به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود

یکی ز حلقه بگوشانش آفتاب بود

به خواب نازندیده است دولت بیدار

گشایشی که در آن چشم نیمخواب بود

چنین که سنگدل افتاده کوه تمکینت

عجب که ناله عشاق را جواب بود

شراب تلخ ز شیرین بود گواراتر

ز لطف بیش مرا چشم برعتاب بود

ز علم رسم دل خویش ساده که کتاب

به چشم زنده دلان پرده های خواب بود

ز روشنایی دل ظلمت است قسمت نفس

سیاه روزی خفاش از آفتاب بود

فریب جلوه دنیا مخور ز بی بصری

که غول تشنه لبان موجه سراب بود

به سعی خویش بودغره از سیاه دلی

اگر چه بال و پرسایه ز آفتاب بود

شمرده نه قدم خویش تا رسی به مراد

که دوری ره نزدیک از شتاب بود

ز روشنایی دل خواب شد به چشمم تلخ

نمک به دیده روزن ز ماهتاب بود

ز برگ عیش دگرها شوند اگر خوشوقت

حضور صائب از اندیشه صواب بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

 

حقوق خدمت اگر در حساب خواهد بود

ز رشک من دل عالم کباب خواهد بود

اگر چه پای سفر نیست جسم زار مرا

سرشک من همه جا در رکاب خواهد بود

غمین مباش چو شبنم ز آب گشتن دل

که عینک نظر آفتاب خواهد بود

چو رشته دانه دام تو می شود گوهر

اگر کمند تو از پیچ وتاب خواهد بود

امید لطف به خط داشتم ندانستم

که جوهر دم تیغ عتاب خواهد بود

ز عشق گردش افلاک را نصیبی نیست

پیاله را چه خبر از شراب خواهد بود

به مرگ دست ستمگر نمی شود کوتاه

که تیر را پروبال از عقاب خواهد بود

فریب جلوه دنیا مخور که نقش امید

سبک رکاب چو موج سراب خواهد بود

ز آب گشتن دل خون خودمخور صائب

چوگل ز پوست برآید گلاب خواهد بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند

قبول داغ محبت به هر جگر ندهند

به گوشمال ستم سر ز حکم عشق مپیچ

که هیچ رشته بی تاب را گهر ندهند

فراغبالی در تنگنای چرخ مخواه

همان به است که در بیضه بال وپر ندهند

بریز بار تعلق که شاخه های درخت

نمی شوند سبکبار تا ثمر ندهند

ز روی تلخ مکافات زهر می بارد

چه نعمتی است که کام مرا شکر ندهند

ترم ز طعنه این زاهدان خشک ای کاش

چو صندلی نفرستند دردسرندهند

چنان چکیده بخلند این گرانجانان

که نیم قطره به ابرام نیشتر ندهند

ز دوش دار سرش تکیه گه نخواهد یافت

اگر دو دور به منصور بیشتر ندهند

چه شکوه می کنی از اشک تلخ خود صائب

ترا شرابی ازین خوشگوارتر ندهند

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

مکن ملاحظه ازآهم ای بهشت وجود

که عود مجمر آزادگان ندارد دود

تو از کدام خیابانی ای نهال بهشت

که در رکاب تو آمد قیامت موعود

مبین به چشم حقارت به هیچ خصم ضعیف

که پشه گرد برآورد از سر نمرود

درین دوهفته که مهمان این چمن بودم

ز شور ناله من چشم شبنمی نغنود

ز خاکساری بد باطنان فریب مخور

شود گزنده چو زنبور گشت خاک آلود

بلند نام به لاف گزاف نتوان شد

به بال کرکس نتوان به چرخ کرد صعود

به گوش هر که رسیده است ناله عشاق

نوای آهن سردست نغمه داود

به عود شعله برات مسلمی می داد

به زهدخشک اگر آب روی می افروزد

چو پسته زود سر خویش می دهد بر باد

کسی که رخنه لب را نمی کند مسدود

جواب آن غزل مولوی است این صائب

که در هوای وی است آفتاب چرخ کبود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

خوش آن کسان که به منت نظر جلا ندهند

غبار دیده خودرا به توتیا ندهند

عطا ومنع جهان را ز هم جدایی نیست

به هر که نعمت دادند اشتها ندهند

ز چشم شورشداز چشم خلق خضر نهان

به هیچ کس دم آبی به مدعا ندهند

زمین پاک طلب کن برای دانه خویش

که بخل به ز عطایی است کان بجا ندهند

چه فارغند ز دل واپسی عزیزانی

که دل به عشوه دنیای بیوفا ندهند

فغان که در طلب رزق این گرانجانان

ز حرص فرصت گشتن به آسیا ندهند

شوند عاقبت از خودسری بیابان مرگ

کسان که دست ارادت به رهنما ندهند

کناره گیر ز مردم که تا نگردد فرد

به خضر آب ز سرچشمه بقا ندهند

زمین به گاو جل خویش بسته تا مردم

به خودقرار اقامت درین سرا ندهند

مساز چهره خود زرد از طمع صائب

که برگ کاه خسیسان به کهربا ندهند

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

سپند خال لبت آتشین عذارانند

به خون تپیده لعل تو تاجدارانند

اگر چه سبعه سیاره گردشی دارند

نظر به شعله خوی تو نی سوارنند

نوشته است به روی بتان به خط غبار

که آفتاب رخان صیدخاکسارانند

حریم خلد برین جای شمع ماتم نیست

مرو گرفته به بزمی که میگسارانند

کراست زهره که برحرف او نهدانگشت

که زیر مشق خطش آتشین عذارانند

نظر به خط و رخ یار کن که پنداری

در آفتاب قیامت گناهکارانند

جواب آن غزل حافظ است این صائب

که مستحق کرامت گناهکارانند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

مرا همیشه دل از وصل یار می شکند

سبوی من به لب جویبار می شکند

چه نسبت است به فرهاد جان سخت مرا

که درد من کمر کوهسار می شکند

مده میان بلا را درین محیط از دست

که چون سفینه رود بر کنار می شکند

به وعده گل بی خار او مرو از راه

که خار در جگر انتظار می کشند

چو بید قامت من شد دوتا ز بی ثمری

اگر ز جوش ثمر شاخسار می شکند

به دور خط لب لعل تو شد خراباتی

چه توبه ها که به فصل بهار می شکند

نمی خرند متاعی که نشکنند او را

نیم غمین که مرا روزگار می شکند

ز ترکتاز فلک ایمنند تیره دلان

که زنگی آینه بی غبار می شکنند

چنان ز گردش آن چشم سرخوشم صائب

که از مشاهده من خمار می شکند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

ترانه های جهان گرچه مختلف رنگند

تو چون ز پرده برآیی همه یک آهنگند

در آفتاب قیامت چه رویها سازند

جماعتی که چو گل پای تا به سر رنگند

به داغ چاره دیوانگان عشق مکن

که این پلنگ وشان با ستاره در جنگند

چو آب مردم روشندل از تنک رویی

به جام وشیشه وسنگ وسفال یکرنگند

سپهر کوزه سربسته ای است در خم او

ازان شراب که مستان عشق گلرنگند

مپرس سوختگان را ز سختی ایام

که آرمیده چو تخم شراره در سنگند

از آن گروه طلب چون شکر حلاوت عیش

که در شکنجه ایام از دل تنگند

مبین به دست نگارین نازک اندامان

که در فشردن دل سخت آهنین چگند

کدام آینه صائب مرا تواند دید

کز آب گوهر من نه سپهر در زنگند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

ز دل نگشت مرا آه سینه تاب بلند

نشد ز سوختگی دود ازین کباب بلند

اگر چه خانه دل را به آب گریه رساند

نشد غباری ازین خانه خراب بلند

تو سنگدل ندهی داد داد خواهان را

وگرنه کوه صدا را دهد جواب بلند

حجاب مانع آوازه است خوبان را

صدا نمی شود از سیر آفتاب بلند

ز پیچ وتاب به پابوس یار زلف رسید

اگر چه رشته نگردد ز پیچ وتاب بلند

چو ماه نو به نگاهی ز دور خرسندم

که کوته است مرا دست وآن رکاب بلند

به باد زودرودسرهواپرستان را

که یک دم است کله گوشه حباب بلند

کنند چون دل خودبلبلان ز ناله تهی

به گلشنی که نگردد صدای آن بلند

خزف گهر نشود از قبول بی بصران

نمی شودسخن پست از انتخاب بلند

به آه گرد کدورت نخیزد از دلها

خط غبار نمی گردد از کتاب بلند

کند چو تاک به نخل بلند دست انداز

دماغ هر که شداز نشأه شراب بلند

مده به خلوت خاطر ره خطا صائب

که نام گردد از اندیشه صواب بلند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

سزد که خرده جان را کند نثار سپند

که یافت راه سخن در حریم یار سپند

سرشک گرم که گوهر فروز این دریاست

که مجمرست صدف در شاهوار سپند

ز آتشین رخ او بزم آب ورنگی یافت

که شد چو دانه یاقوت آبدار سپند

چنین که عشق مرا بیقرار ساخته است

ز آرمیده دلان است ازین قرار سپند

مدار دست ز بیطاقتی که می گردد

به دوش شعله ز بیطاقتی سوار سپند

فروغ حسن نفس سرمه می کند در کام

چه دل تهی کند از ناله پیش یار سپند

به عیش خلوت خاص تو چشم بی مرساد

که پایکوبان ز آتش کند گذار سپند

قیامت است در آن انجمن که عارض او

ز می فروزد و ریزد ستاره وار سپند

توان به بال رمیدن گذشت از عالم

که جسته جسته ز آتش کند گذار سپند

چه شد که ظاهر اهل دل آرمیده بود

که مجمرست زمین گیر وبیقرار سپند

چنان ز دایره روی یار حیران شد

که همچو مرکز گردید پایدار سپند

نوای سوختگان کوه را به رقص آرد

بنای صبر مرا کرد تارومار سپند

ز حسن طبع رهی باد دیده بد دور

که دشت مجمره گردید وکوهسار سپند

به اضطراب دل ما نمی رسد صائب

اگر چه هست به بیطاقتی سوار سپند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5069458
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث