به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

باد صبح ازکوهسار آید همی

یاد یار غمگسار آید همی

یارگوبی سوی شهر آید زکوه

دوست گویی از شکار آید همی

بامدادان در هوای گرم ری

بوی لطف نوبهارآید همی

قلهٔ البرز در چشمان من

چون یکی زببانگار آید همی

بر فراز فرق‌، سیمین چادرش

لعبتی سیمین‌ عذار آید همی

باز چون تابد بر او زرین فروغ

چون درخشی زرنگار آید همی

در نشیبش سبز وادی‌ها ز دور

دیده را شادی گوار آید همی

راست گویی سوی دشت از کوهسار

لشگری نیزه گذار آید همی

خیل ‌در خیل‌ و درفش‌ اندر درفش

این پیاده وآن سوار آید همی

کوشک‌ها هر جای محصور از درخت

چون حصاری استوار آید همی

گردشان اشجار چون جیشی که ‌تنگ

گرد برگرد حصار آید همی

یا تناور کشتیئی در سخت موج

کش‌پس‌ازکوشش قرار آید همی

آبشار ازگوشهٔ وادی به چشم

چون‌یکی سیمینه تار آید همی

ور برو نزدیک تازی در نظرت

همچو پولادین منار آید همی

گویی از بالا خروشان زی نشیب

اژدهایی دیوسار آید همی

آسمان باشد به لون و در صفت

آسمانی آبدار آید همی

گرنه چرخست‌ از چه‌اش قوس قزح

از گریبان آشکار آید همی

وز چه ‌همچون کهکشان ‌در وی‌ پدید

اختران بی‌شمار آید همی

سبزه اندر سبزه یا بی‌پر نسیم

گرت زی بالاگذار آید همی

چشمه اندر چشمه بینی پرفروغ

چونت ره زی جویبار آید همی

چون ز بالا بنگری سوی نشیب

در سر از هولت دوار آید همی

بوی‌های تازه همراه صبا

ازکران مرغزار آید همی

بانگ کبک آید ز بالای کمر

بانگ قمری از چنار آید همی

هر سحرگاهان خروشان جغد زار

روح را انده گسار آید همی

در میان دشت ز انبوه هوام

زیر زیر و زار زار آید همی

جرد گوبی نزد مام زنجره

از برای خواستار آید همی

هر زمان بادی قوی با تود بن

در جدال و گیر و دار آید همی

چون بر ایوب نبی زرین ملخ

تودها بر ما نثار آید همی

مارچوبه در بن سنگ سیاه

چون یکی خمیده مار آید همی

شاخ‌ آلوی سیاه اندر مثل

همچو ماری بالدار آید همی

سیب زرد و اندر او رگ‌های سرخ

همچو روی باده‌خوار آید همی

شاخ امرود خمیده پیش باد

خاضع و پوزش گزار آید همی

*‌

*

گرچه بسیارند یارانت ولیک

یار کمتر چون بهار آید همی

صادق و مردانه و بیدار مغز

یار باید تا به کار آید همی

یار آن باشد که روز بستگی

بهر یاران بی‌قرار آید همی

ورنه هنگام گشایش مرد را

هر دمی هفتاد یار آید همی

در فزون یاری چو تخمی کاشتی

روز بی‌یاری به بار آید همی

وه که ایدون دوستاری شد گزاف

چشم ازین غم اشکبار آید همی

آنکه اندر راه او دادی دو چشم

گر تو را سویش گذار آید همی

راست پنداری که از دیدار تو

در دو چشمش ‌نوک ‌خار آید همی

تا زرت‌ در دست ‌و زورت‌ در تن ‌است

آسمانت دوستار آید همی

چون‌ زرت ‌بگسست‌ زورت هم نماند

دوستان را از تو عار آید همی

برخی آنم که در درماندگی

دوستان را دستیار آید همی

من بر آن عهدم که با تو عهد من

تا قیامت استوار آید همی

گر دهم جان در رهت اندر دلم

حاش لله گر غبار آید همی

و در استغنا زنم عیبم مکن

کافتخار از افتقار آید همی

من ز بهر نام بگذشتم ز نان

کاحتشام از اشتهار آید همی

مرد را ندهد ز یک منظور بیش

آنکه نامش روزگار آید همی

کامیابی نیست جز در یک امل

باید این بر زرنگار آید همی

چاپلوس وکربز و دورو نیم

زین عیوبم انضجار آید همی

یار صد روی و مزور مرد را

هر به روزی صدهزار آید همی

لیک از ین یاران به روز بی‌کسی

ناکسم گر هیچ کار آید همی

فخرم این بس کز زبان و کلک من

نکته‌های شاهوار آید همی

دوستداران را به نطق و نظم و نثر

فکرتم خدمتگزار آید همی

بد سگالان را به او بار روان

خامهٔ من اژدهار آید همی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:40 PM

 

بدرود گفت فر جوانی

سستی گرفت چیره‌زبانی

شد نرم همچو شاخهٔ سوسن

آن کلک همچو تیغ یمانی

نزدیک سیر و کندو کسل شد

آمال دور سیر جوانی

شد خاکسار دست حوادث

آن آبدار گوهر کانی

شد آن عذار دلکش‌، پژمان

گشت آن غرورونخوت فانی

تیر غمم نشست به‌ پهلو

چندان که پشت گشت کمانی

در سی و پنج سالگی عمر

هفتاد ساله گشت امانی

زیرا بهر دو دست‌، زمانه

بر من نواخت پتک نوانی

چون خردسالگان به‌خروشم

زبن سالخوردگی و شمانی

شد هفت سال تا ز خراسان

دورم فکند چرخ کیانی

اکنون گرم ز خانه بپرسند

نارم درست داد نشانی

شهر ری آشیانهٔ بوم است

بوم اندر آن به مرثیه‌خوانی

جای امام فخر نشسته

یزدی و قمی وگرکانی

خام و خر و خبیث گروهی

از زر پخته کرده اوانی

عمال دوزخند وزبانشان

مردم گدازتر ز زبانی

هرلحظه خویش را بستایند

در پردلی و سخت کمانی

آری ستوده‌اند ولیکن

در بددلی و سست گمانی

هر بامداد خانه شودپر

زانبوه دوستان زبانی

چونان که در پژوهش مسلم

صحن سرای و خانه هانی

غیبت کنند و قصه سرایند

در شنعت فلان و فلانی

گیرند حرف از دهن هم

چون در میان کشت‌، سمانی

من در میان خموش نشسته

چون در حجاز ترک کشانی

آن روز را حتم که گریزم

از چنگ آن گروه‌، نهانی

گو یی پی شکست بزرگان

با دهرکرده‌اند تبانی

یارب دلم شکست درین شهر

حال دل شکسته تو دانی

من نیستم فراخور این جای

کاین‌جای دزدی است و عوانی

دزدند دزد منعم و درویش

پستند پست عالی و دانی

سیراب باد خاک خراسان

و ایمن ز حادثات زمانی

در نعمتش مبادکرانه

در مردمش مباد گرانی

آن بنگه شهامت و مردی

آن مرکز امیری و خانی

آن مفتخر به تاج سپاری

آن مشتهر به شاه نشانی

بیرون کشیده ملک به شمشیر

از چنگ باهلی و کنانی

زافغان و روس وترک ستانده

کشور به فر ملک‌ستانی

آن کوهسار دلکش و احتشام

وان دلنشین سرود شبانی

وان شاعران نیکوگفتار

الفاظ نیک و نیک معانی

*‌

*‌

شخصیم گفت کز چه خراسان

برداشت سر به طغیان دانی‌

گفتم که زود زانیه گردد

آن زن که داشت شوهر زانی

جایی که پایتخت بلرزد

از چند تن منافق جانی

نخروشد از چه ملک خراسان

با خون پاک و عرق کیانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:40 PM

گر به کوه اندر پلنگی بودمی

سخت‌فک و تیز چنگی بودمی

گه پی صیدگوزنی رفتمی

گاه در دنبال رنگی بودمی

گاه در سوراخ غاری خفتمی

گاه بر بالای سنگی بودمی

صیدم ازکهسار و آبم ز آبشار

فارغ ‌از هر صلح و جنگی بودمی

گه خروشان بر کران مرغزار

گه شتابان زی النگی بودمی

یا به ابر اندر عقابی گشتمی

یا به بحر اندر نهنگی بودمی

با مزاجی سالم و اعصاب سخت

سرخوش‌ومست وملنگی‌بودمی

بودمی شهدی برای خویشتن

بهر بدخواهان شرنگی بودمی

ایمن از هرکید و زرقی خفتمی

غافل از هرنام و ننگی بودمی

نه مرید شیخ و شابی گشتمی

یا خود آماج خدنگی بودمی

نه به فکر شاهد و شهد و شراب

نه به یاد رود وچنگی بودمی

ور اسیر دام و مکری گشتمی

یا خود آماج خدنگی بودمی

غرقه در خون خفتمی یا در قفس

مانده زبر پالهنگی بودمی

مر مرا خوشترکه دراین دیولاخ

خواجهٔ با ریو و رنگی بودمی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:40 PM

ز تقوی عمر ضایع شد، خوشا مستی و خودکامی

دل از شهرت به تنگ آمد زهی رندی و گمنامی

به آزادی و گمنامی و خودکامی برم حسرت

که فردوس است آزادی و گمنامی و خودکامی

ز عمر نوح کاندر محنت طوفان به پایان شد

به کیش من مبارک‌تر بود یک لحظه پدرامی

بگفتا رو به رفتار خوش و نیکو مرو از ره

که بر لوح نیت بستند نقش نیک فرجامی

بزرگان را بکندی طعنه کم زن کاختر گردون

به گامی طی کند قوسی ز گردون را به آرامی

حقیقت پیشه را یک عمر بدنامی موافقتر

که شهرت پیشه را یک لحظه تشویش نکونامی

بسا رشکا که از اندیشهٔ راحت برد هردم

به یک سرگشتهٔ گمنام یک سرکردهٔ نامی

جهان را پختگی بر نوجوانان می‌کند کوته

که طولانی کند بر شاخ‌، عمر میوه را خامی

ز بازوی توانا و دل آسودهٔ محکم

به صد علامه دارد فخر، یک برزیگر عامی

ز دانش نخوتی خیزد که با دانا درآمیزد

نبردم من ز دانش کام از این رو غیر ناکامی

سواد و بی‌سوادی نیست شرط زندگی زیرا

دهد یک لنگ بر علامه و بی‌علم‌، حمامی

زمانه کاسب است و نیست کاسب را به علم اندر

نه دشمن کامی حاسد نه مهرانگیزی حامی

به خلق نیک در عالم توانی زندگی کردن

که با خلق نکو رام تو گردد شیر آجامی

به‌جای علم اگر اخلاق بودی درس هر مکتب

به عالم بی‌نشان گشتی غرور و حرص و نمامی

کس ار یک بد کند ز آوازه‌اش صد بد پدید آید

که بر اغراق دارد خوی‌، طبع دانی و سامی

بد یک تن بد یک شهر باشد ز آنکه تا اکنون

دل شیعی کباب است از جفای مردم شامی

مکرر امتحان کردم که بهر زندگی کردن

به است از تندی و آشفتگی‌، نرمی و آرامی

ولی حس قوی جان را کند قربانی نخوت

چنان چون پیش شمشیر نصاری‌، حس‌ اسلامی

*

*

بهارا همتی جو، اختلاطی کن به شعر نو

که رنجیدم ز شعر انوری و عرفی و جامی

مکرر، گر همه قند است‌، خاطر را کند رنجه

ز بادامم بد آید بس که خواندم چشم بادامی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:40 PM

روزگار آشفتگی دارد بسر، کو همدمی

تا ز فیض صحبتش خاطر بیاساید دمی

آتش و ابر و دم و دودست پیدا در افق

کو مقامی امن و جایی محرم و دود و دمی‌؟

از خدا خواهم اطاق قبلی و یاری سه چار

خادمی محرم که خواهد عذر هر نامحرمی

بست مشک‌آلوده جوشان از بر شاخ کهور

به که از کین بر گلوی نیزه بندی پرچمی

خلق را زین‌سو مشرف کن گرت هست آرزو

بی‌تغیر عالمی و بی‌تبدل آدمی

هجر فرهادش به دل هر لحظه خنجر می‌زند

خود گرفتم شد بهار از حفظ صحت رستمی

جای موسی خالی است وآن عصای موسوی

تا که فرعون کسالت را ببلعد در دمی

موسیا ز انوار یزدان یک قبس ما را فرست

چون‌ اناالحق زان همایون شعله بشنیدی همی

ای شبان وادی ایمن چو گشتی بهره‌مند

زان درخت شعله‌ور فکر برادر کن کمی

چون سحرگاهان نهادی سر به محراب نماز

بهر قلب ما فرست از دود آهی مرهمی

یاد لطف صحبت اخوان درخشد در دلم

چون چراغ روشنی در جایگاه مظلمی

بس که خوردم چایی دم ناکشیده در سویس

آبم افتد در دهان از یاد چای پر دمی

وز غم نادیدن همصحبتان محترم

مردمان چشم من بستند حلقهٔ ماتمی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:40 PM

در طوف حبش دیدم دی موسولینی می‌‎گفت

کاین قطعه بدین خوبی مستعمره بایستی

ما ملت مفلس را نان و ماکارونی گشت

در سفرهٔ ایتالی کبک و بره بایستی

هیتلر به جوابش گفت کبک و بره لازم نیست

در سفره دیکتاتور نان و تره بایستی

بردست یکی سودان خوردستی یکی کنگو

ما را هم از افریقا سهمی سره بایستی

آریتره فرسخ‌ها دور است ز سومالی

پیوسته به سومالی آریتره بایستی

سلطان حبش گفتا انگل نبود لازم

گر نیز یکی باید انگلتره بایستی

بودم که ادن می‌گفت دیشب به امیرالبحر

بحریهٔ ما را کار چون فرفره بایستی

ایتالی ناکس را ثروت به خطر انداخت

این جثه به زیر قرض تا خرخره بایستی

دیروز امیرالبحر می گفت به چنبرلن

از بهر دفاع ملک مالی سره بایستی

این نیروی دریایی کافی نبود ما را

در قبضهٔ ما از مانش تا مرمره بایستی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:32 PM

ثانی شمر لعین حسین خزاعی

بسته میان تنک بر اذیت داعی

بر سر راهم‌ بریخته‌ است‌ بسی‌ سنک

هریک چون کلهٔ حسین خزاعی

سنگ‌و سقط‌هرچه‌بوده ربخته بیرون

یک وجبی چارکی و نیم ذراعی

پیش ره مسلمین ز روی خباثت

ساخته از قلوه سنگ خط دفاعی

شمر خزاعی و نوکر و کس و کارش

موذی همچون عقار بند و افاعی

هست مساعی شه به راحت مردم

شمر خزاعی‌است‌خصم‌شاه و مساعی

داعیه‌ها دارد و صریح بگوید‌:

هست درین لکه صدهزار دواعی

جادو و جنبل کند برای ریاست

با خط عبرانی و خطوط رقاعی

خود را استاد شاه خواند و از جهل

منکر امر مطیعی است و مطاعی

آنچه ازاین احمق ... گفتم

نیست قیاسی که جمله هست مساعی

این امرای حریص دشمن شاهند

گرچه‌ عددشان خماسی است و رباعی

شاه سر است و نخاع‌، قائد لشکر

هست کشنده‌ مرض چو کشت نخاعی

بازوی شه باد از این که هست قوی‌تر

تا بفشارد گلوی شمر خزاعی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:32 PM

ابلها زان خط که هر روزش به دفتر می کشی

بر سر تقوی و ایمان‌، خط دیگر می کشی

ساغری کز جرعه‌نوشی‌هاش رانی عیب ما

گر به‌چنک آری تواش لاجرعه‌ برسر می کشی

شب به عیب پاک مردان‌، خامه را سر می کنی

روز بر قتل عزیزان‌، پاچه را ور می‌کشی

بر دل کشور نشیند چون خدنگ زهردار

آه‌هایی کز ته دل‌، بهر کشور می‌کشی

نیست گر مام وطن ماچه‌خر از بهرش چرا

تیز چون خر می‌دهی ‌و نعره‌چون خر می کشی

گاه ترک وگاه آلمان گاه روس و انگلیس

مادر بیچاره را زین در به آن در می کشی

مادر خود را تو خود بردی به آغوش حریف

از چه مادرقحبه آه از بهر مادر می کشی

می کنی بیچاره مادر را به چندین جا عروس

وز تعصب‌، تیغ بر روی برادر می کشی

می‌ستانی محرمانه‌، پول از بیگانگان

پس به روی آشنا، از کینه خنجر می کشی

هیچ می‌دانی چرا بیگانگان بر روی تو

خوب می‌خندند؟ زبرا بار بهتر می کشی

زانکه با لاقیدی و بی‌آبروبی‌، روز و شب

فحش و بهتان می‌پرانی‌، جر و منجر می کشی

گر هنرمندی به اصلاحات بردارد قدم

پاچه‌اش‌ چسبیده‌،‌خونش را به ساغر می کشی

ور سخندانی سخن گوید به اصلاح وطن

با دوصد دشنام از آن بدبخت کیفر می کشی

ور به او چیزی نچسبید از جنایات عموم

زیر دشنام می و افیونش اندر می کشی

کیست آن میخواره و افیونی صافی‌ضمیر

تا ترا گوید که‌ ای خر! خیزه عرعر می کشی

من اگر می می‌خورم تو چیز دیگر می‌خوری

ور من افیون می کشم‌ تو چیز دیگر می کشی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:32 PM

کسروی تا راند درکشور سمند پارسی

گشت مشکل فکرت مشکل‌پسند پارسی

هفت اختر را ستارهٔ هفت گردان نام داد

زان که‌خود بیگانه‌بود از چون‌وچند پارسی

فکرت کوتاه و ذوق ناقصش راکی سزد

وسعت میدان و آهنگ بلند پارسی

یافت مضمون از منجم‌باشی ترک و سپس

چند دفتر زد به قالب در روند پارسی

پارسی گوبان تبریز ار به ما بخشند عمر

باشد این تبریزی نادان گزند پارسی

گر ازبن بنای ناشی طرز معماری خرند

خشت زببایی درافتد از خرند پارسی

ترکتازی‌ها کند اکنون سوی پازند و زند

وای بر مظلومی پازند و زند پارسی

لفظ و معنی را خناق افتد کجا این ترک خام

افکند برگردن معنی کمند پارسی

طوطی شکرشکن بربست لب کز ناگهان

تاختند این خرمگس‌ها سوی قند پارسی

اعجمی‌ ترکان به‌ جای قاف چون گفتندگاف

گشت قند پارسی یک‌باره گند پارسی

خوی گرفت از شرمساری چهر قطران و همام

تا که گشت این ننگ تبریز آزمند پارسی

خطهٔ تبریز راگویندگان بودست و هست

هر یکی گوینده لعل نوشخند پارسی

پس چه شد کاین احمدک زان خطهٔ مینونشان

احمداگو شد به گفتار چرند پارسی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:32 PM

تا به چند اندر پی عشق مجازی‌؟

چند با یار مجازی عشق‌بازی‌؟‌!

چند گردی گرد اسرار حقیقت

ای ندانسته حقیقی از مجازی‌؟

برق عشقست این چه پوشیدش به خرمن

خفته‌مار است‌این‌چه گیریدش به بازی‌؟

پاکبازی کن چو راه عشق پوئی

عشق‌بازی را بباید پاکبازی

اینکه بینی در همه گیتی سمر شد

عشق محمودی است نی حسن ایازی

در خم ابروی دل رخ نه که نبود

هر خم ابروی محرابی نمازی

برکش ازگردن‌فرازی سر، که ناگه

سرنگونی بینی ازگردن‌فرازی

از ره تجرید زی لاهوتیان شو

کاید از ناسوتیانت بی‌نیازی

در ره عشق و طلب بی‌خویشتن شو

تا نشیبی را ندانی از فرازی

چون بهار از شاهد معنی سخن گو

نز بت نوشادی و ترک طرازی

شاهباز ساعد سلطان عشقم

چون کنم با هر تذرو وکبک بازی

در دبستان ازل بنهادم ازکف

دفتر نیرنگ و درس حیله سازی

زبن کلام پارسی گویند بر من

آنچه گفتند اندر آن کفتار تازی

عیب دیبا گوید آن مردک ولیکن

عیب خود بیند گه دیبا طرازی

آنکه نازد بر ستوری ژنده پالان

چون کند با حملهٔ مردان غازی

خصم من خرد است وآری خرد دارد

صعوه را اندیشهٔ چنگال بازی

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:32 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4973847
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث