ما مذهبِ عشقِ روی آن مه داریم
وز هرچه جزوست دست کوته داریم
گر درگه ما بسته شود در ره عشق
در هر گامی هزاردرگه داریم
ما مذهبِ عشقِ روی آن مه داریم
وز هرچه جزوست دست کوته داریم
گر درگه ما بسته شود در ره عشق
در هر گامی هزاردرگه داریم
پیوسته حریفِ جان فزایم باید
چون گوی ز خود بیسر و پایم باید
چون من همه وقتی همه جایی باشم
ممکن نبود که هیچ جایم باید
دل سوختهٔ جمال او میبینم
جان شیفتهٔ وصال او میبینم
چندان که درین دایره برمیگردم
نقصان خود و کمال او میبینم
آن راز که پیوسته از آن میپرسم
در جان من است و از جهان میپرسم
تا هیچ کسی برون نیاید بر من
او در دل و از برون نشان میپرسم
تن، سایهٔ جان رنج پروردهٔ ماست
جان، گنج تن بهم برآوردهٔ ماست
از سایهٔ خویش در حجابیم همه
کز ما ما را سایهٔ ما پردهٔ ماست
آن مرغ عجب در آشیان کی گنجد
وان ماه زمین در آسمان کی گنجد
آن دانه که در دل زمین افکندند
گر شاخ زند در دو جهان کی گنجد
ای بس که چه دشوار و چه آسان مُردیم
پیدا زادیم لیک پنهان مُردیم
جانی که بدو خلق جهان زنده شدند
دیریست که تا ما زچنان جان مُردیم
در واقعهای سخت عجب افتادم
گه می مردم صریح و گه میزادم
دانی ز چه خاست این همه فریادم
کامد یادم آنچه نیاید یادم
آن وقت که گفتمی که ناشاد منم
چون دانستم که بر چه بنیاد منم
در حلقهٔ نیست هست چون زنجیری
در هم افتاده وانچه افتاده منم
در عشق وجود و عدمم یک سان است
شادی و غم و بیش و کمم یک سان است
تا کی گویی که فصل خواهی یا وصل
زین هر دو مپرس کاین همم یک سان است