به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نه از تو به من رسید بویی

نه وصل توام نمود رویی

اندیشهٔ هجر دردناکت

آویخته جان من به مویی

سودای تو در دلم فکنده

هر لحظه به تازه جست و جویی

با آنکه ز گلشن وصالت

دانم نرسد به بنده بویی

لیکن شده‌ام به آرزو شاد

مزار تو، کم ز آرزویی

سودای محال در دماغم

افگنده به هرزه های و هویی

داده سر خویش را عراقی

زیر خم زلف تو چو گویی

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:17 PM

گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی

برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی

به بوی زلف تو هر دم حیات تازه می‌یابم

وگر نه بی‌تو از عیشم نه رنگی ماند و نه بویی

به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزم

به بالای تو گر سروی ببینم بر لب جویی

چو زلفت گر برآرم سر به سودایت، عجب نبود

چه باشد با کمند شیرگیری صید آهویی؟

ز کویت گر رسد گردی به استقبال برخیزد

ز جان افشانی صاحبدلان گردی ز هر کویی

چنان بنشست نقش دوست در آیینهٔ چشمم

که چشمم عکس روی دوست می‌بیند ز هر سویی

رقیبان دست گیریدم، که باز از نو در افتادم

به دست بی‌وفایی، سست پیمانی، جفاجویی

ملولی، زود سیری، نازنینی، ناز پروردی

لطیفی همچو گل نازک ولی چون سرو خودرویی

نیارد جستن از بند کمندش هیچ چالاکی

ندارد طاقت دست و کمانش هیچ بازویی

اگر چه هر سر مویم ازو دردی جدا دارم

دل من کم نخواهد کرد از مهرش سر مویی

ز سودا عاشقانش همچو این گردون چوگان قد

به گرد کوی او سرگشته می‌گردند چون گویی

نگیرد سوز مهر جان گدازش در دل هر کس

مگر باشد چو شمع آتش زبانی، چرب پهلویی

به سودای نکورویی اگر دل گرمیی داری

تحمل بایدت کردن جواب سرد بدخویی

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:17 PM

 

درین ره گر به ترک خود بگویی

ببینی کان چه می‌جویی خود اویی

تو جانی و چنان دانی که: جسمی

تو دریایی و پنداری که جویی

تویی در جمله عالم آشکارا

جهان آیینهٔ توست و تو اویی

نمی‌دانم چو بحر بیکرانی

چرا پیوسته در بند سبویی؟

ز بی‌رنگی تو را چون نیست رنگی

از آن در آرزوی رنگ و بویی

به گرد خود برآ، یک بار، آخر

به گرد هر دو عالم چند پویی؟

مراد خود هم از خود بازیابی

عراقی، گر به ترک خود بگویی

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:17 PM

 

درین ره گر بترک خود بگویی

یقین گردد تو را کو تو، تو اویی

سر مویی ز تو، تا با تو باقی است

درین ره در نگنجی، گر چه مویی

کم خود گیر، تا جمله تو باشی

روان شو سوی دریا، زانکه جویی

چو با دریا گرفتی آشنایی

مجرد شو، ز سر برکش دو تویی

درین دریا گلیمت شسته گردد

اگر یک بار دست از خود بشویی

ز بهر آبرو یک رویه کن کار

که آنجا آبرو ریزد دورویی

چو با توست آنچه می‌جویی به هرجا

به هرزه گرد عالم چند پویی؟

نخستین گم کنند آنگاه جویند

تو چون چیزی نکردی ؟ گم؟ چه جویی؟

تو را تا در درون صد خار خار است

ازین بستان گلی هرگز نبویی

پس در همچو جادویی که پیوست

میان در بسته بهر رفت و رویی

تو را رنگی ندادند از خم عشق

از آن در آرزوی رنگ و بویی

بهش نه پا درین وادی خون خوار

که ره پر سنگلاخ و تو سبویی

درین میدان همی خور زخم، چون تو

فتاده در خم چوگان چو گویی

نیابی از خم چوگان رهایی

عراقی، تا به ترک خود نگویی

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:16 PM

نیم بی‌تو دمی بی‌غم، کجایی؟

ندارم بی‌تو دل خرم، کجایی؟

به بویت زنده‌ام هر جا که هستی

به رویت آرزومندم، کجایی؟

نیایی نزد این رنجور یک دم

نپرسی حال این درهم، کجایی؟

چو روی تو نبینم هر سحرگاه

بنالم زار: کای همدم، کجایی؟

ز من هر دم برآید ناله و آه

چو یاد آید رخت هر دم، کجایی؟

درآ شاد از درم: کز آرزویت

به جان آمد دل پر غم، کجایی؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:16 PM

 

شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟

به جان می‌جویمت جانا، کجایی؟

همی پویم به سویت گرد عالم

همی جویم تو را هر جا، کجایی؟

چو تو از حسن در عالم نگنجی

ندانم تا تو چونی، یا کجایی؟

چو آنجا که تویی کس را گذر نیست

ز که پرسم، که داند؟ تا کجایی؟

تو پیدایی ولیکن جمله پنهان

وگر پنهان نه‌ای، پیدا کجایی؟

ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست

چه دانم تا درین غوغا کجایی؟

فتاد اندر سرم سودای عشقت

شدم سرگشته زین سودا، کجایی؟

درین وادی خون‌خوار غم تو

بماندم بی کس و تنها، کجایی؟

دل سرگشتهٔ حیران ما را

نشانی در رهی بنما، کجایی؟

چو شیدای تو شد مسکین عراقی

نگویی: کاخر، ای شیدا، کجایی؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:10 PM

 

همی گردم به گرد هر سرایی

نمی‌یابم نشان دوست جایی

وگر یابم دمی بوی وصالش

نیابم نیز آن دم را بقایی

وگر یک دم به وصلش خوش برآرم

گمارد در نفس بر من بلایی

وگر از عشق جانم بر لب آید

نگوید: چون شد آخر مبتلایی؟

چنان تنگ آمدم از غم که در وی

نیابی خوشدلی را جایگایی

عجب زین محنت و رنج فراوان

که چون می‌باشد اندر تنگنایی؟

ازین دریای بی‌پایان خون خوار

برون شد کی توان بی‌آشنایی؟

مشامم تا ازو بویی نیابد

نیابد جان بیمارم شفایی

مرا یاری است، گر خونم بریزد

نیارم خواست از وی خون بهایی

غمش گوید مرا: جان در میان نه

ازین خوشتر شنیدی ماجرایی؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:10 PM

 

کشید کار ز تنهاییم به شیدایی

ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی؟

ز بس که داد قلم شرح سرنوشت فراق

ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی

مرا تو عمر عزیزی و رفته‌ای ز برم

چو خوش بود اگر، ای عمر رفته بازآیی

زبان گشاده، کمر بسته‌ایم، تا چو قلم

به سر کنیم هر آن خدمتی که فرمایی

به احتیاط گذر بر سواد دیدهٔ من

چنان که گوشهٔ دامن به خون نیالایی

نه مرد عشق تو بودم ازین طریق، که عقل

درآمده است به سر، با وجود دانایی

درم گشای، که امید بسته‌ام در تو

در امید که بگشاید؟ ار تو نگشایی

به آفتاب خطاب تو خواستم کردن

دلم نداد، که هست آفتاب هر جایی

سعادت دو جهان است دیدن رویت

زهی! سعادت، اگر زان چه روی بنمایی!

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:10 PM

 

سحرگه بر در راحت سرایی

گذر کردم شنیدم مرحبایی

درون رفتم، ندیمی چند دیدم

همه سر مست عشق دلربایی

همه از بیخودی خوش وقت بودند

همه ز آشفتگی در هوی و هایی

ز رنگ نیستی شان رنگ و بویی

ز برگ بی‌نوایی‌شان نوایی

ز سدره برتر ایشان را مقامی

ورای عرش و کرسی متکایی

نشسته بر سر خوان فتوت

بهر دو کون در داده صلایی

نظر کردم، ندیدم ملک ایشان

درین عالم، به جز تن، رشته‌تایی

ز حیرت در همه گم گشته از خود

ولی در عشق هر یک رهنمایی

مرا گفتند: حالی چیست؟ گفتم:

چه پرسی حال مسکین گدایی؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:10 PM

 

زهی! جمال تو رشک بتان یغمایی

وصال تو هوس عاشقان شیدایی

عروس حسن تو را هیچ در نمی‌یابد

به گاه جلوه‌گری دیدهٔ تماشایی

بدین صفت که تویی بر جمال خود عاشق

به غیر خود، نه همانا، که روی بنمایی

حجاب روی تو هم روی توست در همه حال

نهانی از همه عالم، ز بسکه پیدایی

بهر چه می‌نگرم صورت تو می‌بینم

ازین میان همه در چشم من تو می‌آیی

همه جهان به تو می‌بینم و عجب نبود

ازان سبب که تویی در دو دیده بینایی

ز رشک تا نشناسد تو را کسی، هر دم

جمال خود به لباس دگر بیارایی

تو را چگونه توان یافت؟ در تو خود که رسد؟

که هر نفس به دگر منزل و دگر جایی

عراقی از پی تو دربه در همی گردد

تو خود مقیم میان دلش هویدایی

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 6:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5107801
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث