به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پیمان‌شکن نگار من آن ترک لشکری

بگرفت خوی لشکری و شد ز من بری

من دل به لشکری ز چه دادم به خیر خیر

هشیار مرد، دل نسپارد به لشکری

او خود سپاهی است و رود، چون رود سپاه

گوید مرا که بنشین وز هجر خون گری

هر دم ز هجر آن رخ چون سیم نابسود

یاقوت سوده بارم بر زر جعفری

آنکه گرم ببینی خسته ز درد هجر

براین تن پرآفت من رحمت آوری

تا بود صف شکست و کمند و کمان گرفت

ایدون گمان کند که چنین است دلبری

قلب سپاه را نشناسد ز قلب دوست

قلب تو بر درد چو به جولانش بگذری

پیوسته چون پری است نهفته ز چشم من

گر نه پری است از چه نهانست چون پری

عشق این‌چنین نخواهم چون نیست درخورم

ای عشق مر مرا تو بدینسان نه در خوری

عشق بتی گزینم‌، دلخواه و سازگار

چون دیگران نداشته رسم ستمگری

با گیسوی شکسته‌تر از پشت بیدلان

با چهرهٔ شکسته‌تر از لالهٔ طری

کر بنگری بر آن رخ و بالای او درست

بینی مه چهارده بر سرو کشمری

دیبای ششتری است بناگوش و روی او

مشک سیه دمیده ز دیبای ششتری

از روی اوست خوبی و نیکی ستوده فال

چون از ولی داور، آئین داوری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری

سخن از من بر گو به سر ادوارد گری

کای خردمند وزیری که نپرورده جهان

چون تو دستور خردمند و وزیر هنری

نقشهٔ پطر بر فکر تو نقشی بر آب

رأی بیزمارک بر رای تو رائی سپری

ز تولون جیش ناپلیون نگذشتی گر بود

بر فراز هرمان نام تو در جلوه گری

داشتی پاربس ار عهد تو درکف‌، نشدی

سوی الزاس ولرن لشکر آلمان سفری

انگلیس ار ز تو می‌خواست در آمریک مدد

بسته می‌شد به واشنگتون ره پرخاشجری

با کماندار چف گر فرتو بودی همراه

به دیویت بسته شدی سخت ره حمله‌وری

ور به منچوری پلتیک تو بد رهبر روس

نشد از ژاپون جیش کرپاتکین کمری

بود اگر فکر تو با عائلهٔ مانچو یار

انقلابیون درکار نگشتند جری

ور بدی رای تو دایر به حیات ایران

این همه ناله نمی‌ماند بدین بی‌اثری

مثل است این که چو بر مرد شود تیره جهان

آن کند کش نه به کار آید از کارگری

تو بدین دانش‌، افسوس که چون بی‌خردان

کردی آن‌کار که جز افسون ازوی نبری

برگشودی در صد ساله فروبستهٔ هند

بر رخ روس و نترسیدی ازین دربدری

بچهٔ گرک در آغوش بپروردی و نیست

این مماشات جز از بیخودی و بی‌خبری

بی‌خودانه به تمنای زبر دست حریف

در نهادی سر تسلیم‌، زهی خیره‌سری

اندر آن عهد که با روس ببستی زین پیش

غبن‌ها بود و ندیدی تو زکوته نظری

تو خود از تبت و ایران و ز افغانستان

ساختی پیش ره خصم بنائی سه دری

از در موصل بگشودی ره تا زابل

وز ره تبت تسلیم شدی تا به هری

زین سپس بهر نگهداری این هر سه طریق

چند ملیون سپهی باید بحری و بری

بیش از فایدت هند اگر صرف شود

عاقبت فایدتی نیست به جز خون‌جگری

انگلیس آن ضرری را که ازین پیمان برد

تو ندانستی و داند بدوی و حضری

نه همین زیرپی روس شود ایران پست

بلکه افغانی ویران شود وکاشغری

ور همی گوئی روس از سر پیمان نرود

رو به تاربخ نگر تا که عجایب نگری

در بر نفع سیاسی نکند پیمان کار

این نه من گویم کاین هست ز طبع بشری

خاصه چون روس که او شیفته باشد بر هند

همچو شاهین که بود شیفته برکبک دری

ورنه روس از پس یک حجت واهی ‌ز چه روی

راند قزاق و نهاد افسر بیدادگری

در خراسان که مهین ره‌رو هند است چرا

کرد این مایه قشون بی‌سببی راهبری

فتنه‌ها از چه بپاکرد و چرا آخرکار

کرد نستوده چنان کار بدان مشتهری

سپه روس زتبریزکنون تا به سرخس

بیش از بیست هزارند چو نیکو شمری

هله کزمشرق ما امن بود تا به شمال

سپه روس چرا مانده بدین بی‌ثمری

گرچه خود بی‌ثمری نیست که این جیش گزین

سفری کردن خواهند به صد ناموری

سفر ایشان هند است و تمناشان هند

هند خواهند بلی‌، نرم‌تنان خزری

وبژه گر پای بیفشاری تا از خط روس

خط آهن به سوی هندکند ره سپری

به عدو خط ترن ره را نزدیک کند

تا تو دیگر نروی راه بدین پرخطری

سد بس معتبری ایران بد بر ره هند

وه که برداشته شد سد بدان معتبری

باد نفرین به لجاجت که لجاجت برداشت

پرده ازکار و فروبست رخ پرهنری

به لجاج و به غرض کردی کاری که بدو

طعنه راند عرب دشتی وترک تتری

حیف ازآن خاطر دانای تو وان رای رزین

که در این مسئله زد بیهده خود را به کری

زهی آن خاطر دانای رزین تو زهی

فری آن فکر توانای متین تو فری

نام نیکو به ازین چیست که گویند به دهر

هند و ایران شده ویران ز سر ادوارد کری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

ای ماه دو هفته یاد ما کردی

احسنت‌خوش آمدی صفاکردی

دشمن کامی گذاشتی وز مهر

خود را نفسی به کام ما کردی

بیگانه ز رشک خون همی گرید

زینسان که تو یاد آشنا کردی

بیگانه‌پرست بوده‌ای و امروز

دانم کان خوی بد رها کردی

ازکرده تو را خجل همی بینم

خواهی که نپرسمت چرا کردی

نندیشی از آنکه بارها با من

صد گونه گره زدی و واکردی

بس راز نهان که داشتم با تو

رفتی و به جمله برملا کردی

وامروز چه شد که آمدی زی من

این مرحمت آخر ازکجا کردی

این لطف به خاطر من مسکین

یا آنکه به خاطر خدا کردی

یا درحق من عطوفت شه را

دیدی و ز روی من حیا کردی

*‌

*‌

ای شاه‌؛ ز پاکی نیت خود را

اندر خور مدحت و ثناکردی

ز اندیشهٔ ملک‌، خواب نوشین را

از دیدهٔ خویشتن جدا کردی

با ملت خویش رایگان گشتی

بر سیرت عدل اقتدا کردی

نه درکنف عدو مقر جستی

نه کام معاندان روا کردی

نه توقیعی به اجنبی دادی

نه تاییدی ز اشقیا کردی

صد انده‌و غم‌به‌خود خریدی‌،‌لیک

از ملک فروختن ابا کردی

در پاس وطن هرآنچه کردی تو

بر سیرت پاک اولیا کردی

ور خود به «‌بهار» سرگران گشتی

و او را به شکنج مبتلا کردی

گفتی روزی بر او ببخشایم

و امروز به عهد خود وفا کردی

زنهار گر از تو دل بگردانم

هرچ آن کردی به من‌، بجا کردی

ور زانکه به کار خویشتن نالم

نتوان گفتن که ناسزا کردی

من مویه کنم سه ماهه خسران را

وان کیست که گویدم خطا کردی

بدخواه گزافه گوید ارگوید

کاین مویه ز دست پادشا کردی

شاها ز تو هیچ کس ننالد زانک

در دل‌ها مهر خویش جا کردی

تا چرخ بپاست رایت خود را

بینم که به چرخ آشنا کردی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

گر که صدر اندر اصفهان نبدی

اصفهان نیمهٔ جهان نبدی

گر نبودی زبان گویایش

در دهان ادب زبان نبدی

ور نبودی بیان شیوایش

خرد لنگ را بیان نبدی

گر نبودی بلند منبر او

زی سماوات نردبان نبدی

ور نبودی ستوده مجلس وی

عقل را روز امتحان نبدی

یاد دیدار صدر بد ورنه

مقصد بنده اصفهان نبدی

اصفهان بود شهرکی بی‌مرد

گر چنو مردی اندر آن نبدی

خرد پیر یاوه گشتی اگر

از تلامیذ آن جوان نبدی

گر نبودی لطیف حنجره‌اش

اهل دل را غذای جان نبدی

ور نبودی ستوده منظره‌اش

از جمال و لطف نشان نبدی

لاجرم بوستان نبودی اگر

بلبل و گل به بوستان نبدی

گر نبودی مناعتش‌، فرضی

از وجود نه آسمان نبدی

ور نبودی شجاعتش‌، وقعی

به احادیث باستان نبدی

گر درین شارسان نبودی صدر

این بلد غیر خارسان نبدی

طرف زاینده‌رود در نظرم

جز یکی توده خاکدان نبدی

بردمی پی به کنه معنی تو

گر مرا فکر، ناتوان نبدی

به ازین گفتمی مدایح تو

گر مرا عقده بر لسان نبدی

ای عزیزی که گر نبودی تو

پیکر فضل را روان نبدی

فتنه و شرک را زمان بودی

گر تو در آخرالزمان نبدی

ساختندم ز حضرتت محروم

کاش بیداد را زمان نبدی

وه چه خوش بودی این بهار، اگر

از پی‌اش محنت خزان نبدی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

 

فغان از این جهان و ابتلای او

که مانده‌ام عجیب در بلای او

بسان دانه خرد گشت پیکرم

ازین بزرگ سنگ آسیای او

غنا و شادیش به جای دیگران

به جای من همه غم و عنای او

به جای من چرا بدی همی کند

چو من بدی کرده‌ام به‌جای او

به گوش روزگار بر، فغان من

رسید و داد پاسخی سزای او

بگفت کاین جهان نه زان قبل بود

که ظن بد بری به راستای او

جهان چه باشد؟ این زمین و مهر و مه

سپهر وکهکشان پر ضیای او

روان به راه شغل خویش هر یکی

نجسته شغل دیگری ورای او

چمیده به اقتضای فعل خویشتن

رمیده زان کجا، نه اقتضای او

به عضو عضو این جهان چو بنگری

گماشته به خدمتی خدای او

یکی است چشم و دیگریست دید او

یکیست درد و دیگری دوای او

وجود تو هم آلتی است زین جهان

نهاده بهرکاری اوستای او

نگرکه چیست شغل راستین تو

در این جهان و عرصهٔ وغای او

کسی که شغل راستین خود کند

هماره حاصل است مدعای او

وگرنه شغل خویشتن هوا کند

به خواری و هوان کشد هوای او

زمین اگر مدار خود فرو هلد

به تنگناکشد فراخنای او

وگر قمر ز راه خویش کژ رود

فتد ز کار، خنگ بادپای او

تو هم گر از وظیفه زآستر شوی

بلای دهر بینی و جفای او

وظیفه تو چیست اندرین جهان‌؟

بکوش تا رسی به انتهای او

ترا وظیفه خدمتست و مردمی

به مردمان و، هیچ نی سوای او

چو کژدمی کنی به جای مردمی

پذیره شو به زهر جانگزای او

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

 

مردن اندر شجاعت ادبی

بهتر از چاپلوسی و جلبی

من برآنم که نیست زیرسپهر

صفتی چون شجاعت ادبی

نجبای جهان شجاعانند

به شجاعت در است منتجبی

راست باش و مدار باک از کس

این بود خوی مردم عصبی

سخت‌رویی زگربزی بهتر

احمدی خوبتر ز بولهبی

چشم بردار از آن کسان که سخن

بیخ گوشی کنند و زبر لبی

سخنی راستا به مذهب من

به ز سیصد نماز نیم‌شبی

گفته‌ای عامیانه لیک صریح

به ز هفتاد خطبهٔ عربی

طفل گستاخ نزد من باشد

پیر و، آن پیرچربه گوی‌، صبی

در جهانند بخردان و ردان

کمتر و بیشتر جبان و غبی

تو از آن مردمان کمتر باش

این بود معنی فزون‌طلبی

یار اهریمنند مکر و دروغ

این‌چنین گفت زردهشت نبی

ازحَسَب مرد را شرف خیزد

چیست فخر شرافتِ نَسَبی‌؟

هان توگستاخی و شجاعت را

هرزه‌لایی مگیر و بی‌ادبی

باادب‌باش‌و راست‌باش و صریح

ره حق جوی ازآنچه می‌طلبی

مگزین مذهب از برای ذهب

این بود فخرِ دوره ی ذهبی

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

هان ای فراخ عرصهٔ تهران چگونه‌ای

زبر درفش قائد ایران‌، چگونه‌ای

ای گرک پیر، بهر مکافات خون خلق

در زیر چنگ ضیغم غژمان چگونه‌ای

ای منبع شرارت و ای مرکز فساد

آرام و برده سر به گریبان‌، چگونه‌ای

ای برده احترام بزرگان و قائدان

هان ییش قائدان و بزرگان چگونه‌ای

زان افترا و غیبت و غوغا و سرکشی

لب بسته پاکشیده به دامان چگونه‌ای

دادی به باد عرض بسی مردم شریف

زان کرده‌های زشت‌، پشیمان چگونه‌ای

بود این گنه ز جمع قلیل و تو بی گناه

ای بی گنه‌، معاقب گیهان چگونه‌ای

از تلخی نصیحت یاران شدی ملول

با تلخی نصیحت دوران چگونه‌ای

بودستی از نخست کج و هان به تیغ شاه

ای کج خرام‌، راست بدین‌سان چگونه‌ای

چون راست‌رو شدی‌، شهت از خاک برگرفت

ای گوی خوش، درین خم چوگان چگونه ای

بودی بسان ‌دوزخ و گشتی بسان خلد

ای خلد پر ز حور و ز غلمان چگونه‌ای

ز آب‌ عطای شاه‌ چو رضوان شدی به ‌روی

ای آب روی روضهٔ رضوان چگونه‌ای

تفسیق کردی آن که کلاهی نهاد کج

با کج کلاهکان غزلخوان چگونه‌ای

تکفیر کردی آن که سخن گفت ‌از حجاب

هان با زنان موی پریشان چگونه‌ای

بودی به ضدّ مدرسهٔ تازه‌، وین زمان

با صدهزار طفل دبستان چگونه‌ای

ای عاشق حکومت ملی‌، جهان گرفت

فاشیست روم و نازی آلمان چگونه‌ای

کردی پی عوارض جزئی فسادها

با این عوارضات فراوان چگونه‌ای

ای بانگ‌زن چو جغدان بر منبر ریا

هان از پس ترازوی دکان چگونه‌ای

بسیار گفتمت که به یاران جفا مکن

کردی و دیدی آفت خذلان چگونه‌ای

کردی فدای شهرت کاذب‌، شئون ملک

ای دم بریده لیدر ذیشأن چگونه‌ای

بنگر به نوبهار که این روزهای سخت

دیدست و گفته عاقبت آن‌، چگونه‌ای

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

آشفت روز بر من، از این رنج جان گزای

بخشای بر من ای شبِ آرام ِدیرپای !

ای لکهٔ سپید ، زمغرب ، برو ،برو

وی کله سیاه ز مشرق برآ ، برآ ی

ای عصر، زرد خیمهٔ تزویر برفکن

وی شب‌، سیاه چادر ِانصاف ، برگشای

ای لیل مظلم‌، از در فرغانه وامگرد

وی صبح کاذب ! از پس البرز بر میای

ای‌ تیره‌شب‌! به‌ مژّه غم، خواب خوش بباف

وی خواب‌خوش‌ !به‌زلف‌ ِ امَل‌ ،مشک تر، بِسای

من خود ، به شب پناه برم ،ز ازدحام روز

دو گوش و چشم بسته ز غولان هرزه‌لای

چون برشود ز مشرق ، تیغ ِکبود ِشب

مغرب به خون روز کشد دامن قبای

زآشوب روز ، وارَهَم ،اندر سکوت شب

با فکرتی پریشان‌، با قامتی دوتای

چون آفتاب خواست کشد سر زتیغ کوه

چونان بود که بر سر من تیغ سرگرای

گویم شبا به صد گهر آبستنی ولیک

چندان دوصد ز دیده فشانم تو را، مزای

ای تیغ کوه‌، راه نظر ساعتی ببند

وی پیک صبح در پس کُه لحظه‌ای بپای

ای زردچهره صبح دغا، وصل کم گزین

وی لعبت شب شبه‌گون هجر کم فزای

با روز دشمنم که شود جلوه‌گر به روز

هر عجز و نامرادی‌، هر زشت و ناسزای

من برخی شبم که یکی پرده افکند

بر قصر پادشاه و به سرمنزل گدای

دهر هزار رنگ نمایان شود به روز

با جلوه‌های ناخوش و دیدار بدنمای

گوش مراد را خبر زشت‌، گوشوار

چشم امید را نگه شوم‌، سرمه‌سای

آن نشنود مگر سخن پست نابکار

این ننگرد مگر عمل لغو نابجای

لعنت به روز باد و بر این نامه‌های روز

وین رسم ژاژخایی و این قوم ژاژخای

ناموس مُلک ،درکف ِ غولان ِ شهر ری

تنظیم ری به عهدهٔ دیوان تیره‌رای

قومی‌همه‌خسیس و ،به‌معنی ، کم‌از خسیس

خلقی همه گدای و به همت کم ازگدای

یکسر عنود و بر شرف و عزگشاده‌دست

مطلق حسود و بر زبر حق نهاده پای

هر بامداد از دل و چشم و زبان وگوش

تاشامگاه خونین خورم و گویم ای خدای

از دیده بی‌سرشک بگریم به زار زار

وز سینه بی‌خروش بنالم به های‌های

اشکی نه و گذشته ز دامان سرشگ خون

بانگی نه وگذشته زکیوان فغان وای

بیتی به حسب حال بیارم از آنچه گفت

مسعود سعد سلمان در آن بلندجای

« گردن به درد ورنج مراکشته بود اگر

پیوند عمر من نشدی نظم جان‌فزای‌»

مردم گمان برند که من در حصار ری

مسعودم و ستارهٔ سعد است رهنمای

داند خدای کاصل سعادت بود اگر

مسعودوار سرکنم اندر حصار نای

تا خود در این کریچهٔ محنت بسر برم

یک روز تا به شام بدین وضع جانگزای

چون اندر این سرای نباشد به جز فریب

آن به که دیده هیچ نبیند در این سرای

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

ای سید عراقی شغلی دگر نداری

یا دخلکی تراشی یا پولکی درآری

وانجاکه‌دخلکی‌نیست‌آری‌خلاف اگرچه

سیییایتیال ایایلای ی یا

بیچاره‌ای به هر کار جز کار چاپلوسی

بیگانه‌ای ز هر فن‌، جز فن مفتخواری

در کربلا ندیدی جز علم جیب کندن

واندرنجف‌نخواندی‌جزدرس‌خرسواری

دلال مظلماتی مبل ادارجاتی

گه در محاسباتی‌، گه در خزانه‌داری

بدقلب و روسیاهی بداصل و دین‌تباهی

هم ملعنت پناهی‌، هم مفسدت شعاری

خود را همی چه‌پوشی‌چون‌آب‌در بن چه

کز افتضاح پیدا چون شعله بر مناری

ریش و ردا و مندیل فسق ترا نپوشد

زبرا چو بوی ناخوش از پرده آشکاری

درکار خیر سستی‌، در اخذ رشوه چستی

از بس که نادرستی‌، از بس که نابکاری

داری گمان که خسرو نشناسدت‌، نه بالله

شاه‌از من وتو صدبار زیرک‌تر است باری

تو خام قلتبان را خسرو نکو شناسد

لیکن برو نیارد از فرط پخته کاری

چوپان‌حکمت‌اندیش‌درصد رمه‌بزومیش

بیند مواشی خویش در وقت سرشماری

باشد دورویی تو نزدیک شه مسلم

چون سکه‌های مغشوش پیدا ز کم‌عیاری

من مورد عتابم اما که بی گناهم

تو مورد عطایی اما گناه کاری

تو سودخو‌یش‌خواهی‌درحضرت‌شهنشه

من خیر خلق خواهم در قرب شهریاری

زین خیرخواهی من خسرو زیان نبیند

تو از خباثت خویش آن را زیان شماری

بر بنده شد اشارت کاز انتخاب بگذر

تا خدمت وطن را طرزی دگر گزاری

من در وطن‌پرستی مشهورم و وطن را

محتاج شاه دانم وین طرز ملکداری

بهر وطن گذشتم از سود خوبش و بالله

گر قصد جان نماید، شادم به جان‌سپاری

گر مملکت گلستان گردد ز مُردن من

من مرگ خویش خواهم از پیشگاه باری

لیکن توکیستی خود تا از وطن زنی دم

کاز سفرهٔ اجانب شادی به ربزه‌خواری

من تکیه گاه پنهان از اجنبی ندارم

تو تکیه گاه پنهان جز اجنبی نداری

ورنه چرا چو خسرو بگماردم به خدمت

تو در خرابی آن همت همی گماری

من محنت سفر را پذرفتم وگذشتم

از خانمان و اطفال وز جفت و از جواری

من در هوای خسرو ازکام دل گذشتم

تو چیست‌ات کزین غم جان می‌کنی به‌زاری

بودم گمان که گر شه بر من شود گران‌سر

اول تو در شفاعت پا در میان گذاری

اکنون شهم ببخشید لیکن تو می‌نبخشی

رحمت براین مروت بن طرز دوستاری

من آمدم به زنهار اندر پناه خسرو

خسروکجا شکیبد از زبنهارداری

شه زینهارداری داند، ولی تو ناکس

گوبی که شه نخواهد جز زبنهارخواری

تو خشم پادشه را دانی‌، ولی ندانی

کآن خشم‌راست همراه فضل و بزرگواری

تو کوری و ز خورشید جز گرمیئی ندانی

کزچشم تست پنهان آن نورکردگاری

من از تو پیش بودم در خدمت شهنشه

لیکن اعادی من کردند بد شعاری

شادم که عدل یزدان کیفر کشید از آن قوم

وز آستان خسرو افکندشان به خواری

روز تو هم سر آید، روزی که شاه کیتی

بخشد به پاکمردان سرخط کامکاری

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

 

ای مردم دلخون وطن‌، دغدغه تا کی

چون شه ز وطن دل بکند، دل بکن از وی

صد سال فزون رنج کشیدیم و ملامت

گشت ایران ویران و شد آباد ده ری

طی کرد ری از بغی و شقا، عزت ایران

ای ایران برخیز که شد عزت ری طی

شاهی است در این شهر که جز زر نشناسد

خلقی‌، که ندانند به جز چنگ و دف و نی

نسوانی پر شهوت و پر سوزنک وکوفت

مردانی بی‌همت و بی‌غیرت و لاشی

درباری ننگین و گدا و متملق

اعیانی‌، بدفطرت و دزد و دغل و غی

اعضای اداراتی‌، کور و کچل و لوس

احزاب و وزیرانی‌، شوم و بد و بدپی

مشروطه‌ پرستانش بی‌علم و خل و جلف

آزادی‌خواهانش‌، بی‌خون و رگ و پی

نه شیوهٔ ملیت و نه رسم تمدن

نه رابطهٔ طایفه‌، نه قاعده حی

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 1:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4974068
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث