به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای کوه سپیدسر، درخشان شو

مانند وزو شراره افشان شو

ای رنگ‌پریده کوه دمباوند

مریخ رخ و سهیل دندان شو

ای شیر سپید خفته در وادی

آن یال فرو فشان خندان شو

زان یال سپید، نیش‌ها بنمای

تیره گر عیش و نوش تهران شو

ای قلهٔ کوه‌، آتش‌افشان کن

وی‌ قلعه ری‌، به خاک یکسان شو

شهر ری بی‌هنر فریسهٔ تو است

ای شیر بر این فریسه غران شو

انگیزهٔ کیفرا! دماوندا!

بسم‌الله‌، بر مثال و فرمان شو

وبرانگر هفت حصن غبرا باش

بر همزن چار آخشیجان شو

ای تیغهٔ که بجوش و طغیان کن

ای خطهٔ ری بجنب و لرزان شو

ای ابر سیه بسان غربالی

بر پهنهٔ ری سرشک‌ ریزان شو

ای نار سعیر کوه از آن غربال

آویخته بر مثال باران شو

ای سیل سرشک آتشین‌، از کوه

بگرای و ز دیده سوی دامان شو

ای خاره‌، درون کورهٔ برکان‌

بگداز و ز تیغ کوه غلطان شو

زی اوج گرای و ناگهان بترک

خاکستر گرم فرق دونان شو

ای مردم روستای این وادی

ازکیفر ایزدی هراسان شو

گاو و رمه و زن و بچه برگیر

بگریز و به پهن‌دشت پنهان شو

از خانه وکشت و ذرع دل برکن

دنبال سلامت تن و جان شو

زان پیش که لرزه بر زمین افتد

خانه بگذار و زی بیابان شو

برگریز به‌ چند میل‌ آنسوتر

وآنجا به نیاز پاک یزدان شو

چون پوزش حق گذاردی آنگاه

واپس نگر و ز بیم لرزان شو

چون ابر سیاه و برق‌ها دیدی

گریان ز غم دیار وبران شو

تا کیفر حق نگیردت دامان

نیت کن و زایر خراسان شو

زی حضرت طوس گام‌ها بردار

وز رنج و غم جهان تن‌آسان شو

زی کاخ سلیل موسی جعفر

بشتاب و در آن بلند ایوان شو

فرزند نبی رضاکش ایزد گفت

ای پور به شیوهٔ نیاکان شو

تا حجت ما تمامتر گردد

از خانه به سوی مروشهجان شو

در معنی لا اله الا الله

توحیدسرای و منقبت‌خوان شو

بگذار حدیث ‌شرط و پیمانش

حصن بشری ز نار نیران شو

ور با تو خلیفه نو کند پیمان

با او به سر رضا و پیمان شو

گر دشمن گویدت که سلطان باش

از دشمن درپذیر و سلطان شو

عهدی بنویس و شو ولیعهدش

شاهنشه روم و ترک و ایران شو

وانگاه ز مرو شاه جان برگیر

همراه عدو به ‌طوس ‌و نوقان شو

چون خصم‌ ترا شرنگ‌ پیش‌ آرد

برگیر و بنوش و محمدت‌خوان شو

زان افشره و می شرنگ‌آگین

بستان و به یاد دوست مستان شو

بگرای زکاخ میر زی خانه

«‌باصلت‌»‌ به پیش خوان و نالان شو

ازسوز جگرچوشمع زربن چهر

بگداز و گهرفشان به دامان شو

فرمان بپذیر و زین حظیره تنگ

زی حضرت لامکان شتابان شو

دلباختهٔ حضور دلبر باش

جانسوختهٔ لقای جانان شو

برگوی بدان نحیف جسمانی

ای جسم به خاک تیره پنهان شو

بسرای بدان لطیف روحانی

کای مرغ به بام عرش پران شو

این بازی ما شگرف دستانیست

همباز بدین شگرف دستان شو

این درگه ما عجیب دیوانیست

همراز بدین عجیب دیوان شو

این شیوهٔ عاشقی و معشوقیست

گر عاشقی‌، آنچه گفتمت آن شو

تا جان نشوی نخواندت جانان

گر جانان می طلب کنی جان شو

*‌

*

ای شاه بهار خانه‌زاد تست

بر بنده کفیل برّ و احسان شو

شد تیره در این حظیره‌اش نامه

فرداش ضمان عفو و غفران شو

ارجوکه ز بند ری رهم وز شاه

توقیع رسد که گرم جولان شو

ای شاعر شاه اندرین حضرت

تا نوبت احتضار، مهمان شو

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

ایا نسیم صبا ای برید کار آگاه

ز طوس جانب ری این زمان بپیما راه

ببر پیامی از چاکران درگه قدس

به آستان ملک شهریار کار آگاه

بهین شهنشه والاتبار ملک‌ستان

خدایگان سلاطین مظفرالدین شاه

شه مبارک فال و مه همایون‌فر

خدیو چرخ برین خسرو ستاره سپاه

ز دست معدلتش پای ظلم شد در بند

ز پای تختگهش دست جور شدکوتاه

ز جود، بارش نیسان به گاه پاداشن

ز خشم‌، آتش سوزان به‌وقت پادافراه

شهنشهی که‌به‌هر صبح‌و شام‌شمس‌و قمر

به پیش درگه او بر زمین نهند جباه

شهی که روز به درگاه او غلام سپید

مهی که شام به خرگاه اوکنیز سیاه

گرفته صیت جلالش چو مهر عالمتاب

ز حد شام و حلب تا به قندهاروهراه

سموم خشمش در هر زمین که می‌بوزد

بِدل به آتش سوزان کند به خصم‌، سپاه

رباض ملکش از خرمی بود چو بهشت

درآن بهشت ز داد و دهش دمیده گیاه

خدایگانا ای آنکه اختر شرفت

فراز خیمه خورشید برزده خرگاه

خدای عز و جل ذوالجلال و الاکرام

نیافریده به گیتی شبیهت از اشباه

صبوری آنکه چهل سال بد ثناگستر

به ظل مرحمتت جان وتن بدش به رفاه

کنون نهاد ز روی رضا سرتسلیم

به آستان رضا روح من سواه فداه

به‌غیر مدح تو اندوخته ندارد هیچ

همی ز مدح تو زنده است نامش در افواه

به یادگار به‌جا مانده است از او پسری

که بحرمدح ترا می کند به ذوق شناه

امیدش آنکه ز الطاف شه شود دلشاد

که‌سوی اوست امیدش ز بعد لطف‌اله

خدایگانا امروز بر تو ارزانی است

به فر یزدان‌، اقبال و دولت دلخواه

اگر به سائل‌، دست تو بحر وکان بخشد

هنوزنبود جود توزین کرم آگاه

به یمن دولت‌، از روزگار باج بگیر

ز فر شوکت‌، از آسمان خراج بخواه

هماره تاکه بلند است ، چرخ‌باد بلند

ز دشمن تو به چرخ بلند ناله و آه

همیشه باد زدست ،توپای خصم به بند

هماره باد به پیش توپشت خصم دوتاه

همیشه بادا روی محب توچون شید

هماره بادا رنگ عدوی تو چون کاه

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

زندگی جنگست جانا بهرجنگ آماده شو

نیست هنگام تامل بی‌درنگ آماده شو

در ره ناموس ملک وملت وخویش و تبار

با نشاط شیر و با عزم پلنگ آماده شو

بهرکام دوستان و بهر طبع دشمنان

در مقام خویش‌، چون شهد و شرنگ آماده شو

همچو شیر سخت دندان یا عقاب تیز چنگ

تا مراد خویش را آری به چنگ‌، آماده شو

تارود صیت‌خوشت هرسو، چوسروآزاده باش

تا رسد آوازه‌ات هرجا، چو چنگ آماده شو

علم یکتا گوهر است وکاهلی کام نهنگ

تا برای این گوهر ازکام نهنگ آماده شو

حاصل فرهنگ جز مهر و محبت هیچ نیست

تا از این فرهنگ یابی فر و هنگ آماد شو

خشم و شهوت پالهنگ گردن آزادگیست

تا زگردن بفکنی این پالهنگ آماده شو

پاکدامن باش و ایمن‌، ورنه با سرکوب دهر

چون قمیص شوخگن بهر گدنگ آماده شو

چون جوانمردان بهٔک‌رنگی مثل شو درجهان

ورنه بهر دیدن صد ریو و رنگ آماده شو

گر به گیتی علم و دانش را نجستی رنگ رنگ

تیره بختی را به گیتی رنگ رنگ آماده شو

ای پسرکسب هنرکن تا که نام‌آور شوی

ور بماندی از هنرها بهر ننگ آماده شو

خیز و با ورزش برآر این کسوت زرد از بدن

ورنه چون شلتوک مسکین بهر دنگ آماده‌شو

گرنکردی بازوی خودرا به‌ورزش همچو سنگ

ای بلورین ساق و ساعد، بهر سنگ آماده شو

ورتن ورزنده‌ات را ورزش جان یار نیست

چون ستوران از پی افسار و تنگ آماده شو

کر تنت بی کار و جان بی‌ورز و دل بی‌عشق ماند

همچومسکینان به‌فقر و چرس وبنگ آماده‌شو

رستی ار با رهروان رفتی وگرماندی به جای

سنگلاخ عمر را با پای لنگ آماده شو

با ریاضت می‌توان ز آیینهٔ جان برد زنگ

تا رود یکسر از این آئینه زنگ آماده شو

نیست ممکن یاس کشور بی کتاب و بی‌تفنگ

بهر کشور با کتاب و با تفنگ آماده شو

دهر در هرکارکردی می‌زند زنگ خطر

پیش از آن کآید به گوشت بانک‌ زنگ آماده‌ شو

تا رسی از راستکاری با سر مقصود خویش

زیر این چرخ مقوس چون خدنگ آماده شو

ساز چوگانی ز رسم مشرق و علم فرنگ

پس برای بردن گوی از فرنگ آماده شو

این بنا آماده شد بهر تو با این ارج و سنگ

هم تو بهر این بنا با ارج و سنگ آماده شو

اینک این میدان ورزش‌، عرصهٔ علم و هنر

شیر مردا با غریو و با غرنگ آماده شو

سال تاریخ بنا را زد رقم کلک بهار

زندگی جنگست جانا بهر جنگ آماده شو

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

 

فغان ز جغد جنگ ومرغوای او

که تا ابد بریده باد نای او

بریده باد نای او و تا ابد

گسسته وشکسته پر وپای او

ز من بریده یار آشنای من

کزو بریده باد آشنای او

چه باشد از بلای جنگ صعب‌تر

که کس امان نیابد از بلای او

شراب او ز خون مرد رنجبر

وز استخوان کارگر غذای او

همی‌زند صلای‌مرک‌ونیست کس

که جان برد ز صدمت صلای او

همی‌دهد ندای خوف و می‌رسد

به هر دلی مهابت ندای او

همی تند چو دیوپای در جهان

به هر طرف کشیده تارهای او

چو خیل مور، گرد پاره شکر

فتد به جان آدمی عنای او

به هر زمین که باد جنگ بر وزد

به حلق‌هاگره شود هوای او

در آن زمان که نای حرب دردمد

زمانه بی‌نوا شود ز نای او

به گوش‌ها خروش تندر اوفتد

ز بانگ توپ و غرش و هرای او

جهان شود چو آسیا و دم به دم

به خون تازه گردد آسیای او

رونده تانک‌، همچو کوه آتشین

هزار گوش کر کند صدای او

همی خزد چو اژدها و درچکد

به هر دلی شرنگ جانگزای او

چو پر بگسترد عقاب آهنین

شکار اوست شهر و روستای او

هزار بیضه هر دمی فرو هلد

اجل دوان چو جوجه از قفای او

کلنگ سان دژ پرنده بنگری

به هندسی صفوف خوشنمای او

چو پاره پاره ابرکافکند همی

تگرگ مرگ، ابر مرگزای او

به هرکرانه دستگاهی آتشین

جحیمی آفریده در فضای او

ز دود و آتش و حریق و زلزله

ز اشک وآه و بانگ های های او

به رزمگه «‌خدای جنگ» بگذرد

چو چشم شیر، لعلگون قبای او

امل‌، جهان ز قعقع سلاح وی

اجل‌، دوان به سایهٔ لوای او

نهان بگرد، مغفر و کلاه وی

به خون کشیده موزه و ردای او

به هر زمین که بگذرد بگسترد

نهیب مرگ و درد، ویل و وای او

دو چشم‌ و کوش‌ دهرکور و کر شود

چو برشود نفیر کرنای او

جهانخوران گنجبر به جنگ بر

مسلطند و رنج و ابتلای او

بقای غول جنگ هست درد ما

فنای جنگبارگان دوای او

زغول جنگ وجنگبارگی بتر

سرشت جنگباره و بقای او

الا حذر ز جنگ و جنگبارگی

که آهریمن است مقتدای او

نبینی آنکه ساختند از اتم

تمامتر سلیحی اذکیای او؟

نهیبش ار به کوه خاره بگذرد

شود دوپاره کوه از التقای او

تف سموم او به دشت و درکند

ز جانور تفیده تاگیای او

شود چو شهر لوط‌، شهره بقعتی

کز این سلاح داده شد جزای او

نماند ایچ جانور به جای بر

نه کاخ وکوخ و مردم و سرای او

به ‌ژاپن ‌اندرون ‌یکی دو بمب از آن

فتاد وگشت باژگون بنای او

تو گفتی آنکه دوزخ اندرو دهان

گشاد و دم برون زد اژدهای او

سپس به‌دم فروکشید سر بسر

ز خلق‌و وحش‌و طیر و چارپای او

شد آدمی بسان مرغ بابزن

فرسپ خانه گشت کردنای او

بود یقین که زی خراب ره برد

کسی که شد غراب رهنمای او

به خاک مشرق از چه روزنند ره

جهانخوران غرب و اولیای او

گرفتم آنکه دیگ شد گشاده‌سر

کجاست شرم گربه و حیای او

کسی که در دلش به جز هوای زر

نیافریده بویه ای خدای او

رفاه و ایمنی طمع مدار هان

زکشوری که کشت مبتلای او

به‌خویشتن‌هوان و خواری افکند

کسی که در دل افکند هوای او

نهند منت نداده بر سرت

وگر دهند چیست ماجرای او

بنان ارزنت بساز و کن حذر

زگندم و جو و مس و طلای او

بسان کَه کِه سوی کَهرُبا رود

رود زر تو سوی کیمیای او

نه دوستیش خواهم و نه دشمنی

نه ترسم از غرور وکبریای او

همه فریب و حیلتست و رهزنی

مخور فریب جاه و اعتلای او

غنای اوست اشگ چشم رنجبر

مبین به چشم ساده در غنای او

عطاش را نخواهم و لقاش را

که شومتر لقایش از عطای او

لقای او پلید چون عطای وی

عطای وی کریه چون لقای او

*‌

*‌

کجاست روزگار صلح و ایمنی

شکفته مرز و باغ دلگشای او

کجاست عهد راستی و مردمی

فروغ عشق و تابش ضیای او

کجاست دور یاری و برابری

حیات جاودانی و صفای او

فنای‌ جنگ خواهم از خدا که شد

بقای خلق بسته در فنای او

زهی کبوتر سپید آشتی

که دل برد سرود جانفزای او

رسید وقت آنکه جغد جنگ را

جدا کنند سر به پیش پای او

*‌

*‌

بهار طبع من شگفته شد، چو من

مدیح صلح گفتم و ثنای او

برین چکامه آفرین کند کسی

که پارسی شناسد و بهای او

بدین قصیده برگذشت شعر من

ز بن درید و از اماصحای او

شد اقتدا به اوستاد دامغان

«‌فغان از این غراب بین و وای او»

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

نامه‌ات آورد اسکدار علی جان

شاد شد از وی دل بهار علی جان

یافتم این بنده گرچه از پس ده سال

در نظرت قدر و اعتبار علی جان

لیک تو بودی مرا ز ساعت اول

خوبترین یار و دوستار علی جان

در نظر من سه اصل قوت دارد

عاطفه و مسلک و شعار علی جان

من به تو با این دو دیده بودم از اول

نیستم از دیده شرمسار علی جان

گرچه کنون‌ حزب‌ و مز‌ب‌ و عاطفه ‌مرد‌ه ‌است

لیک بدان دارم افتخار علی جان

بودم و بودیم در مقابل روسان

همچویکی آهنین حصار علی جان

بودیم از پشت میزهای جراید

رزم کنان تا به پای دار علی جان

با سپه روس‌، گشته‌ایم مقابل

بی‌مدد عون و دستیار علی جان

خارجیان را ز ملک خویش براندیم

با قلمی همچو ذوالفقار علی جان

نفی بلد دیده‌ایم و حبس مکرر

تهمت خصمان نابکار علی جان

هرکه به‌جای من و تو بودی کردی

روزی صد بار انتحار علی جان

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

ترسم من از جهنم و آتش‌فشان او

وان مالک عذاب و عمودگران او

آن اژدهای اوکه دمش هست صد ذراع

وان آدمی که رفته میان دهان او

آن کرکسی که هست تنش همچوکوه قاف

بر شاخهٔ درخت جحیم آشیان او

آن رود آتشین که در او بگذرد سعیر

وآن مار هشت‌پا و نهنگ کلان او

آن آتشین درخت کز آتش دمیده است

وآن میوه‌های چون سر اهریمنان او

وان کاسهٔ شراب حمیمی که هرکه خورد

از ناف مشتعل شودش تا زبان او

آن گرز آتشین که فرود آید از هوا

بر مغز شخص عاصی و بر استخوان او

آن چاه ویل در طبقهٔ هفتمین که هست

تابوت دشمنان علی در میان او

آن عقربی که خلق گریزند سوی مار

از زخم نیش پر خطر جان ستان او

جان می‌دهد خدا به گنه کار هر دمی

تا هر دمی ازو بستانند جان او

از مو ضعیف‌تر بود از تیغ تیزتر

آن پل که داده‌اند به دوزخ نشان او

جز چندتن ز ما علما جمله کاینات

‌-‌ال‌- غرق لجهٔ آتش‌فشان او

جز شیعه هرکه هست به عالم خداپرست

در دوزخ است روز قیامت مکان او

وزشیعه نیزهرکه فکل بست و شیک شد

سوزد به نار، هیکل چون پرنیان او

وانکس که با عمامهٔ سر موی سرگذاشت

مندیل اوست سوی درک ریسمان او

وانکس که کرد کار ادارات دولتی

سوزد به پشت میز جهنم روان او

وانکس که شد وکیل وز مشروطه حرف زد

دوزخ بود به روز جزا پارلمان او

وانکس‌ که روزنامه‌نویس است چیز فهم

آتش فتد به دفتر وکلک و بنان او

وان عالمی که کرد به مشروطه خدمتی

سوزد به حشر جان وتن ناتوان او

وان تاجری که رد مظالم به ما نداد

مسکن کند به قعر سقرکاروان او

وان کاسب فضول که پالان اوکج است

فرداکشند سوی جهنم عنان او

مشکل به جز من و تو به روزجزا کسی

زان گود آتشین بجهد مادیان او

تنها برای ما و تو یزدان درست کرد

خلد برین وآن چمن بی کران او

موقوفهٔ بهشت برین را به نام ما

بنموده وقف واقف جنت مکان او

آن باغ‌های پرگل و انهار پر شراب

وان قصرهای عالی و آب روان او

آن خانه‌های خلوت و غلمان و حور عین

وان قاب‌های پر ز پلو زعفران او

القصه کار دنیی و عقبی به کام ماست

بدبخت آن که خوب نشد امتحان او

فردا من و جناب تو و جوی انگبین

وان کوثری که جفت زنم در میان او

باشد یقین ما که به دوزخ رود بهار

زیرا به حق ما وتوبد شدگمان او

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

مغز من اقلیم دانش‌، فکرتم بیدای او

سینه دریای هنر، دل گوهر یکتای او

شعر من انگیخته موجیست از دریای ذوق

من شناور چون نهنگان بر سر دریای او

اژدهای خامه‌ام در خوردن فرعون جهل

چون عصای موسوی پیچان و من موسای او

چون رخ زردم ز خوناب مژه گیرد نگار

بشکفد برگلبن طبعم گل رعنای او

چون ز مژگان برگشایم خون بدرد زاد و بوم

ارغوانی حله پوشد خاک مشک اندای او

از نهیب آه من‌، بیدار ماند تا سحر

آسمان‌، با صدهزاران چشم شب ییمای او

تفته چون دوزخ سریرم‌، هرشب ازگرمای تب

من چو مرد دوزخی نالیده از گرمای او

محشر کبراست گو پیکرم‌، کش تاب تب

دوزخست و فکر روشن جنهٔ المأوای او

جنت و دوزخ به یک‌جا گرد شد بی‌نفخ صور

بلعجب هنگامه بین در محشر کبرای او

از دم من شد گریزان دوزخ رشک و حسد

زانکه در نگرفت با من شعلهٔ گیرای او

خون شدم دل و اندر آن هر قطره از پهناوری

قلزمی صد مرد بالا کمترین ژرفای او

دل چو خونین لجه و چون کشتی بی‌بادبان

روح من سرگشته در غرقاب محنت‌زای او

کیمیای فکرت من ساخت زر از خاک راه

باز آن زر خاک شد از تاب استغنای او

خوشترست‌ از سیم‌ و زر در چشمم‌ آن‌ خاکی کزان

بردمد باکاسه زر نرگس شهلای او

دلرباتر از زر سرخ است و از سیم سپید

نزد من مرزگل و خاک سیه سیمای او

می‌زنم روز و شبان داد غریبی در وطن

زین قبل دورم ز شهر و مردم کانای او

ای دربغا عرصهٔ پاک خراسان‌، کز شرف

هست ایران‌، چهر و او خال رخ زببای او

ای دریغا مرغزار طوس و آن بنیان نو

بر سرگور حکیم و شاعر دانای او

ای دریغا شهر نیشابور و آن ریوند پاک

کاذر برزین فروزان گشت از رستای او

کرده چون شاپور شاهنشاه‌، شهرش را به پای

خفته چون خیام شخصی پاک ‌در صحرای او

هست در چشمم به از این گنبد پیروزه فام

پهنهٔ بجنورد و آن پیروزه گون الگای او

ای دریغا خطهٔ کشمر که دست زرد هشت

کشته سروی ایزدی در خاک مینوسای او

وای بر من زین سفیهی وانکه بگشاید چو من

دکهٔ دانش به بازار سفیهان‌، وای او

هرکه چون طوطی سخن گوید درین ویرانه بوم

بوم بندد آشیان بر منزل و ماوای او

چون صدف دانا خمش گردد کجا در شهر خویش

کس ندارد پاس عرض لولوی لالای او

فاضلی بینی سراسر از فنون فضل پر

لیک خاموش مانده از دعوی‌، لب گویای او

جاهلی بینی به دعوی برگشاده لب چوغار

گوش گردون گشته کر از بانک استیلای او

آبدان را بین که تا خالیست بردارد خروش

چون که پرشد نشنودکس نعره و غوغای او

آری آری هرکه نادان‌تر، بلدآوازتر

وانکه فضلش بیشتر، کوتاه‌تر آوای او

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

آنچه کورش کرد و دارا و آنچه زردشت مهین

زنده گشت از همت فردوسی سحرآفرین

تازه گشت از طبع حکمتزای فردوسی به دهر

آنچه کردند آن بزرگان در جهان از داد و دین

باستانی نامه کافشاندندش اندر خاک وگل

تازیان در سیصد و پنجاه سال از جهل وکین

آفتاب طبع فردوسی به سی و پنج سال

تازه ازگل برکشیدش چون شکفته یاسمین

نام ایران رفته بود از یاد، تا تازی و ترک

ترکتازی را برون راندند لاشه ازکمین

شد د‌رفش کاویانی باز برپا تاکشید

این سوار پارسی رخش فصاحت زیر زین

جز بدو هرگزکجا در «‌طابران‌» پیدا شدی

فره‌ای کز خسروان در «‌خاوران‌» بودی دفین

قصهٔ محمود غزنی سربه سر افسانه است

بی‌نسب مردم نجوید نام پور آتبین‌ ‍

خصم نام رستم سگزی و زال زابلی است

ناصبی مردی که زاده است ازینال و از تکین

نامه ی شاهان به دست موبدان آماده گشت

وز بزرگان خراسان یافت پیوندی چنین

دفترگشتاسب را میرچغانی‌ زنده کرد

کارنامهٔ روستم را احمد سهل‌ گزین

بازش اندر طون گردآورد «‌بومنصور»‌ راد

داستانی شد به شیرینی همال انگبین

پس برون آمد ز «‌پاز» طوس برنا شاعری

هم‌ خردمندی حکیم و هم‌ سخن سنجی وزین

بود دهقان‌ زاده‌ای دانشوری‌ خوانده کتاب

وز «‌شعوبی‌» مردمش درگوش درهای ثمین‌

زاده و پرورده در عهدی که بهر نام و ننگ

بود اقلیم خراسان‌، رزمگاه آن و این

نوز اقوام «‌غز» از آمویه ناکرده گذر

نوز در غزنی نگشته بندگان مسندگزین

بویهٔ نام‌آوری را هرطرف آزاده‌ای

زنده کرده نام کیکاوس و نام گی‌پشین

کز میان شیرمردان نعره زد دهقان طوس

گفت‌ هان یکسو که آمد از عرین شیر عرین

پس بیاهنجید شکرزای کلک عسکری

شکرستانی روان کرد ازکلام شکرین

خود به کام‌ خویش و گنج‌ خویش کرد این شاهکار

نه کسش فرمود هان ونه کسش فرمود هین

ناگهان برخاست گردی درخراسان از نفاق

وز میان کرد بیرون شد سر یغمای چین

دولت سامانی و سامان خوارزم و زرنگ‌

با زمین هموار شد زین گردباد آتشین

نیمه‌ای بخش «‌قدرخان‌» گشت‌ تا آن‌ روی آب

بخش دیگر گشت مر محمود را زبر نگین

صدمت‌ آشوب و جنگ وخشکسالی و تگرگ

ویژه برکرد از دیار طوس افغان و حنین

کار بر فرزانه تنگ آمد ازیرا گم شدند

همرهان غمگسار و دوستان نازنین

گرچه درویشی و پیری سست کرد استاد را

لیکنش برکست‌ اگر شد سست عزم آهنین

بیست ساله شعرهای گفتهٔ شهنامه گشت

ناگزیر اندر جهان با مدح محمودی قرین

وین گزیر ناگزیران مرد را سودی نکرد

دستواره نال‌تر بود و نگشت او را معین

سربه‌سر عرقوبی آمد وعده ی سالار و میر

داشت‌ مسکین طمع جوز افروشه‌ از نال جوین

پانزده سال دگر در طوس دستان‌ساز شد

کش به جز حرمان نزاد از آن شهور و آن سنین

سال‌ فردوسی به‌ هفتاد یک انجامید و ساخت

هفت باغ دلگشا چون هشت خلد دلنشین

زان سپس ده یازده سال دگر نومید زیست

هم به نومیدی روان شد جانب خلد برین

مرگ برهاندش ز محنت وین هنر دارد جهان

کاندرو پاینده نی‌، رنج و غم و آه و انین

گرچه‌ خورد از گنج‌ خویش و برنخورد از رنج‌خویش

لیک‌ماند ازخویش گنجی بی‌عدیل و بی‌قرین

بی گمان دانسته‌بود از پیش کایرانی گروه

دارد از پی سرنوشت غز وتاتار لعین

وتن مصائب از پس مرگش پدید آمد درست

زانکه بود او را دل‌اندر قبضه ی روح‌الامین

دور تورانی رسید و دور ایرانی گذشت

وز سیه بختی شکار بوم شد باز خشین

بی‌نسب مردم به قرآن و به دین آوبختند

تا شدند از فر دین جای ملوک اندر، مکین

خاندان‌های ملوک آربانی را ز بن

برفکند آسیب‌آنان چون دمنده بومهین‌

سیستان وگورکانان درگه و خوارزم و طوس

غور و غرشستان‌، ری وگرگان و جی و ماربین

هریکی از پادشاهی بود ایرانی نژاد

کز پس سامانیان خفتند در زیر زمین

دیرباز، آن کوشش و رنج نژاد پارسی

گشت‌ضایع چون به‌زهدان در، تبه گشته جنین

سعی آل فرخان‌، و آل یسار و آل لیث

بن مقفع وآل برمک وآل سهل راستین

دولت نصربن احمد کوشش جیهانیان

رنج‌های بلعمی و آن فاضلان تیزبین

این‌همه یک‌سر تبه گشتی به‌دست آوبز شرع

زانکه داغ شرع بودی مهتران را بر جبین

شاه غزنی را به کف بودی ز ری تا رود گنگ

باز برگردنش بر، یوغ امیرالمومنین

جمله با گردنکشی بودند ناچیز ازگهر

همچو اسپر غم که خیزد ازکنار پارگین

لاجرم بی‌رغیت آن مهتران برتافتی

فکر ابناء گرام از ذکر آباء مهین

وز فراموشی بیفسردی درتن یخچال ژرف

خون گرم مرد دهقان در ورید و دروتین

گر نبودی در درون کلبه دهقان طوس

اخگری تابنده اندر زیر خاکستر دفین

نسختی زان پادشاهی نامه در غزنی بماند

از برش افشانده گرد نیستی‌، چرخ برین

خسروان غور را در غارت غزنی فتاد

آن گهر در دست و بستردند گردش باستین‌

هرکه یک‌ ره خواند،‌شد سرمست‌جاویدان‌،که بود

باستانی باده اندر خسروانی ساتکین

جز مگر داغ دل‌، از پیشینگان برجا نماند

مرده ریکی کان به کار آید به عهد واپسین

لیک بر آن داغ‌ها فردوسی طوسی نهاد

مرهمی کرده به‌آب غیرت وهمت عجین

از سخن بنهاد دارویی مفرح در میان

تا بدان خرم کنند این قوم دل‌های حزین

تا برافروزند روزی بابکانی دوده را

وز نشاط رفتگان از رخ فرو شویند چین

آنچه گفت اندر اوستا (زردهشت‌» و آنچه کرد

اردشیر بابکان تا یزدگرد بافرین

زنده کرد آن جمله فردوسی به الفاظ دری

اینت کرداری شگرف و اینت گفتاری متین

معجز شهنامه از تاتار، دهقان مرد ساخت

وز نی صحرانشینان کرد چنگ رامتین

با درون مرد ایرانی نگر تا چون کند

این مغانی می که با بیگانگان کرد این چنین

ای مبارک اوستاد ای شاعر والانژاد

ای سخن‌هایت به سوی راستی حبلی متین

با تو بدکردند و قدر خدمتت نشناختند

آزمندان بخیل و تاجداران ضنین

نک تو برجا بانگ‌زن مانند شیر مرغزار

و آسمان از هم دریده روبهان را پوستین

تک خریدار تو شاهنشاه ایران پهلوانست

آن کزو آشوب‌، لاغرگشت و آرامش‌، سمین

تا ستودان تو زین خسرو پذیرفت آبرو

راست شد برگرد نظم پارسی حصنی حصین

شه به هرکاری که روی آردکند آن را تمام

وین هزارهٔ جشن تو خود حجتی باشد مبین

نامهٔ تو هست چون والا درفش کاویان

فر یزدانی وزان بروی چو باد فرودین

هان هزارهٔ تو به فرمان شه والاگهر

آمد وگسترد شادی بر بنات و بربنین

این هزارهٔ تو همانا جنبش «‌هوشیدر» است‌

کز خراسان رخ نماید بر جهان ماء وطین

باش تا خرم شود ایران ز رود هیرمند

تا بخزران‌، وز لب اروند تا دریای چین‌

باش تا آید («‌پشوتن‌»‌ همره بهرام‌شاه‌

پیل جنگی دریسار و تیغ هندی دریمین

باش تا در بارگاه شهریار آیند گرد

این هماوندان و بی‌مرگان‌ ز بهر داد و دین

باش تا پیدا کند گوهرنژاد پارسی

وز هنرمندی سیاهی‌ها بشوید زین نگین

محنت ده قرنش از کژی به پالاید روان

همچنان کز جامه‌، شوخی بسترد زخم‌کدین

خصم ایران را گرو ماند دل اندر بند غم

راست چون انگشت «‌ازهر» در میان زولفین

این قصیده ارمغان کردم به نام شهریار

تا نیوشم آفرین از شاه و از شاه آفرین

کارهای خسرو ایران مرا گوینده کرد

زانکه در هر ساعتی اوراست کرداری نوین

همچو پولاد خراسانی بود شعر «بهار»

گرش برگیرد ز خاک و برکشد شاه زمین

تا عیان‌، در استواری هست بالای خبر

تا گمان‌، در پایداری نیست همتای یقین

باد جاهش استوار و بی گمان باشد چنان

باد ملکش پایدار و بالیقین باشد چنین

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

درود بر تو و فضل و کمالت ای پوشکین

به طبع نازک و لطف خیالت ای پوشکین

نیافت عمر تو با روز مردنت پایان

کنون بود صد و پنجاه سالت ای پوشکین

تویی ز ما صد و پنجاه پایه بالاتر

بریم رشک به جاه و جلالت ای پوشکین

مرا هنوز نزاییده مام دهر، اما

رسیده‌ای تو به اوج کمالت ای پوشکین

جنین دهرم و خون می‌مکم ز ناف حیات

تو جاودانی و نبود زوالت ای پوشکین

ببال نغمه موزون خود ببال و بپر

سوی ابد، که گشاده است بالت ای پوشکین

بچم بر اوج اثیر جلال خویش و مباش

به یاد زندگی پر ملالت ای پوشکین

سعادت بشر آرمان و ایده‌آل تو بود

درود بر تو و بر ایده‌آلت ای پوشکین

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

در باغ تولیت دوش بودم روان بهر سو

آشفته و نظرباز، دیوانه و غزل گو

دیدم به شوخی آنجا افکنده شور و غوغا

عاشق کشان زببا گلچهرگان مه رو

قومی به‌ عشوه ماهر جمعی به چهره باهر

با زلفکان ساحر با چشمکان جادو

در کاخ ناز محروس با هم ز مهر مانوس

چون جوجکان طاوس چون بچگان آهو

در دلبری زبر دست منشور ناز بر دست

بنهاده دست بردست بنشسته روی با رو

با هم ز لعل گویا گویان به شور و غوغا

صحبت بکام آقا عصرت بخیرمسیو

ناگه شد آشکارا مه پیکری دل‌ آرا

در من نماند یارا پیش جمال یارو

مرجان اشک سفتم راهش به مژه رفتم

رفتم فراز وگفتم دیوانه‌وار، یاهو

گفت این روش نیاید برگرد کاین نشاید

درویش را نباید پیش ملک هیاهو

گفتم رخ نکویت بازم کشید سویت

شد ز آفتاب روبت این ذره در تکاپو

هرسو که آفتابی‌ است ذرات را شتابی است

مقهور احتسابی‌است این کارگاه نه تو

هرچ آن که در جهانند عشاق مهربانند

زی نیکویی دوانند تا خود شوند نیکو

هستی به چرب‌دستی در حالتست و مستی

عشقست کنه هستی حسن است غایت او

زان حسن نغز و والاکرده سرایت اینجا

جزیی به کل اشیاء با صدهزار آهو

بخشی به زلف سنبل شطری به صفحهٔ گل

لختی به نای بلبل برخی به‌تاج‌پوپو

درکوه و دشت وکهسار اندر میان صد خار

هر سوگلی است ناچار افتد نظر بدان سو

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4973637
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث