری صمیم، قاعده‌دان و کریم

در همه جا مستقیم‌، بر همه کس مهربان

نزد خلایق عزیز، نزد خداوند نیز

خوش‌صفت و باتمیز، باخرد وکاردان

چشم طمع دوخته‌، شهوت خود سوخته

تجربه آموخته‌، از فترات جهان

بی‌طمعی پیشه‌اش‌، مهر شد اندیشه‌اش

تا نزند تیشه‌اش‌، ربشهٔ امن و امان

مجلس شورا سترگ، روح وکیلان بزرگ

بهر بداندیش گرگ، بهر خلایق شبان

لیک همه‌حق‌پرست‌، جمله به شه داده دست

در ره اصلاح مست بهر وطن کنده جان

نه همه شورش‌طلب‌، نه همگی بسته لب

نه همه والانسب‌، نه همه بی‌خانمان

خصم تعلل کند، بلکه تجاهل کند

چون که تعادل کند، پادشه و پارلمان

شد چو یکی‌ زبن ‌دو سست نیست‌ تعادل درست

کار ترازو نخست‌، شد به دوکفه روان

مسئلهٔ انتخاب‌، اصل بود در حساب

تاکه شوی کامیاب‌، سعی بفرما در آن

ملت و دلشادیش‌، هست در آزادیش

ره چو نشان دادیش سخت مگردان عنان

عامه چو شد دین‌تباه‌، سهل شماردگناه

منکر دین را مخواه‌، دشمن دین را بران

دولت و دین هم نواست‌، ملت بی‌دین خطاست

زانکه در اصل بقاست‌، دولت و دین توأمان

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

گه فریضهٔ شام آن چراغ ترکستان

کنار من ز رخ خویش کرد لالستان

پی شکار دل و جان به غمزه و ابرو

کهی گشاده کمین وگهی گشوده کمان

به چرخ‌، برجیس از ماه روی او خیره

به‌باغ‌، نرگس در چشم‌مست اوحیران

به‌زیر لعل لب اندر دو رشته دندانش

چنان دورشتهٔ لولو به حقه مرجان

به زلف خم شده‌، دامی ولیک دام بلا

به‌ قد برشده‌، سروی ولیک سروروان

کسان به‌ترکستانش دهند نسبت و من

برآن سرم که کشم‌قبله سوی ترکستان

سخنش‌چیست‌عیان‌ودهانش‌چیست‌خبر

کمرش چیست‌یقین ومیانش‌چیست گمان

اگر سخن نسراید، پدید نیست دهن

وگرکمر نگشاید، پدید نیست میان

دو چشم سحرنمایش به‌ غمزه‌ غارت‌ دل

دولعل روح‌فزایش به‌خنده راحت جان

ز آب وتابش بی‌آب‌، لاله ونسرین

ز زلف وخطش بی‌تاب‌، سنبل وریحان

زتیره زلفش‌، روشن رخش چنان تابید

که ماه در شب میلاد حجهٔ یزدان

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

کبر و سرکشی تا چند ای سلالهٔ انسان

حال آخرین بنگر، ذکر اولین برخوان

ای هیون آتش دم‌، ای عقاب باد افسای

ای نهنگ آب اوبار، ای پلنگ خاک‌افشان

خاک از تو در لرزه‌، آب از تو در ناله

باد از تو در فریاد، آتش از تو در افغان

غولبارگی تا چند، راه و رسم انسان گیر

دیو سیرتی تاکی‌، سوی آدمیت ران

آدمی وحیوان چیست جنس ناقص وکامل

گر تو زآدمی‌؟ چه بود ازتو فرق تا حیوان

درپی غذا ریزد خون جانور، لیکن

سیر چون شود بندد، از درندگی دندان

تو پی هوا ربزی‌، خون مردمان باری

ای نگشته هرگز سیر از دریدن انسان

ای که نالی از لندن‌، وی که بالی از برلن

ای که گویی از مسکو وی که موئی از تهران

گوش‌کن که پیش از ما در جهان بسی بودست

قصرها که ایوانشان برگذشتی از کیوان

شهرها که بر هر در، صد هزار دربان داشت

و از گزند دوران گشت جمله بی‌در و دربان

ور نباشدت باور، رو ببین که در مغرب

با عمارت وردن‌ خود چه می کند دوران

سرگذشت بابل را گر شنیده باشد نیک

قصرکی کند قیصر، خانه چون نهد خاقان

تافت سالیان خورشید، بر عمارت بابل

بر خرابهٔ او نیز، هست همچنان تابان

نینوا که بر گردش‌، چار روز ره بودی

در دو روز شد یغما، در سه روز شد ویران

دامغان که چون بابل داشت صد در روئین

مشت آهنین چرخ‌، درفکندش از بنیان

تیسفون و صیدا کو ، کو صبا و کو تدمر

صور و بعلبک چون‌ شد ثیبه چون‌ شد و انزان‌

مغزها بفرسایند زبر این کهن دیوار

کوشک‌ها فروریزند، پیش این بلند ایوان

هر خرابه‌ای ما را، عبرتی دگر بخشد

از نشیمن دارا، تا رواق نوشروان

کورش معظم کو، وانکه قفل‌ها برداشت

از دفاین آشور، وز خزاین کلدان

آن که نیم گیتی را بستد و عمارت کرد

از چه گمشد آثارش‌، زیر شوش و اکباتان

داریوش اعظم کو ، کز نهیب رمحش بود

ماه آسمان تفته‌، ماهی زمین بریان

آنکه در سیاق ملک‌، بود نیم جولانش

ازکران آفریقا، تا کران ترکستان

مهرداد اعظم کو؟ فخر تیرهٔ آرشک

اردشیر والاکو ؟ شمع دوده ی ساسان

مهتران کجا مردند، با رفاه بی‌زحمت

خسروان کجا رفتند، با سپاه بی‌پایان

گر ندانی از گرزوس‌، رو بجوی از سردیس

ور نخواندی از رمسیس‌، رو بپرس از هرمان

کوبد آن یک ازکرزوس، کو یکی ملک بودی

کز خزاینش بودی‌، چهرآسیا رخشان

مر مرا عمارت کرد، واندر آن امارت کرد

من بدم به عهدش بر، از نکوترین بلدان

خود بدونماند آن گنج‌، هم به من نماند آن فر

گشت فر و گنج ما، هر دو از نظر پنهان

کوبداین‌یک از رمسیس‌، کان‌ملک‌به‌مصراندر

داشت فرّ فرعونی‌، بود بدر بی‌نقصان

ییش از او ز قلزم بر، کس نکرده بد عبره

ییش از او به بحر هند، کس نرانده بدیکران

بد ز خطهٔ نیلش تا محیط‌، درقبضه

بد ز رود دانوبش تا به گنگ‌، در فرمان

شصت‌سالش اندیتش‌، خلق سجده بردندی

نک نماندش اندر پس جز شمایلی بی‌جان

بر خرابه‌های رم گرگذرکنی روزی

قصه‌ها تو را گویند از جلالت رومان

ازکران بحرالروم اندکی شو آن‌سوتر

گام نه به ساحل بر، شو به خطهٔ یونان

بازبرن از آن کشور تا حدیثکی کوبد

زان جلالت و همت‌، زان فضایل و عرفان

پس ز بارهٔ آتن خواه تاکند طرفی

از ملک خشایرشا وز سکندرت‌، عنوان

کان ملک از ایران‌شهر از چه‌رو بهٔونان تاخت

واندگر ز مقدونی از چه تاخت بر ایران

آب و خاک گیتی را بستدند و بگذشتند

خاک همچنان ساکن‌، آب همچنان جوشان

کر سکندر از یونان تاکران عمان تاخت

وز خراج عمان ساخت لشگر خود آبادان

برد زحمتی بی‌مر’ یافت اجرتی کمتر

لیک ره نشد نزدیک بین قبرس و عمان

حرص چون‌دهان بگشود،‌عقل راببندد چشم

گم شود سرچشمه چون فزون شود باران

هر ملک به ملک خویش، خاک‌ها بیفزاید

تا به کام دل یک چند اندر آن دهد جولان

کم شود به هر میدان از شمار مردم‌، لیک

نی فزون شود نی کم‌، زین فراخنا میدان

*‌

*‌

در یکی قفس مردی داشت چند بوزینه

روز و شب فرستادی آب و نانشان یکسان

وان سفیهگان هر روز در منازعت بودند

بر سر فراخی جای‌، بر سر فزونی نان

لیک هرچه‌زان کولان زان میان شدی کشته

خواجه در قفس راندی دیگری به جای آن

بهر جا و نان خوردند خون یکدیگر لیکن

نه فراخ‌تر شد جای‌، نه وسیع‌تر شد خوان

آدمی نخستین روز ازیکی پدر برخاست

هم به روز دیگر جَست یک قبیله از طوفان

شهوت و شقاوتشان رنگ مختلف بخشود

تا ازین دو رنگی‌ها، پر شراره شد گیهان

یک قبیله شد تاتار، یک قبیله شد هندو

یک عشیره شد لاتین‌، یک‌ عشیره شد ژرمان

نامشان بشر بوده است از خدا ولی هر روز

از پی عداوتشان‌، کنیتی نهد شیطان

نان خود خورند اما، خون یکدگر ریزند

در اطاعت شیطان‌، یا اطاعت یزدان

گوید آن یک از تورات‌، گوید این یک از انجیل

خواند آن یک از پازند خواند این یک از قرآن

معنیش ندانسته‌، بر حمایتش خیزند

آن معاشران همرنگ، وین محامیان غضبان

چار مرد دانشمند، در عشیره‌ای رفتند

تا یکی سخن گویند , در سعادت ایشان

ابلهان نخستین بار، در به میهمان بستند

وان مبشران ماندند، بی‌پناه و سرگردان

از پس بسی کوشش‌، راه جسته و گفتند

خیر و شر آن مردم‌، با دلیل و با برهان

آن کسان ندانستند معنی قصص لیکن

چار تیره بنشستند، نزد چار تن مهمان

هر یکی ز ضیف خویش گونه‌گون سخن گفتی

وز حمایتش کردی فخر بر دگر اخوان

آن مفاخرت آخر با مجادلت پیوست

وان مجادلت بنشاند، بیخ کین در آن سامان

آن قصص فرامش شد وان چهار تن ماندند

در میان آن غوغا، زار و مضطر و حیران

نعمت بشر جستند، انبیاء عالی‌قدر

هم براین اثر رفتند، اولیای والاشان

بر تو پندها دادند در سعادت و عزت

تو ازآن نبستی طرف‌، جز خرابی و خذلان

انبیا تو را گفتند نیک باش و نیکی کن

تا که نیک بینی از اماثل و اقران

راست‌گوی و منصف شو مهرورز و عادل باش

هم ز نان خود میخور، هم به خلق میده نان

تا به بد نیامیزی رو به جای خود بنشین

ور کسی به بد خیزد، کر توانیش بنشان

بر خود آنچه نپسندی‌، آن به دیگران مپسند

اینت گوهر مقصود، اینت جوهر ایمان

تو به نام دینداری‌، مردمان بیازاری

هم به خود روا داری‌، لطف و بخشش یزدان

سوزیان تو را باشد، ورنه پاک یزدان را

نز سعادتت ‌سودی است‌، نز شقاوتت خسران

گر به نام بی‌دینی‌، نیکویی کنی بهتر

تا به نام دینداری‌، فسق ورزی و عصیان

آدمی بدان آمد، تاکه نام و نان یابد

آن ز طاعت باری‌، این ز خدمت دهقان

گنج نام و نان باید، تا ز رنج تن زاید

نام و نان به رنج خلق‌، نار باشد و نیران

عالمی به جان آیند تا تو نام و نان یابی

اینت ذنب لایغفر، اینت درد بی‌درمان

سعی کن که یابی بهر، ورنه سعی ناکرده

اجرتت نخواهد داد، اوستاد این دکان

ایزدت بهر زحمت‌، قوتی دهد ورنه

ز آسمان نیفشاند، نعمتیت در دامان

گرتو ز آسمان هر روز مائده طمع داری

اشکمت نگردد سیر، جز ز لقمه حرمان

با دعا اگر طفلی‌، سیر گشتی و خفتی

خلق کی شدی هرگز، شیر مادر و پستان

ای شما که بگذارید عمر خود بنان خلق

وانگه از خدا دانید، این مراحم شایان

لقمه‌های بی‌زحمت‌، قهرهای یزدانی است

کاندربن جهان گردد، هریک اژدری پیچان

هم درین جهان بخشد آن فلاکتی کامروز

اندر آن فتادستید، دیده کور و دل عمیان

چون بهار از ایزد خواه‌، نعمت و شرف وانگاه

خود بکوش و یاری جوی‌، از مهیمن سبحان

*

*‌

ایزدا کرامت کن‌، در فضای آزادی

گوشه‌ای که بشتابم سوی او از این زندان

زانکه سیرشد طبعم زبن فضای پروحشت

هم نفور شد روحم‌، زین گروه بی‌وجدان

طبع من نیارد خواست‌، نعمتی چنین تیره

تیر دیدهٔ دانا، باد کلهٔ نادان

فکر قادرم دادی‌، اینت برترین رحمت

حجتم قوی کردی‌، اینت بهترین احسان

هر دمی که بشمارم بر تو صد سپاس آرم

زین زبان معنی‌سنج وین روان پرعرفان

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

ای پزشکی خطت رسید به من

چون به یعقوب پیر، پیراهن

خطی آنجا نبشته دیدم نغز

که شد از آن دو چشم من روشن

شیوهٔ میر و شیوهٔ درویش

هر دوان درتنیده در یک فن

چون دو رنگ بدیع در یک گل

چون دو جان عزیز در یک تن

به لطیفی یکی لطیف غزال

به بدیعی یکی بدیع وثن

گفته در هر نکت هزار مثل

خفته در هر مثل هزار سخن

از جزالت تنیده یک به دگر

سخنان همچو حلقهٔ جوشن

نثر با نثر پنجه در پنجه

نظم با نظم دست درکردن

شیر فکر مرا به دام آورد

نیروی آن غزال شیر اوژن

گویی آمد یکی پزشک از پارس

از برای عیادت دل من

مانده در شهر اصفهان محبوس

اصفهان گشته چاه و من بیژن

نه منیژه که باشدم غمخوار

نه تهمتن که داردم ایمن

هست بند من از غم و احزان

بود اگر بند بیژن از آهن

بند آهن شکسته گردد لیک

نشکند بندگرم وقفل حزن

من و جفت و سه دختر و دو پسر

هفت دلخسته همچو عقد برن!

من به زعم کسان گنهکارم

چیست آیا گناه کودک و زن‌!

نه یکی آیدم به پیرامون

نه کسی گرددم به پیرامن‌!

چون گروه جذامیان شده‌ایم

مانده از دوست رانده از دشمن‌!

خانه‌ام شد به شهر ری ویران

زیر برف ویخ دی و بهمن

که خدا خانه‌اش خراب کناد

آنکه زو شد خراب خانهٔ من

بهمن و دی چو دشمنان دگر

سر برآورده‌اند از مکمن

هرکه را پادشه ز چشم افکند

گو به کس چشم دوستی مفکن

خورده‌ام من به عهد شه سوگند

پیش فرمان قادر ذوالمن

کرده‌ با دست خود سجل که مدام

پای ننهم برون ز عهد کهن

نشکنم عهد شاه را که نهند

لقب من بهار عهدشکن‌!

پاس مشروطه و تعهد شاه

حفظ قانون و راه و رسم سنن

نگسلم مهر، گو رگم بگسل

نشکنم عهد، گو سرم بشکن

شاه مشروطه مرد در غربت

گشت جانش رها ز رنج و محن

پهلوی پادشه شده است و بدو

جز به نیکی نبرد باید ظن

قدرت اوست برتر از قانون

هرچه خواهد دلش توان کردن

گر کشد ور رها کند، شاید

کش به‌ پیش‌ است تاج و تیغ و کفن

دشمنانش قرین باد افراه

دوستانش قرین پاداشن

«‌نه مرا باتکاب او پایاب‌»

«‌نه مرا با گشاد او جوشن‌»

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

زد پنجه وپنج پنجه‌ام برتن

زین پنجهٔ عظیم رنجه گشتم من

یاربم نکرد زور سرپنجه

با پنجه روزگار مردافکن

شد لاشهٔ عمر پیر و فرسوده

وبن کرهٔ بخت همچنان توسن

خندان خندان جوانیم دزدید

خردک خردک‌، زمانهٔ رهزن

گریان گشتم ز پیری و خندید

بر گریهٔ من ستارهٔ ربمن

برخاست جوانی از برم گریان

پیری ببرم طپید چشمک‌زن

آن یک به هزار نعمت آماده

این یک به‌هزار نکبت آبستن

آن رفت و نهاد بیم باد افراه

این آمد و برد امید پاداشن

از پای فتادم و نیاسودند

یک ‌لحظه ز تاختن‌، دی و بهمن

ایام نهفت آب و رنگم را

در نقش و نگار سایه و روشن

مویم به مثال صبح روشن شد

روزم به مثابه شب ادکن

هیهات‌، جوانیا کجا رفتی

بازآکه شویم دست در گردن

داد تو ندادم آن همایون روز

کز فیض تو بود ساحتم گلشن

بودم سرمست قوت بازو

چو بر لب هیرمند، روبین‌تن

نه لابهٔ رستمم در آن مستی

بنمودی ره نه پند پشیوتن

ناگاه زکید زال گردون‌، زد

پیری تیری به چشمم از آهن

اینک منم اوفتاده در دامی

کز وی نرهد به مکر و فن ذی‌فن

هر روز کسالتی شود پیدا

هر لحظه نقاهتی شود ملعن

یکسو رده بسته شش نر و ماده

چون کره‌ خران‌ چمون‌ و خرگردن

یوحا صفتان که لقمه‌ای سازند

بر سفره اگر نهی کُه قارن

وز سوی دگر به غر و غر بانو

در کار برنج و گندم و روغن

درمانده‌ شوم‌ به ‌بلده‌ای کانجاست

الکاسب او خدای را دشمن ‌

ور نام پسر نهی حبیب‌الله

تصحیف شود خبیث و اهر‌بمن

افتاده به جلد ملک دزدی چند

همچون شیشه به جلد جوزاکن‌

در عرضهٔ ‌خرد به نرخ ارزن‌، سیم

در بیع دهد به نرخ سیم، ارزن

جوسنگ ترازوبش کم از خردل

خروار قپانش کم ز پنجه من

ناخوانده کتب ز هیچ باب الا

در ییش پدر فصول مکر و فن

نه از در بزم و بذله و جوشش

نه از در رزم و نیزه و جوشن

نه جان کس از زبانشان مأمون

نه عرض کس از فسادشان ایمن

افشانده نمک به خشک ریش ما

یک طایفه خشک‌مغزتر دامن

نگرفته ز هیچ وقعتی عبرت

ننهاده به هیچ سنتی گردن

خیزند به دعوی و کنند اصرار

برگفته ناصواب و نامتقن

از دفتر حکمت ‌و ادب رفته است

وافتاده به دست مردم برزن

مقیاس تمیز خائن از خادم

میزان عیار عاقل ازکودن

طاعت نبرد ز اوستا شاگرد

حرمت ‌ننهد به ‌روستم ‌بیژن

روزی که جوان و نامجو بودم

پیران بودند قبله میهن

و امروز که پیر گشته‌ام گویند

پیری به زمانه نیست مستحسن

ای پیر مرنج کاین جوانان نیز

تازند دواسبه سوی این معدن

بی‌پیر مباد کشور دارا

بی‌پیر مباد ملکت بهمن

خوبست که ‌خردسالگان زین پس

ندهند دگر به سالخوردی تن

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

خرم و آباد باد مرز خبوشان

هیچ دلی از ستم مباد خروشان

گرچه خبوشانیان خروشان بودند

بینی زین پس خموش اهل خبوشان

مردی باید ستوده‌خوی کزین پس

برنخروشند این گروه خموشان

تا نخروشند این گروه بباید

آنچه پسندد به خود، پسندد به ایشان

جمع کندشان ز مردمی به‌بر خوبش

کاینان را حال بوده سخت پریشان

اهل خراسان و جز خراسان دانند

جمله که چونست حال مردم قوچان

ظلمی زبن پیش رفته است بر آنها

او کند آن ظلم را ازین پس جبران

ملک بیاراید و به عدل گراید

تا شود آباد آنچه زو شده ویران

بندد پای از عدوی خانگی آنگاه

گیرد دست از یتیم بی‌سر و سامان

کاری کاسان بود نگیرد دشوار

تا بس دشوار کار، گردد آسان

زینسان باید ستوده مرد هنرمند

آری مرد است آنکه باشد زینسان

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

دو چیز است شایسته نزدیک من

رفیق جوان و رحیق کهن

رفیق جوان غم زداید ز دل

رحیق کهن روح بخشد به‌ تن

رفیقی به شایستگی مشتهر

رحیقی به بایستگی ممتحن

جوانی نه بر دامنش گرد ننگ

شرابی نه در صافیش درد دن

نهاده بطی باده در پیش روی

کشیده یکی مرغ بر بابزن

بخور باده اکنون که گشت سپهر

نزاید جز از انقلاب و فتن

بخوان شعر و اخبار کشور مخوان

بزن چنگ و لاف سیاست مزن

نگه کن کز انفاس اردیبهشت

ببالیده در باغ‌، سرو و سمن

از آن تند باران دوشینه بار

بهشتی شد امروز طرف چمن

به ویژه که رخشنده مهر سپهر

به میغی تنک درکشیده است تن

چنان کز پس توری آبگون

نماید تن خویش معشوق من

به تن‌، کوه خارا کفن کرده بود

ازآن بهمنی تند برف کشن

کنون زنده شد زآسمانی فروغ

یکی نیمه تن برکشید ازکفن

فرو ریزد اردیبهشتی نسیم

به باغ و براغ و به دشت و دمن

به باغ و به راغ آستین‌های گل

به دشت و دمن عقدهای پرن

به شاخ گل نو، درآویخت باد

بدریدش آن ایزدی پیرهن

برهنه شد و شرمش اندر گرفت

رخش سرخ شد برسرانجمن

خزیده در آغوش سرو بلند

به شوخی‌، ستاک گل نسترن

چو دوشیزه‌ای سرخ کرده رخان

به پیچیده بر عاشق خویشتن

بر آن شمعدانی نگر کش بود

زپیروزه شمع و ز مرجان لگن

میان لگن شمع مانده خموش

لگن تافته چون سهیل یمن

بپوشد همی کوهسار کبود

به ابر سیه شامگاهان بدن

بر او بروزد شهریاری هبوب

خروشان شود ابر ژاله فکن

بجنبد همی کهربایی درخش

بغرد همی تندر بانگ‌زن

تو گویی خروش زمانه است این

ز جنبیدن تیغ شاه زمن

جهاندار نادر شه تیزچنگ

خدیو عدو بند لشکرشکن

به کردارهای گزین مشتهر

به پیکارهای قوی مفتتن

نه پهلوی او سیر دیده دواج

نه چشمان او سیر دیده وسن

چولشکربخسبید خسبد ملک

نهاده تبرزین به زیر ذقن

زگردان جز اوکیست کاندر وغا

برد حمله باگرزهٔ‌پنج من

ز شاهان جز او کیست کز موزه‌اش

دمد جو، ز ناسودن و تاختن

به رکضت بود پیش تاز سپاه

به فترت رود پیش باز فتن

چو دریا، دلی در برش مختفی

جهان‌جوی عزمی درو مختزن

در آن تیره عهدی کز افغان و روم

در ایران فغان خاست از مرد و زن

ببرد از ارس تا به مازندران

سپاه «‌اورس‌» چون یکی راهزن

خراسان ز محمود شد تار و مار

گشن لشگری کرد او انجمن

ز یک سو به کف کرده توران سپاه

ز آمویه تا رودبار تجن

شده پادشه کشته در اصفهان

شه نو به درد و بلا مفترن

در این ساعت ازکوهسارکلات

برآمد یکی نعرهٔ کوهکن

فرشته فرود آمد از آسمان

گرفته عنان یکی پیلتن

پس پشت او لشگری شیردل

همه آهنین چنگ و روئینه تن

فرشته عنانش رهاکرد وگفت

به نام ایزد ای نادر ممتحن

برو کت نه‌بینیم هرگز حزین

بچم کت مبیناد هرگز حزن

به یک رکضت اینک خراسان بگیر

سپس بر سپاه سپاهان بزن

به ترکان یکی حمله آورگران

به خونخواهی رزمگاه پشن

ترا گفت یزدان که بستان خراج

ز شام و حلب تاختا و ختن

نه پیچید صاحبقران بزرگ

ز پیمان افرشتهٔ مؤتمن

بکوشید و پیکارها کرد صعب

ز بیگانگان کرد صافی وطن

به دنبال افغان سوی قندهار

شد و کرد بنگاهشان مرغزن

شنید آن که دارای دهلی کند

از افغان حمایت به سر و علن

از این‌رو پی دفع آنان کشید

به غزنین و کابل سپاهی کشن

به دهلی بریدی فرستاد و راند

سخن زان گروه گسسته رسن

که اینان گروهی خیانتگرند

ستم کرده بر خاندانی کهن

همه خونی و دزد و بی‌دولتند

ندارند چندان بها و ثمن

که دارای دهلی دهدشان به مهر

پناه و، نگهدارد از خشم من

بدان نامه‌ها پاسخی شاه هند

نداد و برافزود بر سوء ظن

به ره بر بکشتند ده تن رسول

به دهلی ببستند هم چند تن

ندیدند فرجام آن کار زشت

کشان چشم بربسته بود اهرمن

توگفتی بنازند از آن تنگ سخت

که خیبر بود نامش اندر زمن

ندانست کان چنگ خیبر گشای

کند تنگ خیبر تلال و دمن

شهنشه سوی تنگ خیبر کشید

به راهی کزان دیو جستی به فن

دوکوه از دو سو سرکشیده به میغ

میان رو دو راه از لب آبگن

رهی چون ره مورچه بر درخت

نشیب و فرازش شکن در شکن

به تنگ اندرون صوبه‌داران هند

کمین کرده با لشکری تیغ‌زن

ز افغان و هندی و پیشاوری

تنیده بهر گوشه‌، چون کارتن

همه نیزه‌دار و گروهه گذار

همه ناوک‌انداز و زوبین‌فکن

شهنشه بغرید و افکند رخش

چو در رزم هاماوران‌، تهمتن

فرو ریختند از تف قهر شاه

چو پوسیده کاخ از تف بومهن

چو شاهنشه از تنگ خیبر گذشت

ز دهلی عزا خانه شد تا دکن

به خیبر عزا خاست چون کنده شد

در خیبر از بازوی بوالحسن

سپه را به پیشاور اندر گذاشت

ازو کشته پنجاب بیت‌الحزن

به لاهور در، صوبه داری که بود

به برگشتگی طالعش مرتهن

دمان بر لب آب «‌زاوی‌» گرفت

سر ره بر آن سیل بنیاد کن

ز یک حملهٔ لشگر شهریار

بجست و امان خواست چون بیوه‌زن

ز پنجاب خسرو به دهلی شتافت

مدد خواسته ز ایزد ذوالمنن

به خسرو ز دهلی رسید آگهی

که دشمن بود جفت رنج و محن

ز دهلی سپه برکشید و نشست

به «کرنال‌» چون اشتر اندر عطن

بگرد اندرش مرد سیصدهزار

ز ترکان و از مردم برهمن

بگرد سپه توپ‌های بزرگ

رده بسته چون باره‌ای از چدن

ازبن مژده خسرو چنان راند تفت

که تازد سوی حجله زیبا ختن

سپیده سپه برگرفت و رسید

نماز دگر بر سر انجمن

ز لشگر جهان دید یکسر سیاه

به پولاد آکنده دشت و دمن

زیک سو صف پیل جنگی چنانک

تناور درختی ز آهن غصن

ز یک‌سو صف توپ کهسارکوب

به اوبار جان برگشاده دهن

نیاسوده از ره برانگیخت اسب

به چنگ اندرش گرز خارا شکن

بجوشید هندی چو مور و ملخ

برآورد آوا چو زاغ و زغن

ولی شه فرو خورد و کردش خموش

توگفتی چراغی است بر بادخن

به یک ساعت از خون هندی سپاه

زمین لعل شد چوعقیق یمن

پس از ساعتی جنگ زنهار خواست

محمد شه از خسرو ممتحن

شهش داد زنهار و بنواختش

پذیره شدش در بر خویشتن

پس از جنگ «کرنال‌» شد با سپاه

به دهلی‌، شهنشاه والا سنن

به دهلی شبانگه عیان گشت عذر

ز ترکان و از پیروان وثن

بکشتند برخی از ایران سپاه

که اندر سراها گزیده وطن

دگر روز از هیبت قهر شاه

بسا سر که دور اوفتاد از بدن

نگه کن کزین پس شهنشه چه کرد

ز مردی بر آن شاه دور از فطن

بدو کشور و تاج بخشید و خویش

به ایران گرایید بی‌لا ولن

فری آن تن سخت و عزم درست

فری آن دل پاک و خوی حسن

شها چون تو شاهی جوان‌بخت و راد

ندید و نه‌بیند جهان کهن

گوارنده بادت هدایای هند

ز تخت و ز تاج و ز تیغ و مجن

ز یاقوت رخشان و الماس پاک

ز لولوی عمان و در عدن

همان دیبه و گوهر و زر و سیم

به تخت و به تنگ و به رطل‌ و به من

به ایران‌ زمین رحمت آورکه هست

ز تو زنده چون شیرخوار از لبن

همان کس که در وقعت اصفهان

شمیدی به پیش عدو چون شمن

کنون در رکاب تو از فر تو

درد چرم بر پیل و بر کرگدن

ستودمت نادیده بعد از دو قرن

چو مر مصطفی را اویس‌ بس قرن

ز بیداد گردون و جور جهان

دلم گشته چون چشمهٔ پر وزن

نگفت و نگوبد کس از شاعران

بهنجار این پهلوانی سخن

الا تا به نیسان نشید هزار

به گوش آید از شاخهٔ نارون

قدت باد یازان چو سرو سهی

رخت باد خرم چوبرک سمن

بکوش و بتاز و بگیر و ببخش

بپای و ببال و بنوش و بدن

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4973843
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث