به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای مردم دلخون وطن‌، دغدغه تا کی

چون شه ز وطن دل بکند، دل بکن از وی

صد سال فزون رنج کشیدیم و ملامت

گشت ایران ویران و شد آباد ده ری

طی کرد ری از بغی و شقا، عزت ایران

ای ایران برخیز که شد عزت ری طی

شاهی است در این شهر که جز زر نشناسد

خلقی‌، که ندانند به جز چنگ و دف و نی

نسوانی پر شهوت و پر سوزنک وکوفت

مردانی بی‌همت و بی‌غیرت و لاشی

درباری ننگین و گدا و متملق

اعیانی‌، بدفطرت و دزد و دغل و غی

اعضای اداراتی‌، کور و کچل و لوس

احزاب و وزیرانی‌، شوم و بد و بدپی

مشروطه‌ پرستانش بی‌علم و خل و جلف

آزادی‌خواهانش‌، بی‌خون و رگ و پی

نه شیوهٔ ملیت و نه رسم تمدن

نه رابطهٔ طایفه‌، نه قاعده حی

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

خوش گفت این حدیث که شرطست کآدمی

گام آنچنان نهد که ننالد از او زمی

چون بر زمین خرامی‌، ای مرد خودستای

از کبر و از تفرعن‌، فرعون اعظمی

خاک زمین به‌جای تو نفرین همی کند

تا تو به کبر بر زبر آن همی چمی

خود را ز هرچه هست شماری فزون‌، ولیک

غافل که این‌چنین که تویی کمتر از کمی

گاه معاملت‌، چو جهود مخنثی

لیکن بگاه دعوی‌، عیسی بن مریمی

مخرام ای ز پای تو پشت زمین دژم

مخرام ای ز دست تو خلق جهان غمی

مخرام ای نبوده به یک درد غمگسار

مخرام ای نکرده به یک زخم مرهمی

زر برنهی به روی زر و سیم روی سبم

از رشوت و تعارف و دزدی و مجرمی

همرنگ درهمی تو و درویش را ز تست

دینارگونگی و پریشی و درهمی

هم منکر خدایی و هم منکر رسول

هم منکر دعائی و هم منکر دمی

ایمان به هیچ اصل نداری‌، از آنکه تو

در روزگار، بندهٔ دینار و درهمی

گیرم که نیست حشر و سراسر گزافه گفت

آن پیر آریایی و آن مرد هاشمی

آهسته‌تر بران‌، که بهنجار فکر تو

حشر و حساب نیست بدین نامسلمی

هر حالتی به دهر سزای عواقبی است

پرخواره مثقل است و خفیف است محتمی

خلق، از تو تیره‌روز و پریشان و در غمند

تو شب غنوده سرخوش صهبای در غمی اا‌

هر بامداد، اشک زنان یتیم‌دار

دارد بر آن گل رخ اطفال‌، شبنمی

تا تو درون باغچه لختی به کام دل

بر یاسمین خرامی و در ضیمران شمی

بنگریکی به کلب معلم‌، که در هنر

چون تربیت پذیرد، یابد مقدمی

ای مرد بی‌هنر تو به نزدیک شرع و عقل

کمتر هزار بار ز کلب معلمی

انسان نابکار، بسان سگ عقور

کشتنش واجبست به کیش هر آدمی

چون زی نشیب رانی جسم مجردی

چون زی علوگرایی‌، روح مجسمی

هنگام خیر، پاک‌تر از ابر رحمتی

هنگام شر، گزنده‌تر از مار ارقمی

شهوت حجاب جان توآمد وگرنه تو

هر روز و شب ز حضرت دادار ملهمی

بر خاطرات خویش نظرکن که خیرها

اندر تو مدغم است و تو در شر مدغمی

ور خاطرات خیر گسسته است از دلت

رو سوک خویش دار که شایان ماتمی

گویند فیلسوفان نوع بشر شود

اندر نژاد، اصل به بوزینه منتمی

گر این درست گشت تو را فخر کی رسد

کز دودمان گلشه‌، یا نسل آدمی‌

کن سعی تا فزون ز نیاکان شوی به فضل

تا بخشدت ز نسبت آبا مسلمی

ز آباء خویش اگر تو فزون نامدی به‌قدر

میدان که مر تو راست ز بوزینگان کمی

واقف نه‌ای ز دوزخ و فردوس‌، تا تو باز

دایم به یاد آدم و حوا و گندمی

فردوس ‌چیست‌؟ دانش ‌و، دوزخ کجاست‌؟ جهل

وان دیو چیست‌؟ کاهلی و نا فراهمی

باری مسلم است که نزدیک عاقلان

دانا بود بهشتی و نادان جهنمی

من رشک می‌برم به کسی کاین چهار داشت

دانایی و جوانی و رادی و منعمی

و اندوه می‌خورم به کسی کاین چهار داشت

نادانی و حسادت و پیری و مبرمی

*‌

*

هان ای بهار، مرد خرد شو که در جهان

بند است بیژنی و مغاک است رستمی

اندیشه پاک دار و مدار ایچ غم ازآنک

اندیشه پاک داشتن است اصل بی‌غمی

مرد اراده باش که دیوار آهنین

چون نیم جو اراده‌، نباشد به محکمی

تندی مکن که رشتهٔ چل ساله دوستی

در حال بگسلد چو شود تند آدمی

هموار و نرم باش‌، که شیر درنده را

زیر قلاده برد توان‌، با ملایمی

وهم ‌است ‌هر چه ‌هست ‌و حقیقت ‌جز این ‌دو نیست

ای نور چشم‌، این دو بود اصل مردمی

یا راه خیر خویش سپردن به حسن خلق

یا راه خیر خلق سپردن به خرمی

ور زانکه همت تو در آزار مردمست

شیری به هر طریق نکوتر ز کژدمی

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

 

اجل پیام فرستاد سوی کشور ری

که گشت روز تو کوتاه و روزگار تو طی

بریخت خون سلیل رسول‌، زاده سعد

به یاد میری تهران و حکم‌داری ری

از آن زمانه به نفرین خاندان رسول

دچار گشته‌ای ای خاک تودهٔ لاشی

شرنگ قهر اجانب چشیده دم در دم

پیام سخت حوادث شنیده پی در پی

بسا سلالهٔ شاهنشهان که حشمتشان

گذشته بد ز سر تاج خانوادهٔ کی

که درتو جای گزیدند و خوار و زار شدند

چو آل بوبه که شد در تو دور آنان طی

بسا بزرگان کاندر تو زار کشته شدند

و یا زبیم گرفتند ره به دیگر حی

از آن قبل که تو شومی و شومی از در تو

به ملک در شود انسان که باده در رگ و پی

هماره بنگه اوباش و جایگاه رنود

همیشه مهد خرافات و گاهوارهٔ غی

همه فقیر به علم و همه علیم به زرق

همه ضعیف به عقل و همه دلیر به می

به تنگدستی‌، پابند زینت سرو بر

به بی‌نوایی‌، گرم نوازش دف و نی

ایا به داخلیان گفته الجناح‌علیک

ولی به خارجیان گفته الجناح علی

همین نه‌تنها در جنگ شیعی و سنی

بسوختی چو ز تف شراره تودهٔ نی

که جنگ شافعی و مالکیت هم پس از آن

چنان فشرد که در تو نماند شخصی حی

به یاد دار که با خاک ره شدی یکسان

ز نعل لشگر تاتار و برق خنجر وی

به یاد دار کز آشوب توپ استبداد

شد آفتاب تو تاریک و نوبهار تو دی

به یاد دارکه دادی تو هفده شهر به روس

ز ملک ایران‌، آن گه که طفل بودی هی

به یاد دار که بودی عبید اجنبیان

از آن زمان که نبشتند بر تو هذالری

علاج ایران نبود جز اینکه صاعقه‌ایت

به شعله محو کند، کاخر الدوا الکی

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

 

افتاد به حمام‌، رهم سوی خزینه

ترکید کدوی سرم از بوی خزینه

من توی خزینه نروم هیچ و ز بیرون

مبهوت‌ شوم‌ چون نگرم‌ سوی‌ خزینه

چون کاسهٔ «‌بزقرمهٔ‌» پرقرمهٔ کم‌آب

پر آدم و کم‌آب بود توی خزبنه

گه آبی و گه سبز شود چون پرطاوس

آن موج لطیفی که بود روی خزینه

گر کودک بی‌مو ز خزینه بدر آید

پرپشم شود پیکرش از موی خزینه

موی بدن و چرک و حنا و کف صابون

آبیست که جاری بود از جوی خزینه

چون جمجمهٔ مردهٔ سی روزه دهد بوی

آن خوی که چکد از خم ابروی خزینه

سرگین گرو از عطر برد، گر بگشاید

عطار سپس دکه به پهلوی خزینه

با جبههٔ پرچین و لب عربده‌جویش

گرم و تر و چسبنده بود خوی خزینه

از لای کش احوال دل خستهٔ او پرس

چون رنگ طبیعی پرد از روی خزینه

پیکر شودش زرد به رنگ مگس نحل

هرکس که برون رفت ز کندوی خزینه

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

شاها تا کی بود بهار گرسنه

خائن سیر و درستکار گرسنه‌؟

خرمگس و عنکبوت و پشه و زنبور

آن همه سیرند و نوبهار گرسنه

آنکه کند سفلگی شعار، بود سیر

وانکه کند راستی شعار، گرسنه

سکهٔ قلب خراب سیر ولیکن

شمش زر کامل‌العیار گرسنه

دشتی و زوار و شیروانی سیرند

لیک تقی‌زاده و بهار گرسنه

کوشش و ایران غنی و سیر ولیکن

صد چو خلیلی به هر کنار گرسنه

یک نفر از پرخوری کند قی و پیشش

ضعف نموده است صد هزار گرسنه

دزد وطن هست سیر و آن که همه عمر

بهر وطن بوده جان نثار گرسنه

آن که بود چاپلوس و جاهل و بی‌دین

هیچ نماند به روزگار گرسنه

وان که تملق نگفت و در همه حالی

مسلک خود کرد آشکار، گرسنه

دشمن ایران به یک قرار بود سیر

ملت ایران به یک قرار گرسنه

وای به باغی که جغد و زاغ در آن سیر

لیک بود قمری و هزار گرسنه

سیران مستوجب عنایت شاهند

لیکن مستوجب فشار، گرسنه

هیچ ندیدم خدای را که گذارد

عبد ضعیف گناهکار گرسنه

گرسنگی لازم است لیک روا نیست

بیشتر از حد انتظارگرسنه

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

نعمت دنیا سرابست ای مشارالسلطنه

این جهان نقش برآبست ای مشارالسلطنه

تا توانی ظلم کن کاین روزگار بی کتاب

حامی هر بی‌کتابست ای مشارالسلطنه

تا توانی دخل برکاین روزگار بی‌حساب

عاری از علم حسابست ای مشارالسلطنه

کشور پر انقلاب و نرخ ارزاق گران

زان قدوم مستطابست ای مشارالسلطنه

سهم از مدخول قصابان و خبازان شهر

رسم هر مالک رقابست ای مشارالسلطنه

لیک سهم از دخل علافان و صرافان شهر

هذه شینی عجابست ای مشارالسلطنه

هیئت شوربلدگرمنفصل شد باک نیست

شور در قدرت عذابست ای مشارالسلطنه

لیک این دکان حراجی و احضار ولات

اندکی دور از صوابست ای مشارالسلطنه

خلق می‌گفتند قبل از حرکت از تهران تو را

از مداخل اجتنابست ای مشارالسلطنه

لیک روشن شد دلت از دخل‌های سبزوار

دخل اول فتح بابست ای مشارالسلطنه

نی خطا گفتم دلت روشن بد از اول‌، بلی

قطره ملزوم سحابست ای مشارالسلطنه

محرمانه دخل کردن بی‌صدا و بی‌ندا

رسم آن عالیجنابست ای مشارالسلطنه

لیک با طبل و دهل پر کردن جیب و بغل

خود سؤالی بی‌جوابست ای مشارالسلطنه

ظاهراً مأیوسی از آیندهٔ این مملکت

یاس و راحت هم‌رکابست ای مشارالسلطنه

وه چه خوش گفت آن که گفت الیاس احدالراحتین

این سخن چون آفتابست ای مشارالسلطنه

ناصرالدین‌میزرا شهزادهٔ دانش‌پژوه

در عدالت کامیابست ای مشارالسلطنه

لیک با همچون تویی دستور کافی حال او

حالت قوم غرابست ای مشارالسلطنه

آنچه مرحوم سپهسالار برد از این بلد

در زبان شیخ و شابست ای مشارالسلطنه

شکرلله چشم ما روشن به دیدار شما

بعد از آن غفران‌مآبست ای مشارالسلطنه

آب را گل ساز و ماهی گیر زیرا چشم خلق

کور چون چشم حبابست ای مشارالسلطنه

اندربن کشورکه خادم را ز خائن فرق نیست

رشوه نگرفتن عذابست ای مشارالسلطنه

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

 

خاک آمل شده در زیر پی آتش‌، طی

ای مسلمانان‌، آبی بفشانید به وی

این همان خطهٔ نامیست که از عهد قدیم

دورهاکرده به امنیت و آسایش‌، طی

بوده درعهد منوچهر، یکی حصن عظیم

سرکشیده شرفاتش ز بر قصر جدی

دون او بوده به زینت‌، چه سمرقند و چه بلخ

پس از او بوده به رتبت‌، چه نهاوند و چه جی

بوده بنگاه سپهداران و اسپاهبدان

تا به اکنون باز از عهد شهنشاهی کی

فرخانان به بزرگیش برافراشته دست

گیل گیلان‌ بستر گیش بیفشارده پی

یادگاری ز بهشتست به آب و به هوا

پرگل و سبزه بهاریست به تموز و به دی

آسمان چون نگرد پهنهٔ سبزش‌، از شرم

روی درپوشد در ابر و برافشاند خوی

گرچه از فتنهٔ ایام‌، شکوهیش نماند

ویژه زآن روزکه شد پی سپر کعب وقصی‌

سلمی و می گر از این ربع و دمن باز شدند

آید از ربع و دمن بوی خوش سلمی و می

گرچه از حی بزرگان اثری برجا نیست

خرم آن دشت که بد پایگه مردم حی

آتشی جست و از آن شهر یکی نیمه بسوخت

همچو برقی که درافتد به یکی تودهٔ نی

نیمشب آتش کین عیش و تن‌آسانی شهر

خورد وکرد از پس آن‌، فقر و پریشانی قی

هستی مردم ازین شعلهٔ کین رفت به باد

راست چون دانش میخواران از آتش می

متجر آمل غارت شد ازبن شوم حریق

غارتی کش نه‌ دکان ماند و نه کالا و نه فی‌

مدد مردم ری باید، تا همتشان

سازد اموات فتن را چو دم عیسی حی

راستی را که به احیای ولایات‌، بود

چون دم عیسی مریم، مدد مردم ری

تا نسوزد دل ری‌، دردی درمان نشود

هست آری به مثل‌: آخر هر درمان کی‌ّ

شهرک آمل وبران شد و یکباره بسوخت

گر نسوزد دل ری اکنون‌، کی سوزد، کی‌؟

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

گسترد بهار زمردین حلّه

ز اقصای بدخش تا در حله

شد باغ چو حجله و گل سوری

بنشست عروس‌وار در حجله

هنگام سحر صبا فراز آید

داماد صفت به گل زند قبله

باغ است قبالهٔ گل و در وی

از سبزه کشیده جمله در جمله

وانگه ز بنفشه زیر هر جملت

بنوشته خطی چوخط بن مقله

بر پیکر بید، فستقی جامه است

بر قامت سرو، زمردین حله

بادام‌، سپید جامه‌ای دارد

کاز برگ بر اوست سبزگون وصله

بر صف درخت ارغوان بنگر

از پرچم سرخ کله درکله

آن نرگسک لطیف سر در پیش

چون دخترکان خرد از خجله

انبوه گلان چو مؤبدان هر روز

آرند نماز، شمس را جمله

هنگام طلوع‌، روی زی مشرق

هنگام غروب‌، روی زی قبله

گلنار چو شعله‌ایست بی‌اخگر

وان لاله چو اخگریست بی‌شعله

هنگام می است و من از آن محروم

آن راکه میسر این هنیاً له

بر یاد خدیو پهلوی کز خلق

ممتاز بود چو از جبل قله

ای شاه‌، فلک به خنجر بهرام

بدخواه ترا همی کند مثله

پیکانت ز چل سپر گذر گیرد

چون کله کند خدنگت از چله

ای شاه بهار را در این محبس

درباب که گشت مادحت نفله

اندر شب عید و موسم شادی

افکند مرا فلک در این تله

هرگاه به گاه بی‌سبب یکبار

نظمیه به بنده می کند حمله

یک‌بود و دوگشت‌و تا دوگردد سه

کردند مرا دچار این ذله

بودم شب عید خفته در بستر

جستند به بسترم علی الغفله

ازکوچه درون باغ بیرونی

آهسته درآمدند چون نمله

فخرایی لنگ بود پیش‌آهنگ

با او دو سه پادو کج و چوله

اسناد و نوشته‌های من کردند

درهم برهم به گونی و شوله

وانگاه مرا گرفته و بردند

چون گرک که بره گیرد ازگله

هرچند اتاق بنده پر بد نیست

تختست و فراش و بستر و شله

چای‌است‌ و کتاب ‌و منقل ‌و سیگار

شمع و لگن و لگنچه و حوله

لیکن غم کودکان ذلیلم کرد

کس بوده چو من ذلیل بی‌زله‌؟

گویندکه هفت سال پیش ازاین

در خانهٔ تو که داشته جوله‌؟

گویم دو هزار هوچی بی‌دین

گویم دو هزار پادو فعله

از میر و وزیر و سید و مولا

مخدوم الملک و خادم المله

هر روز دوشنبه بد سرای من

چون در شب قدر، مسجد سهله

هریک پی استفادتی پویان

چون پویهٔ چارپای زی بقله

این‌توصیه‌خواست‌وان‌دگر ترفیع

وآن توشهٔ راه تاکند رحله

می گشت روا حوایج هریک

بی‌منت و مزد، قربه لله

گویندکه «‌شعله‌» و «‌بقایی‌» را

با تو چه روابطی است بالجمله

گویم که ازین دوتن نیارم یاد

گر بنشینم سه سال در چله

شد محو نشان و نامشان کم عمر

بگذشت چهار سال در عزله

مرد سفری کجا به یاد آرد

از بهمان بغل‌، یا فلان بغله

جز چند رفیق باوفا کز مهر

دارند به من مودت و خله

با دیگرکس ندارم آمیزش

ویژه که بود ز مردم سفله

بالله که ز شعله و بقایی نیست

اندک یادی درون این کله

ور بود چه بود داعی کتمان‌؟

گور پدر بقایی و شعله

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

منصور باد لشکر آن چشم کینه‌خواه

پیوسته باد دولت آن ابروی سیاه

عشقش سپه کشید به تاراج صبر من

آن گه که شب ز مشرق بیرون کشد سپاه

رنجه شدم ز هجر به ارمان وصل او

غرقه شدم به بحر به امید آشناه

جانم دژم شد از غم آن نرگس دژم

پشتم دوتا شد از خم آن سنبل دوتاه

این درد و این بلا به من از چشم من رسید

جشمم گناه کرد و دلم سوخت بی گناه

ای دل مرا بحل کن وی دیده خون گری

چندان که راه بازشناسی همی ز چاه

بر قد سروقدان کمترکنی نظر

بر روی خوبرویان کمترکنی نگاه

ای دل تو نیز بی گنهی نیستی از آنک

از دیدن نخستین بیرون شدی ز راه

گیرم که دیده پیش تو آورد صورتی

چون صدهزار زهره و چون صدهزار ماه

گر علتیت نیست چرا در زمان بری

در حلقه‌های زلفش نشناخته پناه

ای دل کنون بنال در این بستگی و رنج

اینست حد آنکه ندارد ادب نگاه

چون‌بنده گشت جاهل وخودکام وبی‌ادب

او را ادب کنند به زندان پادشاه

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

خورشید برکشید سر از بارهٔ بره

ای ماه برگشای سوی باغ پنجره

اسفند ماه رخت برون برد ازین دیار

هان ای پسر، سپند بسوزان به مجمره

درکشتزار سبز، گل سرخ بشکفید

ز اسپید رود تا لب رود محمره

تاجی به سر نهاد گل سرخ در چمن

شمسه ز بهرمان وز پیروزه کنگره

بلبل سرودخوان شد و قمری ترانه گوی

از رود سند تا بر دریای مرمره

قمری کند حدیث به الحان دلپسند

دستان زند هزار، به اوزان نادره

خواند یکی ترانهٔ شیوای رودکی

خواند -‌بکی حماسهٔ غرای عنتره

صلصل درآید از در پند و مناصحت

سارو برآید از در طنز و تماخره‌

وز شام تا به بام‌، ز بالای شاخسار

آید به گوش‌، بانگ شباهنگ و زنجره

یک بیت را مدام مکرر همی کنند

بر بید، چرخ ریسک و بر کاج‌، قبره

بی‌لطف نیست نیز به شب‌های ماهتاب

آوای غوک ماده و نر، و آن مناظره

خوشگوی‌ناطقی‌است خلق‌جامه‌، عندلیب

پاکیزه جامه‌ایست بدآواز، کشکره

زآن رو به کار جامه نپرداخت عندلیب

کایزد عطاش کرد یکی خوب حنجره

هنگامهٔ چکاو به گوش آید از هوا

چون‌خور، نهان کند رخ ازین سبزه منظره

بیمار درد نایژه گشتست دارکوب

زآن هرزمان کند به سرشاخ‌، غرغره

آن برگ زردبین ز خزان مانده یادگار

گردنده پیش باد بمانند فرفره

نرگس درون خنبرهٔ سیم برد دست

زر برگرفت و دست بماندش به خنبره

گوبی گل شقیق‌، دبیری توانگر است

کاو را ز چارپاره عقیق است‌، محبره

لاله بریده روی خود از جهل و کودکی

تاهمچو کودکان به کف آورده‌ اُ‌ستره

تا درفتد میان گلان‌، لالهٔ سپید

چون مفتی معمم‌، در شهر انقره

خورشیدی عیان شود از ابروگه نهان

چون جنگیئی که رخ بنماید ز کنگره

رعد از فراز بام‌، تو گوبی مگر ز بند

دیوی بجسته از پی هول و مخاطره

وآن رعد دور دست چو خنیاگریست مست

که او بی‌قیاس مشت‌بکوبد به‌دمبره‌

غم لشگریست میمنه‌اش رنج و خستگی

بهر شکست میمنه‌اش هست می، سره

برخیز و می بیار، که از لشکر غمان

نه میمنه به جای بماند، نه میسره

غم کودکیست مادر او رشک و بخل و کین

می‌، کار این سه را کند از طبع یکسره

طی شد اوان کبک و بط و ماهی و تذرو

هنگام کنگر آمد و اسپر غم و تره

یاران درون دایرهٔ عیش و عشرتند

تنها منم نشسته ز بیرون دایره

بر قبر عزت و شرف خود نشسته‌ام

چون قا‌ریئی که هست نگهبان مقبره

جداست پیشهٔ من از این‌رو همی کند

این شوخ چشم گیتی‌، با من مکابره

ری شهر مسخره است‌، از آنم نمی‌خرند

زیرا که مسخره است خریدار مسخره

این قوم کودکند و نخواهند جز فریب

کودک فریب خواهد و رقاص دایره

کورند نیم و نیم دگر نیز ننگرند

جز در تصورات و خیالات منکره

*‌

*

دارم حکایتی سره و نغز و دلپذیر

بشناس گفتهٔ سره از گفت ناسره

خفتند در اتاغی‌ هرشب چهار طفل

اندرکنار دایگکی پاک و طاهره

زن شیر گاو دادی دایم به کودکان

وز مادرانشان بگرفتی مشاهره

آن خوابگاه پنجره‌ای داشت مشرقی

وز شیشه‌های الوان‌، پوشیده پنجره

شب‌های ماهتاب شدی ماه جلوه گر

با چند رنگ از پس آن تنگ دایره

هر کودکی بدیدی از جایگاه خویش

مه را به رنگ دیگر، ازآن خوب منظره

از آن چهار طفل یکی طفل کور بود

وز رنگ های مختلفش پاک‌، ذاگره

لیک ‌آن سه ‌طفل‌ دیگر، هریک ‌زماه‌ خوبش

تحسین کنان بدندی گرم مناظره

آن‌یک ز ماه سبز و دگر یک ز ماه زرد

دیگر ز ماه سرخ‌، بمانند مجمره

وآن طفل کور، منکران آن هر سه ماه بود

و آن هرسه منکر او در نقص باصره

یک چند برگذشت‌، که آن بحث وآن جدال

درآن وثاق بود به یک نظم وپیکره

اندر شبان مقمر، بودند هرکدام

از ماه خویش نغمه‌سرایان چو زنجره

یک‌شب نهاد شبچره‌، زن‌نزد کودکان

خود رفت وگربه آمد برقصد شبچره

ناگاه بازگشت زن وگربهٔ جسور

زد خویش را به پنجره‌، مانند قسوره

بشکست سخت‌، پنجره و شیشه‌ها بریخت

اندر قفای گربه و شد پاک منطره

آن پرده برطرف شد و حس خطا شعار

شد در بر حقیقت واحد مصادره

دیدند مه یکیست‌، وز الوان مختلف

آثار نیست‌، و آن همه بحث و محاوره

بدر سپید لامع در دیده نقش بست

وز سبز و زرد وسرخ تهی شد مفکره

بر طفل کور، خجلت خود عرضه داشتند

بنگر چگونه طفل سخن گفت نادره

گفت‌: این جمال و جلوه که بینید، ازکجا

نبود گزافه‌، همچو علامات خابره‌؟

پس کودکان به مدرسه رفتند و ماه را

دیدند تودهٔ گچ‌، پرکوه و پر دره

دیدند هست تابش نورش ز آفتاب

و آن جلوه و جمال‌، حدودیست بایره

کردند اعتراف که آن جنگ و آن جدال

بوده است بی‌حقیقت و بی‌اصل‌، یکسره

*

*‌

هان ای بهار! جنگ و جدال جهانیان

هست از ورای پردهٔ جهل و مکابره

ای اختر حقیقت‌! شو جلوه گر که هست

گیتی‌، چو شب سیاه و خلایق چوشبپره

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4973414
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث