به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

برخیزم و زندگی ز سر گیرم

وین رنج دل از میانه برگیرم

باران شوم و به کوه و در بارم

اخگر شوم و به خشک و تر گیرم

یک ره سوی کشت نیشکر پویم

کلکی ز ستاک نیشکر گیرم

زان نی شرری به پاکنم وز وی

گیتی را جمله در شرر گیرم

در عرصهٔ گیر و دار بهروزی

آوبز و جدال شیر نرگیرم

داد دل فیلسوف نالان را

زبن اختر زشت خیره سرگیرم

با قوت طعم کلک شکر زای

تلخی ز مذاق دهر برگیرم

ناهید بر خمه تیزتر گردد

چون من سر خامه تیزتر گیرم

کلک ازکف تیر، سرنگون گردد

چون من ز خدنگ خامه سرگیرم

از مایهٔ خون دل به لوح اندر

پیرایه گونه‌گون صور گیرم

هنجار خطیر تلخ کامی را

بر عادت خوبش بی‌خطر گیرم

پیش غم دهر و تیر بارانش

این عیش تباه را سپر گیرم

در عین برهنگی چو عین‌الشمس

از خاور تا به باختر گیرم

وین سرپوش سیاه‌بختی را

از روی زمین به زور و فر گیرم

وان میوه که آرزو بود نامش

بر سفرهٔ کام‌، در شکر گیرم

چون خاربنان به کنج غم‌، تاکی

بر چشم امید، نیشتر گیرم

آن به که به جوببار آزادی

پیرایه سرو غاتفر گیرم

باغی ز ایادی اندرین گیتی

بنشانم و گونه‌گون ثمر گیرم

آن کودک اشک‌ریز را نقشی

از خنده به پیش چشم تر گیرم

وآن مادر داغدیده را مرهم

از مهر به گوشهٔ جگر گیرم

شیطان نیاز و آز را گردن

در بند وکمند سیم و زرگیرم

از کین و کشش به‌جا نمانم نام

وین ننگ ز دودهٔ بشر گیرم

آن عیش که ‌تن از آن شود فربه

از نان جوینش ماحضر گیرم

وان کام که جان ازو شود خرم

نُزل دو جهانش مختصر گیرم

یک‌باره به دست عاطفت‌، پرده

ازکار جهان کینه ورگیرم

وین نظم پلید اجتماعی را

اندر دم کورهٔ سقرگیرم

وین ابرهٔ ازرق مکوکب را

زانصاف‌، دو رویه اَسترگیرم

و آنگاه به فر شهپر همت

جای از بر قبهٔ قمر گیرم

شبگیر کنم به صفهٔ بهرام

و آن دشنهٔ سرخش ازکمرگیرم

زان نحس که بر تراود از کیوان

بال و پر و پویه و اثر گیرم

وان دست که پیش آرزوی دل

دیوارکشد، به خام درگیرم

نومیدی و اشک و آه را درهم

پیچیده به رخنهٔ قدر گیرم

واندر شب‌وصل‌، پردهٔ غیرت

در پیش دریچهٔ سحر گیرم

وانگاه به سطح طارم اطلس

با دلبر دست در کمر گیرم

با بال و پر فرشتگان زانجای

زی حضرت لایموت پر گیرم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:43 PM

 

غم زمانه به سختی گرفته دامانم

ز بی‌ وفایی این بخت سست پیمانم

ببسته بود به من بخت‌، این چنین میثاق

که من بخوابم و اوخود بود نگهبانم

کنون بخفته مرا بخت و من چو مشتاقان

نشسته بر سر او لای لای می‌خوانم

چو بخت‌ شوم مرا چرخ‌ بیند اندر خواب

به روی غم غم دیگر نهد فراوانم

ایا سپهر طرب کاه غم‌فزای آخر

ازین باده با شکنج غم مرنجانم

کنون به مشت توام من ولیک در مشتت

مقاومت را سرسخت‌تر ز سندانم

به باغ نظم کنون همچو عندلیبم من

صریر کلک بود دلنواز دستانم

بلی چو نقد هنر هست مایهٔ دستم

از آن‌ جهت بود اینسان کساد دکانم

به دور دهر بخوشیده کشت امیدم

به کلک و خامه بود گرچه ابر نیسانم

به روزگار بخشکیده خود لب ذوقم

اگرچه هست کنون طبع‌، بحر عمانم

اگر به کلک من اندر نه ابر نیسانست

به‌ صفحه پس ز چه رو در و گوهر افشانم

وگر به طبع من اندر نه بحر عمانست

ز بهر چیست سخن همچو در غلطانم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:43 PM

ز دلبر بوسه‌ای تاوان گرفتم

پس‌ از عمری‌ خسارت‌ جان گرفتم

به‌ آسانی مرا تاوان نمی‌داد

زمین بوسیدم و دامان گرفتم

نشستم در دل مشکل‌پسندان

من این اقلیم سخت آسان گرفتم

سگی گر در سر راهم کمین کرد

برایش زیر دامان نان گرفتم

به دیوار دلم گر نقش کین بود

من آن را درگچ نسیان گرفتم

بدی را نیکویی دادم مکافات

دهان سفله با احسان گرفتم

خریدارم شدند ارباب معنی

که نرخ مهر خوبش ارزان گرفتم

نکردم رغبت کالای گیتی

که اینجا خویش را مهمان گرفتم

نبردم حسرت بالا نشینی

تواضع را بهین آرمان گرفتم

حسد را ره ندادم در دل خوابش

حذر زآن آتش سوزان گرفتم

دربغا مدتی کاندر سیاست

ز نادانی ره شیطان گرفتم

نمودم خیره صرف میل مخلوق

مواهب آنچه از یزدان گرفتم

دو ده سال اندرین تاریک دوزخ

که آن را روضهٔ رضوان گرفتم

به امید نجات ملک‌، خود را

بشیر شوکت و عمران گرفتم

برای قوت گرگان گرسنه

ز شیرگرسنه ستخوان گرفتم

عصایی اژدهاوش در دو انگشت

بسان موسی عمران گرفتم

به جادویی سر ضیغم خلیدم

به سحاری دم ثعبان گرفتم

اگر داد کسی دادم به پیدا

وگر دست کسی پنهان گرفتم

به پیدا و به پنهان زان جماعت

عوض دشنام بی‌پایان گرفتم

فقیران خصم صاحبدولتانند

من این درس از دبیرستان گرفتم

سیاست‌پیشه دولتمند گردد

چرا من زین عمل خسران گرفتم

نشستم با امیران و فقیران

ز خاص و عام دل یکسان گرفتم

چو سنخیت نبود اندر میانه

صداقت دادم و بهتان گرفتم

ز استقلال و آزادی و قانون

به پیش دیده شادروان گرفتم

شدم سرگرم مشتی اعتبارات

وز آن اوهام خوش عنوان گرفتم

شدم غافل ز تقدیر الهی

پی آبادی ایران گرفتم

ز غفلت عصر محنت‌زای خود را

قیاس از عهد نوشروان گرفتم

چه محنت‌ها که در تبعید دیدم

چه عبرت‌ها که از زندان گرفتم

ندانستم که محکوم زوالیم

طبیعت را چو خود نادان گرفتم

ره رنج خود و آسایش خلق

به هنجار جوانمردان گرفتم

پیاپی‌ شسته دست از جان شیرین

مکرر ترک خان و مان گرفتم

ز سال بیست تا نزدیکی شصت

جوانی دادم و حرمان گرفتم

ندیدم قدردانی هیچ از این قوم

گروهی سفله را انسان گرفتم

نکردم خدمت بیگانه زآن رو

چنین بادافره از خویشان گرفتم

به گرد تیه ناکامی چهل سال

گذر چون موسی عمران گرفتم

دوای تلخکامی بی‌نیازیست

به درد خود من این درمان گرفتم

به خالق رو کنم اکنون که امید

ازین مخلوق بی‌ایمان گرفتم

پس‌ از یزدان‌ پناهم‌ جز رضا نیست

کزو روز ازل پیمان گرفتم

مگر بپذیردم شاه خراسان

که من از حضرتش فرمان گرفتم

گرم روزی به خدمت بازخواند

همانا عمر جاویدان گرفتم

کند آزادم از شر سیاست

که راه وادی خذلان گرفتم

توانم دید خود یارب که روزی

مکان در آن بلند ایوان گرفتم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:43 PM

تَــمُرتاشا ز بی‌مهریت زارم

زچون‌تودوست‌ازخودشرمسارم‌

فرامش کرده‌ای جاناکه عمریست

تو را از جان و از دل دوستارم

حضور شه ز یاران غافلت کرد

خصوص از من که یاری پایدارم

اگر تو دوستی رحمت به دشمن

وگر خود دشمنی‌، منت گذارم

گذشته زین تغافل‌ها، شنیدم

که باری هشته ای برروی بارم

عتاب خسروانی خاطرم را

غمین‌دارد، توغمگین‌تر مدارم

من‌آن‌مرغم که‌سیمرغم‌فکندست

به خاک افتادهٔ آن شهسوارم

چو از سیمرغ سیلی‌خورده باشم

رسد بر جمله مرغان افتخارم

چو بلبل در مدیح شاه آفاق

سخن‌ها رفت افزون از شمارم

به تمجیدش بسی نامه نوشته

به توصیفش بسی تصنیف دارم

ز بیم گربگان سفرهٔ شاه

ولی نتوانم آوازی برآرم

به دفع دشمنان پرالتهابم

به‌وصف دوستان بی‌اختیارم

به تحصیل عطایا بی‌نیازم

به تقبیل رزایا بردبارم

به ترویج محامد اوستادم

به تذلیل اعادی کهنه کارم

به کار مملکت نیکو خبیرم

به گاه مشورت نیکو مشارم

زبانم‌پاک‌و چشم‌و دست‌ودل‌پاک

بود مرهون خیر، این هر چهارم

به حفظ‌الغیب یاران عندلیبم

به‌قصدجان خصمان گرزه‌مارم

به روز نطق‌، بحری موج خیزم

به وقت جود، ابری ژانه بارم

به گاه نثر، دانشور دبیرم

به گاه نظم‌، جولانگر سوارم

در انشاء مقالات عمومی

گل صد برگ بر دفتر نگارم

برنده تیغه‌ای بی‌قبضه و جلد

فتاده زبرپای روزگارم

گرم برگیرد از خاک زمین شاه

به دست شاه تیغی آبدارم

چو آهیخیده تیغ کارزاری

میان در بستهٔ هرکارزارم

ز شه چیزی نخواهم جزتوجه

کزین یک بخش‌، پرگردد کنارم

ز مهر شه علو گیرد خیالم

ز لطف شه کلان گردد قمارم

به وصفش بوستان‌ها بر طرازم

به نامش داستان‌ها برشمارم

ندیدم‌خیری از شاهان قاجار

مگر جبران نماید شهریارم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:43 PM

ز بس در زمانه خمش زیستم

ندانند یاران که من کیستم

یکی چیستانم بنگشوده راز

تو نشناسی آسان که ‌من چیستم

به دم زنده کردم همی مردگان

همانا که اعجاز عیسیستم

محل برترستم ز چارم سپهر

اگر خویشتن مرد دعویستم

چو یحیای محبوس در بند غم

بشارتگر امر مولیستم

ازین‌رو به چنگ جهودان اسیر

به ‌چندین عقوبت چو یحییستم

نیندیشم از کید اهریمنان

که در پاس ایزد تعالیستم

به من بر چه خندی که در رنج تو

بسا شب که تا روز بگریستم

به جای تو و فر و فرهنگ تو

ادب‌نامه‌ها کرده املیستم

همی تا بگردانم از تو بلا

ز دشمن هزاران تعدیستم

همانا که اندر تولای تو

ز دزدان کشور تبریستم

چه مایه به تبعید درساختم

چه‌ مایه به‌ حبس اندرون زیستم

کجا پهلوانان هزیمت شوند

من از شیرمردی به جای ایستم

نه فتنهٔ فروزنده دینار وگنج

نه سغبهٔ‌ فریبنده دنییستم

ازیرا پس از سال‌ها فر و جاه

به جز نیبستی حاصلی نیستم

به معنی فزونم ز پندار تو

به صورت اگر ده و گر بیستم

تو اکنون گریزی ز نزدیک من

همانا گزاینده افعیستم

به نزدیک صاحبدلان شکرم

بنزد تو گر تلخ کس نیستم

چو مانی به فر نگارین قلم

روان پرور لفظ و معنیستم

عزیزم دگر جای و در شهر خویبش

ذلیلم ازیراک ما نیستم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:43 PM

بربوده دلم چشم پر فنش

وان عارض چون ماه روشنش

نسرینش رخ و سوسنش دو زلف

من بندهٔ نسرین و سوسنش

عشقی است دگرگونه با ویم

مهریست دگرگونه با منش

خاطر شده مفتون عارضش

دیده شده حیران دیدنش

مانا ملک‌العرش از نخست

آمیخته با نیکوئی تنش

حورای جنان بوده مادرش

فردوس برین بوده مسکنش

امروز بدیدم به رهگذار

خون دل خلقی بگردنش

برخاسته دامن کشان به راه

و آویخته قومی به دامنش

افتاده بسی جان و دل به خاک

پیش مژهٔ ناوک افکنش

ز انبوه دل از دست رفتگان

چون کعبه شده کوی و برزنش

من نیز فرا رفته تا مگر

یک خوشه ربایم ز خرمنش

از دیده فشاندم بسی سرشک

پیش دل چون روی و آهنش

بگذشت و به من بر نظر نکرد

تا بود چنین بود دیدنش

شیون کند از دست او دلم

با آنکه نه نیکوست شیونش

شیون چه کند بنده‌ای که هست

درگاه خداوند مأمنش

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

پیامی ز مژگان تر می‌فرستم

کتابی به خون جگر می‌فرستم

سوی آشنایان ملک محبت

ز شهر غریبی خبر می‌فرستم

در اینجا جگر خستگانند افزون

ز هر یک درود دگر می‌فرستم

درود فراوان سوی شاه خوبان

ز درویش خونین جگر می‌فرستم

به سوی «‌حسام‌» از ارادت سلامی

گذرکرده از بحر و بر می‌فرستم

سزد گر بخندند بر خامی من

که خرما به‌سوی هجر می‌فرستم

گهر می‌فرستم سوی ژرف دریا

سوی شکرستان شکر می‌فرستم

ولیکن چه چاره که از دار غربت

سوی‌ دوست شرح سفر می‌فرستم

ز بیت‌الحزن‌ همچو یعقوب محزون

بضاعت به سوی پسر می‌فرستم

شد از نامه‌ات چشم این پیر روشن

تشکر به نور بصر می‌فرستم

حساما به ابروی مردانهٔ تو

درودی سراپا گهر می‌فرستم

به صبح جبین منیرت سلامی

به لطف نسیم سحر می‌فرستم

به من برق دادی به سویت ثنایی‌

ز برق تو رخشنده‌تر می‌فرستم

فرستادم اینک دل خسته سویت

تن خسته را بر اثر می‌فرستم

به بام بقای تو پران دعائی

هم‌آغوش بال اثر می‌فرستم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

رسید گاه بهار و گه سماع و مدام

کجایی ای صنم سرو قد سیم اندام

بنفشه با سر زلف خمیده گشت پدید

کجایی ای سر زلف تو را بنفشه غلام

به‌پای خیز که‌ هنگام رامش است و نشاط

نشاط باید کردن‌، بلی در این هنگام

چمن گرفته ز فرخنده نوبهار، طراز

جهان گرفته ز اردیبهشت ماه‌، نظام

رسیده موکب اردیبهشت ماه و شدست

چمن بهشت مثال و دمن بهشت مقام

ز ژاله برطرف دشت صدهزاران جوی

ز لاله برطرف باغ صدهزاران جام

چرند بر ز بر لاله آهوان به کناس

چمند بر زبر سبزه ضیغمان به کنام

چنان گراید بر سیر بوستان‌، دل خلق

که سوی باغ گراید که نماز، امام

چو زاهدیست نهان گشته در شعار سپید

درخت بادام اندر شکوفهٔ بادام

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

افتاده‌ایم سخت به دام

در جنگ این گروه لئام

قومی ندیده سفرهٔ باب

جمعی ندیده چهرهٔ مام

یک‌سر ز جهل‌، دشمن‌علم

جمله به طبع‌، خصم کرام

ما صاحب ستور ولیک

در چنگ این گروه‌، زمام

در فضل‌، ناتمام ولی

در بددلی و جهل‌، تمام

کرده بسی حرام‌، حلال

کرده بسی حلال‌، حرام

بگریخته به مذهب دیو

از مذهب رسول و امام

خصم انام و دشمن ملک

منفور ملک و خیل انام

دارند ازو طمع‌، زر و مال

بر هرکه می‌کنند سلام

بنشسته بر بساط طرب

از شام تا سپیدهٔ بام

تا شام‌، غرق حیلهٔ روز

تا روز، مست جرعهٔ شام

روز آشنای مکر و حیل

شب آشنای شرب مدام

بسته ز کید و مکر و فریب

همچون زنان به روی‌، پنام

نه دستیار عز و شرف

نه پای‌بند شهرت و نام

جمعی فضول و منکر فضل

برخی عوام و خصم عوام

لرزنده از خیانت و خوف

پیش بروز شورش عام

هرگز به حق نکرده قعود

هرگز به حق نکرده قیام

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

پاییز به رغم نیّر اعظم

افراخت به باغ و بوستان پرچم

همچون گه امتحان یکی دژخیم

در خشم و لبانش پر ز باد و دم

طفلان چمن ز هیبتش لرزان

رخ‌زرد و نژندچهر و بالاخم

هرکو پی امتحان فراز آید

بیرون کندش ز بوستان در دم

بر سنگ زند دوات مینا را

وز هم بدرد کتاب اسپر غم

شیرازه کشد ز دفتر کوکب

معجر فکند ز عارض مریم

افتد گل اختر از فراز شاخ

زین جور، به زیر پای نامحرم

بر باد دهد بیاض داودی

وز پیکر یاسمین کشد ملحم

از سبزه و گل تهی شود گلشن

چون علم ز صدر خواجهٔ عالم

دستور معارف آنکه نشناسد

خود گوز از کوز و شلغم از بلغم

یک‌چند ز مهر بود با خواجه

پیوند وفاق بنده مستحکم

گفتم که وزیر ازین گرامی‌تر

نازاده ز پشت دودهٔ آدم

دیدم همه خلق دشمنند او را

نامش نبرند جز به لعن و ذم

گفتم که به علم وی حسد ورزند

کاین خواجه بود ز دیگران اعلم

چون یافتمش که نیست در واقع

آن علم که با حسد شود توأم

گفتم که به جاه او حسد آرند

قومی که فروترند ازین سُلّم

دیدم وزرا هم اندربن معنی

هستند شریک خلق بیش و کم

گفتم به یقین ز خلق نیکویش

تشویر خورند اندرین عالم

کاین خواجه ‌ز خوی خوش سبق برده است

در عالم خود ز عیسی مریم

مردانگی و وفا و خوش‌عهدی

در ذات شریف او بود مدغم

این خوش‌منشی و همت والا

با بدمنشان کجا شود همدم

اهریمن هست منکر جبریل

گرسیوز هست دشمن رستم

یکچند بدین خیال‌ها بودم

مستغرق مدح خواجهٔ اعظم

هر جا که حدیث رفتی از خواجه

گفتی شده‌ام به مدحتش ملهم

تا نوبت امتحان فراز آمد

وز تنگ شکر پدید شد علقم‌

نبسوده هنوز دست‌، شد معلوم

چرم همدان ز دیبهٔ معلم

معلومم شد که هیچ بارش نیست

این جفته گذار کُرهٔ بدرم

گه گاه به قند مشتبه گردد

کز دور سپید می‌زند شغلم

ذوقش چو عقیده اش کج اندر کج

فکرش چو سلیقه‌اش خم‌اندر خم

آنگه که به علم برگشاید لب

آنگه که به نطق برگشاید فم

تحقیقاتی کند پراکنده

گویی که ز دست چرس و می با هم

دیوانگی و سفاهتی مخلوط

پس کبر و جلافتی بدان منضم

هر شخص نجیب‌ از درش محروم

هرگول و سفیه در برش محرم

شهرت‌طلب است‌ و نامجو،‌ لیکن

بر قاعدهٔ برادر حاتم

گر کس نبود مراقبش ناگه

شاشد به میان چشمهٔ زمزم

با جامعهٔ محصلین باشد

دشمن‌، چو بخیل آهوان ضیغم

خواهد که محصلین بی‌ثروت

بی علم زیند و اخرس و ابکم

گوید که چو علم عامه شد افزون

بقال و لبوفروش گردد کم

باید که خواص و اغنیا باشند

با علم وعوام خلق لایعلم

گر خوف ز شه نباشدش یک‌روز

در خمرهٔ کودکان بریزد سم

امسال در امتحان شاگردان

بگشاد عناد فطریش پرچم

از شدت خبث‌، جمله را ردکرد

بنواخت به علم ضربتی محکم

هرگوشه که بد معلمی دانا

زد نیش بر او چو افعی ارقم

هرجای که دید لوطیئی نادان

بر جمع افاضلش نمود اقدم

از قوت معلمین فاضل کاست

بنهاد به صرفه مبلغی برهم

بخشید سپس هزارگان دینار

آن راکه نبود قدر یک درهم

در راه کتاب‌های بی‌مصرف

تقسیم شد آنچه بد درین مقسم

گویی که در انتخاب هر چیزی

بودست به کج‌سلیقگی ملزم

شخص عربی گماشت تا سازد

در سیرت شیعیان یکی معجم

اسرار طبیعی و مقالیدش

پرکرده جهان و نزد تا مبهم

او زر به شفای بوعلی بخشد

تابنهد از آن به زخم ما مرهم

از ترجمهٔ شفا چه سود امروز

کی قطره کند برابری با یم

آنجا که بر آسمان پرد مردم

نازش نسزد بر اشهب و ادهم

این نخبهٔ کار او است خود بنگر

تا چیست بقیتش ز کیف و کم

ای خواجه دریغ لطف شاهنشه

بر چون تو سفیه پر ز باد و دم

غبنا که دراز مدتی دل را

در دوستی تو داشتم خرم

پنداشتم ار مرا غمی زاید

در چشم تو ازغم من آید نم

آوخ که ز جبن و غفلت افزودی

هنگامهٔ بستگی غمم بر غم

خواهم که حمایت از تو برگیرد

آن آصف بارگاه ملک جم

تا با دوسه هجوآن کنم با تو

کت خانه شود حظیرهٔ ماتم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4975452
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث