به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سزد که خرده جان را کند نثار سپند

که یافت راه سخن در حریم یار سپند

سرشک گرم که گوهر فروز این دریاست

که مجمرست صدف در شاهوار سپند

ز آتشین رخ او بزم آب ورنگی یافت

که شد چو دانه یاقوت آبدار سپند

چنین که عشق مرا بیقرار ساخته است

ز آرمیده دلان است ازین قرار سپند

مدار دست ز بیطاقتی که می گردد

به دوش شعله ز بیطاقتی سوار سپند

فروغ حسن نفس سرمه می کند در کام

چه دل تهی کند از ناله پیش یار سپند

به عیش خلوت خاص تو چشم بی مرساد

که پایکوبان ز آتش کند گذار سپند

قیامت است در آن انجمن که عارض او

ز می فروزد و ریزد ستاره وار سپند

توان به بال رمیدن گذشت از عالم

که جسته جسته ز آتش کند گذار سپند

چه شد که ظاهر اهل دل آرمیده بود

که مجمرست زمین گیر وبیقرار سپند

چنان ز دایره روی یار حیران شد

که همچو مرکز گردید پایدار سپند

نوای سوختگان کوه را به رقص آرد

بنای صبر مرا کرد تارومار سپند

ز حسن طبع رهی باد دیده بد دور

که دشت مجمره گردید وکوهسار سپند

به اضطراب دل ما نمی رسد صائب

اگر چه هست به بیطاقتی سوار سپند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

خوشا کسی که به دامان خود قدم شکند

تمام دست شود خویش را بهم شکند

به شیشه خانه دلهای ما جه خواهد کرد

بتی که بال و پر طایر حرم شکند

مدار دست ز دامان آه روز مصاف

که قلب دشمن خونخوار این علم شکند

همیشه خنده کبک است در دهان کسی

که پای خویش به دامان کوه بهم شکند

نیم ز اهل شکایت ولیک می ترسم

که زور باده سبوی مرا بهم شکند

کمال مردی ومردانگی است خودشکنی

ببوس دست کسی را که این صنم شکند

مدار نامه توقع ازان شکسته دلی

که در نوشتن یک حرف صد قلم شکند

به خاکساری ما می برند شاهان رشک

که دیده است سفالی که جام جم شکند

شکست جوهر صاحبدلان نسازد کم

به پشت کار کند تیغ را چو دم شکند

کجاست سالک از خود گذشته ای صائب

که دامنی به میان در ره عدم شکند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

کسی برون سرازین بحربیکرانه کند

که سربه اره پشت نهنگ شانه

زمانه روی گل سرخ را بر آتش داشت

سزای آن که شکرخند بیغمانه کند

ز جوش گل نفس غنچه پردگی شده است

چگونه مرغ درین گلشن آشیانه کند

شکر به چاشنی زهر عادتی نرسد

زمانه ساز چه اندیشه از زمانه کند

شدم مقیم به دشت جنون چه دانستم

که موج ریگ روان کار تازیانه مند

به نخل خامه صائب شکستگی مرساد

که اختراع غزلهای عاشقانه کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

سپهر نیک وبد از یکدگر جدا نکند

تمیز گندم و جواز هم آسیا نکند

ز آه وناله افتادگان ملاحظه کن

که تیر مردم بی دست وپا خطا نکند

به لقمه دشمن خونخوار مهربان نشود

به استخوان سگ دیوانه اکتفا نکند

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید

که تا محیط اقامت به هیچ جا نکند

ازان ز دیده وران سرفراز شد نرگس

که چشم دارد و ره قطع بی عصا نکند

ز آبروچه گهرها که در گره بندد

دهان بسته صدف گر به ابرو وا نکند

به هیچ بستر نرمی نمی نهم پهلو

که نی به ناخن من یاد بوریا نکند

چها نمی کشم از پاک طینتی صائب

خوش آن که آینه خویش را جلا نکند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

سخن طراز چرا مهر برزبان نکند

نمی شودکه قلم از سخن زیان نکند

سفر به از سفر بیخودی نمی باشد

به مصرهر که ز کنعان رودزیان نکند

کسی که در خم زلفی سبی بسر نبرد

چوصبح از ته دل خنده بر جهان نکند

برای تیر حوادث نشانه می خواهد

مرا سپهر عبث مشت استخوان نکند

کناره گرد دیار محبت است آن کس

که در میان بلا یاد دوستان نکند

خراب همت آن رند خانه پردازم

که بهر ملک زمین روبه آسمان نکند

ز خون صید جهان لاله زار می بیند

دو چشم شوخ توچون تکیه بر کمان نکند

به گوش غنچه ندانم چه گفته ای صائب

که هیچ گوش نصیحت به باغبان نکند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

دماغ سوختگان را شراب تازه کند

زمین تشنه جگر را سحاب تازه کند

ستاره سوختگان باغ دلگشای همند

که مغز سوخته بوی کباب تازه کند

اگر بهار کند سبز تخم سوخته را

دماغ خشک مرا هم شراب تازه کند

ازان خموش نگردد چراغ در شب تار

که داغ روشنی آفتاب تازه کند

ز یادگار شود زخم ماتمی ناسور

که داغ رفتن گل را گلاب تازه کند

نقاب تشنه دیدار را کند بیتاب

که داغ تشنه لبان را سراب تازه کند

نسوخته است ز سودای او چنان صائب

که مغز خشک مرا ماهتاب تازه کن

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

کجا مرا می گلگون دماغ تازه کند

که تخم سوخته را ابر داغ تازه کن

کجاست سوختگان را دماغ خودسازی

به ناخن دگران لاله داغ تازه کند

درین بهار که صد جامه خار گردانید

نشد که جامه خودسروباغ تازه کند

دماغ سافی ما می خورد ز جیحون آب

مگر به خون جگر، دل دماغ تازه کند

ز خط سیه نشودروز آتشین رویی

که داغ کهنه ما را به داغ تازه کند

دلی که داغ نهان نیست مجلس افروزش

دماغ خود به کدامین ایاغ تازه کند

ز داغ سینه من آب وتاب دیگر یافت

که تازه رویی گل جان باغ تازه کند

درین صحیفه من آن خامه سیه روزم

که مغز خشک به دودچراغ تازه کند

دمی که صائب ازوبوی صدق می آید

چوباد صبح جهان را دماغ تازه کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

سخن به مردم افسرده دل اثر چه کند

به خون مرده تقاضای نیشتر چه کند

جز این که خون خورد وبر جگر نهد دندان

به این گهر نشناسان دگر گهر چه کند

نکرد تربیت نوح در پسر تأثیر

به سرنوشت قضا کوشش پدر چه کند

عبث به سوختن ماست چشم دوزخ را

به دامن تر ما عاصیان شرر چه کند

چو پشت پای ز آزادگی به حاصل زد

جز این که دست زند سروبرکمر چه کند

قضا چو دست به تیغ جگر شکاف برد

به روی هم ننهد دست خودسپرچه کند

ز سنگ حادثه شد توتیا سفینه من

دگر به کشتی من موجه خطر چه کند

هدایت من سرگشته نیست کار دلیل

به ریگ هرزه مرس سعی راهبر چه کند

ز آفتاب چه گل می توان به شبنم چید

به دستگاه جمال تو چشم تر چه کند

کم است عمر ابدفکرزادعقبی را

کسی تهیه به این عمر مختصر چه کند

جز این که سر ز خجالت به زیر پا فکند

به طفل خام طمع نخل بی ثمر چه کند

در آن ریاض که صائب نواشناسی نیست

صفیر ما نکشد سر به زیر پر چه کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

بهار و باغ به دلهای آتشین چه کند

به تخم سوخته دلسوزی زمین چه کند

گل پیاده اوسرورا خجل دارد

اگر سوار شود در میان زین چه کند

اگر نه فکر عقیق دهان او باشد

کسی علاج جگرهای آتشین چه کند

چه مرده اید که رحمت به ما چه خواهد کرد

جز این لطف کند یار نازنین چه کند

ز وصف ذره بودبی نیاز پرتومهر

سخن بلند چو افتاد آفرین چه کند

یکی است نسبت برق فنا به آهن و موم

حصار عافیت خودکس آهنین چه کند

خیالش از دل تنگم چه می کشد صائب

به تنگنای صدف گوهر ثمین چه کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

اگر به قامت رعنای او نظاره کند

ز طوق فاخته زنجیر سروپاره کند

من و نظاره ابروی او که چون مه عید

تمام عیش جهان را به یک اشاره کند

نصیب صبح ز خورشید داغ حسرت شد

دگر کسی به چه امید سینه پاره کند

نفس شمرده زند هر که در بساط وجود

چوصبح زندگی خویش را دوباره کند

گرفتم این که بود موج در شنا تردست

چه دست وپای درین بحر بی کناره کند

عجب که فرصت دیدن به عیب خلق رسد

به عیب خویش اگر آدمی نظاره کند

چهابه چشم تماشاییان کند یا رب

رخی که دیده خورشید پرستاره کند

نهان چگونه کنم عشق را که زور شراب

به شیشه های تنک کار سنگ خاره کند

چو شمع گریه هرکس که آتشین باشد

جز این که دست بشوید ز جان چه چاره کند

کسی که چون دل صد پاره مصحفی دارد

چرا به مهره گل صائب استخاره کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5075379
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث