به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حاسدم دست خدیعت برکشید از آستین

مر مرا افکند از چشم وزیر راستین

حاسدم بَر بود یکجا آنچه هشتم در شهور

دشمنم بدرود در دم آنچه کشتم در سنین

چار ساله خدمتم بار فسوس آورد بار

تا که گیتی ‌این‌ چنین بودست بودست این‌ چنین

حاسد بی‌تقوی من حیله‌ها داند بسی

کانچنان حیلت نباشد هیچگه با متقین

این ‌چنین خواندم که هرگز با حسودان درمپیچ

کاتش تیز حسد سوزد حسودان را یقین

این گمانی بود زیرا کز خموشی درفتاد

آتش کید حسودم در دل و جان و جبین

چیست برهانی ازین محسوستر کامروز من

در میان دوزخم وان قوم در خلد برین

شاید ار مکری ندانم من ولی داند حسود

کاین ندانست آدم و دانست ابلیس لعین

او بداند حیلت و نیرنگ ازین رو هست شاد

من ندانم حیلت و نیرنگ ازین ‌رویم غمین

*

*

چون ‌تو اندر خانه بنشستی و بدخواهان به کار

مر مرا یار تو می‌خواندند و می‌راندند کین

چون تو را طالع به کار افتاد گفتندت که من

یار بدخواهان‌ شدم این غث و آن دیگر سمین

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

شد پارس یکی حلقهٔ گزین

شیراز بر آن حلقه چون نگین

بر حلقهٔ انگشترین پارس

شیراز بود گوهری ثمین

از سبزهٔ شاداب و سرخ گل

گه یاقوتین‌، گه زمردین

هرگز به یک انگشتری که دید

یاقوت و زمرد به هم قرین

از چین و شکنج گلشن به باغ

چون برگذرد باد فرودین

صد چین و شکنج افکند نسیم

از رشک‌، برابر وی مشک چین

زی بقعت کوهی یکی برای

کان بقعه بهبشی بود برین

بر ساحت بردی ببر سلام‌

کآن برد و سلامیست دلنشین

وز چشمهٔ زنگیش نوش کن

تا شکر نوشی و انگبین

بگذر سحری زی سه آسیا

زآنجا به کُه خور بر آببین‌

کز عکس گل و لاله و سمن

شرمنده برآید خور از زمین

بر مسجد ویران عمرولیث

رخ‌سای که پیریست بافرین

رخ سای بر آن فرخ آستان

بزدای ازو گرد باستین

قرآن‌کده‌اش را درون صحن

با دیدهٔ قرآن‌شناس بین

بر مرقد سعدی بسای چهر

بر تربت خواجو بنه جبین

کن یاد سرکوی شاه شیخ

از بهر دل حافظ غمین

شو تربت خونینش را بجوی

وآن خاروخس از تربتش بچین

آن دولت مستعجلش نگر

بر تربت وبرانه‌اش نشین

جو تربت منصور شاه را

مقتول سمرقندی لعین

گر تربت او یافتی‌، بروب

خاک رهش از زلف حور عین

بر مدفن شه شیخ برنویس

کاین مدفن شاهیست راستین

بر تربت منصور بر نگار

کاین تربت شیریست‌ خشمگین

زانجا به سوی حافظیه شو

زان خطه کفی خاک برگزین

و آن خاک به‌ سر کن که ای دربغ

کو حافظ و آن طبع دلنشین

زی تربت خواجو برای هان

بر مدفن اهلی بنال هین

بر مرقد بسحاق کن گذر

ربزهٔ هنر از خاک او بچین

بر خواجهٔ «‌داهدار» ده درود

همت طلب از خاک آن زمین

در مسجد بردی ز مکتبی‌

بنیوش سخن‌های نازنین

جو توشهٔ راه از شه چراغ

کانجا دو جهان بنگری دفین

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

مرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خون

هزار لعنت براین زمانهٔ ملعون

ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماند

که آن قرین ملالست و این دچار جنون

بدان خدای که با چند قطره باران داد

به باد حادثه‌، تخت و کلاه ناپلئون

که تاج و تخت شهی این‌ قدر نمی‌ارزد

که تیر آهی بگشاید از دلی محزون

فلک به دست کسانی سپرد رشتهٔ کار

که در سرشت‌، پلیدند و در منش مطعون

قرایح همه همچون رویه نامطبوع

طبایع همه همچون قریحه ناموزون

حرام ساخته بر خلق زندگی و به خویش

حلال داشته مال و مباح ساخته خون

اگر به زندان‌، حلق پسر برند به تیغ

به تعزیت نبود مادر و پدر مأذون

وگر بخواهد نعش پسر ز زندانبان

پدر به زندان گردد بدین گنه مسجون

مرا ز نیستی و مرگ بیم و وحشت نیست

که لذتی نبرم زین حیات ناموزون

چه تندرست و چه بیمار، پیش دیدهٔ من

خوش‌است مرگ، چو لیلی به دیدهٔ مجنون

برابر است مرا فکر زندگانی و مرگ

نه از یکی متنفر، نه بر یکی مفتون

جهان به دیدهٔ من گلشنی است رنگارنگ

حیات در بر من نعمتی است گوناکون

ولی چو از پس یک عمر، بایدم مردن

اگر بمیرم اکنون‌، نباشمی مغبون

مبین که نیست ترا در جهان عدیل و قرین

ببین به دیدهٔ عبرت به رفتگان قرون

بسا کس از در سمج اجل درون رفتند

ولی از آن همه یک تن نیامده است برون

یکی نیامد از آن رفتگان که گوید باز

به کس چه می‌گذرد، چون بمرد و شد مدفون

کجاست نفس بهیمی و چیست عقل شریف

کجاست روح که از تن رود چو ربزد خون‌؟

به جز شگفتی و حیرت همی چه افزاید؟

از آنچه دیدی و گفتند گونه گونه سخون

نشد یقین و، مسلم نداشت ذوق سلیم

که روح آدمی و نفس چند باشد و چون

بساکسا که بمردند و رفته‌اند از یاد

همی به خواب من آیند هر شبم اکنون

چه‌حکمتی است که‌بینیم ما به‌عالم خواب

بسی مثال که باشد به راستی مقرون‌؟

به کودکی ز جفای مربیان‌، بودم

ستمکش و عصبی تلخکام و خوار و زبون

نیافتم خورش خوب از آنکه گفت پدر

که هوش طفل شود کم چو یافت لقمه فزون

به هجده سالگی اندر، پدر بمرد و مرا

سپرد با دو سه طفل دگر به دهر حرون

نه ثروتی که توان برد راه در هرجای

نه بنیتی که توان کرد پنجه با هر دون

چه رنج‌ها که کشیدم به روزگار دراز

چه رنگ‌ها که بدیدم ز دهر بوقلمون

اگر نبود به دستم بضاعتی مکفی

ولیک بود به مغزم‌، قریحتی مکنون

مرا به روز و شبان مونسی نه‌، غیرکتاب

که بد به مخزنم اندر، کتاب‌ها مخزون

ازآن سپس منم ونظم ونثروعلم وهنر

که هریکی را خصمی است‌ چیره چون گردون

من از حسود به‌رنجم ولی هزاران شکر

که نیست با حسد و رشگ‌، خاطرم مقرون

مراست روحی خالی ز عجز و ذلت و ضعف

مرا دلی است مبرا ز مکر و کید و فسون

پدر به عفت و شرمم چنان مؤدب ساخت

که گشت شرم و حیا با ضمیر من معجون

حیا به شرع پیمبر بزرگ تر صفتی است

ولی دریغ که من زین صفت شدم مغبون

حیا برفت و وقاحت به جای او بنشست

زمانه گشت دگرگون و خلق دیگرگون

چو نظم بگسلد و پی سپر شود آداب

ادب نخوانده‌، قوی گردد و ادیب زبون

شود دلیل هنر، کذب و خودستایی و لاف

دلیل بی‌هنری‌، خامشی و صبر و سکون

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

هوشم ز سر پریده از ماجرای واگون

از دنگ‌دنگ واگون‌، از های‌های واگون

از جالسان واگون راحت‌تر است صدبار

آن کس که جان سپارد در زیر پای واگون

زاسرار قبر و محشر، آگه شود به یکبار

آن کس که از جهالت‌، شد مبتلای واگون

آدم به روی آدم‌، حیوان به روی حیوان

اینست یک اشارت‌، از تنگنای واگون

سوهان مرگ گویی در استخوان ‌تراشی است

چون روی ر‌بل غلطد عراده‌های واگون

باشد به رنگ و نکهت چون دستگاه سلاخ

آن تخته‌ها که نصب است اندر فضای واگون

با گاری شکسته‌، کاز کوهپایه غلطد

یکسان بود به ‌واقع سیر و صدای واگون

اصحاب را به مقصد، نزدیکتر رساند

گر چاروای لنگی باشد به‌ جای واگون

با راکبان واگون همره رسد به خانه

افتد اگر چلاقی‌، اندر قفای واگون

در پایتخت ایران‌، این بلعجب که نبود

ز آثار علم و عمران‌، چیزی سوای واگون

آنهم به این فضاحت‌، آنهم به این کثافت

از ابتدای واگون‌، تا انتهای واگون

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

ای خطهٔ ایران مهین‌، ای وطن من

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز

آشفته کنارت چو دل پر حزن من

دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست

ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من

بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای

بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من

ای بار خدای من گر بی‌تو زیم باز

افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من

تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن

هرگز نشود خالی از دل محن من

از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کاز من

تا بر نشود ناله نبینی بدن من

دردا و دریغاکه چنان گشتی بی‌برک

کاز بافتهء خویش نداری کفن من

بسیار سخن گفتم در تعزیت تو

آوخ که نگریاند کس را سخن من

وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق

کز خون من آغشته شود پیرهن من

و امروز همی‌گویم با محنت بسیار

دردا و دریغا وطن من‌، وطن من

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

چون به پشت آسمان‌پیما برآمد پای من

آسمانی گشت طبع آسمان‌پیمای من

عاقبت هم خود به‌سوی آسمان پویا شدم

بس که پوباکشت ازآن‌سوفکرت جویای من

عاقبت این دل مرا چون خویشتن شیدا نمود

اینت فرجام هوس‌های دل شیدای من

گردل اندر وای بودم نک تن اندر وا شدم

بر تن دروای من ره زد دل دروای من

من پیمبروار کردم نیت معراج و گشت

جنب‌جنبان زیر پا خنگ برق‌آسای من

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

خوشا فصل بهار و رود کارون

افق از پرتو خورشید گلگون

ز عکس نخل‌ها بر صفحهٔ آب

نمایان صدهزاران نخل وارون

دمنده کشتی «کلگا»‌ی زیبا

به‌دریا، چون‌ موتور بر روی هامون

قطار نخل‌ها از هر دو ساحل

نمایان گشته با ترتیب موزون

چو دو لشگر که بندد خط زنجیر

به قصد دشمن از بهر شبیخون

شتابان کف به سطح آب صافی

چو بر صرح ممَرد درَ مکنون

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

جوان بخت و جهان‌آرایی ای زن

جمال و زینت دنیایی ای زن

صدف خانه است و صاحبخانه غواص

تو در وی گوهر یکتایی ای زن

تو یکتا گوهری در درج خانه

وزان بهتر که گوهر زایی ای زن

تو در عین لطافت زورمندی

تو هم گوهر تو هم دریایی ای زن

چو مغز اندر سر و چون هوش در مغز

به جا و لایق و شایایی ای زن

تو نور دیدهٔ روشندلانی

ازیرا درخور و دربایی ای زن

طبیعت خود چو کانی پر ز لفظ است

تو آن الفاظ را معنایی ای زن

تعالی‌الله که در باغ نکویی

چو گل پاکیزه و زیبایی ای زن

خطا گفتم ز گل نیکوتری تو

که هم زیبا و هم دانایی ای زن

ترا حاجت به آرایش نباشد

که خود پا تا به سر آرایی ای زن

نعیم زندگی را با تو بینم

همانا نور چشم مایی ای زن

معمای جهان حل کردی و باز

تو خود اصل معماهایی ای زن

نبودی زندگی گر زن نبودی

وجود خلق را مبدایی ای زن

بنای نیک‌بختی را به گیتی

تو هم معمار و هم بنایی ای زن

کواکب جمله تن کوشند، چون تو

شبانگه گرم لالالایی ای زن

بغلطد اشک انجم‌، چون بر طفل

تو چشم از خواب خوش بگشایی ای زن

طبیعت جذبهٔ عشق از تو آموخت

که تو خود عشق را مبنایی ای زن

طبایع گاه لطف و گاه قهرند

تو لطف از فرق سر تا پایی ای زن

بهشت واقعی جایی است کز مهر

تو با فرزندگان آنجایی ای زن

تواضع را چو خیزی پیش شوهر

همایون شاخهٔ طوبایی ای زن

دربغا گر تو با این هوش و ادراک

به جهل از این فزون‌تر پایی ای زن

دریغا کز حساب خود وطن را

به نیمه تن فلج فرمایی ای زن

*‌

*‌

بزرگا شهریارا! کامر فرمود

کز این بیغوله بیرون آیی ای زن

به شاه پهلوی از جان دعاگوی

اگر پنهان و گر پیدایی ای زن

ثنای بانو و شه‌دخت و شه‌پور

بکو گر پیر اگر برنایی ای زن

سوی علم و هنر بشتاب و کن شکر

که در این دورهٔ والایی ای زن

حجاب شرم و عفت بیش‌تر کن

کنون کازاد، ره‌پیمایی ای زن

به کار علم و عفت کوش امروز

که مام مردم فردایی ای زن

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

آتش کید آسمان سوخت تنم‌، دریغ من

ز آب دو دیده‌، بیخ غم برنکنم‌، دریغ من

من که به تن ز عافیت داشتمی لباس ها

بس‌عجبست کاین‌چنین‌ عور تنم‌، دریغ من

این فلک قبا دورنگ ازسر حیله برکشید

از تن عافیت برون پیرهنم‌، دریغ من

دست فلک به پای دل بست مرا کمند غم

نیست کسی که پنجه‌اش درشکنم دریغ من

من که به کوی خرمی داشتمی وطن کنون

وادی بیکران غم شد وطنم‌، دریغ من

همچو گلی شکفته رخ در چمن نکوئیم

کامده باد مهرگان در چمنم‌، دریغ من

راغ و زغن به‌بوستان‌نغمه‌سرای‌روز و شب

من که چو بلبلم چرا در حزنم‌، دریغ من

جام مراد سفلگان پر ز می نشاط و من

بهر چه ساغر طرب درفکنم‌، دریغ من

من که نه‌ این‌چنین بُدم بهر چه‌این‌چنین شدم

من چه کسم خدای را کاین نه منم‌، دریغ من

بوالحسن است شاه من‌، کوی رضا پناه من

پس ز چه رو به ناکسان مفتتنم‌، دریغ من

خلق جهان ز کاخ او ریزه‌چنند و من چرا

بر در کاخ دیگران ریزه‌ چنم‌، دریغ من

خاقانی شیروان گفته زبان حال من

[مصرع درست اسکن نشده] ...نم دریغ من

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

 

بر تختگاه تجرد سلطان نامورم من

با سیرت ملکوتی در صورت بشرم من

این عالم بشری را من زادهٔ گل و خاکم

لیکن ز جان و دل پاک از عالم دگرم من

سلطان ملک فنایم منصور دار بقایم

با یاد هوست هوایم وز خویش بیخبرم من

موجود و فانی فی‌الله هستی‌پذیر و فناخواه

هم آفتابم و هم ماه‌، هم غصن وهم ثمرم من

زین‌ آخرین گل‌ مسنون‌ شد تیره‌ این‌ رخ کلگون

ور نه به فال همایون از اولین گهرم من

ناقوس و نغمهٔ مؤذن گوید که هان بنیوشید

معنی‌یکی‌است اگرچه‌درگونه گون‌صورم من

فرزند ناخلف نفس فرمان من برد از جان

زیرا به تربیت او را فرمانروا پدرم من

آنجا که‌ عشق کشد تیغ بی‌درع و بی‌زرهم من

و آنجا که فقر زند کوس با تیغ و با سپرم من

پیش خزان جهالت‌، و اسفندماه تحیر

خرم بهار فضایل واردی مه هنرم من

غیر از فنا نگرفتم زین چیده خوان ملون

زیرا به خانهٔ گیتی مهمان ما حضرم من

از کید مادر دنیا غار غمم شده ماوا

مرخسرو علوی را گوئی مگر پسرم من

مدح ستودهٔ گیتی صدره بگفتم ازیرا

از قاصد ملک‌العرش صدره ستوده‌ترم من

والا سفیر خردمند وخشور پاک خداوند

کش گفت عقل برومند استاد بوالبشرم من

ای دستگیر فقیران وی رهنمای اسیران

راهی‌، که با دل و‌یران زانسوی رهگذرم من

بال و پریم دگر ده‌، جائیم خرم و تر ده

زیرا درین قفس‌ تنگ مرغی شکسته پرم من

بر من‌ ز عشق‌ هنربخش‌ وز فقر تاج‌ و کمر بخش

ای پادشاه اثربخش لطفی که بی‌اثرم من

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4973846
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث