آفتابی ز غیب پیدا شد
نور او در همه هویدا شد
آفتابی ز غیب پیدا شد
نور او در همه هویدا شد
آمده بود یار بازاری
رفت از این جا سزد که باز آری
آفتاب خوشی است تابنده
نفس او مرده و دلش زنده
این خرقهٔ چار وصله بگذار
وان خلعت پادشاه بردار
آفتاب آن و ماهتاب این است
ظاهر و باطنش به آئین است
اینجا به صفت صفت به ما بنمودند
نه ذات به ذات این چنین فرمودند
ای دل گرت آئینهٔ اخلاص جلی است
از بعد نبی امام میدان که علی است
این همه رنگهای پر نیرنگ
خم وحدت همه کند یکرنگ
این صورت خوب و معنی روحانی
محبوب منش ساختهاند تا دانی
این ساغر ما که عین آب است
جامی ز شراب و پر شراب است