بعضی طلبند مال فانی
بعضی جویند ملک باقی
زاهد طلبند نان و سرکه
رندان خواهند جام و ساقی
بعضی طلبند مال فانی
بعضی جویند ملک باقی
زاهد طلبند نان و سرکه
رندان خواهند جام و ساقی
گیرم که حباب را بیابی
جز آب بگو دگر چه داری
مستانه بیا و باده می نوش
ای یار عزیز در خماری
منت خدای را که ندارم به هیچ باب
از هیچکس به غیر خدا هیچ منتی
در پای گل نشسته و بر سرو قامتش
دل بسته ایم وه که چه عالیست همتی
بر دوستان مبارک و بر دشمنان چنان
هستیم از خدای بر این خلق رحمتی
مائیم و سرخوشان خرابات کوی عشق
جامی و ساقئی و حضوری و صحبتی
روزی نشد ملول دل بنده ای ز ما
یاری ز ما نیافت کسی هیچ زحمتی
داریم نعمت الله و از خلق بی نیاز
ای جان من کراست چنین خوب نعمتی
از خدا این و آن طلب چه کنی
از خدا جز خدا چه می جوئی
حضرت او از او طلب می کن
از شه و از گدا چه می جوئی
او از او جو که جستجو این است
از گدا پادشاه چه می جوئی
وحده لاشریک له می گو
دو مگو دو سرا چه می جوئی
در پی این جهان چه می گردی
تو از این بی وفا چه می جوئی
دُرد دردش دوای درد دل است
به از این خود دوا چه می جوئی
غرق دریای رحمتی شب و روز
غیر ما را ز ما چه می جوئی
ذات باقی طلب چو سید ما
از فنا و بقا چه می جوئی
نعمت اللهم وز آل رسول
محرم عارفان ربّانی
قرة العین میر عبدالله
مرشد وقت و پیر و نورانی
پدر او محمد آن سید
که نبودش به هیچ رو ثانی
باز سلطان اولیای جهان
میر عبدالله است تا دانی
پیر کامل کمال دین یحیی
سید مسند مسلمانی
پدرش هاشم است و جد موسی
مادرش شاهزاده سامانی
دیگر آن جعفر خجسته لقا
روح محض لطیف روحانی
سید صالحان که صالح بود
جمع می بود از پریشانی
میر حاتم که نزد همت او
مختصر بود عالم فانی
باز سید علی عالی قدر
کان احسان و بحر عرفانی
ابراهیم آن که روح می بخشد
نفسش درگه سخن رانی
پادشاه ممالک دانش
بود سید علی کاشانی
میر محمد که بندگان درش
در جهان یافتند سلطانی
شاه سادات سید اسمعیل
آفتاب سپهر سبحانی
ابی عبدالله آنکه روح امین
گفت او را که جمله را جانی
باز امام محمد باقر
مخرب کفر و دین را بانی
پدر او علی وابن الحسین
آنکه زین العباد می خوانی
باز امام به حق حسین شهید
نور چشم علی عمرانی
آن وصی رسول بار خدای
والی ملکت سلیمانی
آنکه باشد در مدینهٔ علم
کوری خارجی و مروانی
نوزدهم جد من رسول خداست
آشکار است نیست پنهانی
هست فرزند من خلیل الله
باد یارب به بنده ارزانی
اختلاف صور فراوان است
لیک معنی یکی است تا دانی
لشکر پادشه بسی باشد
شاه جائی یکیست تا دانی
هر کسی را شکی بود به خدا
سیدم بی شکیست تا دانی
گر زانکه ز اهل اعتباری
بگذر ز رموز اعتباری
گیرم که حباب را بیابی
جز آب بگو دگر چه داری
مستانه بیا و باده می نوش
ای یار عزیز در خماری
گر به خانه روی و در بندی
به حقیقت بدان که دربندی
ملک شروان چه می کنی عارف
بطلب پادشاه دربندی
همدانی طلب همی کردم
یافتم آن عزیز الوندی
ای که گویی حجاب او غیر است
محض صدق است آنچه فرمائی
ور به گوئی حجاب عین وی است
به حقیقت تو همدم مائی
ور بگوئی که عین و غیر همند
جان مایی و نور بینائی
جای از یخ اگر کنی پر آب
بنماید دویی و یکتائی
حل کنی مشکلات عالم را
گر طلب کار ذوق حلوائی
نعمتاللّه چون می و جام است
باشد از هر دو مجلس آرائی
لشکر پادشه بسی باشد
شاه جانیبکی است تا دانی
اختلاف صور فراوان است
ور نه معنی یکی است تا دانی
گر کسی را شکی بود به خدا
سیدم بیشک است تا دانی
تو گر جمعیتی خواهی طلب کن از درون خود
که از بیرون نمیخیزد به جز گرد پریشانی
بخوان خود را ز کج رفتن دگر قرآن مخوان هرگز
که خود را بازخوانی به که قرآن جمله برخوانی