به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

دل می‌شود هر روز خون تا او ز دل بیرون شود

امروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود

اشکی که می‌دارم نهان از غیرت اندر چشم‌تر

که برکشایم یک زمان روی زمین جیحون شود

گر من به گردون سر دهم دود تنور صبر را

از ریزش اشک ملک صد رخنه در گردون شود

خون در دلم رفت آنقدر از راز نازک پرده

کش پرده از هم می‌درد گر قطره‌ای افزون شود

من خود نمی‌گویم به کس رازی که دارم پاس آن

اما اگر گوید کسی در بزم او صد خون شود

خواهم نوشتن نامه‌ای اما نمی‌دانم چسان

خواهد درید آن گل ز هم گر واقف از مضمون شود

شرح جراحتهای غم هرگه نویسد محتشم

خون ریزد از مژگان قلم روی زمین گلگون شود

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

شعلهٔ حسن تو بالاتر ازین می‌باید

برق این شعله هویدا تر ازین می‌باید

نیم به سمل شده‌ای فیض تمام از تو نیافت

خنجر ناز تو براتر ازین می‌باید

طاق ابروی کجت طاقت من طاق نساخت

غرهٔ حسن تو غراتر ازین می‌باید

شعلهٔ نیم نظرهای توام پاک بسوخت

آری اسباب مهیا تر ازین می‌باید

من ز تقصیر تو رسوای دو عالم نشدم

شهرهٔ عشق تو رسوا تر ازین می‌باید

نیست کوتاه ز دامان تو دست همه کس

پایه وصل تو بالاتر ازین میباید

با گدائی که حریص است به دریوزه وصل

سگ کوی تو به غوغاتر ازین می‌باید

محتشم خواهی اگر دغدغه ناکش سازی

غزلی وسوسه فرماتر ازین می‌باید

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

حسن تو چند زینت هر انجمن بود

روی تو چند آینهٔ مرد و زن بود

تیر نظر به غیر میفکن که هست حیف

شیرافکن آهوی تو که روبه فکن بود

لطفی ندید غیر که مخصوص او نبود

لطفی به من نمای که مخصوص من بود

ای در بر رقیب چو جان مانده تا به کی

جان هزار دل شده در یک بدن بود

من سینه‌چاک و پیش تو بی درد در حساب

آن چاکهای سینه که در پیرهن بود

تا غیر خاص خویش نداند حدیث او

راضی شدم که با همه‌کس در سخن بود

اوقات اگر چنین گذرد محتشم مدام

مردن هزار بار به از زیستن بود

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

آزرده‌ام به شکوه دل دلستان خود

کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود

تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مباد

چون لاله گر زبان نکشم از دهان خود

انگیختم غباری و آزردمش به جان

خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود

از غصهٔ درشتی خود با سگان او

خواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود

جلاد مرگ گیرد اگر آستین من

بهتر که او براندم از آستان خود

خود را به بزمش ارفکنم بعد قتل من

مشکل که بگذرد ز سر پاسبان خود

بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نکرد

آن حرفها که ساخته خاطر نشان خود

دایم به زود رنجی او داشتم گمان

کردم یقین به یک سخن آخر گمان خود

شک نیست محتشم که به این جرم می‌کنند

ما را سگان یار برون از میان خود

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبند

بس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند

حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله است

یک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند

غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاه

در محلی این چنین چشم از من غافل مبند

نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداع

روح انسان پیکری تهمت بر آب و گل مبند

یار چون شد عمر در تعجیل بهتر ای طبیب

رو ببند حیله پای عمر مستعجل مبند

داروی منعم مکش در چشم گریان ای رفیق

راه بر سیلی چنین پر زور بی‌حاصل مبند

دل به خوبان بستن ای دل حاصل دیوانگی‌ست

محتشم گر عاقلی دیگر به ایشان دل مبند

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

مهی برفت ازین شهر و شور شهر دگر شد

که از غروب و طلوعش دو شهر زیر و زبر شد

ازین دیار سفر کرد و کشت اهل وفا را

در آن دیار ستاد و بلای اهل نظر شد

ز سیل فرقتش این بوم جای سیل شد ارچه

ز برق طلعتش آن خطه هم محل خطر شد

ز بلدهٔ که عنان تافت غصه تاخت به آنجا

به کشوری که وطن ساخت عاقبت به سفر شد

درخت عشق درین شهر شد نهال خزان بین

نهال فتنه در آن ملک نخل تازه ثمر شد

در این دو مملکت از پرتو خروج و ظهورش

بلیهٔ تیغ دودم گشت و فتنهٔ تیر دوسر شد

چو بر رکاب نهاد آن سوار پای غریمت

ز شهر بند سکون محتشم دو اسبه بدر شد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد

به کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد

الهی خلعت حسنت که جیبش ظاهر است اکنون

ظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد

الهی تا ز باغ حسن خیزد نخل استغنا

تذر و عصمتت را برترین شاخ آشیان باشد

الهی تا هوس باشد کنار و بوس طالب را

شه حسن تو را تیغ تغافل در میان باشد

الهی عاشق از معشوق تا باشد تواضع جو

دو ابروی تو را تیر تکبر در کمان باشد

الهی تا طلب خواهنده باشد ابروی پرچین

چو ماری گنج یاقوت لبت را پاسبان باشد

الهی محتشم چشم خیانت گر کند سویت

به پیش ناوک خشم تو چشم او نشان باشد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

یارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتد

گیرد بلا کناری عشق از میان برافتد

دهر آتشی فروزد کابی بر آن توان زد

داغ درون نماند سوز نهان برافتد

عشق از تنزل حسن گردد به خاک یکسان

نام و نشان عاشق زین خاکدان برافتد

رخسار عافیت را کایام کرده پنهان

باد امان بجنبد برقع از آن برافتد

ابروی حسن کز ناز بستست بر فلک زه

تابی خورد ز دوران زه زان کمان برافتد

تخفیف یابد آزارد خلقی شود سبکبار

از پشت صبر و طاقت بار گران برافتد

از محتشم نجوئید تحسین حال خوبان

هم نکته جو نماند هم نکته دان برافتد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

بخت چون بر نقد دولت سکهٔ اقبال زد

هم شب شاهی در درویش فرخ فال زد

جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمان

کان گران تمکین در این مضطرب احوال زد

طایر گرم آشیان خواب از وحشت پرید

فتنهٔ تیری از کمین بر مرغ فار غبال زد

ساقی دولت به دستم ساغری پر فیض داد

مطرب عشرت به گوشم نغمهٔ پر خال زد

آن که می‌کشتش خمار هجر در کنج ملال

از شراب وصل ساغرهای مالامال زد

پیش از آن کاید به اقبال آن شه اقلیم حسن

جانم از تن خیمه بیرون بهر استقبال زد

محتشم زد بر سپاه غم شبیخون شاه وصل

بر به ملک دل ز عشرت خیمهٔ اجلال زد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101597
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث