دنیی دون دنی از دون مجو
چون رها کن غیر آن بی چون مجو
عشق عاقل را چو مجنون می کند
عاقلی از خدمت مجنون مجو
دنیی دون دنی از دون مجو
چون رها کن غیر آن بی چون مجو
عشق عاقل را چو مجنون می کند
عاقلی از خدمت مجنون مجو
جامی است جهان نما دل تو
افتاده به دست ما دل تو
بیگانه چه داند این حکایت
من دانم و آشنا دل تو
خنک چشمی که بیند حضرت او
قراری یافته از قربت او
بود دلشاد همچون جان سیّد
مدام از بندگی خدمت او
خوش بگو اللّه و اسم ذات بین
معنیش در صورت و آیات بین
جمله مرآتند ها و هو و هی
یک حقیقت در دو سه مرآت بین
ذکر حق می گو و در خلوت نشین
باش فارغ از چنان و از چنین
حاصل عمر عزیز آن یک دم است
دم به دم در یک دمی با ما نشین
باده می نوش و جام را می بین
خلق را مظهر خدا می بین
نعمتاللّه را نکو بشناس
دیده بگشا و هر دو را می بین
خوش بگو اللّه و اسم ذات بین
جمله اشیا مصحف و آیات بین
در زمین و آسمان می کن نظر
نور او در دیدهٔ ذرات بین
در صورت و معنیش نظر کن
می بین همه و مرا خبر کن
خواهی که رسی به نعمتاللّه
بر درگه سیّدم گذر کن
کون جامع جامع این است و آن
هر دو را از لوح این انسان بخوان
صورت و معنی او با هم بدان
نیست مثلش در همه کون و مکان
فقر بگزین و غنا ایثار کن
اختیار خود فدای یار کن
صوفیانه گر بیابی این خصال
رو به صوفیخانه ای و کار کن