عمری به فنا بر دلم آوردم دست
تا دل ز فنا به زاری زار نشست
از هیچ نترسم جز از آن کاین دل پست
با خاک شود چنانکه پندارد هست
عمری به فنا بر دلم آوردم دست
تا دل ز فنا به زاری زار نشست
از هیچ نترسم جز از آن کاین دل پست
با خاک شود چنانکه پندارد هست
هیچم من و در گفت و شنید آمدهام
در نیست پدید و بیکلید آمدهام
این نیست عجب که گم بخواهم بودن
اینست عجب که چون پدید آمدهام
اول همه نیستی است تا اول کار
و آخر همه نیستیست تا روز شمار
بر شش جهتم چو نیستی شد انباز
من چون ز میانه هستی آرم به کنار
من ماندهام و لیک بی من منییی
فارغ شده از تیرگی و روشنییی
چون حاصل شد مرا ز من ایمنییی
نه دوستیم بماند نه دشمنییی
زان روز که در صدر خودی بنشستم
تا بنشستم به بیخودی پیوستم
دریای عدم شش جهتم بگرفتهست
من، یک شبنم، چه گونه گویم: هستم
نه فخر ز سرفرازیم میآید
نه عار ز حیله سازیم میآید
چندان که به سِرِّ کار در مینگرم
مانند خیال بازیم میآید
از بس که در آثار نمیبینم من
جز پردهٔ پندار، نمیبینم من
از بس که به قعر نیستی در رفتم
گم گشتم و دیار نمیبینم من
هیچم همه تا با خود و با خویشتنم
هستم همه تا با خود و با جان و تنم
تا میماند از «من» من یک مویی
مویی نشود پدید چیزی که منم
در عشق مرا چون عدم محض فزود
از هستی خویشم عدم محض ربود
چون جان و دلم در عدم محض غنود
کونین مرا چون عدم محض نمود
چون در ره این کار مرا دید فزود
آمد غم کار و دیدهٔ دید ربود
چشم دل دوربین درین بحر محیط
چندان که فرو دید، فرا دید نبود