به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نوروز و اورمزد و مه فرودین رسید

خورشید از نشیب سوی اوج سر کشید

سال هزار و سیصد و هشت از میان برفت

سال هزار و سیصد و نه از کران رسید

سالی دگر ز عمر من و تو به باد شد

بگذشت هرچه بود، اگر تلخ اگر لذیذ

بگذشت بر توانگر و درویش هرچه بود

از عیش و تلخ‌کامی، وز بیم و از امید

ظالم نبرد سود، که یک سال ظلم کرد

مظلوم هم بزیست که سالی جفا کشید

لوحی است در زمانه که در وی فرشته‌ای

بنمود نقش هرچه ز خلق زمانه دید

این لوح در درون دل مرد پارساست

وان گنج بسته راست زبان و خرد کلید

جام جم است صفحهٔ تاریخ روزگا‌ر

مانده به یادگار، ز دوران جمشید

آنجا خط مُزوّر ناید همی به کار

کایزد ورا ز راستی و پاکی آفرید

خوب و بد آنچه هست‌، نویسند اندرو

بی گیر و دار منهی و اشراف و بازدید

تقویم کهنه‌ایست جهنده جهان که هست

چندین هزار قرن ز هر جدولش پدید

هرچند کهنه است‌، به هر سال نو شود

کهنه ‌بدین نوی به جهان گوش کی شنید

هست اندر آن حدیث برهما و زردهشت

هست اندر آن نشان اوستا و ریک وید

گوید حدیث قارون و افسانهٔ مسیح

کاین رنج برد و آن دگری گنج آکنید

عیسی چه بد؟ مروت و قانون چه بود؟ حرص

کاین‌ در زمین فروشد و آن به آسمان پرید

کشت ارشمید را سپه مرسلوس لیک

شد مرسلوس فانی و باقیست ارشمید

چون عاقبت برفت بباید ازین سرای

آزاده مرد آن که چنان رفت کان سزید

دردا گر از نهیب تو آهی ز سینه خاست

غبنا گر از جفای تو اشکی به ‌ره چکید

بستر گر از توگردی بر خاطری نشست

برکش گر ازتو خاری در ناخنی خلید

چین جبین خادم و دربان عقوبتیست

کز وی عذار دلکش مخدوم پژمرید

کی شد زمانه خامش‌، اگر دعویئی نکرد

کی خفت شیرشرزه‌، که مژگان بخوابنید

محنت فرارسد چو ز حد بگذرد غرور

سستی فزون شود چو ز حد بگذرد نبید

یادآر از آن بلای زمستان که دست ابر

ازبرف و یخ به گیتی نطعی بگسترید

دژخیم‌وار بر زبر نطع او به خشم

آن زاغ بر جنازهٔ گل‌ها همی چمید

واینک نگاه کن که ز اعجاز نامیه

جانی دگر به پیکر اشجار بردمید

آن لاله بر مثال یکی خیل نیزه‌دار

از دشت بردمید و به کهسار بر دوید

آزاده بود سوسن‌، گردن کشید از آن

نرگس که بود خودبین‌، پشتش فرو خمید

بنگر بدان بنفشه که گویی فتاده است

پروانه‌ای مرصع اندر میان خوید

گویی که ارغوان را ز آسیب بید برگ

زخمی به سر رسید و براندام خون چکید

وآن سنبل کبو نگر کز میان کشت

با سنبل سپید به یک جای بشکفید

چون پارهای ابر رده بسته بر هوا

وندر میانش جای به جای آسمان پدید

یاس سپید هست، اگر نیست یاسمین

خیری زرد هست‌، اگرنیست شنبلید

وین جلوه‌ها فرو گسلد چون خدنگ مهر

از چله یه کمان مه تیر سرکشید

نه ضیمران بماند و آن مطرف کبود

نه یاسمین بماند و آن صدرهٔ سپید

آن گاه مرد رزبان لعل عنب گزد

چون ‌باغبان ز حسرت‌، انگشت ‌و لب گزید

هان ای پسر به پند پدر دل سپار کاو

این گوهرگران را با نقد جان خرید

ده گوش با نصیحت استاد، ورنه چرخ

گوشت به تیغ مکر بخواهد همی برید

هرکس به پند مشفق یک‌ رنگ داد گوش

گل‌های رنگ رنگ ز شاخ مراد چید

من‌ خود به کودکی چو تو نشنیدم ‌این ‌حدیث

تا دست روزگار گریبان من درید

پند پدر شنیدم و گفتم ملامت است

زینرو از آزمایش آن طبع سر کشید

وانگاه روزگار مرا در نشاند پیش

یک‌دم ز درس و پند و نصیحت نیارمید

چل سال درس خواندم در نزد روزگار

تا گشت روز من سیه و موی من سپید

چندی کتاب خواندم و چندی معاینه

دیدم خرام گیتی از وعد و از نوید

بخشی ز پندهای پدر شد درست‌، لیک

بسیار از آن بماند که پیری فرا رسید

دیدم که پندهای پدر نقد عمر بود

کان مهربان به طرح به من بر پراکنید

این عمرها به تجربت ماکفاف نیست

ناداشته به تجربت دیگران امید

خوش آن که در صباوت قدر پدر شناخت

شاد آنکه در جوانی پند پدر شنید

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:12 PM

شب خرگه سیه زد و در وی بیارمید

وز هر کرانه دامن خرگه فروکشید

روز از برون خیمه در استاد و جابجای

آن سقف خیمه‌اش را عمداً بسوزنید

گفتی کسی به روی یکی ژرف آبگیر

سیصد هزار نرگس شهلا پراکنید

یارب کجاست آنکه چو شب در چکد به ‌جام

گویی به جام‌، اختر ناهید درچکید

چون پر کنی بلور و بداری به پیش چشم

گویی در آفتاب گل سرخ بشکفید

همبوی بید مشگست اما نه بیدمشگ

همرنگ سرخ بید است اما نه سرخ بید

آن می که ناچشیده هنوز، از میان جام

چون فکر شد به مغز و چو گرمی به خون دوید

گر پر وی نبستی زنجیرهٔ حباب

از لطف‌، می ز جام همی خواستی پرید

زو هر جبان دلیر و بدو هر سقیم به

زو هر ملول شاد و بدو هر خورش لذیذ

بر نودمیده خوید بخوردم یکی شراب

خوشا شراب خوردن بر نودمیده خوید

از شیشه تافت پرتو می ساعتی به مرز

نیرو گرفت خوید و به زانوی من رسید

گویم یکی حدیث به وصف شب و شراب

وصف شب و شراب ز من بایدت شنید

دوشینه خفته بودم در باغ نیم‌شب

کامد خمار منکر و خوابم ز سر پرید

کردم نگاه و دیدم خیل ستارگان

بر آسمان شکفته چو بر دشت‌، شنبلید

رفتم سوی کریچه که قفل خمار را

از شیشهٔ نبید به چنگ آورم کلید

در شیشهٔ نبید فروغی نیافتم

گفتی نبوده است درو هیچگه نبید

از خانه تافتم سوی دکان میفروش

کزوی مگر توانم یک شیشه می خرید

رفتم درست تا به سرکوی گبرکان

ناگه سپیده دیدم کز کوه بردمید

نزدیک دکه رفتم ناگه فروغ صبح

برزد چنان که پردهٔ ظلمت فرو درید

در کوفتم به ستی و آواز دادمش

چندان که پیر دهقان از خواب خوش جهید

بگشود لرز لرزان در وز نهیب من

گفتی همی که خواست رگ جانش بگسلید

گفت ار به حسبت آمده‌ای اندر آی‌، لیک

بیگاه چون تو محسب سهم کس ندید!

گفتم که باده‌خوارم‌، نی مرد حسبتم

ایزد مرا نه از قبل حسبت آفرید

صبحست می بیار که مغز از فروغ می

روشن شود چو غرهٔ صبح از فروغ شید

دهقان از این حدیث به من بردرید چشم

وانگاه چون پلنگ یکی نعره برکشید

گفتا که خواب من ببریدی به نیم‌شب

ای می‌پرست عیار ای شبرو پلید

گفتم مساز عشوه که اینک فروغ روز

پیش دکانت مطرف زربفت کسترید

گفت این نه نور روز است این زان قنینه‌هاست

کاستاد شامگاهان پیش بساط چید

گفت این و خشمناک یکی پردهٔ ستبر

ناگاه در برابر دکان فرو هلید

صبحی تمام بود و چو آن پرده برفتاد

در حال شب درآمد و استاره شد پدید

وانگه به جام ریخت از آن زرد مشکبوی

گفتی درون جام گل زعفران دمید

گر زور می نبود کس از خواب نیم‌شب

با زور اهرمم نتوانست جنبنید

گر قوت شراب بدید و حیلتش

گرد حیل نگشتی پیوسته ارشمید

باشد بهار بندهٔ آن شاعری که گفت

«‌رز را خدای از قبل شادی آفرید»

من این قصیده گفتم تا ارمغان برم

نزدیک آنکه هست درش کعبهٔ امید

دانا عزیز شد که چنو حامیئی گرفت

دانش بزرگ شدکه چنو مامنی گزید

بس شاه و شاهزاده کِم از روی احترام

بنشاخت لیک قلب من از صحبتش کفید

بس میر و بس وزیر کِم از طبع چاپلوس

بنواخت لیک خوی حسودش مراگزید

هرگز نشد ز داهیهٔ دهر تلخ کام

آن فاضلی که چاشنی مهر او چشید

ای خواجهٔ کریم‌! برآمد زمانه‌ای

کز هجر حضرت تو دل اندر برم تپید

دژخیم دهر دیدهٔ آمال من به عنف

بربست و گوش خویش به سیماب آکنید

در باغ دهر تازه گلی بودم ای دریغ

کم دهر ناشکفته ز شاخ مراد چید

هر نوگلی که از سر کلکم شکفته گشت

در حال خار گشت و به پای دلم خلید

نام نکو فروخت کسی کاو مرا فروخت

نام نکو خریدکسی کاو مرا خرید

پستان مام و سفرهٔ بابست اصل مرد

آن منج گم شودکه گل ناروا مکید

بذر هنر به مرز امل کشتم ای دریغ

کم داس دهرکشتهٔ آمال بدروید

چون روزگار سفله ندانست قدر من

کس را چه انتظار ازو بایدی کشید

شد بی‌تو یاوه دست وزارت که درخور است

انگشتری جم را انگشت جمشید

نشکفت اگر زمانهٔ جانی ترا نخواست

دارم عجب که با تو چگونه بیارمید

دیریست کاین زمانهٔ بدخوی سفله‌طبع

با سفلگان چمید و ز آزادگان رمید

اصل تناسب است یکی اصل استوار

نتوان به جهد با منش این جهان چخید

آزادمردی و خرد و پاکی نیت

با بدخویی و ددمنشی توأمان که دید

چندی ز روی حیف درخشنده گوهری

در پارگین شغل و عمل با خزف چمید

منت خدای راکه به فرجام رسته گشت

این گوهر شریف از آن ورطهٔ پلید

دامان ما اگرچه شد آلودهٔ نیاز

لیکن وجود پاک تو ز آلودگی رهید

بر آن کتاب‌ها که بماند از تو یادگار

خواهند جاودان زه و احسنت گسترید

غرمی‌ رمنده بود مرا طبع و این شگفت

کاندر بسیط مهر تو به آسودگی چرید

زین دست شعر گفت نیارند شاعران

کز خشک‌بید، بوی نخیزد چو مشک بید

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:12 PM

نخلی که قد افراشت به پستی نگراید

شاخی که خم آورد دگر راست نیاید

ملکی که کهن گشت دگر تازه نگردد

چون پیر شود مرد، دگر دیر نپاید

فرصت‌مده از دست‌چو وقتی‌به کف افتاد

کاین مادر اقبال همه ساله نزاید

با همت و با عزم قوی ملک نگهدار

کز دغدغه و سستی کاری نگشاید

گر منزلتی خواهی با قلب قوی خواه

کز نرم‌دلی قیمت مردم نفزاید

با عقل مردد نتوان رست ز غوغا

اینجاست که دیوانگیئی نیز بباید

یا مرگ رسد ناگه و آسوده شود مرد

یا کام دل از شاهد مقصود برآید

راه عمل این است بگویید ملک را

تا جز سوی این ره، سوی دیگر نگراید

یاران موافق را آزرده نسازد

خصمان منافق را چیره ننماید

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:12 PM

خرد را عجب آید از این نبید

وز آنکو به نبیدش دل آرمید

می از تن بزداید توان و هوش

فراوان ضرر است اندرین نبید

در آغاز، عروسی بود نکو

به فرجام‌، عجوزی شود پلید

خدایی که به خیر آفرید خلق

شرانگیزتر از می نیافرید

بسا سرو بلندا که کرد پست

بسا جان گرامی که بشکرید

بسا مرد شریفا که می بخورد

پلیدی به جهان درپراکنید

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:12 PM

به هوش باشکه ایران تو را پیام دهد

ترا پیام به صد عز و احترام دهد

ترا چه گوید: گوید که خیر بینی اگر

به کار بندی پندی که باب و مام دهد

نسیم صبح که بر سرزمین ما گذرد

ز خاک پاک نیاکان‌، ترا سلام دهد

وز استخوان نیاکانت برگذشته بود

دم بهار که ازگل به گل پیام دهد

به یاد عشرت اجداد تست هر نوروز

که گل به طرف گلستان صلای عام دهد

تو پای‌بند زمینی و رشته‌ایست نهان

که با گذشته تو را ارتباط تام دهد

گذشته، پایه و بنیان حال و آینده است

سوابق است که هر شغل را نظام دهد

به کارنامهٔ پیشینیان نگر، بد و خوب

که تلخ کامیت آرد پدید وکام دهد

ز درس حکمت و آداب رفتگان مگسل

که این گسستگیت خواری مدام دهد

کسی که از پدران‌ ننگ‌ داشت‌ ناخلف است

که مرد را شرف باب و مام‌، نام دهد

نگویمت که به ستخوان خاک‌خورده بناز

عظام بالیه کی رتبت عصام دهد

به‌علم خویش بکن تکیه و به عزم درست

که علم و عزم‌، ترا عزت و مقام دهد

ولی ز سنت دیرین متاب رخ زیراک

به ملک‌، سنت دیرینه احتشام دهد

ز درس پارسی و تازی احتراز مکن

که این دو قوت ملی علی‌الدوام دهد

شعائر پدران و معارف اجداد

حیات و قدرت اقوام را قوام دهد

مباش غره به تقلید غربیان‌، که به شرق

اگر دهد، هنر شرقی احترام دهد

تو شرقیئی و به شرق اندرون کمالاتی است

ولی چه سودکه غربت فریب تام دهد

به‌هر صفت که برآیی برآی و شرقی باش

وگرنه دیو به صد قسمت انقسام دهد

ز غرب علم فراگیر و ده به معدهٔ شرق

که فعل هاضمه‌اش با تن انضمام دهد

به راه تست بسی دام‌های دانه‌نمای

کجاست مرد که از دانه فرق دام دهد

ز دام و دانه اگر نگذری محالست این

که روزگار ترا فرصت قیام دهد

پیام مام جگرخسته را ز جان بشنو

که پند و موعظه‌ات با صد اهتمام دهد

دو چشم‌ مام‌ وطن ز آفتاب و مه‌ سوی ماست

وزین دو دیده به ما کسوت و طعام دهد

ز چشم مام وطن خون چکد بر این آفاق

که سرخی شفقش جلوه صبح و شام دهد

به ما خطاب کند با دو دیدهٔ خونبار

که کیست آنکه به‌ من ‌خون‌ خویش‌ وام دهد

به روی سینه بپرورده‌ام جوانان را

که داد من ز شما نوخطان‌، کدام دهد؟

پس از زمانهٔ خسرو شد چو بیوه‌زنی

که هر کسیش نویدی گزاف و خام دهد

چه کودکان که بزادم دلیر و دانشمند

یکی نماند که ملک من انتظام دهد

اگر یکی به ره راست رفت‌، از پی او

کسی نیامد کان راه را دوام دهد

ز چنگ ظلم و ستبداد کس نرست که او

قراری از پی آسایش انام دهد

کنون ‌امید من ‌ای ‌نو خطان‌ به ‌سعی شماست

مگر که سعی شما داد من تمام دهد

ز چاک سینهٔ بشکافته به خنجر جهل

دل شکسته‌ام آوای انتقام دهد

الاکجاست جوانی ز نوخطان وطن

که در حمایت من وعدهٔ کرام دهد؟

کجاست‌آنکه‌به‌داروی عقل و مرهم عدل

جراحت دل خونینم التیام دهد

کنام شیران وبران شده است‌، بچهٔ شیر

کجاست کآمده آرایش کنام دهد؟

ز چنگ بی‌هنران برکشد زمام امور

به دست مردم صاحب هنر، زمام دهد

کجاست آنکه جوانمردی و فضیلت را

به یاد مردم درماندهٔ عوام دهد

کجاست مرد جوانمرد و خواستار شرف

که‌ سود خویش‌ زکف بهر سود عام‌ دهد؟

کجاست‌ مرد، که شمشیر دادخواهی را

ز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟

کجاست حزبی از آزادگان که چون پدران

ز خصم‌،‌ جان‌ بستاند به‌ دوست‌،‌ جام‌ دهد؟

وطن به چنگ لئام است‌، کو خردمندی

که درس فضل و شرافت‌، بدین لئام دهد

به جهد، پایهٔ حزبی شریف و پاک نهد

به مشت‌، پاسخ مشتی فضول و خام دهد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:12 PM

شمسهٔ ملک سخن را تا افول آمد پدید

جامهٔ شب شد سیاه و دیده مه شد سپید

چون صبوری آسمان دیگر نبیند در زمین

زان که چون او در زمانه دیدهٔ گردون ندید

ماتم او دکهٔ فضل و ادب را در ببست

وز غم او رخنه درکاخ هنر آمد پدید

زان که درکاخ هنر بودی وجود او عماد

دکه فضل و ادب را نیز شخص اوکلید

ای دپغ از آن ضمیر پیر و آن طبع جوان

کزجفای چرخ خاک تیره را مسکن گزید

آن که بودی در بر نظمش زبان نطق لال

وآن که گشتی در ره نثرش دل دانا بلید

کام جان را بودگفتارش همه شهد وشکر

گوش دل را بود اشعارش همه در نضید

رونق بازار شعر از این عزا در هم شکست

قامت اهل سخن یکسر از این ماتم خمید

خامه‌درسوکش‌زبان‌ببرید واندرخون‌نشست

نامه از مرگش سیه پوشید و پیراهن درید

سر به درگاه رضا بنهاد از روی رضا

با دل دانا و رای روشن و بخت سعید

خواست تا پور دل‌افگارش بهار داغدار

مصرعی گوید پی تاربخ آن فحل وحید

هاتفی از بقعه ناگه سر برآورد و سرود

مرصبوری را به این درگه بود روی امید

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:12 PM

ویحک ای افراشته چرخ بلند

چند داری مر مرا زار و نژند

خستن روشن‌ضمیران تا به کی

کشتن آزادمردان تا به چند

تا به کی در خون مارانی غراب

تا به کی برنعش ما تازی سمند

چند هر جا یاوه‌، پویان چون نسیم

چند هر سو خیره‌، تازان چون نوند

کی بغی زین نظام ناروا

کی بمانی زین طریق ناپسند

کی شود آمیخته در جام دهر

سعد و نحست‌ چون به‌ ساغر زهر و قند

کی شود بشکسته این طاق نفاق

کی شود بگسسته این دام گزند

کی نجوم ازهرطرف برهم خورند

پس فرو ریزند ازین طاق بلند

کی فرو مانند هفت اختر ز سیر

وان ثوابت بگسلند این پای‌بند

کی جهند ازکهکشان‌ها اختران

نیم‌سوزان همچو از مجمر سپند

کی زمان نابود گردد چون مکان

بگسلد مر جاذبیت را کمند

چند از این افسانهٔ بی‌پا و سر

چند از این بازبچه ناسودمند

گفت اصل آدمیزاد ازگیا ست

زردهشت پیر، در استاد و زند

آن گیا اکنون درختی شدکه هست

برگ و بارش نیزه و گرز وکمند

خود خوراک گوسپندان بود وکرد

نوع خود را پاره همچون گوسپند

هر زمان رنگی دگر پیدا کنی

روز و شب سازی بدین نیرنگ و فند

گه کنی زاکسون‌، پرند نیلگون

گاه وشی سازی از نیلی پرند

وین دورنگی را زمان خوانیم ما

از دمادم گشتنش نگرفته پند

سست‌ پی‌ چون ‌باد و پرّان‌ چون‌ درخش

تیزپرچون تیروبران چون فرند

وهم‌رنگ آموده را خوانیم عمر

غره زبن‌مشتی فسون وریشخند

سربسر وهم است و پندار و غرور

گر دو روز است‌آن‌وگر صدسال و اند

چند بایست این فریب و رنگ و ریو

چند بایست این فسون و مکر و فند

چند باید چون ستوران روز و شب

جان شیرین صرف سکبا و پژند

چند باید تن قوی و جان ضعیف

خادمان فربی و سلطان دردمند

تن چه ورزی‌، جان به ورزش برگمار

سوزن بشکسته مگزی بر کلند

گر سپهر آتش فرو ریزد مجوش

ور زمانه رو ترش سازد بخند

پر مجوش ‌ار سخت ‌خام‌ است این جهان

پخته گردد چون گذارد روز چند

بگذر از آبادی این کهنه دیر

بگذر از معماری این کندمند

جامهٔ کوته سزد کوتاه را

نو کند جامه چو کوته شد بلند

تو به راهش بر گل و ریحان نشان

گر رفیقی پیش راهت چاه کند

تو نکو می‌باش و بپذیر این مثل

چاه‌کن خود را به چاه اندر فکند

برکسی مپسند کز تو آن رسد

کت نیاید خویشتن را آن پسند

راست گوی و نیک بین و شاد زی

گوش دار و یادگیر و کار بند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

قطعه‌ای قلم پرتو بیضایی بود

پرتو معنی و لفظش ید بیضایی بود

حب و بغض از پدران ارث به فرزند رسد

مهر پرتو به من اجدادی و آبایی بود

همچنین بود ز میراث نیاکان بی‌شک

آن محبت که ز من در دل بیضایی بود

راست گویی که میان پدران من و او

متصل سلسلهٔ انس و شناسایی بود

دوستی بی‌سبب آن روز عجب بود بلی

دور دوران تبهکاری و خودرایی بود

ویژه بین دو سخنگوی که از روز نخست

کار هم‌چشمی این قوم تماشایی بود

با چنین حال‌، رهی را پدرت دوست گرفت

که دلش پاک ز لوث منی و مایی بود

من هم او را ز گروه شعرا بگزیدم

که چون من نیز وی از مردم دریایی بود

بود او نیز چو من در وطن خویش غریب

با غریبانش از آن شفقت و مولایی بود

بود او معتقد دلشدگان شیدا

که خداوند دلی واله و شیدایی بود

گر به کنج قفس افتاد عجب نیست که او

عندلیب‌آسا محکوم خوش‌آوایی بود

بود مسعود زمان آن که به شومی ادب

که‌(‌مرنجی‌) و گهی‌(‌سوبی‌) و گه‌ (‌نایی‌) بود

پرتوا رحمت حق بر پدری کز پس او

چون تو فرزند خلف در شرف افزایی بود

گفتی از نسب کاشان چه‌زنی تن که پدرت

بود ازبن شهر که مشهور به گویایی بود

راست گفتی و من از راست نرنجم لیکن

چه توان کرد که در طوسم پیدایی بود

طوس و کاشان به قیاس نسب دودهٔ ما

نسب صورت با جسم هیولایی بود

مولدم طوس ولیکن گهر از کاشان است

نغمه آمد ز نی اما هنر از نایی بود

جد من هست صبور آن که به کاشان او را

با عم خوبش صبا دعوی همتایی بود

می‌رسد از پس سی پشت به آل برمک

وین نسب آن ‌روز اسباب‌ خودآرایی بود

نایب‌السلطنه را بود دبیر مخصوص

زان که شیرین خط او شهره به زیبایی بود

با چنین حال شد اندر صف پیکار و جهاد

که وطن دستخوش دشمن یغمایی بود

در صف رزم شد از غیرت اسلام شهید

زانکه با طبع غیور و سر سودایی بود

سومین جد من از کاشان بشتافت به فین

زانکه بی‌بهره از آلایش دنیایی بود

دومین جد من آمد به خراسان از کاش

کاندر این مرحله‌اش بویهٔ عقبایی بود

کار دنیاش به سامان شد از آن روی که او

صاحب کارگه مخمل و دارایی بود

پسرانش همه صنعتگر و فرزند کهین

کاظمش نام و به دل طالب دانایی بود

به تقاضای نسب گشت صبوربش لقب

طوطیئی گشت که شهره به‌ شکرخایی بود

شیوهٔ شاعریش کرد (‌خجسته‌) تلقین

آنکه‌شعرن به‌جهال شهره به‌شیوایی بود

شد رئیس‌الشعرا پس ملکی یافت به ‌شعر

وز شهش را تبه هم ز اول برنایی بود

باد آباد مهین خطهٔ کاشان که مدام

مهد هوش و خرد و صنعت و بینایی بود

هرکه برخاست بهر پیشه ز شهر کاشان

در فن خویشتنش فرط توانایی بود

معنی کاش جمیلست و ظریفست و ازو است

لغت کشی‌، کش معنی رعنایی بود

کش و کشمیر و دگر کاشمر و کاشغر است

جای‌هایی که عبادتگه بودایی بود

لفظ کاشانه وکاشان به لغت‌های قدیم

معبد و جایگه جشن و دل آسایی بود

آجر وکاسهٔ رنگین راکاشی خواندند

وین هم از نقش خوش و لون تماشایی بود

لغت کاسه وکاسست هم ازکاشه وکاش

زانکه پرنقش گل و بوتهٔ مینایی بود

در تمنای خوشی نیز بگویند: ای کاش

در فراق توام آرام و شکیبایی بود

صنعت کاشی از اینجا به دگر جای رسید

کاین هنر وبژه این شهر به تنهایی بود

فرش زبباش کنون شهرهٔ دهر است چنانک

زری و مخمل او شاهد هرجایی بود

وز ولای علیش فخر فزونست بلی

مردم کاشان پیوسته توّلایی بود

صورت و صوت نکو را هم از ایام قدیم

با نبی‌القاسان همدوشی و دربائی بود

مردمش را ز هوای خوش و انفاس لطیف

صوت داودی و الحان نکیسایی بود

گویی‌این نغمهٔ ‌خوش باعث ‌تعدیل وی ‌است

ورنه آن لهجهٔ بد، مایهٔ رسوایی بود

یا خود این لهجهٔ ‌ناخوش سپر چشم بد است

پیش شهری که پر از خوبی و زببایی بود

صد هنر دارد و یک عیب‌، من این زان گفتم

تا نگویند که قصدم هنرآرایی بود

گفت این چامهٔ جانبخش به نوروز بهار

گرچه افسرده دل از عزلت و تنهایی بود

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

پانزده روز است تا جایم در این زندان بود

بند و زندان‌ کی سزاوار خردمندان بود

کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقر

آنکه زد سرپنجه با اهل غنا، مرد آن بود

همت آن باشد که گیری دستی از افتاده‌ای

بر سر افتادگان پاکوفتن آسان بود

کار هر جولاهه باشد کینه راندن وقت‌خشم

آنکه خشم خویش تاند خورد، او سلطان بود

کینه‌جویی نیست باری درخور مردان مرد

کاین صفت دور از بزرگان شیوهٔ دونان بود

گر زبردستی کشد از زبردستان انتقام

سرنگون گردد اگر خود رستم دستان بود

چون ظفرجستی ببخشا، چون‌ توانستی مکش

خاصه آن کس را که با فکر تو همدستان بود

شاه اگر هر ناصوابی‌ را دهد زندان جزا

جای تنگ ‌آید گر ایران سر به ‌سر زندان بود

خاصه چون من بنده کز دل دوستار خسروم

وندرین معنی مرا صد حجت و برهان بود

گیرم از رنجی مرا در دل غباری شد پدید

رنج را با رنج شستن ریشهٔ عصیان بود

آن که او از یک‌ نگه خوشدل شود زجرش خطاست

عقده‌ چون خود وا شود کی حاجت دندان بود

گر گناهی کرده‌ام‌، هم کرده‌ام خدمت بسی

گر گنه پیدا بود خدمت چرا پنهان بود

صد مقالت بیش دارم در مدیح شهریار

یک‌بهٔک پیش آورم ازشاه اگر فرمان بود

اولین دفتر که نفرین کرد بر شاه قجر

نوبهار است آنکه نام من بر او عنوان بود

گرخطایی دیگران کردند برمن بحث‌نیست

گر فلان جرمی کند کی بحث بر بهمان بود

خودگرفتم اینکه بی‌پایان بود جرم رهی

عفو و اغماض شهنشه نیز بی‌پایان بود

راست گر خواهی گناهم دانش و فضل من ‌است

در قفس ماند بلی چون مرغ خوش الحان بود

چاپلوس و دزد و حیز آزاد و من در حبس و رنج

زانکه فکرم را به گرد معرفت جولان بود

گر نه نادانی ازین زندان بتر بودی همی

بنده کردی آرزو تا کاشکی نادان بود

مستراح و محبسی با هم دو گام اندر سه گام

کاندر آن خوردن همی باریستن یکسان بود

شستشوی و خورد و خواب و جنبش و کار دگر

جمله در یک لانه‌! کی مستوجب انسان بود

یا کم از حیوان شناسد مردمان را میر شهر

یا که میر شهر خود باری کم‌ از حیوان بود

خاصه‌ همچون من که جر‌مم حفظ ‌قانونست و بس

کی بدان جرمم سزا این کلبهٔ احزان بود

دزد و خونی بگذرند آزاد در دهلیز حبس

لیک ما را منع بیرون شد ازین زندان بود

مجرمین در شب فرو خسبند زیر آسمان

وین ضعیف پیر در این کلبه در بندان بود

پیش روبش آب روشن جوشد اندر آبگیر

او در اینجا با تن تفتیدهٔ عطشان بود

گر بخواهم دست و روبی شویم اندر آبدان

ره فروبندد مرا مردی که زندانبان بود

چون شب آید پشه سرنازن شود من چنگ زن

کار ساس و کیک رقص و کار من افغان بود

روز و شب از سورت گرما بسان قوم نوح

هردم از سیل عرق بر گرد من طوفان بود

گر ببندم در، حرارت‌، ور گشایم در، هوام

هر دو سر هم سنگ چون دو کفهٔ میزان بود

شاعری بیمار و کنجی گنده و تاریک و تر

خاصه کاین توقیف در گرمای تابستان بود

موشکان هر شب برون آیند و مشغولم کنند

هم‌نشین موش گشتن‌، رتبتی شایان بود!

منظرم دیوار و موشم مونس و کیکم ندیم

باد زن آه پیاپی‌، شمع سوز جان بود

گر کتابی آورد از خانه بهرم خادمی

روی میز میر محبس‌، روزها مهمان بود

جزو جزوش را مفتش باز بیند تا مباد

کاندر آنجا نردبان و نیزه‌ای پنهان بود

ور خورش آرند بهرم‌، لابلایش وارسند

تا مگر خود نامه‌ای در جوف‌ بادمجان بود

چیست‌ جرمش‌؟ کرده‌ چندی پیش، از آزادی‌ حدیت

تا ابد زبن جرم مطرود در سلطان بود

نی خطا گفتم که سلطان بی گناهست اندرین

کاین بلا بر جان من از جانب یزدان بود

چون خدا خواهد که گردد ملتی عاصی‌، تباه

گرکسش یاری کند مستوجب خذلان بود

ناگهش دردست آن مردم فرو گیرد خدای

کش فرو کوبند تا اندر تنش ستخوان بود

خوش سزای خدمتش را بر کف دستش نهند

داستان‌هایی ز حکمت اندربن دستان بود

چون که قومی در جهان‌ از فیض حق محروم ماند

هادیش گر نوح باشد بستهٔ حرمان بود

انبیاء قوم اسرائیل را بین کز قضا

دشمن ایشان هم از پیراهن ایشان بود

افتخار تیرهٔ عدنان رسول هاشمی است

دشمن او هم ز نسل و تیرهٔ عدنان بود

هفتصد سال است کایران شاعری چون من ندید

وین سخن ورد زبان مردم ایران بود

از پس سعدی و حافظ کز جلال معنوی

پایهٔ ایوانشان بر تارک کیوان بود

آن اساتید دگر هستند شاگرد بهار

گر«‌امامی‌» گر«‌همام‌» ار «‌سیف‌» گر«‌سلمان‌» بود

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

یاد باد آن عهد کم بندی به پای اندر نبود

جز می اندر دست و غیر از عشقم اندر سر نبود

خوبتر از من جوانی خوش کلام و خوش‌خرام

در میان شاعران شرق‌، سرتاسر نبود

درسخن‌های دری چابک تر و بهتر ز من

در همه مرز خراسان‌، یک سخن گستر نبود

سال عمر دوستان از پانزده تا شانزده

سال عمر بنده نیز از بیست افزونتر نبود

بیست ساله شاعری‌، با چشم‌های پرفروغ

جز من اندر خاوران معروف و نام آور نبود

خانه‌ای شخصی و مبلی ساده و قدری کتاب

آمد و رفتی و ترتیبی کز آن خوشتر نبود

مادرم تدبیر منزل را نکو می‌داشت پاس

پاسداری در جهانم‌، بهتر از مادر نبود

اندر آن دوران نبود اندر دواوین عجم

ز اوستادی شعر خوبی کان مرا از بر نبود

شعر می‌‎گفتیم و می گشتیم و می‌بودیم خوش

بزم ما گه‌گاه بی مَه‌روی و خنیاگر نبود

حال ما با حال حاضر فرق وافر داشت زانک

صافی افکار را، درد نفاق اندر نبود

دشمنی‌ها این‌چنین پر حدت و وحشت نبود

دوستی‌ها نیز از اینسان ناقص و ابتر نبود

اولا عرض فکل‌ها، اینقدر وسعت نداشت

ثانیا فکر جوانان‌، اینقدر لاغر نبود

گر جوانی باکسی پیوند می کرد از وفا

زلف او هر روز در چنگ کسی دیگر نبود

تهمت و توهین و هوکردن نبود اینقدر باب

ور کسی می‌‎گفت زشتی‌، خلق را باور نبود

علتش آن بود کز اخلاق ناپاکان ری

ملت پاک خراسان هیچ مستحضر نبود

زین فلک بندان لوس کون نشوی نادرست

یک تن از تهران به مرز خاوران رهبر نبود

بی‌وفایی و دورویی و نفاق و ناکسی

در لباس عقل و دانش‌، زیب هر پیکر نبود

عشوه و تفتین و غمازی و شوخی‌های زشت

در لوای شوخ‌چشمی نقل هر محضر نبود

بود نوکر باب کمتر، حشر او محدودتر

وز جوانان اداری هر طرف محشر نبود

بگذریم از این سخن وین خود طبیعی بود نیز

کاین رسن را فرصت بگذشتن از چنبر نبود

شور و شری ناگه اندر طوس زاد از انقلاب

فکرت من نیز بی‌رغبت به شور و شر نبود

در صف طلاب بودم‌، در صف کتاب نیز

در صف احرار هم‌چون من یکی صفدر نبود

در سیاست اوفتادم آخر از اوج علا

وین همی‌دانم به خوبی کان مرا درخور نبود

روزنامه گر شدم‌، با سائسان همسر شدم

واندر آن دوران کسم زین سائسان همسر نبود

گرچه بود از کفر کافر ماجرایی ‌طبع دور

گام‌های انقلابی لیک‌، بی کیفر نبود

در هزار و سیصد و سی، روسیان روسبی

طرد کردندم به ری‌، زیرا کسم یاور نبود

رهزنان پارسی‌، در کوهسار لاسگرد

رخت من بردند و خرسندم که هیچم زر نبود

سوی ری راندم به خواری از دربند خوار

کشوری دیدم که جز لعنت در آن کشور نبود

مردمی دیدم یکایک از گدا تا شاه‌، زن

منتها همچون زنان بر فرقشان معجر نبود

معشری دیدم سراسر از جوان تا پیر دزد

لیک چون دزدان لباس ژنده‌شان در بر نبود

هشت مه ماندم به ری پس بازگشتم زی وطن

کم توان فرقت یاران دانشور نبود

روزگاری دیر خوش بودیم با یاران خویش

کاسمان را کینهٔ دیرینه‌، اندر سر نبود

نوبهاری ساختم ز اندیشه‌های تابناک

کاندر آن جز لاله و نسرین و سیسنبر نبود

درخور اخلاق امت‌، درخور اصلاح قوم

لیک تنها درخور یک مشت حیلتگر نبود

از خدا بیگانه‌ام خواندند اندر مرز طوس

از خدا بیگانگان‌، اما به پیغمبر نبود

سخت آقایان هوم کردند، آری سخت هو

کان‌چنان هو، هوچیان را ثبت در دفتر نبود

هو شدم اما ز میدان درنرفتم مردوار

لیک یاران را سر برگ من مضطر نبود

زین سبب در هم شکست از جور روس و انگلیس

شکرین کلکی که چون او هیچ نی‌شکر نبود

این‌چنین کید از رفیقان دوروی آمد پدید

شکوه‌ام از کید چرخ و خصم بد اختر نبود

دوستان دور، قدر خدمتم بشناختند

زان که عمر خدمتم را ساعت آخر نبود

رای دادند از دره گز وزکلات و از سرخس

تا شوم زی ری که چون منشان یکی غمخور نبود

در هزار و سیصد و سی و دو زی کنگاشگاه

ره گرفتم پیش و جز خضر رهم رهبر نبود

دشمنان رو به‌ آیین غدرها کردند، لیک

غدر آنان درخور تنکیل شیر نر نبود

محضری کردند در تکفیر من زی کاخ عدل

لیک تاثیری از آن محضر، در آن محضر نبود

از پس یک سال و اندی رنج‌، کاندر ملک ری

قسمت اوفر مرا، جز نقمت اوفر نبود

لشگر روس از در قزوین به ری راندند و من

سوی قم راندم از آن کم تاب آن لشکر نبود

اندرآن پرخاشگه بشکست دستم از دو جای

وین شکست آخر بلای این تن لاغر نبود

دولت وقتم سوی ری خواند و اندر دار ملک

پهلویم یک‌چند جز بر پهلوی بستر نبود

با چنان حالت نیاسودم ز دست دشمنان

جرمم این کم جز هوای دوستان در سر نبود

مهتر ملکم به امر انگلستان بند کرد

از سپهسالار دون‌همت جز این درخور نبود

سوی سمنانم فرستادند، در تحت نظر

در نظر چیزیم ناخوش‌تر ازین منظر نبود

زان مکان یرلیغ دشمن در خراسانم فکند

آستان بوسیدم آنجا کآسمان را فر نبود

سوی بجنوردم فکند آنگاه‌، یرلیغ دگر

کش به جز آزار من فکری به مغز اندر نبود

مرده بودم بی گنه در خطهٔ بجنورد اگر

مهر سردار معزز، حصن این چاکر نبود

گر بمنفی جانب فردوس می‌رفتم ز طوس

در نظر فردوسم از بجنورد، نیکوتر نبود

مردم بجنورد از آن پس هم وکیلم ساختند

در جهان آری به جز نوش از پس نشتر نبود

گرچه جانم زین چهارم مجلس از محنت گداخت

زان که یک جو همگنان را دانش اندر سر نبود

جز فساد و خبث طینت‌، در جماعات اقل

جز غرور و خبط و غفلت‌، در صف اکثر نبود

راستی جز چند تن معدود دانشمند و راد

اندر آن مجلس تو گفتی یک خردپرور نبود

اختر بختم کنون زین اقتران نحس جست

کاش بر این گنبد پست این بلند اختر نبود

نک بر آن عزمم که از ری بازگردم زی وطن

کاندرین میخانه‌ام‌، جز زهر در ساغر نبود

استخوانم خرد شد در آرزوی معدلت

کاشکی ز اول همای آرزو را پر نبود

در امید نوگل اصلاح‌، صوتم پست گشت

کاش هرگز بلبل امید را حنجر نبود

لفظ دلبر راندم اما خلق را دل برنتافت

شعر نیکو گفتم اما قوم را مشعر نبود

در محافل پا نهادم غیرگرک وگوسپند

در مجامع سر زدم جز اسب و جز استر نبود

دسته دسته گوسپندان دیدم و سردسته گرگ

گرگ خونشان خورد و مسکین گله را باور نبود

افعیانی آدمی‌وش‌، مردمی افعی‌پرست

وه که اندر دست من گرزی کران‌پیکر نبود

زهر اغفال است در دندان ماران ریا

چون گزد گویند جز بوسیدنی دیگر نبود

هر که رخ برتافت از این بوسه‌های زهردار

نامش غیر از خائن و وصفش به جز کافر نبود

کوفتم سر زافعیان‌، نیز از میانشان بردمی

جهل این افعی‌پرستان مانع من گر نبود

کشور دارا نبد هرگز چنین بی‌پاسبان

خانهٔ نوشیروان‌، هرگز چنین بی‌در نبود

شیر و خورشید ای دریغ ار جنبشی می کرد از آنک

خرس و روبه را گذاری بر یک آبشخور نبود

زود درسازند خصمان وین مثل روشن شود

گر عروسی کرد سگ جز بهر مرگ خر نبود

این قصیده در جواب فرخ است آنجا که گفت

دوش ما را بود بزمی خوش‌، کز آن خوشتر نبود

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4974145
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث