درویشِ تو را توانگری میبایست
نه روی سیاه بر سری میبایست
گویی که تمام نیست ناکامی فقر
با سر باریش کافری میبایست
درویشِ تو را توانگری میبایست
نه روی سیاه بر سری میبایست
گویی که تمام نیست ناکامی فقر
با سر باریش کافری میبایست
گر ما به هزار تک بخواهیم دوید
آخر طمع از خویش بخواهیم برید
فی الجمله تو هر چه بایدت نامش کن
چیزی است که ما درو نخواهیم رسید
تا کی غم یک قطرهٔ خوناب خوریم
زهری به گمان چند به جُلّاب خوریم
پنداری را وجود میپنداریم
تا چند ز کوزهٔ تهی آب خوریم
دعوی وجود از سر مستی شوم است
از عین عدم خویش پرستی شوم است
پیش و پس سایه آفتابست مدام
گر سایه نفس زند ز هستی شوم است
با درویشان، «کن و مکن» نتوان گفت
جز از عدمِ بی سر و بن نتوان گفت
گر در فقری، زخود فنا گرد وبدانک
در فقر ز ما و من سخن نتوان گفت
خلقان همه در آینهای مینگرند
مشغول خودند و ز آینه بیخبرند
کس آینه مینبیند از خلق جهان
در آینه از آینه بر میگذرند
درها به فنا گشادهاند، اینت عجب!
بر هیچ قرار دادهاند، اینت عجب!
پنداشت که مانهایم و پندار وجود
در دیدهٔ ما نهادهاند، اینت عجب!
جز بیذاتی لایق درویشان نیست
جز بیصفتی در صفت ایشان نیست
تو نیز ز هر دو کون درویش بباش
کاین راه رهِ عاقبت اندیشان نیست
درویشی چیست مست و مفلس بودن
بیخود خود را ز خویش مونس بودن
انگشت به لب باز نهادن جاوید
همچون ناخن زنده و بیحس بودن
ای بس که دل تو بیم دارد در پیش
ز آنست که دل دو نیم دارد در پیش
چندین به وجودِ اندک تن بمناز
چون جان عدمِ عظیم دارد در پیش