به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک

آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک

دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل

حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک

آن می که می‌دهندم و من در نمی‌کشم

ریزم اگر به خاک شود مرده نشاء ناک

در دست وصل سوزن تدبیر روز و شب

دل ز احتراز کرده نهان جیب چاک چاک

دست هوس دراز نسازم به شاخ وصل

از حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاک

جامم لبالب از می وصل است و من خجل

کاب حیات ریخته خواهد شدن به خاک

بر دامنت چو گرد هوس نیست محتشم

گر بر بساط قرب نشینی چو من چه باک

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:14 PM

 

وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترک

خاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک

کی نشیند در زمان وصل بر خاطر غبار

گر نه بیزد خاک شرکت بر سر عاشق فلک

وصل نامخصوص یار آدم کش است ای همدمان

خاصه یاری کش بود حسن پری خلق ملک

یار را با غیر دیدن مرگ اهل غیرت است

غیر بی‌غیرت درین معنی کسی را نیست شک

هرکجا گرمست از تیغ دو کس بازار وصل

می‌زنند آنجا حریفان نقد غیرت بر محک

عاشقی ریش است و وصل دلبران مرهم برآن

وصل چون شد مشترک می‌گردد آن مرهم نمک

بر سر هر نامه طغرائیست لازم محتشم

کی بود زیبنده گر باشد دو سر را تاج یک

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

داردم در زیر تیغ امروز جلاد فراق

تا چه آید بر سرم فردا زبیداد فراق

بود بنیاد طلسم جسم من قائم به وصل

ریخت ذرات وجودم را ز هم باد فراق

من که بودم مرغ باغ وصل حالم چون بود

با دل پرآرزو در دام صیاد فراق

وصل خود موکب روان کرد ای رفیقان کو دگر

دادرس شاهی که پیش او برم داد فراق

داشتم در زیر بار عشق کاری ناتمام

چرخ گردون را تمام اما بامداد فراق

خانه تن شد خراب از سستی بنیاد وصل

وای گر جان یابد استحکام بنیاد فراق

محتشم دل بر هلاکت نه که صد ره خوش‌تر است

وحدت آباد فنا از وحشت آباد فراق

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

بترس از آن که درآرد سر از دهان من آتش

به جانب تو کشد شعله از زبان من آتش

بترس از آن که ز آمیزشت به چرب زبانان

شود زبانه‌کش از مغز استخوان من آتش

بترس از آن که چه باران لطف بر همه باری

به برق آه زند در دل تو جان من آتش

بترس از آن که ز حرف حریف سوز نوشتن

به جانب تو زند در قلم بنان من آتش

بترس از آن که چه سک دامن تو گیرم و گیرد

بدامنت ز زبان شرر فشان من آتش

بترس از آن که چو من تیر آه افکنم از دل

به جای تیر جهد از دم کمان من آتش

بترس از آن که ز سوزنده شعرها گه و بیگه

به مجلست فکند محتشم لسان من آتش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

ما به یارانیم مشغول و رقیب ما به یار

یا به یاران می‌توان مشغول بودن یا به یار

یاری یاران مرا از یار دور افکنده است

کافرم گر بعد ازین یاری کنم الا به یار

چند فرمایندم استغنا و گویندم مزن

حرف جز با غیر و روی غیرتی بنما به یار

یار تا باشد چرا باید زدن با غیر حرف

غیر تا باشد چرا باید زد استغنا به یار

ذره‌ای از یاری این یاران فرو نگذاشتند

یار را با ما گذارید این زمان ما را به یار

ما گدایان قدر این نعمت نمی‌دانسته‌ایم

پادشاهی بوده صحبت داشتن تنها به یار

گر به دست‌م فرصتی افتد بگویم محتشم

از نزاع انگیزی یاران حکایتها به یار

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

هان ای دل هجران گزین در جلوه است آن مه دگر

تشریف استغنا مکن بر قد من کوته دگر

ای فتنه می‌انگیزی از رفتار او گرد بلا

خوش میکشی میل فسون در چشم این گمره دگر

چاه ز نخدانش ببین ای دیده و کاری مکن

کاندر ته آن چه فتدجان من بی ته دگر

دزدیده می‌بینی دلا رخسار طاقت سوز او

این آتش رخشان شرر می‌سوزدت باالله دگر

خوش مستعد محنتی ای دل ازین اندیشه کن

گر فتنه انگیزی کسی غم را کند آگه دگر

شد خیمه صبرم نگون از دیدهٔ او چون کنم

گر شاه غیرت از دلم بیرون زند خرگه دگر

پیش سگ او محتشم ظاهر مکن بیگانگی

با آن وفادار آشنا کارت فتد ناگه دگر

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

باز جائی رفته‌ام کز روی یارم شرمسار

روی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار

در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزیی

کاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار

با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بود

هم از آن شرحم خجل هم زان قرارم شرمسار

قول و فعل و عهد و شرطم بود پیشش معتبر

پیش او اکنون به چندین اعتبارم شرمسار

کار من یکباره مشکل شد در این عشق و هوس

ای اجل بازا که من زین کار و بارم شرمسار

همچو نعلم پیش او چشم از زمین برداشتن

نیست ممکن بس کزان زیبا سوارم شرمسار

محتشم بر شاخ دیگر بلبل دل را نشاند

من چه نرگس از رخ آن گلعذارم شرمسار

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

روی ناشسته چو ماهش نگرید

چشم بی‌سرمهٔ سیاهش نگرید

بر سر سرو ملایم حرکات

جنبش پر کلاهش نگرید

نگهش با من و رویش با غیر

غلط انداز نگاهش نگرید

مهر من گشته یکی صد ز خطش

اثر مهر و گیاهش نگرید

شاه حسنش سپه آورده ز خط

عالم آشوب سپاهش نگرید

عذرخواهی کندم بعد از قتل

عذر بدتر ز گناهش نگرید

می‌رود غمزه زنان از کشته

پشته‌ها بر سر راهش نگرید

دود از چرخ برآورده دلم

اثر شعلهٔ آهش نگرید

محتشم کوه ستم راست ستون

تن کاهیده چو کاهش نگرید

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

 

بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید

فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید

عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر

کوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید

شهر دل زود بپرداز که از چار طرف

لشگری تازه برون از حد و اندازه رسید

مژده محمل مه کوکبه‌ای می‌آرند

از درون رخش برون تاز که جمازه رسید

میوهٔ وصل تو آن به که گذارم به رقیب

از ریاض دگرم چون ثمر تازه رسید

ساقیا باده ز خمخانهٔ دیگر برسان

که درین بزم مرا کار به خمیازه رسید

محتشم طرح کتاب دیگر افکند مگر

کار اوراق جلالیه به شیرازه رسید

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100697
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث