به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران او

مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او

من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستم

چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او

دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هست

در عدم ماوا گرفتن منزل آسان او

من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگر

تا ابد کوته بماند دستم از دامان او

روشن از سوز وداعم شد که می‌ماند به دل

تا قیامت آرزوی قامت فتان او

کاش بردی همره خویشم که گردانیدمی

در بلاهای سفر خود را بلاگردان او

جان بزور صبر می‌برد از فراقش محتشم

یاد خلق و خوی آن مه شد بلای جان او

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

 

گشت دیگر پای تمکینم سبک در راه او

صبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او

داد شاه غیرتم تشریف استغنا ولی

راست برقدم نیامد خلعت کوتاه او

شوق او را خفت تمکین من در خاطر است

من گرانی چون کنم برعکس خاطرخواه او

دل به حکم خویش می‌باشد چو غالب شد هوس

گرچه عمری اورعیت بود و غیرت شاه او

شد به چشمم باز شیرین خوش، خوش آن زهر عتاب

کز دم ابرو چکاند حاجب درگاه او

دل ز پابوس سگش گر مهر ننهادی به لب

گوش بگرفتی جهانی از سفیر آه او

محتشم زود از ره رنجش بدانش پا کشید

ور نه غیرت کنده بود از کین درین ره چاه او

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

 

دلم آزاد از دامش نمی‌گردد چه دامست این

زبانم کوته از نامش نمی‌گردد چه نام است این

گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش

نه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این

به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام که

به کام آن که جان می‌یابد از مرگم چه کام است این

تو گرم عیش با غیر و مرا هر لحظه در خاطر

که می‌سوزد دلت بر من چه سوداهای خام است این

یکی را ساختی محرم یکی را کشتی از حرمان

فراموش کار من بنگر کدامست آن کدامست این

بخور خونم چو آب و غیر، گر آبت دهد مستان

که پیش نیک و بددانان حلالست آن حرامست این

ز حالات دگرگون محتشم می‌ریزد از کلکت

گهی آب و گهی آتش چه ترتیب کلامست این

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

 

در حلقه بتان است سر حلقه آن پری رو

در گوش حلقه زر بر دوش حلقه مو

زلفش گزنده عقرب کاکل کشنده افعی

قامت چمنده شمشاد نرگس جهنده آهو

لعل تو نقل و باده حرف تو تلخ و شیرین

روی تو آب و آتش چشم تو ترک و هندو

صد رنگ بوالعجب هست در حسن لیک از آنها

بالاتر از سیاهیست بالای چشمت ابرو

حسن ترا ترازوست آنچشم و ابرو اما

خم گشته از گرانی شاهین آن ترازو

غیر فرشته خوئی کز دوستی مرا کشت

من دلبری ندیدم مردم کش و ملک خو

ما و سگش بنامیم ازآشنائی هم

درویش محترم من سلطان محتشم او

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

 

گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه من

وزین شهرم سیه‌رو کرده چشم روسیاه من

چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجا

رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من

کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر او

چرا در زیر کوه غم بود جسم چو کاه من

به سنگم سر مکوب ای همنشین تا آستان او

که از پای کسان فرسوده نبود سجده‌گاه من

به رخساریکه باشد هر نفس آئینهٔ صد کس

چه بودی گر بر او هرگز نیفتادی نگاه من

اگر از آتشین دلها نسوزم خرمن حسنش

همان در خرمن عمر من افتد برق آه من

مرا جلاد مرگ از در درآید محتشم یارب

بکویش گر ز گمراهی فتد من بعد راه من

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای من

بگو بیمار عشق من شود یارب فدای من

اگر عمرم نمانده است ای پسر بادا بقای تو

دگر مانده است بر عمر تو افزاید خدای من

به یاران این وصیت می‌کنم کز تیغ جور تو

چو گردم کشته دامانت نگیرند از برای من

به تیغ بی دریغم چون کشد جلاد عشق تو

چو گوئی حیف از آن مسکین همین بس خونبهای من

به جای کور اگر در دوزخ افتم نبودم باکی

که میدانم به خصم من نخواهی داد جای من

ز من پیوند مگسل ای نهال بوستان دل

ز تن تا نگسلد پیوند جان مبتلای من

چه آئی بر سر خاکم بگو کز خاک سربر کن

وفای من ببین ای کشته تیغ جفای من

پس آنگه گر دعائی گوئیم این گو که در محشر

چو سر از خاک برداری نبینی جز لقای من

ازین خوش‌تر چه باشد کز تو چون پرسند کی بی‌غم

کجا شد محتشم گوئی که مرد اندر وفای من

نمی‌دانم چسان در ره فتادم

که رفت از تاب رفتن هم زیادم

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

 

چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من

چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من

جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا

حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من

تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب

میشود کور از خجالت چشم خون‌افشان من

گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آن

مانده تا روز قیامت خون‌فشان مژگان من

آن که از عین ستم زد زخم بر آهوی تو

مردم چشم مرا خون ریخت در دامان من

ناله‌ات کرد آن چنان زارم که امشب از نجوم

آسمان را پنبه در گوش است از افغان من

تا مرا باشد حیات و محتشم را زندگی

ریخت ای گل زان او بادا و دردت زان من

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

 

بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنان

هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان

دامن‌فشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی

نقد وصالت ریختم در دامن تر دامنان

چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض

کارم به یکدم ساختند آن فتنه در بزم افکنان

از نیم شب برگشتنم یاران به طعن و سرزنش

ز انگیز آن ابرو کمان بر جان من ناوک زنان

من سر به جیب انفعال استاده تا بر جرم من

دامان عفوی پوشد آن سرخیل گل پیراهنان

از بهر عذر سهو خود هرچند کردم سجدها

چون بت نجنبانید لب آن زبده سیمین تنان

لازم شد اکنون محتشم کری کنون شمشیر هم

تا من به زنهار ایستم بر دست این در گرد نان

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

 

کسی هم بوده کز شوخی بزور یک نظر کردن

تواند صد هزاران خانه را زیر و زبر کردن

کسی هم بوده کز مردم اگر عالم شود خالی

تواند در دل جن و ملک مهرش اثر کردن

کسی هم بوده از دلها اگر نبود اثر پیدا

تواند تیر عشقش از دل خارا گذر کردن

کسی هم بوده کز عشاق چون یک زنده نگذارد

تواند مردهٔ افسرده را خون در جگر کردن

کسی هم بوده کز شهری چو گیرد باج در خوبی

به تنهائی تواند کار صد بیدادگر کردن

کسی هم بوده کز عاشق زبانیها به یک ایما

تواند مهر لیلی از دل مجنون بدر کردن

کسی هم بوده کز شوق وصالش کوه کن آسان

تواند دست با هجران شیرین در کمر کردن

کسی هم بوده کز حسنش ترنج از دست نشناسان

توانند از جمال یوسفی قطع نظر کردن

کسی هم بوده زین سان محتشم کز شوکت خوبی

تواند خسروان را چون گدایان دربدر کردن

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمندان

دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان

پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار

بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان

صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا

غصه چندان که نخواهی و الم صد چندان

کام پر زهر و جگر پر نمک و دل پرخون

می‌نمودم به حریفان لب خود را خندان

در ببستند ز اندیشه پس خم زدنم

در عشرت به رخ اهل محبت بندان

حرف دلکوب حریفان به دلم کاری کرد

که مگر حدت حداد کند با سندان

بی‌حضور تو من و محتشم آنجا بودیم

بر طرب غصه گزینان به الم خورسندان

پس رفتم و این غزل به دستش دادم

و اندر ره معذرت به خاک افتادم

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101209
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث