به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای ثابتی از من خبر نداری

ای جان دل از تن خبر نداری

ای دوست ازین بستهٔ گرفتار

در پنجهٔ دشمن خبر نداری

ای گل‌، ز بهار تو کش خزان کرد

جور دی و بهمن‌، خبر نداری

بودی تو بت و منت چو برهمن

ای بت ز برهمن خبر نداری

زین خاطر ز اندوه گشته تاریک

ای اختر روشن خبر نداری

زین اشگ روان کز فراق رویت

بگذشته ز دامن خبر نداری

زین جسم که شد با هزار محنت

کوبیده به هاون خبر نداری

زین شخص که با صدهزار کربت

شد دست به گردن خبر نداری

زین دل که برو از غمان نهاده

سیصد که قارن خبر نداری

زین مایه که از گلشن تنعم

افتاده به گلخن خبر نداری

زین مرغ جدا مانده و رمیده

از ساحت گلشن خبر نداری

زین بی‌گنه برده از حوادث

صدکین و زلیفن خبر نداری

زین پیکر چون رشته وین دل تنگ

چون چشمه سوزن خبر نداری

زین‌ شاعر مسکین که کرده شاهش

آواره ز مسکن خبر نداری

زبن دل‌شده کش گوشهٔ صفاهان

گردیده نشیمن خبر نداری

زبن دانه که در آسیای دوران

شد خرد، یک ارزن خبر نداری

در چاه بلا مانده‌ام چو بیژن

ای میر تهمتن خبر نداری

پیکی نه که گوید به خسرو عهد

کز حالت بیژن خبر نداری

اکنون به صفاهانم و به همره

مشتی بچه و زن‌، خبر نداری

آزادم و در قید زندگانی

زین روز شمردن خبر نداری

من از قبل تو خبر ندارم

تو از قبل من خبر نداری

شادم که ز ناشادی زمانه

ای میر مهیمن خبر نداری

فرزانه گدازیست دهر ریمن

زین جادوی ریمن خبر نداری

دیوانه‌ نوازیست چرخ جوزن

زین سفلهٔ جوزن خبر نداری

باری ز دل خون آنکه گفته است

این چامهٔ متقن‌، خبر نداری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

 

ای خواجه به جز سیم و زر چه داری‌؟

چون علم نداری دگر چه داری‌؟

زر وگهرت را اگر ستانند

ای خواجهٔ والاگهر چه داری‌؟

از علم شود خاک بی‌هنر زر

بنگر که ز علم و هنر چه داری‌؟

آن قصرتورا علم بوده معمار

در وی‌ تو به جز خواب و خور چه داری‌؟

وان باغ تو را ذوق بوده طراح

خیره تو در آن گام بر چه داری‌؟

این سیم و زرت مرده‌ریگ بابست

از بابت خوبش ای پسر چه داری‌؟

گویی پدرم داشت علم و دانش

از دانش و علم پدر چه داری‌؟

گر زر ز رواج اوفتد بناگاه

تو بهر خورش ماحضر چه داری‌؟

ورکار به فکر و عمل گراید

از فکر و عمل برگ و بر چه داری‌؟

ور از وطن افتی به شهر غربت

سرمایه در آن بوم و بر چه داری‌؟

این‌زرکه به‌دست اندرست زر نیست

زان زر که بود زبر سر چه داری‌؟

زور تن و اقدام و عزم و مردی

ذوق و فن و هوش و فکر چه داری‌؟

امروز توپی میر و کارفرما

فردا که شدی کارگر چه داری‌؟

از صنعت مردم بری تمتع

خود صنعتی‌، ای نامور چه داری‌؟

زان حرفه و پیشه کاید از آن

نفعی ز برای بشر، چه داری‌؟

داری گهر معدنی فراوان

از معدن دانش گهر چه داری‌؟

داری کتب ارزشی مکرر

زان جمله یکی خط ز بر چه داری‌؟

بی‌علم بشر است شاخ بی‌بر

ای شاخهٔ بی‌بر، اثر چه داری‌؟

بی‌ذوق رجل گلبنی است بی‌گل

ای گلبن بی گل ثمر چه داری‌؟

بر فرق تو هست این کلاه زببا

در زیرکلاه آستر چه داری‌؟

وان‌جامه و رخت تو سخت نغز است

بنمای کز آن نغز تر چه داری‌؟

ای خواجه ز علم و هنر گذشتیم

از دین و مروت نگر چه داری‌؟

از جود و سخا یک به یک چه دانی‌؟

وز مهر و وفا سربسر چه داری‌؟

جز حیلت ومکر و دغل چه خواندی

جز نخوت و عجب و بطر چه داری‌؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

بدرود گفت دولت قاجاری

مرگ اندر آمد از پس بیماری

فرجام زشت خویش پدید آورد

کندی و کاهلی و سبکساری

وآمد به جای کاهلی و کندی

جلدی و چیره‌دستی و هشیاری

وحشی ددیست پادشهی‌، کاورا

نتوان نگاه‌داشت به عیاری

باریکتر ز موی بسی راز است

زیر کلاهداری و سرداری

آنجا کمال و عقل و هنر باید

آراسته به فره داداری

جودی فراخ دامن و چشمی پر

فکری درست و چهری دیداری

بنهاده کارها همه با قانون

وز قهر و خشم یافته بیزاری

وآن پادشه که باشد خودکامه

باشدش کارکرد به دشواری

خوبی نقیض یکدگرش باید

یک‌جای صدق و جایی مکاری

یک‌جای سادگی و جوانمردی

یک‌جای گربزی و ریاکاری

یک‌جای چشم‌پوشی و بی‌باکی

یک چای بیمناکی و بیداری

در دفع خصم آنچه سزا بیند

بایدش کار بست به ناچاری

لیکن حذر ببایدش از این سه

بخل و دروغگویی و غداری

*

*

آنگه کجا نهد به جهان اقبال

بنیاد بارگاه جهانداری

پیروزیست آلت کار آنگه

آید امید و بیم به معماری

چون گشت کاخ دولت آماده

عشق آید و جوانی و میخواری

تن‌پروری و نخوت از آن خیزد

وز این دول‌، کاهلی و گرانباری

رندان چاپلوس فراز آیند

بنهفته تن به جامهٔ درباری

هریک هوای خاطر خود جسته

یعنی ز شه کنیم هواداری

نگذاشته نماز ولی زی شه

هر دم نماز برده به طراری

چون‌سفلگان‌شوند فزون‌، گردند

فرزانگان و پاکان متواری

دوری‌چو برگذشت بر این حالت

آید زمان ضعف وگرفتاری

شه چون‌زبون وزار شود، خیزند

غوغاییان و مردم بازاری

دیری بنگذردکه فرو ریزد

آن کاخ دیر مانده به ستواری

هنگام ضعف وپیری پیش آید

زان پس زمان مرگ و نگونساری

*‌

*

بنگر یکی به چشم خرد کایدون

بر باد رفت دولت قاجاری

ملکی که دی به زور پدید آمد

امروز ناپدید شد از زاری

حربست‌ زندگانی و اصحابش

خون ‌خورده خوی کرده به خونخواری

خوار و اسیروار زید ناچار

مردی که نیست حربی و پیکاری

کودک بپرور از پی آینده

تا پر شود چو ماه ده و چاری

دولت بود به پرورش فردا

قائم‌، نه فکر پاری و پیراری

کودک چو شد ز مدرسه در محفل

پرسند ازو چه تازه و نو داری‌؟

دولت به جهد و همت پیش آید

پاید سپس به نیکو رفتاری

زین حال نیست چاره به گیتی در

کاین‌ حال‌ سنتی ‌است‌ چنین جاری

هر ملک را که داد بود بنیاد

دیر ایستد چو کوه به ستواری

وان ملک را که ظلم بود بنیان

زود اوفتد به مسکنت و خواری

شاهی به رایگان ندهد کس را

این چرخ سالخوردهٔ زنگاری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

 

ای قد تو چون سرو جویباری

وی عارض تو چون گل بهاری

ای لعل تو چون خاتم بدخشی

وی زلف تو چون نافهٔ تتاری

دامان تو مانندهٔ دل من

پاکیزه‌تر از برف کوهساری

رخسار تو مانند خاطر من

تابنده‌تر از ماه ده چهاری

ای فتنهٔ مشکو به دلفریبی

وی آفت میدان به جان شکاری

برداشته در بزمگه به صحبت

زنگ ازدل یاران به‌شادخواری

برتافته در رزمگه ز غیرت

سر پنجهٔ گردان کارزاری

زیر لبت‌ اندر، شرنگ‌ و شهد است

گاه سخط و گاه بردباری

زیر نگهت دوزخ و بهشت است

هنگام درشتی و وقت یاری

حسن تو به شورشگری نهاده

در ملک دل آئین سربداری

وان خوی پلنگینت ایستاده

پیرامن حسنت به پاسداری

ای زادهٔ ایران بدان که این ملک

دارد به تو چشم امیدواری

خواهدکه ببالی به باغ کشور

آزاده ‌تر از سرو جویباری

وانگاه بپویی به بزم دشمن

پیروزتر از شیر مرغزاری

باشد نگران تا به جای او تو

نیکی چه کنی‌، حق چسان گزاری

راه خطر خود چگونه پوبی

پاس شرف خود چگونه داری

زنهار نه پویی رهی کت آید

فرجام‌، زبونی و شرمساری

ننگ بشر و آفت جوانی است

زنبارگی و فسق و میگساری

وان کاهلی و سستی و بطالت

فقر آورد و نیستی و زاری

بودند نیاکان تو سواران

شهره به دلیری و شهسواری

زنهار نجسته ز خصم‌، لیکن

بخشوده به خصمان زینهاری

آوخ که ز جهل مغان فتادند

از شاهنشاهی و شهریاری

مهرعلی و یازده سلیلش

بنمود ترا راه رستگاری

هرچند که از دشمنان کشیدی

زندازه برون ای نگار، خواری

دین را مکن آلودهٔ تعصب

کاسلام از آلایش است عاری

بی‌دین‌، فسرد مردم زمانه

بی ‌دینی را نیست استواری

و آن فلسفه و اصل‌های در وین

علم است نه آئین ملک داری

آیین زراتشت رفت بر باد

وان فره و تایید کردگاری

وان کیش که مانی نهاد، گم شد

هم نیز خود او کشته شد به زاری

آن بدعت کاورد (‌ارد و یراف‌)

بنشست ز قرآن به سوگواری

رخ‌، گفت بشو باگمیز چون‌مهر

سر بر زند از نیلگوی عماری

فرمود نبی جای بول گاوان

دست وسر و پا شو به آب جاری

باز است در اجتهاد تا تو

نا مقتضی از مقتضی برآری

وان کینهٔ دیرین جدا ز دین است

در دین نسزد کین و دوستداری

با قوت دین خاک دشمنان را

بسپر به سم رخش نامداری

وز کتف مهانشان دوال برکش

تا کینهٔ دیرینه برگزاری

لیک این عصبیت میار در دین

گر بر خردت جهل نیست طاری

تقلید فرنگان کنی بهرکار

جز کار خرد، اینت نابکاری

دارند فرنگان ز روم و یونان

رشک و عصبیت به یادگاری

با مشرقیان ویژه با من و تو

جوینده ره و رسم بد شعاری

عیسی و حواریش بوده بودند

از مردم سامی نه قوم آری

از شرق برون آمدند و گردید

ترسایی از پدر به غرب ساری

با این همه این غربیان نمایند

فخر از قبل عیسی و حواری

بنگر که بدین اندر از من و تو

دارند فزون جد و پافشاری

خواهی اگر این ملک باز بیند

آن فر و شکوه و بزرگواری

بزدای ز دین زنگ‌های دیرین

زان پیش که‌ شد روز ملک تاری

با نیروی دانش برون کن از دین

این خرخری و جهل و زشتکاری

ایمان و شرافت به مردم آموز

تا طاعت بینی و جان سپاری

بیخ می و مستی ز ملک برکن

بنشان بن مردی و هوشیاری

در پاس تن و عرض و مال مردم

با داد و دهش کوش و پاسداری

وان‌ شمع که شد غرب از آن منور

بگمار در ایوان کامکاری

چون فقر و غنا هر دو شد ز گیتی

و آمد هنر و علم و شادخواری

پس معجزه‌ها بین برغم آنکو

گوید عظمت نیست اختیاری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

 

ز عشق خوبروبان حصاری

شدم‌ در چنگ رنج و غم حصاری

حصاری شد دلم در سینهٔ تنگ

ز دست تنگ چشمان حصاری

ز هر سو پیش چشمم اندر آید

بتی چینی و ترکی قندهاری

به‌ باری‌، چند ازینان شکوه‌ رانم

که این خوبی‌ بدیشان داد باری

از اینان با دل من بر، فسون کرد

نگاری چیره بر افسون‌نگاری

بتی کرده دل جمعی گرفتار

به بند حلقهٔ زلف بخاری

به جایش غمگساری دارم و او

به جای من ندارد غمگساری

ازیرا داده زلف بی‌قرارش

قرار کار من بر بی‌قراری

کنون ز اندیشهٔ آن سعتری زلف

شبی دارم به پیش چشم تاری

کجا ناساز گشتی زو مرا کار

اگر بودیش با من سازگاری

به‌من نامهربان گر شد چه حاصل

ز آه و ناله و افغان و زاری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

چارتن در یک زمان جستند در دوران سری

پنج نوبت کوفتند از فر شعر و شاعری

جاه و آب رودکی شد تازه زبن چار اوستاد

فرخی و عسجدی و زینتی و عنصری

درگه محمود شد زین چار شاعر پرفروغ

همچنان کز هفت اختر، گنبد نیلوفری

زر فرستادند بهر شاعران بر پشت پیل

اینت خوش بازارگانی‌، آنت والا مشتری

بود کار شاعران در حضرت غزنی به کام

زان کجا محمود را بد شیوه شاعر پروری

بهر خدمت هریکی نیکو غلامان داشتند

با کمرهای مرصع با قباهای زری

ایستانیده به درگه مرکبان راهوار

گسترانیده به مجلس فرش‌های عبقری

در حضر همراز خسرو، در سفر همراه شاه

شوق خدمت در سر و در دست زر شش‌سری

چرخ بر این چارتن بگماشت چشم عاطفت

دهر براین چار پورافکند مهر مادری

با چنان حشمت که بودند آن اساتید بزرگ

مال و نعمت در کنار و فضل و حکمت بر سری

بندگان بودند و شاگردان برِ استاد طوس

زانکه بودش بر سخن سنجان دوران سروری

من عجب دارم از آن مردم که هم پهلو نهند

در سخن فردوسی فرزانه را با انوری

انوری هرچند باشد اوستادی بی‌بدیل

کی زند با استاد ی چو من‌، لاف همسری؟

سحر هرچندان قوی‌، عاجز شود با معجزه

چون کند با دست موسی سحرهای سامری

شاهنامه هست بی‌اغراق قرآن عجم

رتبهٔ دانای طوسی‌، رتبهٔ پیغمبری

شاعری را شعر سهل و شاعری را شعر صعب

شاعری را شعر سخته شاعری را سرسری

آن یکی پند و نصایح آن یکی عشق و مدیح

آن یکی زهد و شریعت آن یکی صوفی گری

بهترین شعری ازین اقسام در شهنامه است

از مدیح و وصف‌ و عشق‌ و پند، چون خوش‌ بنگری

درمقام چاره‌سازی‌، چون پزشکی چربدست

در مقام کینه‌توزی‌، چون پلنگ بربری

چون دم از تقدیر و از توحید یزدانی زند

روح را هر نغمه‌اش سازد یکی خنیاگری

داستان‌ها بسته چون زنجیر پولادین بهم

کاندر آنها لفظ با معنا نماید همبری

باغبان‌وش از بر هر داستانی نو به نو

بسته از اندرز خوش یک دسته گلبرک طری

چند روح اندر یکی شاعر به میراث اوفتاد

فیلسوفی‌، پادشاهی‌، گربزی‌، کندآوری

زبن طباع مختلف سر زد صفات مختلف

وان صفت‌ها شعر شد و آن شعرها شد دفتری

شعر شاعر نغمه آزاد روح شاعر است

کی توان این نغمه را بنهفت با افسونگری

فی‌المثل گر شاعری مهتر نباشد در منش

هرگز از اشعار او ناید نشان مهتری

ور نباشد شاعری اندر منش والاگهر

نشنوی از شعرهایش بوی والاگوهری

هرکلامی بازگوید فطرت گوینده را

شعر زاهد زهد گوید، شعرکافر کافری

ترجمان مخبر والای فردوسی بود

هرچه در شهنامه است آثار والا مخبری

کفت پیغمبرکه دارند اهل فردوس برین

بر زبان لفظ دری‌، جای زبان مادری

نی عجب گر خازن فردوس فردوسی بود

کو بود بی‌شبهه رب‌النوع گفتار دری

عیب بر شهنامه و گوینده‌اش هرگز نکرد

جز کسی کش نیست عقل از وصمت‌نقصان بری

گر نه با افسار قانونشان بپیچانند پوز

از بر بستان دانش پشک ریزند از خری

کس بدیشان نگرود گرچه زن و فرزندشان

لاجرم خصم بزرگانند و خصمی مفتری

هرکسی مشهور شد این قوم بدخواه وبند

زانکه بوم شوم باشد دشمن کبک دری

این ددان با سعدی و حافظ همیدون دشمنند

کز چه رو معبود خلقند آن بتان آذری

. *

*

مدح فردوسی شنیدم از شعاع‌الملک و گشت

طبع من از خواندن شعرش بدین گفتن جری

شطری اندر شعر گفت از سال و ماه اوستاد

اینک این تاربخ نیک آید چو نیکو بشمری

سیصد و سی یا به سالی کمتر از مادر بزاد

هم به شصت وپنج کرد آغاز دستان گستری

در اوان چارصد شد اسپری شهنامه‌اش

یازده سال دگر شد عمر شاعر اسپری

برد سی و پنج سال اندر کتاب خویش رنج

ماند با رنجی چنان‌، گنجی بدین پهناوری

زر به کف ناورد، زیرا کار فرمایان بدند

بسته همچون سکه‌، دل بر نقش زر جعفری

جود محمودی در آغاز جهانگیریش بود

چون فزون شد گنج‌، رادی رفت و آمد معسری

زنده شد ایران ازین شهنامه گرچه شاعرش

خون دل خورد و ندید از بخت الا مدبری

تا به عهد پهلوی شاهنشه والاگهر

شد هزارهٔ او در انگشت جهان انگشتری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

آنچه در دورهٔ ناصری

مرد و زن کشته شد سرسری

آن به عنوان لامذهبی

این به عنوان بابیگری

آن به‌عنوان جمهوربت

این به‌عنوان دانشوری

وانچه ‌شد کشته در چند شهر

بین شیخی و بالاسری

شد ز نو تازه در عهد ما

آن جنایات و کین‌گستری

دوره پهلوی تاز کرد

عادت دورهٔ ناصری

نام مردم نهد بلشویک

این زمان دشمن مفتری

بلکه زان دوره بگذشت هم

شد عیان دورهٔ بربری

آخر نام هرکس که بود

کاف‌، کافی بود داوری

بلشویک است و یار لنین

خصم سرمایه و قلدری

بایدش بی‌محابا بکشت

از ره امنیت پروری

جمله ماندند باز از عمل

تاجر وکاسب و مشتری

زارع از زارعی کاسب از

کاسبی تاجر از تاجری

لیک شاعر نماند از عمل

هم به زندان کند شاعری

*

*

وان نفاقی که بد پیش ازین

پیشهٔ مردم کشوری

حیدری دشمن نعمتی

نعمتی دشمن حیدری

این زمان تازه گشت آن نفاق

اندر ایران ز بدگوهری

دولتی دشمن ملتی

کشوری دشمن لشکری

بربدی صبر باید همی

ورنه یزدان دهد بدتری

خود خورد خویشتن را ستم

دفع ظالم کند برسری

در شداید هویدا شود

گوهر مردم گوهری

روز سختی نمایان شود

شیرمردی و کنداوری

آنکه در بستر خز خزد

روز سختی شود بستری

ای شکم گرسنه‌، غم مدار

از ضعیفی و از لاغری

هست در فاقه بس رازها

کان ندانی در اشکم پری

شیر نر چون گرسنه شود

بیشتر می کند صفدری

کارها آید از گرسنه

معجزاتی است در مضطری

محنت فاقه کمتر بود

در جهان ز آفات پرخوری

آدمی چون گرسنه شود

گردد اندر مهالک جری

مردمان گفته‌اند این مثل

هرکه از نان پس‌، از جان بری

مرد دانا چو شد گرسنه

جنبدش هوش پیغمبری

ای زبردست بیدادگر

چند از ین جور و استمگری

جنبش مردم گرسنه است

غرش کوس اسکندری

کینه تیغی است زنگارگون

فقر سازد ورا جوهری

ظلمش آرد برون از نیام

اینت باد افره و داوری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

پشت مرا کرد ز غم چنبری

گردش این گنبد نیلوفری

هستم من عیسی آموزگار

کرده جهودانم حبس از خری

بس که به من تیغ ببارند و تیر

روزم شد تیره و عمر اسپری

ساخت جدا از پسر و دخترم

دشمنم از بی‌پدر ومادری

چون نگرم نیست گناهی مرا

غیر وطن‌دوستی و شاعری

وز ره آزادگی و قانعی است

گر نکشم ذلت فرمان‌بری

کردم بدرود زر و جاه و مال

تا نکنم چون دگران چاکری

نوکری دیوان دیوانگیست

مردم دانا نکند نوکری

مزدوری کرده و نان می‌خورم

مزدوری به ز طمع گستری

عاقبت‌ آز و طمع‌، خواری است

وقعه ی «‌تیمور» مبین سرسری

گر چه کنون‌ هر دو به‌ حبس اندریم

فرق بسی هست درین داوری

خلق برو لعنت و نفرین کنند

بر من احسنت و خهی و فری

پستی و عجزآرد و خود باختن

مستی‌و خودخواهی‌و مستکبری

خون‌دل‌خودخوری‌آسان‌تراست

تا خود خون دل مردم خوری

حبس من این کیفر پیشینه است

بد مکن ای دوست که کیفر بری

وان کس کامروز به من کرد بد

روزی کیفر برد و بدتری

قیمت آزادی و عشرت بدان

ای که به آزادی و عشرت دری

خسته‌ شدم‌ یارب از این درد و رنج

چیست کنون چاره به جز شاکری

شکر که شد دامنم از ننگ دور

شکرکه آمد دلم ازکین عری

دارم فرزندی «‌هوشنگ» نام

شکراً لله ز معایب بری

وز پس «‌هوشنگ‌» چهار دگر

«‌مامی‌»‌و «‌مهری‌» «‌ملکی‌» و «‌پری‌»

«‌هوشی‌» باشد به‌مثل‌عقل و روح

کش ز مه ومهربود برتری

مادر ایشان چه بود؟ کهکشان

آنکه به اجرام کند مادری

گر به طبیعت بگذاریش باز

وز غم خرج بچگان بگذری

همچو ره کاهکشان از نجوم

خانه کند پر مه و پر مشتری

هفتم ایشان منم اندر حساب

چون فلک هفت ز بی‌اختری

روت و تهی‌دست و خمیده ز بار

چون ز نگین‌، حلقهٔ انگشتری

لاغر و خمیده چو چنبر ولیک

گردانندهٔ همه با لاغری

گشتم چون چنبر و بازم به پتک

رنجان دارد فلک چنبری

خواهد تا بشکند این حلقه را

حلقه نگین‌دان کند از زرگری

پس بنشاند به نگین‌دان درون

گوهر مدح فلک سروری

لقمان‌الدوله که همچون مسیح

می‌سزدش دعوی پیغمبری

چرخ هنر، زادهٔ ادهم که هست

با هنرش رادی و نام‌آوری

هست دلی پنهان در سینه‌اش

چون اقیانوس به پهناوری

همت او بر تو شود آشکار

بر درش ار روزی روی آوری

محکمه‌اش پر بود از مرد و زن

عور و غنی لشگری و کشوری

با امراکم رسد از بس که هست

با فقرایش سر شفقت‌گری

بیند نبض و بنویسد دوا

سیم دوا نیز دهد بر سری

نیمشب ار خوانیش از راه دور

حاضرگردد به مثال پری

منعم و درویش به نزدیک او

فرق ندارند درین داوری

از تن بیمارکشد درد را

هرچه بود باطنی و ظاهری

گیرد مردانه گریبان مرگ

وز در مشکو کندش رهبری

بوی مرض را بشناسد ز دور

چون رسد از راه‌، زهی عبقری

چون شنود بستری آواز او

گیرد آرام دل بستری

جمله جوانمردی و آزادگیست

جمله‌خردمندی‌و خوش‌محضری

او را بودند شهان خواستار

روز و شبان با همه خواهشگری

خدمت مردم را کرد اختیار

وآمد از خدمت شاهان بری

چون که به مخلوق خدا گشت یار

لاجرمش کرد خدا یاوری

گشت درین ملک نخستین پزشک

اینت نکونامی و نیک‌اختری

داد خدایش زن والاگهر

دختر و چندین پسر گوهری

یافت ستاینده یکی چون بهار

سومی فرخی وعنصری

*‌

یارا در طب و ادب زیر چرخ

با من و تو کس نکند همسری

من بسزا وصف تو را درخورم

تو بسزا مدح مرا درخوری

این عوض آنکه به محبس مرا

دیدن کردی ز سر غمخوری

رفتی نزدیک زن و بچه‌ام

شفقت کردی و لطف گستری

خواهش بردی بر قومی که بود

حیف تو گر بر رخشان بنگری

داشتی‌ آن‌ یاوه‌ سخنشان به راست

از سر خوش‌قلبی و خوش باوری

گوش نکردند به فریاد تو

بی‌شرفان از خری و از کری

گوش به دانا نکند آنکه هست

غره به نادانی و تن‌پروری

هست متاعش بر اینان کساد

هرکه فزون‌تر بودش مشتری

دشمن دانایند این کافران

دانش باشد برشان کافری

چیست درین شهر گناه بهار

غیر خردمندی و دانشوری‌؟

زبن‌ رو شد حبس‌ به‌ فصلی که بود

موسم گل چیدن و خنیاگری

گر بکشندش نبود بس عجب

زاغ بود دشمن کبک دری

ور نکشندش بود از بیم خلق

عصمت‌ بی‌بی‌ است ز بی‌چادری‌!

خاطر دارای جهاندار هست

پاک چو آیینهٔ اسکندری

لیک نگوید کسش احوال من

اینت بدآموزی و بدگوهری

هر که‌ غم‌ خود خورد و نیست کس

در غم این مملکت مرده‌ری

مرد و زن از گرسنگی در خروش

وین امرا کرده ورم از پری

جملگی‌از خوف‌ خیانات خوبش

کرده رها قاعدهٔ نوکری

حال مرا عرضه نیارند کرد

تابرهانندم ازین مضطری

یکسره خاموش ز خیر عموم

لیک به بدگوایی مردم جری

جود و سخا رفته و مردانگی

جبن و حسد مانده و حیلتگری

بیند اگر کس که سری بیگناه

بر دم تیغ آمده از جابری

ور سخنی عرضه نماید به شاه

بو که رهد در نفس آخری

گر نبود پای زری در میان

دم نزند هیچ ز خیره‌سری

یکسره هم ظالم و هم دادرس

یکسره هم قاضی و هم مفتری

لقمانا! دار ز من یادگار

این سخن تازه و نظم دری

زان که بهار تو شود بیگناه

کشته درین مملکت بربری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

با مه نو زهره تابان شد ز چرخ چنبری

چون نگین دانی جدا از حلقهٔ انگشتری

راست چون نیلوفر بشکفته بر سطح غدیر

سر زدند انجم ز سطح گنبد نیلوفری

گفتی از بنگه برون جستند رب‌النوع‌ها

با کمرهای مرصع‌، با قباهای زری

برق انجم در فضای تیره گفتی آتشی است

پاره پاره جسته در نیلی پرند ششتری

کهکشان‌، گفتی همی پیچیده گردون بر میان

دیبهی زربفت زیر شعری خاکستری‌

تافته عقد پرن نزدیک راه کهکشان

همچو مجموعی گهر، پیش بساط گوهری

یا یکی آویزه‌ای ز الماس کش گوهرفروش

گیرد اندر دست و بگمارد به چشم مشتری

آسمان تا بنگری ملکست و آفاقست و نفس

حیف باشد گر برین آفاق و انفس ننگری

مردم چشم تو زین آفاق و انفس بگذرد

خود تو مردم شو کزین آفاق و انفس بگذری

سرسری برپا نگشته است این بنای باشکوه

هان و هان تا خود نپنداری مرآن را سرسری

هست گیهان پیکری هشیار و ذرات ویند

اینهمه اختر که بینی بر سپهر چنبری

ذره‌ای از پیکر گیهان بود جرم زمین

با همه زورآزمایی‌، با همه پهناوری

جرم غبرا ذره و ما و تو ذرات وی‌ایم

کرده یزدان‌مان پدید از راه ذره‌پروری

باز اندر پیکر ما و تو ذرات دگر

هست و هر یک کرده ذرات دگر را پیکری

بین ذرات وجود ماست از روی حساب

فسحتی کان هست بین ما و مهر خاوری

پیکر گیهان اعظم نیز بی‌شک ذره‌ایست

زان مهین‌پیکر که هم جزوی است زین صنعتگری

اینهمه صنعتگری‌ها، ای پسر بهر تو نیست

چند ازین نخو‌ت‌فروشی چند از این مستکبری

تو به چشم اندر نیایی پیش ذرات وجود

ای سراسر شوخ‌چشمی ای همه خیره‌سری

نیک بنگر تا چرا پیدا شدند این اختران

گر بدانستی توانی دعوی نیک‌اختری

عشق آتش زد نخست اندر نخستین مشعله

مشعله زان شعله شد سرگرم آذرگستری

عشق، حرکت بود و از حرکت حرارت شد پدید

وان حرارت کرد در کالای کیهان اخگری

ساقی آتشپاره بد و آتش به ساغر درفکند

هم در اول دور، سرها خیره ماند از داوری

اختران جستند اندر این فضای بی‌فروغ

همچو آتشپارگان در دکهٔ آهنگری

آن‌یکی نپتون شد آن دیگر اورانوس آن زحل

وان دگر بهرام و آن‌ یک تیر و آن‌ یک مشتری

وآن مجره گشت تابان بر کمرگاه سپهر

همچو تیغی پرگهر در دست مرد لشگری

ذره ذره گرد شد، پس گونه گون تفریق شد

نیز گرد آیند و هم بپراکنند از ساحری

عامل این سحرها عشقست و جز او هیچ نیست

عشق پیدا کن وگر پیدا نکردی خون گری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

مگر می‌کند بوستان زرگری

که دارد به دامان زر جعفری

به کان‌ اندر، آن مایه‌ زر توده ‌نیست

که باشد درین دکهٔ زرگری

به باغ این‌چنین گفت باد صبا

که چونی بدین مایه حیلت وری

به ده ماه از این پیش دیدمت من

تهی دست و خسته تن از لاغری

وز آن پس به‌د‌و ماه دیدمت باز

به تن جامهٔ چینی و ششتری

به سه ماه از آن پس شدی بارور

شکم کرده فربه ز بار آوری

به دیدار نو بینم اکنون تو را

طرازیده بر تن قبای زری

همانا که توگنج زر یافتی

که کردی بدین گونه زرگستری

به کاه جوانی همی داشتی

به طنازی آئین لعبت گری

کنون گشته‌ای سخت‌پیر وحریص

همی خواسته‌، نیزگردآوری

دگرباره دختر شوی ای عجب

عجوزه ندیدم بدین دختری

چمن زرفروش است و زاغ سیاه

شده زر او را به‌جان مشتری

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 5:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4973640
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث