به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به چشم من گل وخار چمن یکی باشد

نوای بلبل وصوت زغن یکی باشد

تو از نوای مخالف ز راست بیخبری

وگرنه نغمه سرادر چمن یکی باشد

ترا تعدد اخوان فکنده است به چاه

وگرنه یوسف گل پیرهن یکی باشد

یکی است پیش سبکروح زندگانی ومرگ

که صبح را کفن وپیرهن یکی باشد

به توتیا چه کنم چشم خود چوسرمه سیاه

مرا که ساختن وسوختن یکی باشد

مرا که خلق نیاید به دیده حق بین

حضور خلوت با انجمن یکی باشد

رخ چو آینه گرداندن است بی صورت

ترا که طوطی شیرین سخن یکی باشد

فغان که در حرم وصل بار همچو سپند

مرا نشستن و برخاستن یکی باشد

دل دونیم ز عاشق دلیل یکرنگی است

که خامه دو زبان را سخن یکی باشد

به چشم هرکه رمیده است از جهان صائب

زمین غربت وخاک وطن یکی باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

 

حضور روی زمین در فتادگی باشد

هدف نشانه تیر از ستادگی باشد

به قدر ریزش ابرست بخشش دریا

گهرفشانی دست از گشادگی باشد

به قدر نقش پذیری سیاه گردد دل

صفای سینه به مقدار سادگی باشد

ز سنگ لعل وزنی می شود شکر پیدا

چه احتیاج هنر را به زادگی باشد

ز چاه یوسف مصری به اوج جاه رسید

عروج مرد به قدر فتادگی باشد

در اختیار نباشد سوار پابرجا

عنان مرد به دست از پیادگی باشد

چنان که گردش پرگار ار فشردن پاست

روانی سخن از ایستادگی باشد

گشاده روی به اخوان سلوک کن صائب

که فیض صبحدم از روگشادگی باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

مرا امید نشاط از سپهر چون باشد

که ماه عید در او نعل واژگون باشد

چه خون که در دل نظارگی کند نگهش

بیاض نرگس چشمی که لاله گون باشد

عرق ز روی تو بی اختیار می ریزد

در آفتاب قیامت ستاره چون باشد

زبان عقل در اوصاف عشق کوتاه است

که صبحدم علم شمع سرنگون باشد

چنان که تنگی دلها به فراخور عقل

گشاد سینه به اندازه جنون باشد

فریب ساحل ازین بحر بیکنار مخور

که هر سفینه در او نعل واژگون باشد

چرا چولاله کنم شکوه تنک ظرفی

مرا که داغ درون زینت برون باشد

ز سنگ لاله دلمرده خیمه بیرون زد

چراغ زنده دلان زیر خاک چون باشد

فغان که دیده رهبرشناس نیست ترا

وگرنه ذره به خورشید رهنمون باشد

کجا زناله صائب دلت به درد آید؟

وگرنه که گوش به آواز ارغنون باشد

غنیمت است که غمخانه جهان صائب

غمی نداشت که از صبر ما فزون باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

حیات من سخنهای دلنشین باشد

غذای من چو صدف گوهر ثمین باشد

به لعل در جگر سنگ آب ورنگ رسید

برای رزق چرا کس دگرغمین باشد

به چشم مور اگر سرمه ای مفت است

ز خرمنی که ازو برق خوشه چین باشد

به جرم پاکی گوهر ز چشمه خورشید

چولعل قسمت من آب آتشین باشد

شکوفه ید بیضا که صبح اعجازست

نظر به ساعد او صبح اولین باشد

کباب شد دل بلبل ز نغمه ات صائب

ترقی نفس آتشین همین باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

همیشه صاحب طول امل غمین باشد

که چین به قدر بلندی در آستین باشد

اگر چه بر یدبیضا بود صباحت ختم

نظر به ساعد او صبح اولین باشد

به روشنایی دل هرکه صفحه ای خوانده است

چراغ در نظرش میل آتشین باشد

حضور می طلبی، تن به خاکساری ده

که عیش روی زمین در ته زمین باشد

به جان همیشه ز آسیب گاز می لرزد

چو شمع، تیغ زبانی که آتشین باشد

به اختصارحلاوت توان ز منزل یافت

که فرش خانه زنبور انگبین باشد

ز گریه روشنی دیده می شودافزون

چراغ خانه چشم اشک آتشین باشد

ازان به دیده دهم جای اشک لعلی را

که چشم خشک نگین دان بی نگین باشد

به دوری از نظر من نمی توان شد دور

که عینک دل عشاق دوربین باشد

شود ز طول امل تنگ دستگاه نشاط

که چین به قدر بلندی در آستین باشد

ز خرج بیش شود دخل باددستان را

که سربلندی خرمن ز خوشه چین باشد

برای لقمه حریص از حیات می گذرد

که مرگ مور مهیا در انگبین باشد

یکی است مرگ وحیاتش به چشم زنده دلان

دلی که زنده به گورازغبارکین باشد

مگوی حرف نصیحت به غافلان صائب

مزن تپانچه به رویی که آهنین باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

ز چهره حال دل زار من عیان باشد

که از شکستن دل رنگ ترجمان باشد

ز عمر رفته مراآه حسرت است نصیب

که گرد لازم دنبال کاروان باشد

ز عمر چشم اقامت مدار با قد خم

مبند دل خدنگی که در کمان باشد

لبم ز شکوه خونین نمیشود رنگین

دهان زخم مرا تیغ اگر زبان باشد

امین مخزن گوهر کنند بی سخنش

چو ماهی آن که درین بحر بی زبان باشد

به هر کجا که نشینم خجل ز جای خودم

نظر به پایه من صدرآستان باشد

ز کیسه تو کند خرج هر که محتاج است

کلید گنج تو در دست سایلان باشد

بغیر خط که ز لعل لب تو سر زده است

که دیده آتش یاقوت را دخان باشد

دمی که صرف به ذکر خدا شود صائب

هزار بار به از عمر جاودان باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

دل گشاده من گلستان من باشد

سراب من نفس خونچکان من باشد

به شرح حال به حرف احتیاج نیست مرا

که بوی سوختگی ترجمان من باشد

لب سؤال به آب حیات تر نکنم

اگر عقیق لبت در دهان من باشد

به بال کاغذی از بحرآتشین گذرم

حمایت تو اگر پاسبان من باشد

نیم زشیشه دلان کز عتاب اندیشم

که حرف سخت تو رطل گران من باشد

زنارسایی طالع به خاک می افتد

اگر خدنگ قضا در کمان من باشد

چو زلف سایه بالش فتد شکسته به خاک

اگر غذای هما استخوان من باشد

ز بوی گل نفسم گلستان شود صائب

اگر نسیم سحر مهربان من باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

فروغ گوهر چرخ از جلای دل باشد

صفای روی زمین در صفای دل باشد

مه تمام ز پهلوی خود خورد روزی

ز خوان خویش مهیا غذای دل باشد

به درد و داغ درین بوته گداز بساز

که دل چو آب شد آب بقای دل باشد

ز عقده های فلک کیست سربرون آرد

اگر نه ناخن مشکل گشای دل باشد

صباح عید بود از ستاره سوختگان

در آن مقام که نوروصفای دل باشد

به ساق عرش تواند رساند خوشه خویش

ز اشک و آه اگر آب وهوای دل باشد

نفس چگونه کشد جان درین نشیمن پست

اگر نه عالم بی منتهای دل باشد

چوداغ لاله در آغوش اوست کعبه مقیم

کسی که در قدم رهنمای دل باشد

گداییی که به آن فخر می توان کردن

گدایی در دولتسرای دل باشد

زکوه قاف پریزاد را به دام آرد

به دست هر که کمند رسای دل باشد

سعادتی که ندارد شقاوت از دنبال

به زیر سایه بال همای دل باشد

بود سپهر برین حلقه برون درش

کسی که در حرم کبریای دل باشد

فغان که مردم کوته نظر نمی دانند

که نه سپهر به زیر لوای دل باشد

مکن به قبله دل پشت خود که کعبه دل

قفای آینه خوش جلای دل باشد

به بیخودی گذرد روزگار اهل بهشت

بهشت اگر به صفای لقای دل باشد

کلید قفل اجابت درین بلند ایوان

به دست ناله مشکل گشای دل باشد

ز بیدلی نبود شکوه عشقبازان را

چه دولتی است که دلبر به جای دل باشد

ازان ز انجمن عشق بوی جان آید

که عود مجمرش از پاره های دل باشد

کمال مغز بود مطلب از رعایت پوست

وجود هر دو جهان از برای دل باشد

به آشنایی دل صائب از جهان جان برد

خوشا کسی که به جان آشنای دل باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد

که آب صیقل خاک است تا روان باشد

مده غبار به خاطر زخاکساری راه

که چشم صدرنشینان بر آستان باشد

به بلبلی که بدآموز شد به کنج قفس

زبان مار خس وخار آشیان باشد

درازدستی شیطان ز دل سیاهی ماست

چراغ دزد به شب خواب پاسبان باشد

گشاد در گره بستگی است دل خوش دار

که لال را زده انگشت ترجمان باشد

خوشا کسی که درین خارزار دامنگیر

چو باد تند وچو برق آتشین عنان باشد

تنور سرد محال است نان به خود گیرد

چسان علاقه زپیری مرا به جان باشد

غم مرا دگران بیش می خورند از من

همیشه روزی من رزق دیگران باشد

خوشم چو سروبه بی حاصلی درین بستان

که بی بری خط آزادی از خزان باشد

به جان اگر دگران راست زندگانی صائب

حیات من به ملاقات دوستان باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

زبستگی دل آگاه شادمان باشد

که لال را ز ده انگشت ترجمان باشد

شکسته پایی من برفلک گران باشد

پیاده هر که رودبار کاروان باشد

قدم برون منه از خودکه تیر کجرفتار

همان به است که در خانه کمان باشد

درین دوهفته که گل گرم محمل آرایی است

کسی چه در پی تعمیر آشیان باشد

و فابه وعده نمودن خوش است پیش از وقت

که ماه سی شبه بردیده ها گران باشد

زبان شکوه ما نیست شمع هر مجلس

چو سنگ آتش مادر جگر نهان باشد

برون ز عالم گل عشق را خیابانهاست

که سرو کوته آن عمر جاودان باشد

نتیجه نفس گرم عندلیبان است

که عمر شبنم گستاخ یک زمان باشد

امید هست خدامهربان شود صائب

طبیب اگر به من خسته سرگران باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5077149
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث