به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خوش آن زمان که در آیی ز در شراب آلود

ز خواب نازگران همچو چشم خواب آلود

چوشیشه خشک بود آب خضر در کامش

کسی که بوسه گرفت از لب شراب آلود

فغان که شرم محبت امان نداد مرا

که دیده آب دهم زان رخ حجاب آلود

ز بخت خفته مکن شکوه در طریقت عشق

که بخت خفته در اینجاست چشم خواب آلود

مگر در آینه جام عکس خود را دید

که رنگ عارض ساقی است آفتاب آلود

هزار خانه رساند به آب در یک دم

رخی که از عرق شرم شد گلاب آلود

شراب صرف بود زهر ناتوانان را

خوشم که لطف نکویان بود عتاب آلود

به گریه کوش که از داغ می نگردد پاک

به هیچ آب دگر دامن شراب آلود

ز خار وخس نفس برق بیشتر سوزد

به هیچ جا نرسد در سفر شتاب آلود

بشوی از دل صائب غبار غم زان پیش

که آب لعل تو از خط شود تراب آلود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

سواد شب دل شب زنده دار می خواهد

زمین سوخته تخم شرار می خواهد

مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش

کسی که زندگی پایدار می خواهد

به دست نفس مده اختیار دل زنهار

که زنگی آینه خویش تار می خواهد

نیام دعوی شمشیر را کند کوتاه

زبان درازی منصور دار می خواهد

همان به است که قانع شود به دل خوردن

کسی که نعمت بی انتظار می خواهد

بجاست رفعت نام آوران پاک گهر

که هر که هست نگین را سوار می خواهد

چو غنچه مشت گریبان جمع کرده من

توجهی ز نسیم بهار می خواهد

به داغ ساخته نتوان فریب عاشق داد

که صیرفی زر کامل عیار می خواهد

ز من به آب شدن دست هم نخواهد شست

چنین که توبه مرا شرمسار می خواهد

ز چله مطلب کوته نظر بصیرت نیست

که دام چشم برای شکار می خواهد

کسی که می طلبدعقل ازین سبک مغزان

ز سرومیوه واز بید بار می خواهد

به بوی گل ز گلستان کجا شودقانع

کسی که خرمن گل در کنار می خواهد

نظر سیاه به این خاکدان مکن صائب

که حسن آینه بی غبار می خواهد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

به درد هر که برآید دوا نمی خواهد

اگر ز پای درآید عصا نمی خواهد

همیشه در دل تنگم شکستگان فرشند

زمین مسجد من بوریا نمی خواهد

برآر تیغ وبکش این سیه درونان را

که خون لاله کسی از صبا نمی خواهد

مرو ز مصلحت خاک راه او بیرون

زیان چشم کسی توتیا نمی خواهد

گذاشتم به خدا کار خویش را صائب

سفینه ام مدد از ناخدا نمی خواهد

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

به چشم شوخ رگ خواب تازیانه شود

که خاروخس چوبه آتش رسد زبانه شود

بهار رنگ خزان برکند در آخر حسن

به تیغ غمزه خط سبز موریانه شود

به نیکوان سر طومار شکوه باز مکن

که خواب حسن گرانسنگ ازین فسانه شود

به بلبلی که حیاتش ز بوی گل باشد

قفس چگونه گوارا ز آب ودانه شود

ز باده نرم نشد لعل او که هیهات است

کز آب آتش یاقوت بی زبانه شود

چنین که گل شده از برگ گوش سرتاپا

چگونه بلبل ماسیر از ترانه شود

مریز اشک به تحصیل رزف چون طفلان

که در گلو چوگره گشت گریه دانه شود

به هیچ جا نرسد هرکه همتش پست است

پرشکسته خس وخار آشیانه شود

شود ز وسعت مشرب بهشت خارستان

که جوش خلق به عارف شرابخانه شود

گناه کجروی توست ناامیدی تو

که تیر راست خطا کمتر از نشانه شود

چنان که غنچه شود نیمشب شکفته به باغ

شکفته بیش دل از باده شبانه شود

دهد به راهروان بال وپر سبکباری

پیاده پیشتر از کاروان روانه شود

نشست از دل من گریه گرد کلفت را

کجا ز موج زدن بحر بیکرانه شود

ز بردباری من سرکشی شود پامال

ز خاکساری من صدر آستانه شود

گشاده رویی گل عندلیب را صائب

درین شکفته چمن باعث ترانه شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

 

اسیر عشق تو دلتنگ از الم نشود

حجاب خنده این کبک کوه غم نشود

کجا به درهم ودینار می شود معمور

به درد وداغ تو هر دل که محتشم نشود

ز حرف مردم عالم کشیده دار انگشت

که زود عمر تو کوتاه چون قلم نشود

کراست زهره تواند به گرد ما گردید

اگر کبوتر ما دور از حرم نشود

به زیر بار ستم روزگار خم سازد

ز بار طاعت حق قامتی که خم نشود

به سنگ کم نکند التفات مرد تمام

خداپرست مقید به یک صنم نشود

که رو نهاد به هستی که از پشیمانی

نفس گسسته به معموره عدم نشود

ز انقلاب توان برد جان به همواری

که آب آینه هرگز زیاد وکم نشود

شود ز گردگنه پاک سینه ای صائب

که غافل از نفس پاک صبحدم نشود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

ز وصل شوق دل داغدار کم نشود

گرسنه چشمی دام از شکار کم نشود

ز داغ لاله سیاهی نمی برد شبنم

ملال من ز می خوشگوار کم نشود

به آه وناله نفس سوختم ندانستم

که تلخکامی بحر از بخار کم نشود

هزار قاصد اگر ناامید برگردد

تردد دل امیدوار کم نشود

به هر چه رونکنی روی در تو می آرد

ز پشت آینه نقش ونگار کم نشود

کمند موج ز دریا چه می تواند برد

ز خط طراوت آن گلعذار کم نشود

صفای وقت میسر نمی شود صائب

ز آبگینه دل تا غبار کم نشود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

سخن بجا چو بود رتبه اش زیاده شود

کز اعتبار فتد چون نگین پیاده شود

ز گریه بستگی کار دل زیاده شود

که تر چو شد گره سخت بدگشاده شود

کنند پردهنش را ز گوهر شهوار

دهان هر که بجا چون صدف گشاده شود

رسد ز باد مخالف سفینه اش به کنار

چو موج هر که درین بحر بی اراده شود

فروتنی است دلیل رسیدگان کمال

که چون سوار به منزل رسد پیاده شود

به جستجوی تو چون نی نبسته ام کمری

که گر به آتش سوزان روم گشاده شود

ز بندگی نکند عار نفسهای خسیس

که اعتبار سگان بیش از قلاده شود

کند تحمل بسیار مرد را بی وقر

کمان چو تن به کشیدن دهد کباده شود

به صبح جای نفس زود تنگ خواهد شد

به قدر تنگی اگر دل مرا گشاده شود

به نقش کم ز بساط زمانه قانع باش

که نقش بیش چو شد چشم بد زیاده شود

به جوی رفته دگر بار آب می آید

که خاک باده پرستان سبوی باده شود

شکسته دل مشو از سخت رویی ایام

که مومیایی از صلب سنگ زاده شود

به فکر عقده ما هیچ کس چو نی نفتاد

مگر به ناخن برق این گره گشاده شود

ز آب تلخ شود بیش تشنگی صائب

ز باده رغبت میخوارگان زیاده شود

چه حاجت است دعا دل چو بی اراده شود

کف نیاز بود هر زمین که ساده شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود

مرا به خنده شادی دهان گشاده شود

ز تنگ گیری گردون مدار دل را تنگ

که دل گشاده چو گردد جهان گشاده شود

به روی دولت بیدار در مبند از خواب

که وقت صبح در آسمان گشاده شود

گرفتم این که کند رخنه در فلک آهم

ز رخنه های قفس دل چسان گشاده شود

نچیده گل ز طرب خرج روزگار شدم

چو غنچه ای که به فصل خزان گشاده شود

چو ماه عید به انگشت می نمایندش

اگر به خنده لبی در جهان گشاده شود

به دوستان چه شکایت کنم ز تنگدلی

ازین چه به که دل دشمنان گشاده شود

کجاست فرصت وکو جرأت سخن صائب

گرفتم این که گره از زبان گشاده شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

شکوه بحر ز امواج آشکاره شود

یکی هزار شود دل چو پاره پاره شود

مباش در پی گرد آوری که ماه تمام

ز خود تهی چو شود قابل اشاره شود

خودی حصاری ساحل نموده بحر ترا

ز خودکناره گزین بحر بی کناره شود

مرا چوآینه سیری ز وصل ممکن نیست

تمام عمرم اگر صرف یک نظاره شود

مباش تلخ دهد عشق اگر گداز ترا

که رو سفید شود قند چون دوباره شود

به اصل خویش کند فرع میل می ترسم

که شیشه دل من رفته رفته خاره شود

ز تنگنای فلک حال من کسی داند

که همچو طفل مقید به گاهواره شود

مشو ز وحدت وکثرت دوبین که یک نورست

که آفتاب شود روزوشب ستاره شود

ز خود برآی که جز عیسی مجرد نیست

تهمتنی که به رخش فلک سواره شود

توآن زمانه به نظرهاعزیز می گردی

که آتش تو چو یاقوت بی شراره شود

نمی توان به جگر داغ عشق پنهان کرد

کز آفتاب گریبان صبح پاره شود

بگیر دامن خورشید طلعتی صائب

که همچو صبح ترا زندگی دوباره شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

سری که خالی از اندیشه محال شود

ز فیض عشق پریخانه خیال شود

به حسن ساخته زنهار اعتماد مکن

که در دو هفته مه چارده هلال شود

به جلوه ای زتو چون چشم ما شود خرسند

چگونه آینه قانع به یک مثال شود

همین سیاهیی از آب زندگی دیده است

ز حسن هر که مقید به خط وخال شود

نمی کشند صراحی قدان سر از حکمش

لبی که چون لب پیمانه بی سؤال شود

ز اهل درد ترا آن زمان حساب کنند

که زعفران به دلت ریشه ملال شود

مدار دست ز دامان کیمیاگر فقر

کز احتیاج حرام جهان حلال شود

فلک ز خرده انجم تمام چشم شده است

که همچو شبنم گل محو آن جمال شده است

نظر بلند گردد ز عشق، داغ پلنگ

هزار پرده به از دیده غزال شود

در آن مقام که مستان به رقص برخیزند

فلک چو سبزه خوابیده پایمال شود

فلک به خاک نهادان چه می تواند کرد

سبو شکسته چو شدساغر سفال شود

تو سعی کن که به روشندلان رسی صائب

که سیل واصل دریا چو شد زلال شود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5070346
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث