به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

حسن روزافزون نگر کان خسرو زرین طناب

دی هلالی بود و امشب ماه و امروز افتاب

بود در خرگه نقاب افکنده و محجوب لیک

دوش خرگه بر طرف شد دی نقاب امشب حجاب

یرات من بین که رد جولان گهش بوسیده‌ام

دی زمین امروز نعل بادپا امشب رکاب

گر به کویش جا کنم یک شب سگش از طور من

شب کند دوری سحر بیگانگی روز اجتناب

قتل من کز عشق پنهانم به کیش یار بود

دی گناه امروز خواهد شد روا امشب ثواب

دور آخر زد به بزم آتش که آن میخواره داشت

شام تمکین نیم شب تسکین سحرگه اضطراب

محتشم در لشگر صبر از ظهور شاه عشق

بودی تشویش امشب شور و امروز انقلاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

نامسلمان پسری خون دلم خورد چو آب

که به مستی دل مرغان حرم کرده کباب

کار بر مرغ دلم در کف طفلی شده است

آن چنان تنگ که گلشن بودش چنگ عقاب

شاهد عشق حریفیست که گر یابد دست

می‌کند دست به خون ملک‌الموت خضاب

چهرهٔ هجر به خواب آید اگر عاشق را

کشدش خوف به مهد اجل از بستر خواب

لرزه بر دست نسیم افتد اگر برگیرد

به سر انگشت خیال از رخ او طرف نقاب

تو که داری سر شاهنشهی کشور دل

فکر ملک دل ما کن که خرابست خراب

محتشم را دم آبی چو ز تیغت دادی

دم دیگر به چشانش که ثوابست ثواب

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

همچو شمعم هست شبها بی‌رخ آن آفتاب

دیده گریان سینهٔ بریان تن گدازان دل کباب

بسته شد از چار حد بر من در وصلش که هست

دل غمین خاطر حزین تن در بلاجان در عذاب

در زمین و آسمان دارند ز آب و تاب او

آب شرم آئینه رو مهتاب خورشید اضطراب

سرو کی گیرد به گلشن جای سروی کش بود

پیرهن گل سرسمن رخ نسترن خط مشگناب

تیره بختم آنقدر کز طالع من می‌شود

نور ظلمت روز شب گوهر حجر دریا سراب

چون گرفتم دامنش مردم ز ناکامی که بود

دست لرزان دل طپان من منفعل او در حجاب

مدعی از رشک بر در چون نمرد امشب که بود

بزم دلکش باده بی غش یار سرخوش من خراب

سرمبادم کز گمانهای کجم آن سرور است

سر گران لب پر گله گل رد عرق نرگس به خواب

محتشم دارد بتی بی‌رحم کاندر کیش اوست

رحم ظلم احسان سیاست مهر کین گرمی عتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

برشکن طرف کله چون بفکنی از رخ نقاب

صبح صادق کن عیان بعد از طلوع آفتاب

گفت امشب صبر کن چندان که در خواب آیمت

صبر خواهم کرد من اما که خواهد کرد خواب

سهل باشد ملک دل زیر و زبر زاشوب عشق

ملک ایمان را نگهدارد خدا زین انقلاب

دی که در من دیدن آن آفتاب آتش فکند

دیده آبی زد بر آتش ورنه می‌گشتم کباب

چون عنان گیرم سواری را کز استیلای حسن

می‌رود پیوسته صدا به رو کمانش در رکاب

عشق اگر پاکست در انجام صحبت میشود

رسم معشوقان نیاز آئین عشاقان عتاب

جز من مظلوم کز عمر خودم بیزار کیست

آن که آزارش گناه و کشتنش باشد ثواب

در میان بیم و امیدم که هر دم می‌کند

مرگ در کارم تعلل زیاد در قتلم شتاب

دی سوال بوسه‌ای زان شوخ کردم گفت نیست

محتشم حرف چنین راغیر خاموشی جواب

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب

آن چنان فرخ شبی دیگر نمی‌بینم به خواب

بسته آتش‌پارهٔ من تیغ و من حیران که چون

بسته باشد در میان آتش سوزنده آب

خانه‌ها در بادخواهد شد چه از دریای چشم

خیمه‌ها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب

تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست تو

آنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب

بحر اشک من که در طوفان دم از خون می‌زند

گر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحاب

ریت از هم پیکرم تا چند پی در پی مرا

ماه سیمائی چو سیماب افکند در اضطراب

محتشم مرغ دلم تا صید آن خون‌خواره شد

صد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

ای زیر مشق سر خط حسن تو افتاب

در مشق با کشیدن زلف تو مشگ ناب

بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن

نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب

عکست که ای کرده در آب ای محیط حسن

می‌بیندت مگر که دل و دارد اضطراب

در عالمی که رتبهٔ حسن از یگانگیست

نه آینه است عکس پذیر از رخت نه آب

هیهات ما و عزم وصال محال تو

کان کار وهم و فعل خیالست و شغل خواب

تا شهسوار صبر سبکتر کند عنان

با ناز خویش گو که گران تر کند رکاب

از من نهفته مانده به بزم از حجاب عشق

روئی که آن نهفته نمی‌گردد از نقاب

امروز ساقیا شده زاهد حجاب بزم

برخیز و می بیار که برخیزد این حجاب

بیتی شنو ز محتشم ای بت که بهتراست

یک بیت عاشقانه ز بیتی پر از کتاب

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدنها

در اثنای نگاه تیز تیز آن لب گزیدنها

ز بس بر جستم در رقص دارد چون سپند امشب

به سویم گرم از شست آن ناوک رسیدنها

زبان زینهار افتد ز کار از بس که آید خوش

از آن بی‌باک در بد مستی آن خنجر کشیدنها

برآرد خاصه وقتی گوی بیرون بردن از میدان

غریو از مردم آن چابک ز پشت زین خمیدنها

در تک آفتابست آن تماشا پیشگان معجز

ببیند آن فغان در گرمی جولان کشیدنها

ازو بر دوز چشم ای دل که بسیار آن گران تمکین

سبک دست است در قلب سپاهی دل دریدنها

بر آن حسن آفرین کاندر نمودش کرده است ایزد

هر آن دقت که ممکن بود در حسن آفریدنها

به بی قید آهوانت گو که به سایر این چنین خودسر

مناسب نیست در دشت دل مردم چریدنها

من و مشق سکون اندر پس زانوی غم زین پس

که پایم سوده تا زانو به بی حاصل دویدنها

به حکم ناقه چون لیلی ز محمل روی ننماید

چه تابد در دل مجنون ازین وادی بریدنها

جنونم محتشم دیدی دم از افسون به بند اکنون

که من عاقل نخواهم شد ازین افسون دمیدن‌ها

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

عجب گیرنده راهی بود در عاشق ربائیها

نگاه آشنای یار پیش از آشنائیها

ز حالت بر سر تیر اجل در رقص میرد

دل نخجیر را هر نغمه زان ناوک سائیها

نیاری پای کم ای دل که خواهد کرد ناز او

به جنس پر بهای خود خریدار آزمائیها

به جائی می‌رسد شخص هوس در ملک خود کامان

که آنجا زا وفا به می‌نماید بی‌وفائیها

در و دیوار معبدهاست از حرف ظهور او

که خواهد شد به رسوائی بدل آن نارسائیها

به این صورت که زادت مادر ایام دانستم

که در عهد تو خواهد داد داد فتنه زائیها

چو دادی محتشم وی را به خود راهی چه سودا کنون

ز دست تندخوئیهاش این انگشت خائیها

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

ای گوهر نام تو تاج سر دیوان‌ها

ذکر تو به صد عنوان آرایش عنوان‌ها

در ورطهٔ کفر افتد انس و ملک ار نبود

از حفظ تو تعویضی در گردن ایمانها

ای کعبهٔ مشتاقان دریاب که بر ناید

مقصود من گم ره از طی بیابان‌ها

جان رخش طرب تازد چون ولوله اندازد

غارت گر عشق تو رد قافلهٔ جان‌ها

شد در ره او جسمم با آن که ز خوبان بود

این کشتی بی‌لنگر پروردهٔ طوفان‌ها

آن ابر کرم کز فیض مشتاق خطا شوئیست

حاشا که بود در هم ز آلایش دامان‌ها

چون محتشم از دردش می‌کاهم و می‌خواهم

رنجوری خود در خود مهجوری درمان‌ها

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما

که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما

با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست

گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما

فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ

اعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما

به شراب لبش آلوده نگردید که دید

پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما

مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور

پیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما

گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود

لایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما

محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر

شدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 3:47 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100384
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث