به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دو چیز افزونی دهد، بر مردم افزون‌طلب

سرمایهٔ عقل و خرد، پیرایهٔ علم و ادب

علم است دیهیم علا، عقل است کنج اعتلا

العلم تاج للفتی‌، والعقل طوق من ذهب

هست ار ز میراث‌ پدر، عقل غریزیت ای پسر

تکمیل آن واجب شمر، باری به عقل مکتسب

عقل غریزی بی‌ممد، بی‌ورزش و تعلیم و جد

هرچند باشد مستعد، کردد به غفلت محتجب

عاقل فتد از کاهلی‌، در ورطهٔ لایعقلی

جاهل شود دانا، ولی با ورزش و جهد و تعب

ورزش کند تن را قوی روح و خرد را مستوی

مر نفس‌ها را معنوی‌، مر فکرها را منتخب

*‌

*

در عیدگاه رومیان‌، مردی ضعیف و ناتوان

افتاد از بادی دمان برخاست غوغا و شغب

مرد از جماعت شد خجل‌، زان ناتوانی منفعل

بر ورزش تن داد دل‌، بگشاد بازو بست لب

چون عید شد سال دگرشد عیدگه پر شور و شر

مردم دوان در یکدگر، بهر تماشایی عجب

گردونه‌ای آمد دوان بر چار گامیش جوان

وز پی جوانی پهلوان‌، زیبا رخ و دیبا سلب

بگرفت چرخ واپسین و افشرد زانو بر زمین

چون‌ جسته‌ شیری‌ از کمین‌ بر پشت‌ نخجیر از غضب

برکاشت اندر عیدگه مر گاومیشان را ز ره

پس داشت گردون را نگه با زور پولادین عصب

زان پس به گردون شد سوار آن آزمودهٔ نغزکار

از انفعال سال پار، آورد عذری بلعجب

گفتا منم آن ناتوان‌، کافتادم از باد دمان

دفع تعنت را میان‌، بستم به ورزش روز و شب

این سعی و این زحمت مرا برهاند از آن رنج و بلا

عیش است بعد از ابتلا شادیست از بعدکرب

زان گفته مردان و زنان جستند از جا کف ‌زنان

وان پهلوان و همگنان رفتند با ساز و طرب

*‌

*‌

چون غیرت انگیزد همی اسباب‌ها خیزد همی

پیش امل ریزد همی از هر بن مویی سبب

غیرت به جز جنبش مدان کز وی حرارت شد عیان

بیرون‌ز جنبش‌نیست‌جان‌زان‌شد روان‌جان‌را لقب

جنبش کن ار مرد رهی وز ورزش جان اگهی

جان را ده از جنبش بهی تا وارهی‌از تاب و تب

ای تن ز ورزش بارور وز ورزش جان بیخبر

جان‌را ز ورزش بخش فر کاین واجبست آن مستحب

در ورزش تن بارها آسان شدت دشوارها

در ورزش جان خارها آرند از بهرت رطب

خواندی که افکند آن فلان سجاده بر آب روان

این ورزش جانست هان السعی فیه قد وجب

شد بر پلنگ آن یک س‌رار اندرکفش پیچنده مار

آن مار تازانهٔ سوار، آن دد هیون مرد رب

این پیش جان‌ها اندکست این از هزار آیت یکست

این بهر ارباب شکست از باغ معنی یک خشب

زین وانمودن‌ها برآ، زی نانمودن‌ها گرا

کان کس که داندکیمیا، پنهان کند ز اهل طلب

زان کیمیای مردمی کان هست اصل بی‌غمی

دریاب تا سطح زمی‌، پیشت شود کان ذهب

وانگه برآی از بیخ و بن وزکیش و آیین کهن

اصل و نسب بدرود کن، وز کف بنه جاه و حسب

با حکمت و عقل گزین‌، ماهیت اشیا ببین

چون چیره گشتی بر زمین زی آسمان بر کن قبب

چون بگذری از سبع‌ها، وز ماوراء طبع‌ها

بینی تلال و ربع‌ها، زآثار یار منتخب

*

*‌

درکش بهار اینجا عنان‌، کز حملهٔ رویین‌تنان

چون رستمت زاری کنان بینم همه تن پرثقب

برگرد زی اصل سخن عذر آور از فصل سخن

تا خود گه وصل سخن از وصل برخوانی خطب

مخلوق را بینی مصر، اندر ضلال مستمر

نه تن ز ورزش مقتدر، نه جان ز تمرین منقلب

نابوده یک‌ساعت مقیم‌، اندر صراط مستقیم

امات غیرتشان عقیم‌، آباء همتشان عزب

اینجا وفا و شرم کو، یک یار با آذرم کو

یک شعله آه گرم کو، کز وی شود جان ملتهب

قومی پلید وکینه‌جو، تردامن و بی‌آبرو

جمله قبیح و زشت خو یکسر وقیح و بی‌ادب

بدفطرت و ناکس همه از بد نکرده بس همه

مدخولشان ازپس همه پیش اوفتاده زین سبب

زین سفلگان محتشم بی‌دولتان محترم

در زحمتم اندر عجم چون بوالعلا اندر عرب

زین بی‌هنر حساد من‌، کیرد خموشی داد من

کز آسمان فریاد من بگذشت و خاموش است لب

با حاسد ار پنجه زنی آن مرده را زنده کنی

در آتش ار چوب افکنی افزون شود او را لهب

به کز لهیب خوی بد، بدخوی خاکستر شود

خود خویش‌ را خامش کند زآتش ‌چو‌ برگیری‌ حطب

ذوق آورد آثار من‌، لذت دهد گفتار من

مستی دهد اشعار من‌، مانندهٔ آب عنب

در رنجم از چندین هنر، مانند طاوسان نر

تن فدیهٔ مقبول پر، جان برخی رنگین ذنب

زین همرهان مفتری چون یوسفم من متفری

هستم ازین گرگان بری کز آهوان دارم نسب

با سفله نستیزم همی وز دون بپرهیزم همی

زین قوم بگریزم همی چون مصطفی از بولهب

اصل تناسب شد یقین زیراک در هر سرزمین

هست آن‌مناسب جاگزین وان‌نامناسب مرتهب

در جایگاه طوطیان‌، ننهد نعامه آشیان

وانجا که خسبد ماکیان، کبک دری ننهد خشب

بازیده‌ام شطرنج تو، هستم به هر بازی جلو

فخر است و استبقا گرو عز است و استغنا ندب

زین رو هیاهوها شود انگیخته غوغا شود

بر قصد من برپا شود هنگامه و جنگ و جلب

مستفعلن‌، مستفعلن‌، مستفعلن‌، مستفعلن

«‌یارب‌چه‌بودآن‌تیرگی‌وآن‌راه‌دور و نیمشب‌»

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

مانده‌ام در شکنج رنج و تعب

زبن بلا وارهان مرا یارب

دلم آمد درین خرابه به جان

جانم آمد درین مغاک به لب

شد چنان سخت زندگی که مدام

شده‌ام از خدای مرگ طلب

ای دریغا لباس علم و هنر

ای دریغا متاع فضل و ادب

که شد آوردگاه طنز و فسوس

که شد آماجگاه رنج و تعب

آه غبنا و اندها که گذشت

عمر در راه مسلک و مذهب

وای دردا و حسرتاکه نگشت

زندگی صرف مطعم و مشرب

غم فرزندگان و اهل و عیال

روز عیشم سیه نمود چو شب

با قناعت کجا توان دادن

پاسخ پنج بچه مکتب

بخت بدبین که با چنین حالی

پادشا هم نموده است غضب

من کیم‌، چیستم‌، تنی لاغر

ناتوان تر ز تارهای قصب

کیست گنجشک تا عقاب دلیر

به تعصب بر او زند مخلب

نه بلوچم من و نه کرد و نه ترک

نه رئیس لرم نه شیخ عرب

کیستم‌، شاعری قصیده‌ سرای

چیستم‌؟ کاتبی بهار لقب

چیست جرمم که اندرین زندان

درد باید کشید و گرم و کرب

به یکی تنگنای مانده درون

چون به دیوار، در شده مثقب

تنگنایی سه گام در سه به ‌دست

خوابگاهی دو گام درد و وجب

روز، محروم دیدن خورشید

شام‌، ممنوع رؤیتِ کوکب

از یکی روزنک همی بینم

پاره‌ای ز آسمان به‌ روز و به‌ شب

شب نه‌بینم همی از آن روزن

جز سر تیر و جز دم عقرب

تنگ سمجی چو خانهٔ خرگوش

گنده جایی چو آغل ثعلب

چون یکی خنب اوفتاده ستان

همچو آهن بر او دری زخشب

پس‌ پشتش ‌یکی عفن مبرز

مرده ریک هزار دزد جلب

دزد آزاد و اهل خانه به بند

داوری کردنی است سخت‌ عجب

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

سراسر تار گیسوی سیه چیدند خانم‌ها

ندانم از چه این مد را پسندیدند خانم‌ها

کمند زلف بگشودند از پای گنهکاران

گناه بستگان عشق‌، بخشیدند خانم‌ها

دلا آزاد شو کان دام دامن گیر گیسو را

به رغبت از سر راه تو برچیدند خانم‌ها

کسی بی‌شقه گیسو نمی‌بندد به خانم دل

که خلق از شقه گیسو پرستیدند خانم‌ها

مسلم بود جنس نر بود از ماده خوشگل تر

چه خوب این مدعی را زود فهمیدند خانم‌ها

ز فرط بچه‌بازی‌ها به پاریس این عمل مد شد

در ایران هم پی تقلید جنبیدند خانم‌ها

سخن دور از مقام دوستان زین حرکت بیجا

به گیس خوبش و ریش شوهران ریدند خانم‌ها

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

آمد، چو دو نیمه برفت از شب

آن ساده بناگوش سیم غبغب

با چهرهٔ روشن چو تافته روز

با طرهٔ تاری چو قیرگون شب

ابروش به خون ریختن مهیا

مژگانش به تیرافکنی مرتب

هردم به دگر سو جهنده زلفش

چون کودک بگریخته ز مکتب

جز بررخش آن طرهٔ نگونسار

کس نیست به مینو درون معذب

ترکی که بدو طرهٔ فسون‌ساز

شد دام ره مردم مجرب

شیرین‌سخن است و بدیع گفتار

ویژه چو گشاید به پارسی لب

بنشست و مرا زیرلب همی گفت

خیز ای هنری شاعر مهذب

زی باغ ز مشکو برآور اسباب

وز خانه سراپرده زن به سبسب

فرمانش پذیرفتم و پذیرند

فرمان چنان کودک مودب

بیرون شدم از بنگه و نهادم

زبن از بر دو تیزگام اشهب

هنگام سپیده‌دمان که گردون

بگرفت ز پای آن سیاه جورب

بنشست به مرکب بت نکوروی

خورشید برآمد به پشت مرکب

من از بر خنگی دگرنشسته

چون از بر نخجیر لیث اغلب

با یاری ز افریشته نکوتر

با عیشی ز آب حیات اعذب

دیدم به ره اندر دمیده سبزه

چون سبز نبشته خط مورب

لاله چو عقیقینه جام و در وی

شنگرف به قیر اندرون مرکب

در دشت ز سبزه هزار گردون

برگلبن از گل هزار کوکب

از لاله‌، ریاحین گرفته دردست

اقداحاً من جمره تلهب

طیب سر زلف تو یافت سنبل

ای زلف تو از مشک ناب اطیب

بنهاد به کف بر خضاب‌، لاله

ای کف تو از خون من مخضب

هر نیم‌شبی مرغک شب‌آوبز

برشاخ سراید سرود معجب

مرغان چو خطیبان بیهده گوی

گویند سخن جمله بی‌مخاطب

لرزنده و نالنده شاخک بید

از باد بزان وز تگرگ منصب

گوبی گنهی کرد و ترسد اکنون

کاندر بر خسرو شود معاقب

آن یک خبر او هزار دفتر

آن یک سخن او هزار مطلب

شاهی که به گاه عتاب و تندی

می‌ننگرد از شرم زی معاتب

زبر و زبر او ستاده اقبال

چون اعراب اندر حروف معرب

فخر است کسان را ز منصب و جاه

وز اوست کنون فخر جاه و منصب

دشمنش بر او بر چه حیله سازد

با شیر چه سازد فریب ارنب

ای منظر اقبال و حشمت تو

صد ره بر از این منظر محدب

فرش بود از آسمان بر افزون

آنکو به بساط توشد مقرب

بخت تو وخورشید راست لعبی

پیوسته بر این طارم مذهب

خورشید هم ایدون ملاعبت را

هر روز برآید به گرد ملعب

رأی تو سوی نخشب ار نهد روی

خورشید برآید ز چاه نخشب

شمشیر تو را روز جنگ خیزد

فتح و ظفر از آب داده مضرب

رامشگه دشمن ز هیبت تو

گردد ز دم شیر شرزه اهیب

آورده بهارت مدیحتی نغز

الفاظ عجیب و معانی اعجب

گویند مرا کت سخنوری نیست

خود اینت یکی ناستوده مذهب

بر من چه بد آید ز گفته ی خصم

بر سنگ چه آید زنیش عقرب

تا شکر ناید ز شاخ حنظل

تا مرجان ناید زبیخ طحلب‌

بادا دل خصمت همیشه در تاب

بادا تن خصمت هماره در تب

مفعول مفاعیل فاعلات

با بحر خفیف انسب است و اقرب

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

بگرفت شب ز چهرهٔ انجم نقاب‌ها

آشفته شد به دیدهٔ عشاق خواب‌ها

استارگان تافته بر چرخ لاجورد

چونان که اندر آب ز باران حباب‌ها

اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی

از باد برفروز به‌بزم آفتاب‌ها

مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب

افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب‌ها

ساقی به پای خاسته چون سرو سیمتن

وانباشته به ساغر زربن شراب‌ها

درگوش مشتری شده آواز چنگ‌ها

بر چرخ زهره خاسته بانگ رباب‌ها

فصلی‌خوش و شبی‌خوش‌وجشنی‌مبارکست‌

وز کف برون شده‌است طرب را حساب‌ها

بستند باب انده و تیمار و رنج و غم

وز شادی و نشاط گشادند باب‌ها

رنگین کند به باده کنون دامن سپید

زاهدکه بودش از می سرخ اجتناب‌ها

گویند می منوش و مخورباده زانکه هست

می‌خواره راگناه وگنه را عقاب‌ها

در باده گر گناه فزون است هم بود

در آستان حجه یزدان ثواب‌ها

شمس‌الشموس شاه ولایت که کرده‌اند

شمس و قمر ز خاک درش اکتساب‌ها

هشتم ولی بار خدا آنکه بر درش

هفتم سپهر راست به عجز اقتراب‌ها

بهر مقر و منکر او ایزد آفرید

انعام‌ها به خلد و به دوزخ عذاب‌ها

خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح

در پیش نه ز برگ درختان کتاب‌ها

اکنون به شادی شب جشن ولادتش

گردون نهاده برکف انجم خضاب‌ها

جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز

گوئی گرفته‌اند ز جنت حجاب‌ها

نور چراغ وتابش شمع و فروغ برق

گونی برآمدند به شب آفتاب‌ها

آن آتشین درخت چو زربفت خیمه است

وان تیرهای جسته چو زرین طناب‌ها

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

ز شعر قدر و بها یافتند اگر شعرا

منم که شعر ز من یافته است قدر و بها

به پیش نادان گر قدر من بود پنهان

به پیش دانا باشد مقام من پیدا

همی نشایدگفتن که تیره شد خورشید

اگر نیاید روشنی به دیدهٔ اعمی

شگفت نیست گرم آفتاب سجده برد

به پیش طبع سخن گوی و خاطر دانا

ولی دریغ که بر من ز شاعری نرسید

مگر فزونی خصم و تطاول اعدا

چه حیله سازم با دشمنان بی‌آزرم

چه گوی بازم با روزگار بی‌پروا

وفا ندیدم زین روزگار عهدگسل

کدام مرد بدیدست ازین عجوز وفا

به‌ پتک جور سپهرا سرم‌ به خیره مکوب

به سنک کینه جهانا تنم به خیره مسا

به بند خویش بسی ماندی این تن رنجور

کنون نمودی در بند دشمنانش رها

جلیس من به مه وسال‌، جسم محنت‌کش

ندیم من به شب وروز، چشم خون‌پالا

به بردباری آن یک چو سد اسکندر

به خونفشانی این یک چو پهلوی دارا

برون زحد و حصا رنج بینم اندر دهر

که هست خصم وحسودم برون‌زحد وحصا

حسود چیره شود هرکرا فزود کمال

مگس پذیره شود هرکجا بود حلوا

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

خوشا بهارا خوشامیا خوشا چمنا

خوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا

خوشا سرود نوآئین و ساقی سرمست

که ماه موی میان است و سر و سیم تنا

خوشا توان‌گری عاشق و نگویی یار

خوشا جوانی با این دو گشته مقترنا

به فصلی ایدون کز خاربن برآیدگل

نواخت باید برگل سرود خارکنا

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

 

ای که در هر نیکوئی آراسته یزدان تو را

جمله داری خود، چه گویم این تو را یا آن تو را

کرده یزدانت همی انباز با حور بهشت

وانچه‌بخشد حور را بخشیده صدچندان تو را

درکنار خویشتن پرورده رضوانت به ناز

تاکند فرمانروا بر حور و بر غلمان تو را

زلف طرار تو زان‌پس حیله‌ها انگیخته است

تا به افسون و حیل دزدیده از رضوان تو را

تا نیابد مر تو را بار دگر رضوان خلد

هردم اندر بند و چین خود کند پنهان تو را

با همه کوشش نیابد مر تو را رضوان و من

یافتم از فر مدح حجهٔ یزدان تو را

شیر یزدان بوالحسن آنکس چو بنگاری مدیح

نه فلک گردد طراز دفتر و دیوان تو را

ای مهین سلطان ملک هستی ای کاندر غدیر

کرده حق برهر دوگیتی سید و سلطان تو را

مر تو را تشریف امکان داد یزدان از ازل

تاکند زیب و طراز عالم امکان تو را

ذات تو قائم به یزدان‌، ذات ما قائم به تو است

جلوهٔ ذاتند عقل و نفس و جسم و جان تو را

مر مرا باید زبانی دیگر و طبعی دگر

تاشوم چونانکه شایسته است مدحت‌خوان تو را

با زبانی این‌چنین و با بیانی این‌چنین

خودکجا شاید سرودن مدحتی شایان تو را

مدحتی شایان ببایدگفت آنکس راکه او

چون ملک گردن نهد بر حکم و برفرمان تورا

شاه رکن‌الدوله کش روز و شبان گویند خلق

کای ملک بادا به گیتی عمر جاویدان تو را

چهره‌ها خرم نمودی چهره خرم‌تر تو را

خانه‌ها آباد کردی خانه آبادان تو را

حیله و تزویر هر نادان نگیرد در ملوک

از چه گیرد حیله و تزویر هر نادان تو را

یاوه و هذیان روا نبود بر دانش پژوه

به که آید ناروا هر یاوه و هذیان تو را

نک زدم از راستی در دامنت دست امید

فرخ آن کز راستی زد دست در دامان تو را

خواهش یزدان پذیر و داد مظلومان بگیر

زانکه بهر داد، داد این برتری یزدان تو را

نک به‌فرمانت چنان گفتم که خودگفتم ز پیش

«‌عید قربان آمد ای جان جهان قربان تو را»

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

به سر بنهاد احمدشاه دیهیم کیانی را

ببین با تاج کیکاوس‌، کیکاوس ثانی را

الا ای کاوه خنجرکش‌، سوی ضحاک لشکرکش

فریدون است هان برکش ، درفش کاویانی را

ز تاجش نور پاشیده از او روشن‌دل و دیده

ملک ماهی است پوشیده، قبای خسروانی را

به‌دلش ایزد خرد هشته به گلشن انصاف بسرشته

به پیشانیش بنوشته خط گیتی ستانی را

خدیوی نوجوان آمد، به جسم ملک جان آمد

به ایران کهن گو گیرد از سر نوجوانی را

حیات جاودانی بین‌، غنیمت بشمر ای ملت

پس از مرگ سیاسی این حیات جاودانی را

شه ما یادگار است از ملوک باستان‌، یارب

به او پاینده‌دار این ملک وگنج باستانی را

کیانی تخت‌وتاج‌، این شاه را زیبد، کن ارزانی

به ما و شاه ما این تاج و این تخت کیانی را

رعیت‌پروری خواهیم اگر زین شه عجب‌نبود

که شاید خواستن از پاسبانان‌، پاسبانی را

شهنشاها! شهنشاهی‌، به چرخ معدلت ماهی

به نام ایزد که آگاهی، رموز ملک‌رانی را

تویی آن شاه کیخسرو، که آراید جهان از نو

دلت با یک جهان پرتو، به ما داد این نشانی را

تو ایران را جوان‌سازی وطن راکلستان‌سازی

به فر خود عیان سازی بسی راز نهانی را

توعلم آری‌دراین کشور، توبربندی زغفلت‌در

تو بگشایی به مردم سر، کنوز آسمانی را

کجا صنعتگری بوده‌، ره ملک تو پیموده

ادیبان بر تو بگشوده زبان مدح خوانی را

رعیت را نهی بالش‌، ستمگر را دهی مالش

نه رشتی را ز تو نالش‌، نه آذربایجانی را

درآید ملت از ذلت‌، عیان سازند بر ملت

همه‌، چون نیر دولت‌، رسوم مهربانی را

ثنایش بیش نشمارم دعایش بر زبان آرم

که من خود خوش نمی‌دارم ثناهای زبانی را

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

ز میغ اندر جهد هزمان درخشا

شود میغ از درخشیدنش رخشا

کجا طفلی کشد با دست لرزان

خطی زرین‌، بدان ماند درخشا

دمد تندر بدان قوت که گویی

شودکوه ازنهیبش پخش پخشا

الا زین سنگسار ابر فریاد

کریما کردگارا جرم بخشا

تگرگی آمد از بالا که گفتی

کشد رستم خدنگ از پشت رخشا

ز سنگک اا باغ چون‌ دشت نمک شد

که بود از لاله چون کان بدخشا

دژم شد گونهٔ نسرین روشن

سیه شد چهرهٔ شب‌بوی رخشا

نگه کن تا چه گوید رودکی انک

به‌هر بابش ز حکمت بود بخشا

نباشد زین زمانه بس شگفتی

اگر بر ما ببارد آذرخشا

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 12:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4975462
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث