به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

قیصر گرفت خطهٔ ورشو را

درهم شکست حشمت اسلو را

جیش تزار را یرشش بگسیخت

چون داس باغبان علف خو را

دیری نمانده کز یورشی دیگر

مسکف زکف گذارد مسکو را

روس آنکه در لهستان چنگالش

برتافت دست چندین خسرو را

ورشو که بدعروس لهستان کشت

هم‌خوابه آن یله شده ورزو را

بنگر که خود چگونه ازو گیهان

برتافت چنگ و بستد ورشو را

آنگه که از پروس سوی مغرب

قیصر فکند ولوله و غو را

بلژیک شد به خیره سپر تا آنک

پاریس شده پذیره روا رو را

پاریس از انگلستان یاری جست

حق سیاست کلمانسو را

یکسو به‌ روس گفت که‌ هان بشکن

چون شیر شرزه ساقهٔ این گو را

روس از پروس شرقی پیش آمد

کرده دلیل هی هی و هوهو را

یکسو سپه کشید بریطانی

بگرفت وادی و دره و زو را

زبن سو فرانس کرد بهم جیشی

تا خودکه می‌برد ز میان دو را

یکسر سلاح جنگ به کف دادند

خدمتگر و ذخیره و معفو را

برق تفنگ و توپ به کار آورد

تاب درخش و غرش بختو را

گشت جهان دوباره به یاد آورد

فرفرنگ و جنگ واترلو را

البرت ازین واترلو شد بی‌تخت

در هاور برد تختگه نو را

تخت فرانس نیز به (‌بردو) رفت

عزت فزودگیتی‌، بردو را

قیصر فسون نمود چو مار افسای

کر مارو کفچه و کل بر سو را

وانگه ز غرب تاخت به شرق اندر

وز پیش راند دشمن کجرو را

زد در پروس شرقی بر دشمن

چون اخگری که لطمه زند قو را

بشکست خصم را و به ورشو تاخت

داده نوید، راجی و مرجو را

یکسو مکنزن آن که سرتیغش‌

پهلو دریده دشمن پهلو را

ییشش بخوانده «‌غاصب کالیسی‌»‌

مستد برانه آیت ولّو را‌

در «‌پرزمیشل‌» داده جو اسبان

پس‌داده در «‌پلن‌» دیرین جو را

یک لشکر از جنوب لهستان تفت

پیمود راه «‌رستو» و «‌خارکو» را

وز مشرق «‌پلن‌» سپهی دیگر

بگرفته پیش‌، خطهٔ مسکو را

یکسو سپاه سرکش هندنبرگ

آموخته به خصم تک و دو را

وز بر و بحر مملکت بالتیک

تهدید کرده مرکز اسلو را

آن مرکزی که کرده مصیبت‌گاه

رامشگه گزر سس و خسرو را

خرس بزرگ آن که نه پذرفتی

از صید خسته‌، لابه و مومو را

اینک ز بیم گشته چو خرگوشی

کز دور بنگرد سک «‌ترنو» را

امروز کافتاب جهانگیری

ز ایران دریغ دارد پرتو را

جیش تزار از چه در این کشور

بگرفته خوی مردم شبرو را

دعوت شدند کی زی ایران

حق برکناد داعی و مدعو را

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

 

عید قربان آمد ای جان جهان قربان تو را

جلوه‌ای کن تا شود جانها فدای جان تو را

من شوم قربان تو را تا زنده مانم جاودان

زنده ماند جاودان آنکو شود قربان تو را

زلف ورخسارت نشان ازکفر و ازایمان دهند

زین قبل فرمان رسد برکفر و بر ایمان تو را

حیله و دستان مکن در دلبری با دوستان

زانکه‌خود بخشند دل‌، بی‌حیله ودستان تو را

گرچه با من عهد و پیمان بستی اندر دوستی

پایداری نیست برآن عهد و آن پیمان تو را

عهد بشکستی و بگشودی در جور و ستم

نیست گوئی بیمی از شاهنشه ایران تو را

انکز آغازشهی باملک خویش‌این وعده‌داد:

آمدم من تا کنم یکباره آبادان تو را

داد رکن‌الدوله را منشور ملک‌شرق وگفت

ای خراسان کردم از این ره قوی ارکان تو را

ای خدیو شرق ای سر خیل ابناء ملوک

وی که شه بگزیده از امثال و از اقران تو را

کس نکوهش کرد نتواند مراگاه سخن

گویم ار خاقان بن خاقان بن خاقان تو را

نیز از من کس نتاند خواست برهان و دلیل

خوانم ار سلطان بن سلطان بن سلطان تو را

از بنی‌الخاقان کنون یزدان تو را برترکشید

باش تا از جمله گیتی برکشد یزدان تو را

مر تو راکس نیست مدحت‌خوان به گیتی چون بهار

گرچه‌اکنون جمله گیتی کشته مدحتخوان تو را

تا همی باشد به گیتی نام از افریدون و جم

باد فر و حشمت افزونتر ازاین و آن تو را

این‌هنوز آغاز فر و حشمت و اجلال تو است

باش تا کیوان ببوسد پایه ی ایوان تو را

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا

همتی یاران که بگذشته است آب از سر مرا

آتشی سوزنده‌ام‌، وین گیتی آتش‌پرست

هر زمان پنهان کند در زیر خاکستر مرا

از تف سوزنده آهم گرم بگدازد چو موم

گر نهد یاجوج پیش سد اسکندر مرا

گر نکردی جامه وکفش وکله، سنگین تنم

چون گیاه خشک برکندی ز جا صرصر مرا

کاشکی یک روز برکندی ز جا این تندباد

وندر افکندی درون خانهٔ دلبر مرا

از غم نادیدنت اندام من چو موی شد

کس نخواهد دید از بس لاغری‌، دیگر مرا

گر به رحم آیی و خواهی روی بنمایی به من

مشکل ار پیدا کنی با این تن لاغر مرا

خوی با نسرین و سیسنبرگرفتم‌، کاین دو یار

می کنند از روی و از مویت حکایت مر مرا

گر به خانم بگذری بینی به پیش مرز گل

چون گیا پیچیده بر نسرین و سیسنبر مرا

سوی من بود تو باد آورد، زین حسرت رقیب

حیله سازد تا درافتد کار با داور مرا

یافتم گنجی وز آن ترسم که روز داوری

جنگ با داور فتد زین گنج بادآور مرا

بر سر من گر نبودی از خیالت نیتی

اندرین بیغوله جان می‌آمدی بر سر مرا

دوستان رفتند ازین کشور، رقیبان همتی

تا مگر بیرون کند سلطان ازین کشور مرا

گر به مصر و شام باشم یا به بغداد و دین

می‌دهند از قدردانی جا به روی سر مرا

ور به سوی برلن و پاریس و لندن بگذرم

صیت فضلم کیسه پرسازد ز سیم و زر مرا

ور به پاس هم‌زبانی جانب کابل شوم

دوستاران ادب بر سر نهند افسار مرا

وز تخارستان مراگر دور سازد خصم دون

هست نزد ازبک و تاجیک جاه و فر مرا

بر در خوقند و فرغانه است خان و مان مرا

بر لب جیحون و آمو‌یه است آبشخور مرا

دوستانی دارم اندر خطهٔ صقلاب و روم

کز وفا مانند جان گیرند اندر بر مرا

هر کجا گیرم قلم در دست و بگشایم زبان

چون سخن‌، گیرند دانایان ز یکدیگر مرا

درکلام پارسی امروز شخص اولم

وز فنون مختلف باشد بسی زیور مرا

تا زبان پارسی زنده است من هم زنده‌ام

ور به خنجر حاسد دون بر درد حنجر مرا

سابقم در هر هنر چون ابرش تازی‌نژاد

خوار دارد لاجرم این دهر خرپرور مرا

تا گران بد گوهر دانش‌، گرامی داشتند

کارفرمایان دانشمند، چون گوهر مرا

چون ز ناگه شهر واشد سکهٔ بدگوهران

آسمان زد بر زمین چون سکهٔ ابتر مرا

بس که در میدان آزادی کمیتم تند راند

گیتی کج‌رو به زندان می‌دهد کیفر مرا

بس که بدخواهان بدم گفتند نزد شهریار

قیمتم بشکست و کرد از خاک ره کمتر مرا

قرن‌ها باید کجا پیدا شود گوینده‌ای

کو به نظم و نثر بتواند شدن همسر مرا

لیک ازین رفتار ناهنجارگویی مهتران

عضو زاید می‌شمارند اندرین کشور مرا

در حق من مرگ تدریجی مگر قائل شدند

کاین‌ چنین دارند در زندان به غم همبر مرا

مردم از این مرگ تدریجی و طول احتضار

کاش در یکدم شدی پیراهن از خون ترمرا

ای دریغا مرگ آنی‌! کز چنین طول ممات

هرسر مویی همی بر تن زند نشتر مرا

کاش در یک‌دم ز شفقت دشمنان و دوستان

تیر بارند از دو سو بر این تن لاغر مرا

سومین بار است تا در این مغاک هولناک

بود باید با ددان همصحبت و همسر مرا

لعنت حق باد برکین‌توز و غماز و حسود

کاین بلا از این سه تن شد چیره بر پیکر مرا

چون به یاد کودکان از دیده بگشایم سرشک

کودکان اشک درگیرند گرد اندر مرا

ور کشم آهی به یاد دوستان‌، آن دود آه

پیچد و او بارد اندر کام‌، چون اژدر مرا

رنج حبس و دوری یاران و فکر کودکان

با تهی‌دستی و بی‌برگی کند مضطر مرا

حب صیت و جود و استغنا مرا درویش کرد

ورنه بودی کنج‌ها آکنده از گوهر مرا

خانه‌ام خالی شود از فرش و کالا بهر وام

تا بسازد توشهٔ یک‌روزه خالی گر مرا

با چنین دروبشی اکنون سخت خرسندم بهار

اختر کجرو نرنجاند دمادم گر مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

 

از من گرفت گیتی یارم را

وز چنگ من ربود نگارم را

وبرانه ساخت یکسره کاخم را

آشفته کرد یکسره کارم را

ز اشک روان و خاک به سرکردن

در پیش دیده کند مزارم را

یک سو سرشک و یک سو داغ دل

پر باغ لاله ساخت کنارم را

گر باغ لاله داد به من پس چون

از من گرفت لاله عذارم را

در خاک کرد عشق و شبابم را

بر باد داد صبر و قرارم را

چون حرف مفت و صحبت بی‌برهان

بر ترهات داد مدارم را

بر گور مرده ریخت شرابم را

در کام سگ فکند شکارم را

جام میم فکند ز کف و آنگاه

اندر سرم شکست خمارم را

بس زار ناله کردم و پاسخ داد

با زهرخند، نالهٔ زارم را

گفتم بهار عشق دمید، اما

گیتی خزان نمود بهارم را

گیتی گنه نکرد و گنه دل کرد

کاین گونه کرد سنگین بارم را

باری بر آن سرم که از این سینه

بیرون کنم دل بزه کارم را

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

مه کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را

پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را

گیتی به غبار دمه و میغ‌، نهان گشت

گفتی که برفتند به جاروب‌، لزن را

گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی

پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را

آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود

افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را

برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت

وآمد مه و پوشید به کافور کفن را

کافور برافشاند کز او زنده شود کوه

کافور شنیدی که کند زنده بدن را

من بر ز برکوه نشسته به یکی کاخ

نظاره‌کنان جلوه‌گه سرو و سمن را

ناگاه یکی سیل رسید از دره‌ای ژرف

پوشید سراپای در و دشت و دمن را

هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل

از زیر به بالا کند آهیخته‌ تن را

گفتی زکمین خاست نهنگی و به ناگاه

بلعید لزن را و فروبست دهن را

مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی

بردند در این تیرگی از یاد سخن را

خور تافت چنان کز تک دربا به سر آب

کس درنگرد تابش سیمینه لگن را

تاریک شد آفاق تو گفتی که بعمدا

یکباره زدند آتش‌، صد تل جگن را

گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم

یا برد سفه آبروی دانش و فن را

گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار

وین حال فرا یاد من آورد وطن را

شد داغ دلم تازه که آورد به یادم

تاریکی و بدروزی ایران کهن را

‌*

*‌

آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت

چون خلد برین کرد زمین را و زمن را

آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد

گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را

وآن روز که پیوست به اروند و به اردن‌

کورش‌، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را

و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران

فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را

وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت

برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را

افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را

پیوست به لیبی و به پنجاب‌، ختن را

زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش

یک قرن کشیدیم بلایا و محن را

ناگه وزش خشم دهاقین خراسان

از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را

آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان

بگرفت تسیفون‌، صفت بیت حزن را

رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق

بیدار نمودند فرو خفته فتن را

در پیش دو دریای خروشان‌، سپه پارت

سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را

پرخاشگران ری و گرگان و خراسان

کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را

خون در سر من جوش زند از شرف و فخر

چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را

آن روز کجا شد که ز یک ناوک «‌وهرز»‌

بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را

وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ

افکند به زانوی ادب والرین را

وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام

افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را

آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر

اسلام برون کرد وثن را و شمن را

وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت

در دیدهٔ رومی‌ به شب تیره وسن را

آن روز که نادر، صف افغانی و هندی

بشکافت‌، چو شمشیر سحر عقد پرن را

وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات

پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را

وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا

وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را

وامروز چه کردیم که در صورت و معنی

دادیم ز کف تربیت سر و علن را

نیکو نشود روز بد از تربیت بد

درمان نتوان کرد به کافور، عنن را

بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر

از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را

جز آن که سراپای جوان گردد و جوید

در وادی اصلاح‌، ره تازه شدن را

ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج

بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را

کو مرد دلیری که به بازوی توانا

بزداید از این چشمه‌، گل و لای و لجن را

هرچندکه پیچیده بهم رشتهٔ تدبیر

آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را

اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود

یک مرتبه‌، شمشیرزن و دایره‌زن را

من نیک شناسم فن این کهنه‌حریفان

نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را

آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی

در بیع و شری جمله قوانین و سنن را

طامع نکند مصلحت خویش فراموش

لقمه به مثل گم نکند راه دهن را

جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد

آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را

بی‌تربیت‌، آزادی و قانون نتوان داشت

سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را

امروز امید همه زی مجلس شور است

سر باید کآسوده نگه دارد تن را

گر سر عمل متحد از پیش نگیرد

از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را

جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد

افریشتگان قهر کنند اهریمن را

بی‌نیروی قانون نرود کاری از پیش

جز بر سر آهن نتوان برد ترن را

گفتار بهار است وطن را غذی روح

مام از لب کودک نکند منع لبن را

این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست

داند شمن آراستن روی وثن را

یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش

کامید بدیشان بود ایران کهن را

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

دی دیدم آن نگار سهی قد را

بر رخ شکسته زلف مجعد را

در خوی گرفته عارض گلگون را

در می نهفته ورد مورد را

از جادوئی نهفته بلعل اندر

تابان دو رشته در منضد را

بگشوده بهر بستن کار من

بشکسته زلفکان معقد را

در تاب زلف و ابروی او دیدم

تیغ سلیل و درع مزرد را

گفتم ز دام زلف رهائی بخش

این خاطر پریش مقید را

گفتا دلت رها کنم ارگوئی

از جان و دل مدیح محمد را

سر خیل انبیا که صفات او

حیران نموده عقل مجرد را

حق از ازل به مهر و ولای او

با خلق بسته عهد مؤکد را

پیغمبران به مدرس فضل او

حاضر شوند خواندن ابجد را

با بغض او فریشته گر باشد

گو پذیره نار موقد را

ور زانکه با ولاش بود شیطان

گو کن گذاره خلد مخلد را

قانون نهاد و شرع پدید آورد

و آراست‌ملک و دولت سرمد را

قانون او گرفت همه گیتی

چون تندباد، وادی و فدفد را

وانکس که سر ز طاعت او برتافت

گردن نهاد تیغ مهند را

ایزد از او به خلق نمود امروز

احسان بی‌نهایت و بی‌حد را

فر قدوم فرخ او بشکست

آن کسروی بنای مشید را

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

دل زجا برد سحرمرغ سحرخیزمرا

مژده‌ای داد خوش‌آهنگ و دلاوبز مرا

گفت کازادیخواهان دیار کشمر

برگزیدند به تکریم و به تعزیز مرا

از همه ملک به منشان نگه افتاد ز مهر

زانکه بود از بدی و کژی پرهیز مرا

کرد فارغ زترشرویی بجنورد عبوس

انتخاب هنری مردم ترشیز مرا

خان بجنورد ندانست که مردان بزرگ

می‌شناسد به واشنتن و پاربز مرا

بر سر دولت بشکست مرا چندین بار

خواست تا بر سر قانون شکند نیز مرا

تا رود مجری تحدید به تهدید ز شهر

خواست کردن به یکی مفسده تجهیز مرا

تلگرافاتی از سید و آخوند، به قهر

بفرستاد که در کار کند تیز مرا

ظلمی ار بود عمومی بد و او خواست کند

همچو این قافیه وادار به تبعیض مرا

به خیالش که وکیل خود و اقوام ویم

که به هر جنگ فرستاد جلوریز مرا

گرچه من بود مبعوث دموکرات ولی

بی‌سبب منت اوگشت گلاویز مرا

او ندانست که گر اهل خراسان بدرست

نپذیرند، پذیرند به تبریز مرا

نه به کرمان‌ و صفاهان ، که ‌به کرمانشه و یزد

می‌ستایند و به شیراز و به نیریز مرا

خاک فرغانه و قرقیز هم ار زیران بود

می گزیدند ز فرغانه و قرقیز مرا

و گر انسان ز من اعراض کند، بگزیند

بهم آوازی خود مرغ شب‌آویز مرا

وگر او نیز بتابد ز من اندوهی نیست

با یکی طبع چو دریای گهرخیز مرا

تاج زرین نکند خوشدلم‌، او بردگمان

دل کند خوش به یک انگشتر ارزیز مرا

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

ز دانایی بنالد مرد دانا

که دانا را خرد بندی است برپا

ز سیری کرده قی در هند، راجه

گرسنه خفته «‌روسو» در اروپا

فرو ماند به کرباسی کشاورز

مخنث گام بگذارد به دیبا

عزیز بی‌جهت در خز و توزی

یتیم بی‌پدر بر خار و خارا

اگر قسمت‌به‌سعی است و به کوشش

چنان کاندر قران فرمود مولا

چرا پیوسته قومی در تنعم

چرا همواره جمعی در تقلا

چرا یک قوم در زببنده ملبس

چرا یک قوم در چرکینه چوخا

بهٔک‌دم‌روکفلر بی‌زحمت و رنج

ربوده قسمت یک عمر جولا

امیر ناتوان درکوشک خفته

به صف مرده سلحشورتوانا

وگرقسمت به‌نیرنگ‌است‌و تدبیر

در آن سعی و تکاپو نیست پیدا

پس آن پیغمبران و آن حکیمان

پس آن دستورهای نغز و شیوا

ز انجیل آمده تا عهد تورات

ز قرآن آمده تا زند وستا

ز سقراط گزین تا عهد «‌لوتر»

ز زرتشت مهین تا پور سینا

همان آموزگاران خلایق

همان اخلاق‌فرمایان دنیا

همان خون‌ها که خوردند آن بزرگان

نصیحت‌ها که فرمودند بر ما

همه یاوه‌ است و هیچاهیچ و معدوم‌؟

همه ژاژست و پیچاپیچ و بیجا؟

اگر نفس بشر با دد قرین است

چرا دد بر دو دست است و تو بر پا

چرا دد نگذرد از برکهٔ تنگ

تو پرّان بگذری از ژرف دریا

چرا گریی تو و او نیست گریان؟

چرا گویی تو و او نیست گویا

چرا آیی تو از مغرب به مشرق

نیاید آهو از صحرا به صحرا

چرا وحشت کند او در غریبی؟

تو در هر جا درآیی بی‌محابا

دده دندان نیالاید به همجنس

تو ساغرها کشی از خون اعدا

وگر گفتارهای لیل و داروین

چنان باشد که تو گویی همانا

نه‌او در بند تفکیک‌است‌ و ترکیب

نه او در فکر ایجاد است و انشا

دو سه درسی ز بر کرده طبیعی

که میراث آید از احیا به احیا

تو هر دم چیزها یابی به فکرت

که آن نایافته اجداد و آبا

پس این فکرتو میراث پدر نیست

کمال نفس تو است ای پور زببا

کمال نفس ارمانی طبیعی است

درین ارمان تو ممتازی ز اشیا

گیاه و جانور مقهور دهرند

تویی مقهور فکر خویش تنها

کشد نفس تو زی فوق‌الطبیعه

کشد نفس هیون زی سطح غبرا

به تحسین نبات و جنس حیوان

تو چون دهر، دانا و توانا

توانی خاربن را کرد بی‌خار

وز آن بی‌خار بار آورد خرما

برآری از گل شش برگ‌، صد برگ

پدید آری ز پشت زاغ‌، ورقا

به ترکیب از جمادات طبیعت

گرو بردی وگشتی فرد یکتا

برآری از خزف بلور روشن

بسازی با شبه لولوی لالا

تویی بعد از طبیعت فرد ممتاز

به‌ مصنوع‌ طبیعت‌ حکمفرما

بسا دارو که تو پیدا نمودی

که گیتی هیچ گه ننمود پیدا

بسا قانون که تو ابداع کردی

که آن را در طبیعت نیست مبدا

پس این‌ نفس تو نفس گاو و خر نیست

که او در رتبه پست است و تو والا

قوانین طبیعی ره نیابد

در اصل آکل و مأکول‌، اینجا

وگر یابد ز اغفال من و تو است

من وتو اکمهیم‌ا و خصم بینا

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

ایزدت خر خلق کرد ای کودن شاعرنما

رو چراکن تاکی اندرکار حق چون و چرا

می‌برازد بر تو عنوان خریت ای (‌..)

همچو وحدانیت مطلق بذات کبر‌با

ازتو ابله‌تر نجستم نیک جستم بی‌خلاف

از تو ناکس‌تر ندیدم راست گفتم بی‌ر‌یا

مایه‌شاعر برون از لفظ خوش،‌علم است و هوش

مر تو را نی لفظ شیرین است نی علم و ذکا

زان افاداتی که فرمودی به دیوان ادیب

پایگاه دانشت معلوم شد نزدیک ما

وز فراویز نظامی شد مسلم کان جناب

تا چه حد بودست با آداب تحقیق آشنا

باد لعنت بر تو تا بر جان و خشوران درود

باد نفرین بر تو تا در لفظ مسکینان دعا

کوژ بادا همچو پشت خوشه‌چینانت کمر

چاک بادا همچو چرم پاره‌دوزانت قفا

بی‌توقف چار چیزت باد اندر چار چیز

بی‌تعلل هشت چیزت باد اندر هشت جا

در معایت زهر ارقم در سرایت شور و شین

درگلویت ریسمان و بر دهانت متکا

کف به‌لب چوبت به ... تیرت به‌ دل‌تیزت به ریش

غم به‌جان دردت به‌تن تیغت به‌سر بندت به‌پا

چار چیز از چار کس در چار جا بادت نصیب

نبود از این چار چیزت جان و تن یکدم رها

در ملا دشنام مردم در خلا دشنام زن

این جهان قهر اعادی آن جهان قهر خدا

نی در انگشت تو خوش تر تا در انگشتت قلم

بند بر دست تو بهتر تا که در دستت عصا

یادت آید مدتی همچون جعل در ...

گرد می کردی زباله زبن سرای و زان سرا

روز و شب از دود افیون‌دربن ریشت خضاب

سال و مه از لون سرگین درکف دستت حنا

چون گذشتی مهتری لر سوی شهر اصفهان

می‌دویدی پیشبازش با سلام و با ثنا

شعر می‌خواندی به آواز حزین در مدح لر

مثنویاتی ز جنس شعر ملا احمدا

خنده‌آور موکبی تشکیل می‌شد زان که بود

لر ز پیش و تو زپس وندر پیت چندین گدا

ور از آن لر چند غازی می‌ربودی داشتی

با گدایان بر سر تقسیم آن جنگ و مرا

‌گشت ناگه آتش جنگ عمومی شعله‌ور

شد به دوران فتنهٔ آخر زمان فرمانروا

در جهان دجال‌خویان فرصتی خوش یافتند

تا برون آیند از بیغوله‌های اختفا

چون خر دجال بیرون تاختی از ...

شد فضای اصفهان از عر و تیزت پرصدا

هوچیانه آمدی از چاه گمنامی برون

یافتی گنج ملا جان بردی ازکنج خلا

شد الاغ ... لاغ‌باف و لاف‌زن

شعرساز و نثرگستر، چس‌نفس پرمدعا

شعرگوید لیک ناهنجار و سرد و بی‌مزه

سربسر چون سکهٔ مغشوش قلب ناروا

گاه تازد بر بهار وگاه بر پیشاوری

زان که دارد در جگر از صیت هریک داغ‌ها

وان اساتید خراسان و صفاهان و جنوب

نصرت و مسرور و فرخ‌ آن شعاع و آن سنا

وان اساتید ری وگوران و آذربایجان

چون رشید و سرمد و رعدی سلیم و دهخدا

او نه‌ تنها شاعران زنده را دشمن بود

شاعران مرده را نیز از حسد گوید هجا

نیش‌زن‌ چون عقربست و مرکز زهرش زبان

شعرهایش چون رتیلا پشم‌دار و بدنما

چون زمین جی به امساک و ثقیلی مشتهر

چون شبان دی به‌ سردی و درازی مبتلا

نام بهمان ژاژخا بنهد ملقلق‌باف‌، لیک

خود ملقلق‌باف‌تر صد ره ز بهمان ژاژخا

بس که‌ از الفاظ‌ و ترکیبات‌ ناخوش ممتلی‌است

معدهٔ شعرش عفونت یافته است از امتلا

می‌نهد در پیش‌، ده دیوان ز استادان نظم

تا بسازد چامه‌ای خشک و دراز و نابجا

لاجرم‌هرمصرعش دارای‌سبکی‌دیگراست

چون بخوانی چامه‌هایش‌، ز ابتدا تا انتها

می‌برد ترکیب لفظ از شاعران مختلف

چون کمال و چون‌ نظامی‌ چون ظهیر و صائبا

می‌نهد لفظ نظامی پیش لفظ بوشکور

می کند ترکیب صائب جنب سبک بوالعلا

از غریب و وحشی و سوقی درآمیزد بهم

شعرهایی بی‌مزه چون بی‌توابل‌ شوربا

هست از بهر فنای جانت ای عرجون جهل

خامه‌ام‌ در دست‌ چون‌ در دست‌ موسی‌ اژدها

چاک بادا حنجرت ای بوم ناخوش زمزمه

خاک بادا بر سرت ای شوم کافر ماجرا

بر سرت خاکی که شب از کوچه‌های اصفهان

گه به پشت خود کشیدی گه به پشت چاروا

از من ای نادان مشو دلتنگ زیرا گفته‌اند

از وفا خیزد مودت وز جفا زاید جفا

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

 

سحابی ‌قیرگون برشد ز دریا

که قیراندود شد زو روی دنیا

خلیج فارس گفتی کز مغاکی

به دوزخ رخنه کرد و ریخت آن‌جا

بناگه چون بخاری تیره و تار

از آن چاه سیه سر زد به بالا

علم زد بر فراز بام اهواز

خروشان قلزمی جوشان‌ و دروا

نهنگان در چه دوزخ فتادند

وز ایشان رعدسان برخاست هرا

هزاران اژدهای کوه پیکر

به گردون تاختند از سطح غبرا

بجست از کام آنان آتش و دود

وزان شد روشن و تاربک صحرا

هزیمت شد سپهر از هول و افتاد

ز جیبش‌ مهرهٔ‌ خورشید رخشا

تو گفتی کز نهان اهریمن زشت

شبیخون زد به یزدان توانا

برون پرید روز از روزن مهر

نهان شد در پس دیوار فردا

شب تاری درآمد لرز لرزان

چو کور بی‌عصا در سخت سرما

ز برق اورا به کف شمعی که‌هردم

فرو مرد از نهیب باد نکبا

خلیج فارس ناگه گشت غربال

ز بالا بر سر آن تیره بیدا

طبیعت خنده زد چون خندهٔ شیر

زمانه نعره زد چون غول کانا

زمین پنهان شد اندر موج باران

که از هر سو درآمد بی‌محابا

خط آهن میان موج گفتی

ره موسی است اندر قعر دریا

خروشان و شتابان رود کارون

درافزوده به بالا و به پهنا

رخ سرخش غبارآلود و تیره

چو روی مرد جنگی روز هیجا

ز هر سو موج‌ها انگیخت چون کوه

که شدکوه از نهیبش زیر و بالا

به تیغ موج‌هایش کف نشسته

چو برف دیمهی بر کوه خارا

نفس در سینه‌ها پیچیده از بیم

که ناگه چتر خسرو شد هویدا

چو کارون دید شه را تیزتر شد

چو مستی کش زنی سیلی بعمدا

جهاز آتشین بر سطح کارون

به ‌رقص افتاد چون می‌ خورده برنا

و یا مانندهٔ نر اشتری مست

کز آهنگ حدی برخیزد از جا

شهنشه بر سر کارون قدم سود

بخفت آن شرزه شیر ناشکیبا

بلی دیوانه چون زنجیر بیند

فرامش گرددش آشوب و غوغا

می حب‌الوطن خوردست خسرو

کی از دیوانه دارد مست پروا؟

پس‌ از شه میر خوزستان گمان برد

که کارون خفت ‌و برگشت از معادا

ز شه شد دور و ناگاهان فروماند

در آن غرقاب هول‌انگیز، تنها

فروبلعیدش آن گود دژآهنگ

چو پشه کافتد اندر کام عنقا

ولیک از بیم شه بیرونش افکند

وز آن کرداب ژرفش کرد پیدا

کشیدندش برون از چنگ کارون

چو بودش بر شه گیتی تولا

ازین غفلت به خود پیچیدکارون

وزین خجلت گرفتش خوی‌ سراپا

پذیرفتار شد کاندر ولایت

نیازد زین سپس دست تعدا

نهنگانش نیازارند مردم

نه طوفانش بیو بارد رعایا

برو سدها ببندد شاه گیتی

وزو جرها گشاید شاه دنیا

نهد گردن به‌بند شهریاری

نماید خاک خوزستان مصفا

بود چونان که بد در عهد شاپور

شود چونان که شد در عهد دارا

بروباند ز اهواز اصل شکر

پدید آرد ز ششتر نسج دیبا

به پیوندد ز فیضش قصر در قصر

ز بند شوشتر تا خور موسی

کند برطرف بهمن شیر و حفار

هزاران قریهٔ آباد انشا

شهنشه عذر کارون درپذیرفت

بدان پذرفت‌کاری‌های زیبا

بود هرچند جرم بندگان بیش

گذشت شاه افزونست از آنها

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4974657
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث