به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای نگهت تیغ تیز غمزهٔ غماز را

پشت به چشم تو گرم قافلهٔ ناز را

روز جزا تا رود شور قیامت به عرش

رخصت یک عشوه ده چشم فسون ساز را

نرگس مردم کشت ننگرد از گوشه‌ای

تا نستاند به ناز جان نظر باز را

شعلهٔ بازار قتل پست شود گر کنی

نایب ترکان چشم صد قدر انداز را

حسن تو در گل نهاد پای ملک بر فلک

بس که نهادی بلند پایهٔ اعجاز را

چشم سخنگوی کرد کار زبان چون رقیب

منع نمود از سخن آن بت طناز را

دید که خاصان تمام آفت جان منند

داد به پیک نظر قاصدی راز را

یافت پس از صد نگه مطلب مخصوص خویش

دیده که جوینده بود عشوهٔ ممتاز را

تیز نگاهی به بزم پرده برافکند و کرد

پرده در محتشم نرگس غماز را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

چنین است اقتضا رعنائی قد بلندش را

که زیر ران او بی‌خود به رقص آرد سمندش را

به دنبال اجل جانها دوند از شوق اگر آن بت

کند دنبال دام اجل پیچان کمندش را

اگر صیدش ز شادی گم نکردی دست و پا رفتی

به استقبال یک میدان کمند صید بندش را

ملک ایمن نماند بر فلک چون بر زمین آن مه

کند ناوک فکن بازوی حسن زورمندش را

در آئین غضب کوشید چندان آن گل خندان

که رسم خنده رفت از یاد لعل نوش خندش را

اگز قلب حقیقت هم بود ممکن محال است این

که جنبد غرق الفت خاطر کلفت پسندش را

زمین در جنبش آید محتشم از اضطراب من

هوای جلوه چون جنبش دهد نخل بلندش را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

اگر دل بر صف مژگان سیاهی می‌زند خود را

که تنها ترک چشمش بر سپاهی می‌زند خود را

ز تابم می‌کشد اکثر نگاه دیر دیر او

که بر قلب دل من گاه گاهی می‌زند خود را

ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندان

چه بر شمشیر مردم کش نگاهی می‌زند خود را

گلی کز جنبش باد صبا آزرده می‌گردد

چرا بر تیغ آه بیگناهی می‌زند خود را

مه نو سجده‌های سهو می‌فرمایدم امشب

به صورت بس که بر طرف کلاهی می‌زند خود را

سواری گرم قتلم گشته و من منفعل مانده

که گیتی سوز برقی بر گیاهی می‌زند خود را

عنانش محتشم امروز می‌گیرم تماشا کن

که چون بر پادشاهی دادخواهی می‌زند خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را

چو شمع ای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را

بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کن

که خواهم بر سر کوی تو کشتن بی سخن خود را

من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زد

تو عاقل باش و بر تیغ زبان من مزن خود را

به من عهدی که در عهد از محبت بسته‌ای مشکن

به بد عهدی مگردان شهره‌ای پیمان شکن خود را

در آغوش خیالت می‌طپم حالم چسان باشد

اگر بینم در آغوش تو ای نازک بدن خود را

ورم صد جامه بر تن چون کنم شبهای تنهائی

تصور با تو در یک بستر ای گل پیرهن خود را

کنم چون محتشم طوطی زبانیها اگر بینم

بگرد شکرستان تو ای شیرین دهن خود را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب را

در ظلمات گم مکن چشمهٔ آفتاب را

گر به حیا مقیدی برقعی از حجاب کن

پردهٔ رخ که پیش او باد برد نقاب را

سوخته فراق را وعدهٔ خام تر مده

رسم کجاست دم به دم آب زدن کباب را

بی تو به حال مر گم و جان به عذاب می‌کنم

بر سرم آی و از سرم باز کن این عذاب را

گشته حجاب عارضت زلف و نسیم بی‌خبر

آه کجاست تا کند بر طرف این حجاب را

تا دهد از تو جراتم رخصت نیم بوسه‌ای

یک نفسک به خواب کن نرگس نیم خواب را

دی به نیاز گفتمت بندهٔ توست محتشم

روی ز بنده تافتی بنده‌ام این عتاب را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را

در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را

مه نیز تافتد ز تو در بحر اضطراب

شب جام‌گیر و برفکن از رخ نقاب را

ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت

زان آب شعلهٔ رنگ نقاب حجاب را

ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیز

دریاب نیم کشته ز هر عتاب را

از هم سرو تن و دل و جان می‌برند و نیست

جز لشگر غمت سبب انقلاب را

در من فکند دیدن او لرزه وای اگر

داند که چیست واسطهٔ اضطراب را

دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواب

اما دگر به چشم ندیدیم خواب را

در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیست

قدری دل پرآتش و چشم پر آب را

او می‌شود سوار و دل محتشم طپان

کو پردلی که آید و گیرد رکاب را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

هرزه نقاب رخ مکن طرهٔ نیم تاب را

زاغ چسان نهان کند بیضهٔ آفتاب را

وصل تو چون نمی‌دهد در ره عشق کام کس

چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را

کام که بوده در پیت گرم که می‌نمایدم

حسن فزاست از رخت صورت اضطراب را

با دگران چها کند عشق که در مشارکت

رشک دهد ز کوه کن خسرو کامیاب را

عشق ز سینه چون کند تندی آه را بدر

حسن به جنبش آورد سلسلهٔ عتاب را

سحر رود به گرد اگر بند کند فسون‌گری

در قفس دو چشم من مرغ غریب خواب را

غیر گیاه حسرت از خاک عجب که سرزند

دجلهٔ چشم من اگر آب دهد سحاب را

ناز نگر که پای او تا به رکاب می‌رسد

دست ز کار می‌رود حلقه کش رکاب را

ناصح ما نمی‌کند منع خود زا رخش بلی

دور به خود نمی‌رسد ساقی این شراب را

طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که من

شب همه شب رقم زنم نامهٔ بی‌جواب را

محتشم شکسته دل تا به تو شوخ بسته دل

داده به دست ظالمی مملکت خراب را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

چو بر زندانیان رانی سیاست یاد کن ما را

بگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را

زبان شکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت

ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را

اگر بردار بیدادت بر آریم از زبان آهی

به رسوائی برون زین دار بی‌بنیاد کن ما را

نمودی یک وفا دادیم پیشت داد جانبازی

بی او امتحانی نیز در بیداد کن ما را

به سودای دل ناشاد خود در مانده‌ام بی تو

به این نیت که هرگز در نمانی شاد کن ما را

چو روزی می‌نشستم بر سر راهت اگر گاهی

غریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را

ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از وی

زمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را

گدای کوی توام همچنین مبین ما را

هنوز سجدهٔ آدم نکرده بود ملک

که بود گرد سجود تو بر جبین ما را

گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد

گمان بیاری او بود بیش ازین ما را

به دستیاری ما ناید آن مسیح نفس

اگر بود ید بیضا در آستین ما را

طبیب ما که دمش پاس روح می‌دارد

چه حکمت است که می‌دارد اینچنین ما را

نگین خام عشق است گوهر دل و نیست

به غیر حرف وفا نقش آن نگین ما را

بلاگزینی ما اختیاری ما نیست

خدا نداده دل عافیت گزین ما را

گناه یک نفس آن مه به مجلس از ما دید

که بند کرد در آن زلف عنبرین ما را

ز آه ما به گمانی فتاده بود امشب

که می‌نمود پیاپی به همنشین ما را

بیار پیک نظر محتشم نهفته فرست

که قاطعان طریقند در کمین ما را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

که زد بر یاری ما چشم زخمی ای چنین یارا

که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را

تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پی

بسان شعلهٔ آتش من مجنون رسوا را

تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردی

به صد شیدائی مجنون من مجنون شیدا را

فرس آهسته ران کاندر پیت از پویه فرسوده

قدمها تا به زانو گمرهان دشت پیما را

شب تاریک و گمراهان ز دنبال تو سر گردان

برون ار از سحاب برقع آن روی مه آسا را

خطر گاهیست گرد خرگهت از شیشهای دل

خدا را بر زمین ای مست ناز آهسته نه پا را

چو میرد محتشم دور از قدت باری چو باز آئی

به خاکش گه گهی کن سایه گستر نخل بالا را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100477
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث