به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

محشر خرگشت طهران‌، محشر خر زنده‌باد

خرخری ز امروز تا فردای محشر زنده‌ باد

روح نامعقول این خر مرده ملت‌، کز قضا

هست هر روزی ز روز پیش خرتر، زنده ‌باد

اندرین کشورکه تا سرزندگان یکسر خرند

گر خری تیزی دهد گو‌یند یکسر زنده ‌باد

اسب تازی گر بمیرد از تاسف‌، گو بمیر

اندر آن میدان که گویند ابلهان خر زنده‌ باد

راه‌آهن گر بخواهی مرده‌ات بیرون کشند

در چراگاه وطن‌، گو اسب و استر زنده ‌باد

در محیطی کامتیازی نیست بین فضل و جهل

آن مکرر مرده‌ باد و این مکرر زنده‌ باد

گر کسی گوید که حیدر قلعهٔ خیبر گرفت

جای حیدر جملگی گویند خیبر زنده ‌باد

ور کسی از خولی و شمر و سنان مدحی کند

جملگی گویند با اصوات منکر، زنده ‌باد

آنکه گوید مرده‌ باد امروز در حق کسی

رشوتی گر داد گوید روز دیگر زنده ‌باد

از پی تغسیل و دفن مردمان زنده‌دل

مرده‌شو در این محیط مرده‌ پرور زنده‌ باد

در گلستانی که بلبل بشنود توبیخ زاغ

راح و ریحان مرده‌ باد و خار و خنجر زنده ‌باد

مردم دانای سالم مرده و اندر عوض

دولت زشت ضعیف زرد پیکر زنده‌ باد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:59 AM

مهرگان آمد به آیین فریدون و قباد

وز فریدون و قباد اندرزها دارد به یاد

گوید ای فرزند ایران راستگویی پیشه کن

پیشهٔ ایران چنین بود از زمان پیشداد

در چنین روز گرامی هدیه‌ای آمد ز هند

هدیه‌ای عالی ز سوی پارسی‌زادان راد

طرفه تندیسی فرستادند از هندوستان

زان حکیم پاک‌اصل و شاعر دهقان‌نژاد

نصب گشت اینجا به‌امر خسرو ایران‌زمین

روز عید مهرگان‌، جشن فریدون و قباد

*

*

ای حکیم نامی ای فردوسی سحر آفرین

ای به‌ هر فن در سخن چون‌ مرد یک‌ فن اوستاد

شور احیاء وطن گر در دل پاکت نبود

رفته بود از ترک و تازی هستی ایران به باد

خلقی از نو زنده کردی‌، ملکی از نو ساختی

عالمی آباد کردی خانه‌ات آباد باد

نیست غم گر حرمتت اهل زمان نشناختند

هر هنرمندی به عصر خویش محروم اوفتاد

روح و آوای تو درگفتار نیکت زنده است

روح بدخواه تو در سرپنجهٔ جهل و عناد

غزنوی گر کرد خبطی پهلوی جبران نمود

آن شه ار بیداد فرمود این شهنشه داد داد

این زمان صدر اجل در حلقهٔ اعیان ملک

نصب تندیس تو را در این مکان بازو گشاد

پرده بگرفتند روز مهرگان از روی تو

خاطر ناشاد ایرانی شد از روی تو شاد

خواند در میدان فردوسی بهار این چامه را

پس بر تندیس فردوسی به تعظیم ایستاد

تا جهان باقیست باقی باد ایران بزرگ

دوستانش کامیاب و دشمنانش نامراد

شاه ایران نامجوی و خلق ایران کامجوی

فرّ یزدانی در او باقی الی یوم المعاد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:59 AM

بود مر ابر را اندر کمین باد

برد مر ابر را زین سرزمین باد

چو ابر آید نباریده به صحرا

وز بادی‌، که دیدست این‌چنین باد

نگرید ابر ازین پس زانکه هر روز

گشاید ابر را چین از جبین باد

چو ابر اندر هوا بشتافت‌، دانیم

که باشد در قفای او یقین باد

فلک پیوسته در یک آستینش

بود ابر و به دیگر آستین باد

نفورم من ز باده زآنکه باشد

به لفظش تا به حرف سومین باد

غمی گشتیم از این باد و از این ابر

دو صد لعنت بر این ابر و بر این باد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:59 AM

دلم از عشق آن بت نوشاد

چند باید شکسته و ناشاد

چند باید ستم براین دل و جور

که دل است این‌، نه آهن و پولاد

آمد آن تیره روز و نامش عشق

خرمن صبر من به داد به باد

وای ازین عشق و داد ازو که مرا

کس ازین عشق می‌نگیرد داد

عشق دردی است کاندرین گیتی

داروی او حکیم نفرستاد

هر بنائی ز بیخ و بن برکند

می ندانم که این بنا که نهاد

چشمم از درد عشق در زاری

دلم از شور عشق در فریاد

گشته این یک چو آذر برزین

گشته آن یک چو دجلهٔ بغداد

هرکه را عشق زد به دامن دست

بایدش دین و دل ز دست بداد

راست چون من که هم ز روز نخست

دین و دل دادم آنچه بادا باد

گر غمی گشت دل چه غم که شود

از مدیح ولی یزدان شاد

شیر یزدان علی که پیغمبر

درکف او لوای ایمان داد

آن کش اندر غدیر خم یزدان

داد دیهیم دین و خاتم داد

آن که از کندن در خیبر

کرد دین نبی قوی بنیاد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:59 AM

امروز روز عزت دیهیم و افسر است

عصری بلند پایه و عهدی منور است

جاه و جلال گم شده در پیشگاه ملک

بر سینه دست ‌طاعت و بر آستان سر است

سوی دگر گرسنگی و، نعمت این‌سوی است

ملک دگر کشاکش و آرامش ایدر است

بگشوده است بال به هرجا عقاب جنگ

واینجا همای صلح و صفا سایه گستر است

نقش خوش مراد زند کعبتین ما

اکنون که مهره‌های جهانی به ششدر است

این فرصت و فراغت و این نعمت و رفاه

مولود کوشش ملک ملک‌پرور است

ایمن غنوده‌ایم به عصری که بر و بحر

آن‌یک پر از مسلسل واین یک پر اژدر است

گشته سپهر، خصم توانا و ناتوان

دور زمان عدوی فقیر و توانگر است

گر بی‌خطر شبی به سر آری دلیل آن

شب زنده داری سر و سالار کشور است

عمرش دراز باد که در روزگار او

هر روز کار ما ز دگر روز بهتر است

یک روز از درآمدمان بد هزینه بیش

امروز از هزینه درآمد فزونتر است

یک روزمان خزینه تهی بود از اعتبار

امروزمان خزینه پر از شوشهٔ زر است

یک روز طرز کار به میل رجال بود

امروز طرز کار ز قانون مفسر است

یک روز بود ادارهٔ کشور به دست غیر

امروز کار در کف ابنای کشور است

یک روز بود داوری کنسولان روا

امروز داوری به کف دادگستر است

یک روز بود کار سیاست به دست خلق

امروز کار خلق به آیین دیگر است

یک روز بود هر کس و ناکس وزىر ساز

امروز کار و پیشهٔ هرکس مقرر است

یک روز کار تعبیه کردند بهر شخص

امروز هرکس کند آن کش فراخور است

یک روز بود کار تجارت به میل غیر

امروز در معاش خود ایران مخیر است

یک روز اسکناس اجانب رواج داشت

امروز شهر وای وطن مژده گستر است

یک روز بود در همه ابواب هرج و مرج

امروز این دو لفظ به درج کتب در است

یک روز بود فتنه و شوخی به ملک عام

امروز این دو خاصهٔ چشمان دلبر است

یک روز داشت شورش و آشفتگی رواج

امروز وقف طره و جعد سمنبر است

یک روز بود بر رخ بیگانه در فراز

امروز قفل ز آهن و پولاد بر در است

یک روز بود مرز وطن کاغذین حصار

امروز مرزها همه روئینه پیکر است

یک روز بود ساحل کارون ز ما جدا

امروز خود به صفحهٔ ایران مصدر است

یک روز بود خطهٔ مازندران خراب

امروز همچو مشکوی چین غرق زیور است

یک روز بود خاک لرستان مغاک دیو

امروز چون بهشت به ‌دیدار و منظر است

یک روز بود در کف ایل و حشم تفنگ

امروز گاوآهن و بیلش به کف در است

یک روز ماهوار سپه بود کاه و خشت

امروز نقد همت ما صرف لشگر است

یک روز لشگری نه که پیری شکسته دل

امروز لشگری نه که شیری غضنفر است

یک روز در شکستن هیزم دلیر بود

امروز در شکستن دشمن دلاور است

یک روز بود خدمت لشگر بنیچه بند

امروز هر جوان به صف لشگر اندر است

یک روز بود علم نهالی ضعیف و زار

امروز آن نهال درختی تناور است

یک روز بود دانش و فرهنگ بی‌بها

امروز دانش از همه چیزی گران‌تر است

یک روز بود چند دبستان به چند شهر

امروز شهر و قریه به‌تحصیل‌، همسر است

یک روز فضل با نسب و ریش و جبه بود

امروز فضل با سخن و کلک و دفتر است

یک روز کسب علم و ادب عار دخت بود

امروز کسب علم و ادب فخر دختر است

یک روز علم باور ما بود نقل و وهم

امروز آزمودهٔ محسوس‌، باور است

یک روز بود صنعت زر کیمیاگری

امروز هرکه کار کند کیمیاگر است

یک روز فضل با بزه‌کاری شریک بود

امروز جهل با بزه‌کاری برادر است

یک روز بود ورزش ورزشگری سبک

امروز مرد ورزش اولی و اوقر است

یک روز پرورشگر اطفال‌، کوچه بود

امروز پرورشگر اطفال‌، مادر است

یک روز داشتند زنان چادر سیاه

امروز آنچه روی نهان کرده چادر است

یک روز رخت و ریخت بد و بی‌قواره بود

امروز رخت و ریخت نظیف و موقر است

یک روز شهر بود به شب غرق تیرگی

امروز شب ز برق چو روز منور است

یک روز شاهراه گل‌آلود بود و تنگ

امروز شاهراه فراخ و مقیر است

یک روز راه‌ها همه یکسر خراب بود

امروز راه‌آهن ازین سر بدان سر است

یک روز راه شوسه چو بر چهر، خال بود

امروز راه‌شوسه چوبرصفحهٔ مسطر است

یک روز بود گاری و اراده زیر ران

امروز هر طرف دژ ژوئین تکاور است

یک روز بود جاده پر از دزد راهزن

امروز پر ز جاده گشا و زمین در است

یک روز بود وادی و کهسار سد راه

امروز کوه سفته و وادی مقنطر است

یک روز آن که داشت ز دزدان چو لاله داغ

امروز همچو نرگس باکاسهٔ زر است

یک روز آن که بود مهاجر به ملک غیر

امروز سوی خطهٔ ایران مهاجر است

یک روزکارخانه درین مملکت نداشت

امروزکارخانه فراوان و دایر است

یک روز قند و بافته این مملکت نداشت

امروز قند و بافته در مملکت پر است

یک روز در سفر شترِکُند، رهنمون

امروز در سفر موتور تند رهبر است

یک روز کاروان به زمین ره‌نورد بود

امروزکاروان به هوا آسمان در است

یک روز ساربان به زمین بود گام‌زن

امروز بر هوا خلبان آشناور است

یک روز نقل سایه و فر همای بود

امروز نقل کرکس روئینه شهپر است

یک روز بود ناوگکی کهنه در خلیج

امروز چندکشتی جنگی شناور است

یک روز بود عارض کان در حجاب ناز

امروز چهرگان ز پژوهش مجدر است

یک روز بود پیک کبوتر سریع‌تر

امروز برق جای‌نشین کبوتر است

یک روز بدگشاده در قحطی و وبا

امروز جای قحط و وبا از پس در است

یک روز بد به رزق مقدر امید خلق

امروز رزق بی‌هنران نامقدر است

یک روز بود روز کدیور ز فقر شام

امروز روز عیش و رفاه کدیور است

یک روز بود هر سندی ماجراپذیر

امروزکار ثبت سند ماجرا بر است

یک روزگار ناسخ و منسوخ بد رواج

امروز کار ناسخ و منسوخ نوبر است

یک روز کارهای میسر مرام بود

امروز نامیسر و مشکل میسر است

یک روز با فریب و ریا بود کار دین

امروز با حقیقت شرع پیمبر است

یک روز بود گریه کلید در نجات

امروز این حدیث بسی خنده‌آور است

یک روز بود باغ جنان زیر اشک چشم

امروز زبر سایهٔ شمشیر و خنجر است

یک روز نز جهاد و نه سبق و رمایه نام

امروز این سه اصل سرآغاز دفتر است

یک روز حصر داشت علوم اصول و فقه

امروز حظ ما ز همه علم اوفر است

یک روز بود طالب دنیی سگ هراش

امروز کار دنیی و عقبی برابر است

یک روز بد نشسته به یک پرده صد عیال

امروز خانه ویژهٔ یک جفت همسر است

یک روز فخر بود به مندیل و طیلسان

امروز در نظافت و پاکی گوهر است

یک روز بود خوب و بد از اختر سپهر

امروز هرکه خوب نباشد بداختر است

یک روز ملک ایران بی‌زیب بود و فر

امروز ملک ایران با زیب و با فر است

یک روز بر قصور سلاطین نشست بوم

امروز جای بوم ز بیرون کشور است

یک روز بود لهجهٔ دربار، اجنبی

امروز قند پارسی آنجا مکرر است

یک روز بود عهد ضعیفی فسرده حال

امروز روزگار خدیوی مظفر است

صاحبقران شرق رضاشاه پهلوی

شاهنشهی که سایهٔ خلاق اکبر است

صافی شده است طبع بهار از مدیح شاه

آری صفای تیغ یمانی به جوهر است

در عهد دیگران همه اغراق بود، شعر

در عهد شه زبان حقیقت سخنور است

بنگر بدین قصیده که در بیت‌های او

پا تا به سر حقیقت و انصاف مضمر است

گر صد کتاب ساخته آید به مدح شاه

چون بنگرید گفته ز ناگفته کمتر است

این مدح را ز جنس دگر مدح‌ها مگیر

کاین را پدر عقیده و اخلاص مادر است

شعری کز اعتقاد شود گفته نز طمع

دامانش باز بسته به دامان محشر است

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:53 AM

اگرکه پشت من از بار حادثات خمید

شکسته زلفا جعد ترا که خمانید

خمیده پشتی وگوژی نشان پیرانست

دو زلف تو پسرا از چه کوژ گشت و خمید

شنیده بودم در آب موی گردد مار

کجا بتابد بر وی به سال‌ها خورشید

من آن ندیدم و دیدم در آب عارض تو

خمیده طره و شد مار و قلب من بگزید

دو طره برد و بناگوش روشنت گویی

دو عقربست ز دو گوشه‌های ماه پدید

به برج عقرب هرکس شنیده باشد ماه

ولیک عقرب در برج ماه کس نشنید

معاشران بگذارید وبگذربد از من

که دشنه‌های غمم رشتهٔ حیات برید

بریده ساخت ز یاران و دوستان‌، گویی

مرا زمانه در آن شهر، عضو زاید دید

جز آن گلی که به نوروز چیدم از رخ دوست

گذشت سالی و دستم گل مراد نچید

گزیدم از همه خوبان بتی که از شوخی

ز دوستان به دل دشمن‌، انتقام کشید

نهفتمش به ته قلب‌، قلب من بشکافت

نهادمش به سر چشم‌، دیده‌ام بخلید

گسیخت رشتهٔ پیوند دوستاران را

برفت و واسطهٔ‌العقد دشمنان گردید

ز درد ناله نمودیم نایمان بفشرد

به عجزنامه نوشتیم نامه‌مان بدرید

به اعتراض گذشتیم‌، عرضه کرد به قهر

درون خانه نشستیم‌، خانمان کوبید

چه عهد بودکه بر جان عاشقان بخشود

چه روز بود که بر روی دوستان خندید

سیاستش‌همه‌خوف است و هیچ نیست رجاء

طریقتش همه بیم‌ است و هیچ نیست امید

گزید عقرب زلفش دل مرا باری

جزای آنکه دل‌، او را ز جمله شهر گزید

بغارتید و تبه کرد صبر و دین و دلم

دلم ز روی رضا برد و دین من دزدید

به باغ رفتم و دیدم که مرغکی آزاد

نشسته بود به شاخ گلی و می‌نالید

سئوال کردم وگفتم ترا چه شد؟ گفتا

به حال و روز توام دل گرفت و اشک چکید

ز خانه رفتم و بر روی پل نهادم گام

زبار محنت من ناف پل به خاک رسید

به زنده‌رود یکی قطره ز اشک من افتاد

به رنگ خون شد و سیلی عظیم از آن جنبید

به مرگ نیم‌نفس راه داشتم که ز راه

رسید پیک و ز یاران مرا بداد نوید

خجسته‌نامه‌ای آورد کاز رسیدن او

گل نشاط من از شاخ آرزو شکفید

نگارخانهٔ چین بود گفتی آن نامه

به زیر هر خطش اندر دوصد نگار پدید

لطیف نثری چون شوش‌های زر سره

بدیع نظمی چون رشته‌های مرواربد

به چربدستی بنگاشته خطی که همی

ز خط یاقوت از قوت قلم چربید

نبشته همره نامه یکی قصیدهٔ تر

کش از مسام عبارات‌، شهد ناب زهید

علی‌، عبد رسولی‌، بلی چو خامه گرفت

چنان نویسدکاز فضل آن بزرگ، سزید

ز بس که در غم ایام یاعلی گفتم

به روزبازبسینم علی به داد رسید

به راستی علیا! این بلند چامه چه بود

که از خلال سطورش ستاره می‌تابید

بدین قصیده تو با عسجدی شدی همسر

وزان کتاب برابر شدی به ابن عمید

سزای قافیت دال ذال خواهم گفت

نه بلکه ابن عمید است مرترا تلمیذ

تویی نشانه مران فاضلان پیشن را

چنان که بیرونی را، غیاث دین جمشید

نبشته بودی کان چامهٔ مضارع را

به خواجه خواندم و بشنید وسخت بپسندید

به نام خواجه مرا شعرها بسی باشد

به نامه‌ای که پس از مرگ من شود بادید

به جای آنکه دگر خواجگان به هیچ مرا

فروختند و وی از پاکی تبار خرید

من از دو مرد به گیتی سپاس دارم و بس

یکی برفت و دگر باد سال‌ها جاوبد

من آن کسم که نپیوندم و چو پیوستم

به هیچ حیله نیارند رشته‌ام گسلید

به روزگاری من جان به راه دوست دهم

که دوستان نتوانند نام دوست شنید

طمع به مال و بنانش نکرده‌ام لیکن

مرا فتوت ذاتیش سوی خواجه کشید

وز اصطناع و حمایتش چار سال تمام

به کار بودم و فارغ ز قیدگفت و شنید

دربغ و دردکه این روزگار سفله‌نواز

به جای مرغ سخن گوی‌، زاغ بنشانید

بزرگوارا! از فیض رشحهٔ قلمت

زکشتزار خیالم گل وصال دمید

به ری طبرزد و فانید از اصفهان شد و تو

به اصفهان زری آری طبرزد و فانید

چون‌از سیاه و سپیدم‌تهی است کف‌، صله‌ات

سخن فرستم وکاغذکنم سیاه و سپید

هماره تا ز خراسان دوباره تیغ زند

سوار چرخ‌، که در خوروران به خون غلطید

تو شاد باش و ز فضل و ادب حمایت کن

گذشته اخترت از تیر و قدرت از ناهید

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:53 AM

باد خراسان همیشه خرم و آباد

دشت و دیارش ز ظلم و جور تهی باد

دشت و دیار ار ز ظلم و جور تهی گشت

ملک بماند همیشه خرم و آباد

ملک یکی خانه‌ایست بنیادش عدل

خانه نپاید اگر نباشد بنیاد

داد و دهش گر بنا نهند به کشور

به که حصاری کنند ز آهن و پولاد

خصم ببستند و شهر و ملک گشودند

شاهان از فر و نیروی دهش و داد

و آنکو باد جفا و جور به‌سر داشت

سرش به خاک اندرست و ملکش بر باد

شکر خداوند را که داد و دهش را

طرفه بنائی نهاد پادشه راد

خسرو گیتی‌ستان مظفر دین شاه

آنکه ز عدلش بنای ظلم برافتاد

داده خدایش خدایگانی و شاهی

باز نگیرد خدای آنچه به کس داد

ملک عروسی است عدل و دادش کابین

در ده کابین و شو مر او را داماد

طایر دولت که هرکسش نتوان بست

بال و پر خوبش جز به سوی تو نگشاد

مسند شرع و سریر حکم تو داری

خصم تو دارد غریو و ناله و فریاد

اینک بنگر بهار را که شدش طبع

شیفته بر مدح تو چو کاه به بیجاد

داند کش طبع را چه پایه و مایه است

آنکه بداند شناخت شاهین از خاد

بود درین آستان پدرش صبوری

چندی مدحت‌سرای و داد سخن داد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:53 AM

شب برکشید رایت اسود

لون شبه گرفت زبرجد

شد چیره بر عمائم خضرا

بار دگر علائم اسود

گفتی ز نو سلالهٔ عباس

بردند حق آل محمد

مشرق به رنگ سوسن بری

مغرب به رنگ ورد مُورد

در یک کرانه‌، پردهٔ ماتم

در یک کرانه‌، خونین مشهد

بازیگر شب آمد و افراخت

آن خیمهٔ سیاه معسجد

و آن مرده‌ریگ‌های کهنسال

کش بازمانده از پدر و جد

وز هرکرانه لعبتکان را

آورد و برنشاند به مسند

آن‌بایکی‌وشاح موشح

این با یکی قلاده مقلد

زهره نخست بار ز بالا

بنمود همچو دیدهٔ ارمد

مه بر فضول خال نهاده

زانگشت جابجای بر آن خد

کیوان میان به افسون بسته

از حلقهٔ حدید موقد

بهرام کرده پوشش خفتان

از لاله برک و درع ز بسد

وان کهکشان فشانده پیاپی

بر اختران گلاب مصعد

یک سو نموده نعشی پوبا

نه مدفنی پدید و نه مرقد

یک سو نموده نسری طایر

نه منزلی پدید و نه مقصد

گه گه برون فرستد پیکی

ز استاره همچو حبلی ممتد

چون کاتبی که با قلم سرخ

بر صفحهٔ سیاه کشد مد

برخیز و بزمگاه برافروز

ای ماهروی سرو سهی قد

در دلبری مباش جفاکار

در دوستی مباش مردد

دریاب قدر صحبت پیران

ای تندخو جوان معربد

کز نیکوان عتاب و درشتی

نیکو بود ولی نه بدین حد

یزدان نمود حسن و بهارا

بر چهرهٔ تو وقف موبد

زان دیو رشک برد و نهانی

با دست آن دو زلف مجعّد

بنمود تقوی و دل و دین را

در طرهٔ تو حبس مخلّد

بگذاشتم شبی به رخ او

پیچنده چون سلیم مسهد

بودیم در سخن که برآمد

آوازهٔ خروس مغرد

سر زد سپیده از بر البرز

چون برکشیده تیغ مهنّد

گفتی بکرد بیرون‌، موسی

از جیب جامه آن هنری ید

چون اژدهای مخرفه اوبار

چرخ از ستاره کرد مجرد

نه مشتری بماند و نه عوّا

نه نعش و نه جدی و نه فرقد

گیتی خموش و سرد و تهی شد

چون کعبه در ولایت مرتد

نجم سحر ز اوج همی تافت

چون شمعی از میانهٔ معبد

جادوی چرخ ملعبه برچید

گشت زمانه گشت مجدد

گنجشگکان شدند هم‌آواز

چون کودکان به خواندن ابجد

خورشید چیره‌دست بگسترد

زرّ طلا به لوح زبرجد

چون طبع من که شعر طرازد

در مدحت خلیفهٔ احمد

شیر خدا که هست جبینش

تا بشگه ستارهٔ سودد

یزدان نهاده از بر فرقش

دیهیم پادشاهی سرمد

ز او خاسته است جمله فضائل

چون خیزش جموع ز مفرد

باران فضل اوست همه سیل

درباب علم اوست همه مد

ز امواج دانشش دو سه قطره

شد میغ و درچکید به فدفد

یک قطره شد خلیل و کسایی

یک قطره سیبویه و مبرد

درکعبه زاد و شد ز وی اشرف

ز آدم چکید و شد ز وی امجد

گلبن بزاد ورد ولیکن

زان اشرف است ورد مورّد

وز شاخ خاست فاکهه اما

زان شاخ هست فضل وی از ید

دعوی نداشت ورنه ورا بود

همچون قران هزار مجلد

روزی که جست عمرو ز خندق

بسته به خنگ تازی‌، مقود

ازخشم همچو مرگ مجسم

وز هول همچو کوه مجسد

تارک به زیر مغفر فولاد

سینه درون درع مزرّد

زی قوم شد چو رعد خروشان

وز بیم او یلان شده ارعد

شیر خدا ز خیل برآمد

خمیده‌ای به چنگ محدد

با حد تیغ‌، کفر بینداخت

برداشت دین ز خاک بدان حد

نزد حق از نیاز دو گیهان

افزود قدر ضربت آن ید

دست خداش خواند ازین روی

پیغمبر کریم ممجد

زبرا که بود آن دل و آن دست

پیوسته از خدای مؤید

غالی خداش خواند و من آن را

نپذیرم و نه زود کنم رد

چون بنده جویدی ره دادار

باقی نماندی به میان حد

خلق بشر خدای بدان کرد

تا سازدش به خویش مقید

سوی خدای ره برد امروز

مانندهٔ خدای شود غد

حیدر موحدیست خداجوی

وز هرچه جز خدای‌، مجرد

زبن رو ندانمش که چه خوانم

هستم درین میانه مردد

بحث است تا به علم معانی

از مسندالیه و ز مسند

اعدای او به محنت دایم

احباب او به عیش مؤبد

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:53 AM

طبع بلند مرا کیست که فرمان برد

ز من پیامی بدان مردک کشخان برد

گوید یکچند باز جانب یزدان‌شناس

بترس اگر داوریت کس بر یزدان برد

توئی که از دیرگاه رای خطاکار تو

آب نکوکاری از روی نیاکان برد

نام سخن بردنت بالله ماند بدانک

مردک شلغم‌فروش مشک به دکان برد

گرتو و چون تو زنند لاف خرد بعد از این

کوت کش از هر کنار خرد به دامان برد

آنکه نداند ز جهل بوجهل از مصطفی

گمرهم ار زانکه او ره سوی قرآن برد

آن کو بن‌سعد را بیش ز سلمان شمرد

کافرم ار او به خویش نام مسلمان برد

آنکه نداند شناخت قیمت خرد از بزرگ

چون به بر نام خویش نام بزرگان برد

آنکه ز بی‌دانشی نظم نداند ز نثر

بهر چه نزدیک خلق عیب سخندان برد

طیره شوی زانکه من مدح نگویم ترا

هدیهٔ ایزد کسی در بر شیطان برد؟

ز ابلهی گفته‌ای شعر نگوید بهار

وین سخنان را بدو فلان و بهمان برد

به که ز بهر سخن برنگشاید زبان

گر نتواند که مرد سخن به پایان برد

من ز دگر شاعران شعرگروگان برم

اگر ز سرگین‌، عبیربوی گروگان برد

آنکه تو گویی سخن گوید بر نام من

کیست که کس نام او در بر اقران برد

کس را تعلیم شعر چون دهد آن کو ز جهل

هنوز باید پدرش سوی دبستان برد

نه هرکه گوید سخن نامش سخندان شود

نه هرکه شد سوی بحر گوهر غلطان برد

هنوز در ملک شعر نامده قحط الرجال

که خنثیئی روز جنگ رایت سلطان بود

خود غلط است اینکه او شعر فرستد مرا

خود غلطست اینکه کس قطره به عمان برد

خود چه کسنداین گروه وین‌سخنانشان که‌مرد

در بر اهل سخن نامی از ایشان برد

کیست کز اینان مرا شعر فرستد به وام

کیست که شمع و چراغ زی مه تابان برد

خرمن دانش مراست و آن دگران خوشه‌چین

خوشه به خرمن کسی به تحفه نتوان برد

ذره بر آفتاب مردم جاهل نهد

قطره سوی ژرف بحر کودک نادان برد

طبع من از شاعران شعر کند عاریت

لعل کس ار عاریت سوی بدخشان برد

فضل من از این گروه روشن گردد به خلق

تیره بود گرنه تیغ محنت سوهان برد

کس نبرد فضل من زین سخنان گزاف

دیو به افسون کجا ملک سلیمان برد

پس از صبوری کنون منم که از طبع من

قاعدهٔ نظم و نثر روان حسان برد

بخرد سالی مراست ترانه‌های بدیع

که سالخورد اندرو دست به دندان برد

بیخردی کان سخن گفت‌، بباید کنون

دعوی خود را به خلق حجهٔ و برهان برد

ورنه چنانش کنم خستهٔ پیکان هجو

که تا ابد بهر خویش دارو و درمان برد

یک ره از دامنش دست نگیرم فراز

گرچه ز حشمت بساط برنهم ایوان برد

ناوک هجو من است بیلک خفتان گذار

خصم چه سود ار به تن محنت خفتان برد

نشان دهم روز هجو او را روئی که او

نیم‌شب از طوس رخت سوی صفاهان برد

داوری ما و او باز دهد گر کسی

قصه ما را سوی میر خراسان برد

دامن اگر برزند رای فروزان او

اختر تابان چرخ سر به گریبان برد

نیزه بروید چو موی بر تن شیر دژم

یکره گر خشم او ره به نیستان برد

تاکه جهانست باد شاد و خوش اندر جهان

تاکه جهانش ز جان طاعت و فرمان برد

گفتم از آنسان که گفت شمع سپاهان جمال

« کیست که پیغام من به شهر شروان برد»

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:53 AM

این عامیان که در نظر ما مصورند

هر روز دام کینه به ما بر بگسترند

ما پاسدار دین و کتاب پیمبریم

وبنان عدوی دین و کتاب پیمبرد

دین نیست اینکه بینی در دست این گروه

کاین مفسده ‌است و این ‌دنیان مفسدت گرند

وین رسم پاک نیست که دارند این عوام

کاین‌ بدعت ‌است و این ‌سف‌ها بدعت آورند

از ایزد و نبی نشناسند جز دو حرف

کاینان اسیر گفته ی بابند و مادرند

کویی چرایکی است‌خدا، یارسول کیست

اینان ز مادر و ز پدر حجت آورند

افلاک در نبشته کمال پیمبری

وینان به کارنامه ی شق‌القمر درند

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 11:53 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4974658
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث