به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کنج دل گنجینهٔ عشق وی است

این چنین گنجینه بی کنجی کی است

هرچه بینی در خرابات مغان

نزد ما جام لطیفی پر می است

عالمی را عشق می بخشد وجود

بی وجود عشق عالم لاشی است

آفتاب است او و عالم سایه بان

هرکجا آن می رود این در پی است

نوش کن آب حیات معرفت

تا بدانی عین ما کز وی حی است

سِر نائی بشنو از آواز نی

کز دم نائی دمی خوش در نی است

نعمت الله محرم راز وی است

عشق را رازیست با هر عاشقی

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:41 PM

 

ما را چو ز عشق راحتی هست

از هر دو جهان فراغتی هست

از عشق هزار شکر داریم

از عقل ولی شکایتی هست

چه قدر عمل چه جای علم است

ما را ز خدا عنایتی هست

از عقل به جز حکایتی نیست

آری که ورا حکایتی نیست

این بحر محیط بیکران است

تا ظن نبری که غایتی هست

جانان بستان و جان رها کن

زیرا که در آن حکایتی هست

بشنو سخنی ز نعمت الله

گر ذوق ورا روایتی هست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:41 PM

 

در نظر عالم چو جامی پر می است

جام من بی خدمت ساقی کی است

چشم ما روشن شده از نور او

هرچه ما را در نظر آید وی است

عالمی از جود او دارد وجود

بی وجودش ما سوی الله لاشی است

صوت نائی می رسد ما را به گوش

دیگران گویند آواز وی است

نوش کن آب حیات معرفت

تا بدانی زنده دل از وی حی است

جام را بگذار و خم می بجو

همت عالی بر آن خم می است

آفتابست او و سید سایه اش

هر کجا او می رود او در پی است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:41 PM

هرکجا گنجیست ماری در وی است

کنج هر ویرانه بی گنجی کی است

خوش حبابی پرکن از آب حیات

جام ما این است و آن عین وی است

یافته عالم وجود از جود او

ورنه بی او جمله عالم لاشی است

نائی و نی هر دو همدم آمدند

عالمی رقصان از آن بانگ نی است

عشق سلطان است در ملک وجود

عقل مانند رئیسی در وی است

ساغری گر بشکند اندیشه نیست

ساغری دیگر روانش در پی است

نعمت الله هر که می جوید به عشق

گو ز خود می جو که دایم با وی است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:41 PM

 

شادمانم زانکه غمخوارم وی است

دلخوشم زیرا که دلدارم وی است

عالمی اغیار اگر باشد چه غم

دوست دارم چون وی و یارم وی است

در خرابات مغان مستم مدام

می خورم می چون که خمّارم وی است

گلشن عشقست جانم جاودان

بلبل سرمست گلزارم وی است

نقش می بیندم خیالش در نظر

نور چشم و عین دیدارم وی است

جان فروشم بر سر بازار عشق

می کنم سودا خریدارم وی است

سیدم بر سروران روزگار

نعمت الله شاه و سردارم وی است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:41 PM

هرچه بینی جمله آیات وی است

علم او آئینهٔ ذات وی است

ساقی ما می به ما بخشد مدام

ذره و خورشید جامات وی است

نور چشم ما نماید او به او

عین او باشد که مرآت وی است

چیست عالم سایه بان پادشاه

جزو و کل مجموع رایات وی است

عشق او رخ می نهد فرزین برد

عقل شطرنج از شه مات وی است

خوش خیالی نقش می بندیم ما

در نظر ما را خیالات وی است

عقل اگر گوید خلاف عاشقان

قول او مشنو که طامات وی است

عارفی گردم ز غایت می زنم

راست می گوید که غایات وی است

نعمت الله پادشاهی می کند

در همه عالم ولایات وی است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:41 PM

هرچه بینی جمله آیات وی است

علم او آئینهٔ ذات وی است

ساقی ما می به ما بخشد مدام

ذره و خورشید جامات وی است

نور چشم ما نماید او به او

عین او باشد که مرآت وی است

چیست عالم سایه بان پادشاه

جزو و کل مجموع رایات وی است

عشق او رخ می نهد فرزین برد

عقل شطرنج از شه مات وی است

خوش خیالی نقش می بندیم ما

در نظر ما را خیالات وی است

عقل اگر گوید خلاف عاشقان

قول او مشنو که طامات وی است

عارفی گردم ز غایت می زنم

راست می گوید که غایات وی است

نعمت الله پادشاهی می کند

در همه عالم ولایات وی است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:41 PM

 

صحبت جانان من مجلس روحانی است

مفرش خاک درش مسند سلطانی است

لایق هر عاشقی نیست غم عشق او

شادی جان کسی کو به غم ارزانی است

مایهٔ دکان جان درد دل است ای عزیز

حاصل سودای عشق بی سر و سامانی است

شهر وجودم تمام بندهٔ فرمان اوست

جملهٔ اقلیم دل مملکت جانی است

کفر سر زلف او رونق ایمان من

رونق ایمان ز کفر این چه مسلمانی است

لیلی صاحب نظر واله و مجنون او

عاقلی و عشق او غایت نادانی است

دوش درآمد ز در دلبر سرمست و گفت

عاشق یکتای من سید بی ثانی است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:41 PM

 

روحها در روح اعظم فانی است

در حقیقت خدمتش هم فانی است

گرچه آدم باقی است از وجه حق

هم بوجهی نیز آدم فانی است

جام جم فانی است نبود این عجب

این عجب بنگر که جم هم فانی است

ایکه گوئی فوت شد شادی ما

غم مخور زیرا که هم غم فانی است

گردمی با جام می همدم شوی

دمبدم در غیر آن دم فانی است

قطره و موج و حباب و جام می

نزد ما این جمله دریم فانی است

شبنمی بودیم ما چون آفتاب

خوش طلوعی کرد شبنم فانی است

هرچه باشد غیر او فانی بود

اوست باقی سوز و ماتم فانی است

گر بوجهی اسم اعظم اسم اوست

در مسما اسم اعظم فانی است

دیگری را کی بود خود دار و گیر

اندر آن میدان که رستم فانی است

ما همه خود فانی و او باقی است

بشنو از سید که عالم فانی است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:18 PM

 

زاهدان را ذوق رندان هست نیست

رند را میلی بر ایشان هست نیست

در دل ما مهر دلبر هست نیست

جان ما جز عشق جانان هست نیست

یوسف گل پیرهن آمد به باغ

این چنین گل در گلستانی هست نیست

هر که دارد هرچه دارد آن اوست

هرچه هست و بود و بی آن هست نیست

گنج او در کنج ویران نیست هست

خازن آن غیر سلطان هست نیست

درد نوش دردمند عشق او

خاطرش با صاف درمان هست نیست

همچو سید رند سرمست خوشی

در میان می پرستان هست نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 3:18 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5124418
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث