به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما

که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما

با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست

گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما

فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ

اعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما

به شراب لبش آلوده نگردید که دید

پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما

مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور

پیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما

گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود

لایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما

محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر

شدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

فرمود مرا سجدهٔ خویش آن بت رعنا

در سجده فتادم که سمعنا واطعنا

ما دخل به خود در می‌دیدار نگردیم

ما حل له شارعنا فیه شرعنا

بودیم ز ذرات به خورشید رخش نی

الفرع رئینا والی الاصل رجعنا

روزی که دل از عین تعلق به تو بستیم

من غیرک یاقرة عینی و قطعنا

در زاریم از ضعف عمل پیش تو صد ره

ضعف الفرغ الاکبر و یارب فزعنا

در دار شفایت مرضی دفع نکردیم

لکن کسل الروح من الروح و قعنا

گر محتشم از غم علم عین نگون کرد

انا علم البهجة بالهم رفعنا

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

تا همتم به دست طلب زد در بلا

دربست شد مسخر من کشور بلا

دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود

چون می‌نهاد بر سر من افسر بلا

آن دم هنوز قلعه مه‌دم حصار بود

کاورد عشق بر سر من لشکر بلا

بر کوهکن ز رتبهٔ مقدم نوشته‌اند

نام بلا کشان تو در دفتر بلا

تا بنده بود بی‌تو بدغ جنون اسیر

تابنده بود بر سر او افسر بلا

تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگر

کاهد زمانه یک سر مو از سر بلا

مردیست مرد عشق که دایم چو محتشم

در یوزه مراد کند از در بلا

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

گشته در راهت غبار آلود روی زرد ما

می‌رسیم از گرد راه اینست راه آورد ما

در هوای شمع رویت قطره‌های اشک گرم

دم به دم بر چهره می‌بندد ز آه سرد ما

بس که از یاران هم دردان جدا افتاده‌ایم

گشته است از بی کسی همدرد ما

با گیاه شور پرور فرقت باران نکرد

آن چه هجران کرد با جان بلا پرورد ما

گر عیاذالله از ما بر دلت گردی بود

حسبتا لله به باد نیستی ده گرد ما

گرد از جمعیت دلها بر آرد بی‌درنگ

چون ز گرد ره شود پیدا سوار فرد ما

دوش آن وحشی شمایل محتشم را دید و گفت

باز پیدا گشت مجنون بیابان گرد ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را

که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را

پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو

چه پردلی که حمایت کند سپاهی را

جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست

که داد مرتبه خسروی سیاهی را

به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌دمش

گه صدهزار شهید است هر نگاهی را

دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوست

در او اثر چو بود ناله‌ای و آهی را

مر از وصل بس این سروری که همچو هلال

ز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را

برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوه

ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را

رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گو

که از برای تو کشتند بی‌گناهی را

جهان ز فتنهٔ چشمت پرست ز انخم زلف

نما به محتشم ای گل گریز گاهی را

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

برین در می‌کشند امشب جهان‌پیما سمندی را

به سرعت می‌برند از باغ ما سرو بلندی را

غم صحرائیان دارم که غافل گیری گردون

به صحرا می‌برد از شهر بند صید بندی را

سپهرم مایهٔ بازیچهٔ خود کرده پنداری

که باز از گریه‌ام درخنده دارد نوشخندی را

سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدم

دل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را

نمی‌گفتم که آن بی درد با صد غصه نگذارد

به درد بی‌کسی در کنج محنت دردمندی را

دلم ازسینه خواهد جست بیرون محتشم تا کی

بود تاب نشستن در دل آتش سپندی را

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:46 PM

 

حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای را

سلسله بگسلم ز پا عقل گریزپای را

کو دلی و دلیرئی کز پی رونق جنون

شحنهٔ ملک دل کنم عشق ستیزه رای را

کو جگری و جراتی کز پی شور دل دگر

باعث فتنه‌ای کنم دیدهٔ فتنه زای را

کوتهی و تهوری تا شده همنشین غیر

سیر کنم ز صحبت آن هم دم دل‌ربای را

در المم ز بی‌غمی کو گل تازه‌ای کزو

لالهٔ داغ دل کنم داغ الم زدایرا

تلخی عشق چون دگر پیش دلم نموده خوش

باز بوی چشمانم این زهر شکر نمای را

دیده به ترک عافیت بر رخ ترکی افکنم

در ستمش سزا دهم جان ستم سزای را

از دل خویش بوی این می‌شنوم که دلبری

دام رهم کند دگر جعد عبیر سای را

مفتی عشقم اردهد رخصت سجدهٔ بتی

شکرکنان زبان زبان سجده کنم خدای را

صبر نماند وقت کز همه کس برآورد

گریه‌های های من نالهٔ وای وای را

باز فتاده در جهان شور که کرده محتشم

بلبل باغ عاشقی طبع غزل سرای را

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:46 PM

 

درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو را

شعله‌ای آتشی افروخته آه که تو را

در پیت رخش که گرمست که غرق عرقی

عصمت افکنده در آتش به گناه که تو را

می‌رسی مظطرب از گر دره‌ای یوسف حسن

دهشت آورده دوان از لب چاه که تو را

می‌نماید که به قلبی زده‌ای یک تنه وای

در میان داشته آشوب سپاه که تو را

تیره رنگست رخت یارب از الایش طبع

کرده آئینهٔ خود رنگ سیاه که تو را

کز پناهت نشدی پاس خدا ای غافل

کوشش هرزه کشیدی به پناه که تو را

گر نه در محتشم آتش زده بی‌راهی تو

شده آه که بلند و زده راه که تو را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:29 PM

 

با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را

این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را

ساحری گویا با چندین خطا چون دیگران

راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را

از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگر

در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو را

نیستم راضی به مرگت لیک می‌خواهم چو خود

از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را

آن چنان شوخی که خواهی داشت مرد مرا به تنگ

گر کنم در پرده‌های چشم خود پنهان تو را

از لباس غیرتم عریان نمی‌دیدی اگر

می‌توانستم که دارم دست از دامان تو را

محتشم در غیرت این سستی که من دیدم ز تو

بی‌تکلف می‌توان کشتن به جرم آن تو را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:29 PM

 

گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو را

که به آن شربت آلوده لب آلوده تو را

که به آن مایهٔ جهل این قدرت کرده دلیر

که ز اندیشهٔ دل بر حذر آسوده تو را

که دران نشئه تو را دست هوس سوده به گل

که به رخ برقع شرم این همه بگشوده تو را

زده آن آب که بر خاک وجودت ای گل

که در خانهٔ عصمت به گل اندوده تو را

که به فرمودن آن فعل تواضع فرمای

سجده در بزم گدایان تو فرموده تو را

حزم کزدم ز پذیرفتن تکلیف نخست

که ازین بزم نشینی چه غرض بوده تو را

محتشم خوی تو می‌داند و از پند عبث

می‌دهد این همه در سر بیهوده تو را

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 1:29 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100793
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث