به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌دل و جان زیستن

جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن

سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال

ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن

تا کی از هجران جانان ناله و زاری کنم؟

از حیات خود به جانم، چند ازین سان زیستن؟

بس مرا از زندگانی، مرگ کو، تا جان دهم؟

مرگ خوشتر تا چنین با درد هجران زیستن

ای ز جان خوشتر، بیا، تا بر تو افشانم روان

نزد تو مردن به از تو دور و حیران زیستن

بر سر کویت چه خوش باشد به بوی وصل تو

در میان خاک و خون افتان و خیزان زیستن؟

از خودم دور افگنی، وانگاه گویی: خوش بزی

بی‌دلان را مرگ باشد بی‌تو، ای جان، زیستن

هان! عراقی، جان به جانان ده، گران جانی مکن

بعد از این بی‌روی خوب یار نتوان زیستن

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:54 PM

 

نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوان

به خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان

چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا بنشست

ز ملک خویش سلطان را بدر کردن توان؟ نتوان

مرا این دوستی با تو قضای آسمانی بود

قضای آسمانی را دگر کردن توان؟ نتوان

چو با ابروی تو چشمم به پنهانی سخن گوید

از آن معنی رقیبان را خبر کردن توان؟ نتوان

چو چشم مست خونریزت ز مژگان ناوک اندازد

بجز جان پیش تیر تو سپر کردن توان؟ نتوان

گرفتم خود که بگریزم ز دام زلف دلگیرت

ز تیر غمزهٔ مستت حذر کردن توان؟ نتوان

نگویی چشم مستت را، که خون من همی ریزد

ز خون بی‌گناه او را حذر کردن توان؟ نتوان

بگو با غمزهٔ شوخت، که رسوای جهانم کرد:

به پیران سر عراقی را سمر کردن توان؟ نتوان

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:54 PM

 

ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان

ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان

اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم

شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان

مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش

بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان

دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویت

کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان

رسید از غم به لب جانم، رخت بنما و جان بستان

که پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوان

چه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گوید

که: با کمتر سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوان

عراقی گر به درگاهت طفیل عاشقان آید

در خود را به روی او فرا کردن توان؟ نتوان

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:54 PM

 

ماهرخان، که داد عشق، عارض لاله رنگشان

هان! به حذر شوید از غمزهٔ شوخ و شنگشان

نالهٔ زار عاشقان، اشک چو خون بی‌دلان

هیچ اثر نمی‌کند در دل همچو سنگشان

با دل ریش عاشقان، وه! که چها نمی‌کنند؟

ابرو چون کمانشان، غمزهٔ چون خدنگشان

از لب و زلف و خال و خط دانه و دام کرده‌اند

تا که برین صفت بود، دل که برد ز چنگشان؟

ما چو شکر گداخته، ز آب غم و عجبتر آنک:

در دل ماست چو شکر غصهٔ چون شرنگشان

بیش مپرس حال من، زآنکه به شرح می‌دهد

از دل و دست ما نشان چشم و دهان تنگشان

غم مخور، ای دل، ار بود یک دو دمی چو دور گل

دولت بی‌ثباتشان، خوبی بی‌درنگشان

ابر صفت مریز اشک، از پی هجر و وصلشان

زان که چو برق بگذرد مدت صلح و جنگشان

جان عراقی از جهان گشت ملول و بس حزین

کاهوی او رمید از آن عادت چون پلنگشان

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:54 PM

رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان

جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان

دست و پایی می‌زدم، تا بود جان

شد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان

شد دل بیچاره از دست وفات

زیر پای هجر پست، اکنون تو دان

رفت عمری کآمدی کاری ز من

چون که عمرم برنشست، اکنون تو دان

نیک نومیدم ز امید بهی

حالم از بد بدتر است، اکنون تو دان

از گل شادی ندیدم رنگ و بوی

خار غم در جان شکست، اکنون تو دان

چون عراقی را ندادی ره به خود

گمرهی شد خودپرست، اکنون تو دان

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:54 PM

 

در کف جور تو افتادم، تو دان

تن به هجران تو در دادم، تو دان

الغیاث، ای دوست، کز دست جفات

در کف صد گونه بیدادم، تو دان

بر امید آنکه بینم روی تو

لب ببستم، دیده بگشادم، تو دان

دل، که از دیدار تو محروم ماند

بر در لطفت فرستادم، تو دان

سالها جستم، ندیدم روی تو

از طلب اکنون به استادم، تو دان

چون نیم نومید ز امید بهی

بر در امیدت افتادم، تو دان

گر کسی حالم نداند، گو: مدان

از همه عالم چو آزادم، تو دان

می‌گدازد تابش هجرت مرا

بر یخ است ای دوست، بنیادم، تو دان

گر ز نام من همی ننگ آیدت

خود مبر نامم، که من بادم، تو دان

ور همی دانی که شادم ز اندهت

هم به اندوهی بکن شادم، تو دان

چند نالم، چون عراقی، در غمت؟

روز و شب در سوز و فریادم، تو دان

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:46 PM

 

مقصود دل عاشق شیدا همه او دان

مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان

بینایی هر دیدهٔ بینا همه او بین

زیبایی هر چهرهٔ زیبا همه او دان

یاری ده محنت زده مشناس جز او کس

فریادرس بی‌کس تنها همه او دان

در سینهٔ هر غمزده پنهان همه او بین

در دیدهٔ هر دلشده پیدا همه او دان

هر چیز که دانی جز از او، دان که همه اوست

یا هیچ مدان در دو جهان، یا همه او دان

بر لاله و گلزار و گلت گر نظر افتد

گلزار و گل و لاله و صحرا همه او دان

ور هیچ چپ و راست ببینی و پس و پیش

پیش و پس و راست و چپ و بالا همه او دان

ور آرزویی هست به جز دوست تو را هیچ

بایست، عراقی، و تمنا همه او دان

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:46 PM

 

مبتلای هجر یارم، الغیاث ای دوستان

از فراقش سخت زارم، الغیاث ای دوستان

می‌تپم چون مرغ بسمل در میان خاک و خون

ننگرد در من نگارم، الغیاث ای دوستان

از فراق خویش همچون دشمنانم می‌کشد

زانکه او را دوست دارم، الغیاث ای دوستان

دیده‌اید آخر که چون بودم عزیز در گهش؟

بنگرید اکنون چه خوارم؟ الغیاث ای دوستان

غصه‌های نامرادی می‌کشم از دست او

زهره نه کهی برآرم، الغیاث ای دوستان

یاد نارد از من مسکین، نپرسد حال من

هم چنین یار است یارم، الغیاث ای دوستان

هم به نگذارد مرا تا با سگان کوی او

روزگاری می‌گذارم، الغیاث ای دوستان

قصه‌ها دارم ز جور او میان جان نهان

با کسی گفتن نیارم، الغیاث ای دوستان

جان فرستم تحفه نزد یار و نپذیرد ز من

غم فرستد یادگارم، الغیاث ای دوستان

باز پرسد از من بیچارهٔ ماتم زده

کز فراقش سوکوارم؟ الغیاث ای دوستان

یار من باشید، کز ننگ عراقی وارهم

کز پی او شرمسارم الغیاث ای دوستان

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:46 PM

 

بگذر ای غافل ز یاد این و آن

یاد حق کن تا بمانی جاودان

تا فراموشت نگردد غیر حق

در حقیقت نیستی ذاکر، بدان

چون فراموشت شد آنچه دون است

ذاکری، گرچه بجنبانی زبان

خود نیابی چاشنی ذکر دوست

تا کنی یاد خود و سود و زیان

چون ز خود وز یاد خود فازغ شوی

شاهد مذکور گردی بی گمان

بگذری از ذکر اسماء و صفات

چون شود مذکور جانت را عیان

ذکر جانت را فراگیرد چنانک

نایدت یاد از دل و جان و روان

واله و مدهوش کردی آن نفس

در جمال لایزالی، بی‌نشان

هر چه خواهی آن زمان یابی ازو

خود کسی خود را نخواهد آن زمان

این چنین دولت نخواهی تو مگر

بر کنی دل را ز یاد این و آن

یاد ناید هیچ گونه حق تو را

تا تو یاد آری ز یار و خان ومان

ای عراقی، غیر یاد او مکن

تا مگر یاد آیدت با ذاکران

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:46 PM

 

شهری است بزرگ و ما دروییم

آبی است حیات و ما سبوییم

بویی به مشام ما رسیده است

ما زنده بدان نسیم و بوییم

بازیچه مدان، تو خواجه، ما را

ما از صفت جلال اوییم

چوگان حیات تا بخوردیم

در راه به سر دوان چو گوییم

تا خوی صفات او گرفتیم

نشناخت کسی که در چه خوییم؟

می‌گفت عراقی از سر سوز:

ما نیز برای گفت و گوییم

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 مرداد 1396  - 5:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5108738
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث