ذکر حق قوت خویشتن سازد
هر که را هست با منش یاری
همچو مسهل که میخورد رنجور
تا شفا یابد او ز بیماری
ذکر حق قوت خویشتن سازد
هر که را هست با منش یاری
همچو مسهل که میخورد رنجور
تا شفا یابد او ز بیماری
به کرامات صوفیی در جنگ
دستبردی نمود مردانه
یا کرامات بود یا که نبود
به مثل چون خر است و ویرانه
در خواجه باغ صبحگاهی
بنمود جمال خویش آن ماه
دیدم دو جهان چو یک درختی
بر هر برگی نوشته الله
آن برگ درخت و میوه اش بود
میراث حلال نعمت الله
ای که میپوشی لباس اهل دل یک ره بدان
کز ره معنی ده و دو ترک دارد تاج شاه
ترک بخل و ترک بغض و ترک قهر و ترک کین
ترک خود بینی و ترک عیب کن بیاشتباه
ترک نخوت ترک شهوت ترک آزار کسان
ترک خور پس ترک خواب و ترک افعال تباه
نقطه را اثبات بر علم است و اسرار نهان
پس الف دال است بر ذات خدای نیک خواه
راه جو طریق نعمتاللّه نیستی است
رهرو باید که آید بر طریق شاهراه
در روزه و در زکوة و در حج
اسرار بسی بود نهفته
اما سری که در نماز است
سرّی است که با تو کس نگفته
هرکس که لباس احدی پوشیده
در راه خدا چو احمدی کوشیده
هر خم شرابی که در این میکده بود
مستانه به ذوق همچو ما نوشیده
از آتش عشق در خرابات فنا
چون خم شراب خود به خود جوشیده
دولتت را که هست پاینده
باد فرخنده سال آینده
سایهٔ دولت تو بر عالم
هست چون آفتاب تابنده
بر در حضرتت ملازم باد
جمله خلق شاه تابنده
نود و هفت سال عمر خوشی
بنده را داد حی پاینده
گر چه امسال هست سال قران
تا چه آید ز سال آینده
نعمت الله خدا به ما بخشید
ساز ما را نواخت سازنده
ز آفتاب جمال او ذرات
ماه رویند دل نوازنده
در ترقی است ذوق ما جاوید
خوش بود دولت فزاینده
خوش در معرفت گشوده به ما
رحمت حضرت گشاینده
آینه صد هزار می بینم
در همه آن یکی نماینده
این عنایت نگر که حضرت او
کرمی کرده است پاینده
دل ما چشمه ای است یا بحری
از وی آب حیات زاینده
می کشد عشق او روان چه کنم
جذبهٔ او مرا رباینده
نور سید به نور او دیدم
آفتابی خوش است تابنده
منم که همت من جز خدا نمی جوید
خوشست همت عالی که باد پاینده
مرا به سایهٔ طوبی چه التفات بود
که هست سایهٔ من آفتاب تابنده
تو راست دنیی وعقبی مراست حضرت او
تو راست خطهٔ دارا مراست دارنده
به نور طلعت او روشنست دیدهٔ ما
چه جای روشنی آفتاب تابنده
به روی او در میخانه را گشادم باز
ببین تو مرحمت حضرت گشاینده
ز روی خود به کرم ساز بینوا بنواخت
بیا و گوش کن آواز آن نوازنده
اگر یکی به هزار آینه نماید رو
هزار رو بنماید یکی نماینده
مرو که شاه جهانی مرا غلام بود
از آنکه سید خود را به جان شدم بنده
منم که همت من جز خدا نمی جوید
خوش است همت عالی که باد پاینده
هزار مطرب عشاق را نوا سازم
چو ساز ما بنوازد به لطف سازنده
به هر طرف که نظر می کنم به دیدهٔ خود
هزار آینه بینم یکی نماینده
تو راست گوشهٔ عقل و مراست خلوت عشق
توراست خطهٔ دارا مراست دارنده
غلام سیدم و پادشاه هر دوجهان
عجب مدار که سلطان مرا بود بنده