به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر کلام نه از آسمان فرود آید

چرا به هر سخنی خامه در سجود آید

ز اهل دل تو همین نقش دیده ای از دور

که روز روشن از آتش به چشم دود آید

ظهور عشق ز ما خاکیان غریب مدان

کز ابرهای سیه برق در وجود آید

فلک ز عهده این عقده های سردرگم

برون چگونه به یک ناخن کبود آید

نکرد آتش مغرور سجده آدم

کجا به سوختن ما سرش فرود آید

جهان سفله بهشتی است ژاژخایان را

به خاروخس چو سد شعله در سرود آید

شدی دوتا وهمان می دوی پی دنیا

نشد رکوع ترا نوبت قعود آید

به ناخنی که رساند به داغ من گردون

هزار دجله خون از دل حسود آید

دل گشاده من صائب آرمیده بود

درین خرابه اگر آسمان فرود آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:01 PM

 

اگر به پیرهن گل وگلاب باز آید

امید هست به جوی من آب باز آید

شکسته پر وبالم درست خواهد شد

به آشیانه چو مرغ کباب باز آید

رم از طبیعت آهوی چشم اگر برود

امید هست که عمر از شتاب بازآید

حضور رفته ز دوران مجوی هیهات است

که شبنم از سفر آفتاب باز آید

دوبار اهل نظر را به آب نتوان راند

به چشم من کی از افسانه خواب باز آید

چو ایستاد ز گردش کباب می سوزد

چنان مکن که دل از اضطراب باز آید

دلم ز آینه رویان به سینه برگردید

به حسرتی که سکندر ز آب باز آید

عنان آه توان باز زد ز لب صائب

اگر به روزن دود کباب باز آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:01 PM

ز هر نوا دل عشاق کی به جوش آید

ز عندلیب مگر ناله ای به گوش آید

چنان فسرده ز بیگانگی نگردیده است

که خونم از نگه آشنا به جوش آید

فغان من ز محرک غنی ورنه

به ناخن دگران ساز در خروش آید

ز عیب او دگران نیز چشم می پوشد

به عیب مردم اگر دیده پرده پوش آید

به اختیار نیایدکس از بهشت می پوشند

مگر ز میکده بیرون کسی به دوش آید

حضور روی زمین در بهشت بیهوشی است

به اختیار چرا آدمی به هوش آید

کتاب در گرو باده از فقیه گرفت

زیاده زین چه مروت ز میفروش آید

مرا به بزم رقیبان مخواه که هیهات است

که عندلیب به دکان گلفروش آید

ز خامشی دل افسرده گرم می گردد

چنان که در خم سربسته می به جوش آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:01 PM

مرا به میکده هر کس که راه بنماید

در بهشت به رویش خدای بگشاید

بجز قلمرو مازندران کجا دیگر

کلاه گوشه مینا به ابر می ساید

در آن دیار اقامت مکن که از سردی

زبان آتش سوزان به زینهار آید

بیا به کشور مازندران که در سرما

بغیر آتش می آتشی نمی باید

چنان ربوده اشرف شده است دیده من

که التفات به سیر بهشت ننماید

چنان ز ابر نگردیده است جوشن پوش

که آفتاب در او تیغ کار فرماید

به جای باده مگر بحر را کشم بر سر

که می ز عهده این ابر بر نمی آید

اگر چه از دل سنگین دلبران سازند

بنای توبه درین بوم وبر نمی پاید

ازان همیشه بود بر قرار رنگ گلش

که ماه ماه در او آفتاب ننماید

به این دیار طرب خیز چشم بد مرساد

که کار باده ز کیفیت هوا آید

مرا ز تجربه کاران نصیحتی یادست

که توبه نامه به خط شکسته می باید

حدیث خوبی مازندران واشرف را

زبان کوته صائب چه شرح فرماید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:01 PM

عرق چو بر رخت از گرمی شراب آید

شفق به ساغر زرین آفتاب آید

خیال خال تو آمد به دل ز روزن چشم

چنان که دزد به گلشن ز راه آب آید

به زیر تیغ تو آهی برآورم از دل

که آب در دل آهن به اضطراب آید

ز کوه ناله ما بی جواب برگردید

چگونه نامه مارا ازو جواب آید

شراب گرد کدورت نبرد از دل ما

چو دانه سوخته باشد چه از سحاب آید

اگر به سیخ کشندم نمی روم بیرون

ازان حریم که بوی دل کباب آید

ترا ز گریه ارباب درد رنگی نیست

مگر به چشم تو از زور خنده آب آید

دل ترا نفشرده است پنجه دردی

چگونه اشک به چشم تو بی حجاب آید

برون کنند به چوب گل از گلستانش

به سیر باغ حریفی که بی شراب آید

در آن محیط که اوراق شد سفینه نوح

چه دستگیری از زورق حباب آید

عنان وحشی رم کرده در کف بادست

چو دل رمیده چه از زلف نیمتاب آید

ترا که نیست خیالی به خواب رو صائب

من آن نیم که مرا بی خیال خواب آید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:01 PM

به صبر مشکل عالم تمام بگشاید

که این کلید به هر قفل راست می آید

به قسمت ازلی باش از جهان خرسند

که آب بحر به آب گهر نیفزاید

من از کجا وبهشت برین مگر رضوان

به درد وداغ تو فردوس را بیاراید

در آن چمن که من از گل گلاب می گیرم

ز دور باد صبا پشت دست می خاید

ز آب تیغ جگرگاه خاک شد سیراب

هنوز از شب زلف تو فتنه می زاید

مشو به سنگدلی از سرشک من ایمن

که رشته مغز گهر رفته رفته فرساید

دو چشم دوخته ای برزمین ازین غافل

که چرخ راه تو از هر ستاره می پاید

چه تشنه است به خونریز خلق ابرویش

که در مصاف دو شمشیر کار فرماید

نعیم خلد حلال است بر کسی صائب

که دست ولب به نعیم جهان نیالاید

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:01 PM

ستم به عهد تو از چرخ کس نشان ندهد

که چشم شوخ تو فرصت به آسمان ندهد

حریف توسن سرکش نمی توان گردید

همان به است هوس را کسی عنان ندهد

فریب عجز ز قد دوتای چرخ مخور

که بی کمین به کسی پشت چون کمان ندهد

فلک به شکرگزاران نمی کند اقبال

خسیس راه فضولی به مهمانها ندهد

به گفتگوی ملایم فریب خصم مخور

که دوربین به زبان مار را امان ندهد

مکن توقع مغز از سپهر سفله نهاد

که یک شکم به هماسیر استخوان ندهد

ز کجروی تو مقید به رهبری ورنه

به تیر راست هدف را کسی نشان ندهد

فراغبال ز مرغان آن چمن مطلب

که جوش لاله وگل راه باغبان ندهد

زیاده است ز دخل بهار خرج خزان

خوش آن که دل به تماشای بوستان ندهد

درین ریاض محال است سرخ رو گردد

چو گل کسی که سر خود به دوستان ندهد

دل درست نگردد شکار طول امل

گهر نسفته عنان را به ریسمان ندهد

چه حاجت است معرف فلک سواران را

که مهر را به سر انگشت کس نشان ندهد

چوخضر سبز شود هرکجا گذارد پای

کسی که آب رخ فقر را به نان ندهد

خوشم به وقت خوش از نعمت جهان صائب

بهشت را کسی از دست رایگان ندهد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد

ز خود برون شده برگ سفر نمی خواهد

دل از ضعیف نوازی نمی توان برگشت

و گرنه سوخته ما شرر نمی خواهد

چه حاجت است به مشاطه زلف مشکین را

شب وصال نسیم سحر نمی خواهد

به نامرادی خود واگذار عاشق را

که تلخکامی دریا شکر نمی خواهد

ز ناتمامی حسن است احتیاج لباس

میان نازک موران کمر نمی خواهد

ز کاهلی تو مقید به رهنما شده ای

و گرنه رفتن دل راهبر نمی خواهد

شبی به روز کند چون جرس به ناله خود

ز آه وناله دل ما اثر نمی خواهد

چنان مباش که بردوش خاک باشی بار

که باغبان شجر بی ثمر نمی خواهد

خوشم که حسن ترا درنیافته است تمام

ترا کسی که ز من بیشتر نمی خواهد

ازان مرا سفر بیخودی خوش آمده است

که زاد وراحله وهمسفر نمی خواهد

مخواه کم ز کریمان کز ابر نیسانی

دهان خشک صدف جز گهر نمی خواهد

شکست خاطر احباب کی روا دارد

مروتی که به دشمن ظفر نمی خواهد

خوشا کسی که ز هنگامه جهان صائب

بغیر داغ چراغ دگر نمی خواهد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

ز آفتاب اگر خلق چشم آب دهد

ز عارض تو نظر آب آفتاب دهد

مدار شرم توقع ازان حیانا ترس

که بوسه برلب پیمانه بی حجاب دهد

ز دیدن در ودیوار مانعند مرا

که ره مرا به پریخانه نقاب دهد

امید هست که شیرازه گهر گردد

فلک به رشته جانی که پیچ و تاب دهد

نمی رود پی دنیای پوچ صاحبدل

فریب خضر کجا موجه سراب دهد

رسد به چشمه حیوان ز ترک خودبینی

سکندر آینه خود اگر به آب دهد

چنین که ناله من از قبول نومیدست

عجب که کوه صدای مرا جواب دهد

کسی به کعبه مقصد رسد که در هر گام

به خار از آبله پای خویش آب دهد

خوش است جودوکرم در لباس شرم که بحر

به خاک فیض خود از پرده سحاب دهد

ازان چو کوزه سربسته ام خموش که خم

به هر که لب نگشاید شراب ناب دهد

کفن ز جامه احرام می کند صائب

کسی که وقت سحرگاه تن به خواب دهد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد

به دست بی بصر آیینه بلور دهد

میی که اهل شعورند داغ نشأه آن

چرا کسی به فقیهان بی شعور دهد

چو هست نقد میسر وصال دختر رز

چرا به نسیه دل خویش کس به حور دهد

چرا دلیر نباشند باده پیمایان

که جوش باده صدای هوالغفور دهد

ز خویش خیمه برون زن صفای وقت ببین

چراغ تا ته دامن بود چه نور دهد

دل فسرده نیاید به کار بعد از مرگ

چراغ مرده کجا روشنی به گور دهد

گداختیم درین خاکدان کجا شد نوح

که آب مرحمتی سر به این تنور دهد

به آب تیغ قضا بشکند خمارش را

به هر که دور فلک باده غرور دهد

درین بساط نشیند درست نقش کسی

که دست طرح سلیمان صفت به مور دهد

به بی زبانی ما رحم می کند صائب

کسی که شمع تجلی به دست طور دهد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5070347
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث