به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زخنده تو گره در دلی نمی ماند

تو چون گشاده شوی مشکلی نمی ماند

اگر بهارتویی شوره رار گلزارست

اگر کریم تویی سایلی نمی ماند

به حرف اگر ندهم دل ز بی شعوری نیست

تو چون به حرف درآیی دلی نمی ماند

جهان به دیده ارباب معرفت هیچ است

چو حق ظهور کند باطلی نمی ماند

اگر چه منزل این راه دور بسیارست

تو چون زخودگذری منزلی نمی ماند

هزار بار به از آمدن بود رفتن

ز زندگانی اگر حاصلی نمی ماند

تمام مشکل عالم درین گره بسته است

چو دل گشاده شود مشکلی نمی ماند

صریر کلک تو می آورد جنون صائب

به مجمعی که تویی عاقلی نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

موحدان که به لیل ونهار ساخته اند

به یاد زلف ورخ آن نگار ساخته اند

به اشک دل خوش ازان روی لاله رنگ کنند

به این گلاب ازان گلعذار ساخته اند

ز لاله زار تجلی ستاره سوختگان

چو لاله با جگر داغدار ساخته اند

گشاده اند جگرتشنگان دهان طمع

زبس عقیق ترا آبدار ساخته اند

به وصل زلف ورخ او رسیدن آسان نیست

کلید گنج ز دندان مار ساخته اند

به هیچ حیله به آغوش در نمی آیی

مگر ترا زنسیم بهار ساخته اند

به رنگ شبنم گل برزمین نمی مانند

کسان که آینه را بی غبار ساخته اند

توانگرند گروهی که خانه خود را

زعکس چهره خود زرنگار ساخته اند

کمند همت ما نیست نارسا چون موج

محیط عشق ترا بی کنار ساخته اند

چراغ زنده دلی را که چشم بد مرساد

نصیب صائب شب زنده دار ساخته اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

فلک به آبله خار دیده می ماند

زمین به دامن در خون کشیده می ماند

طراوت از ثمر آسمانیان رفته است

ترنج ماه به نار کفیده می ماند

زمین ساکن وخورشید آتشین جولان

به دست وزانوی ماتم رسیده می ماند

نه سبزه اش بطراوت نه لاله اش بصفا

فضای باغ به کشت چریده می ماند

شکفته چون شوم از بوستان که لاله وگل

به سینه های جراحت رسیده می ماند

ز رشته های سرشکم که چشم بدمرساد

زمین به صفحه مسطر کشیده می ماند

مگر همای سعادت هوای من دارد

که دل به طایر شهباز دیده می ماند

ز آب چشم که این تاک سبز گردیده است

که این شراب به خون چکیده می ماند

کمند حادثه را چین نارسایی نیست

رمیدنی به غزال رمیده می ماند

گلی که دیده شبنم به خون نشسته اوست

به پشت دست ندامت گزیده می ماند

ز روی لاله ازان چشم برنمی دارم

که اندکی به دل داغ دیده می ماند

چو تیر راست روان برزمین نمی مانند

عداوتی به سپهر خمیده می ماند

تمتع از رخ گل می برند دیده وران

به عندلیب گلوی دریده می ماند

زبس که آبله دل زهم نمی گسلد

نفس به رشته گوهر کشیده می ماند

سخن شناس اگر در جهان بود صائب

مرا کدام غزل از قصیده می ماند

جواب آن غزل است این که گفت عارف روم

خزان به گونه هجران کشیده می ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند

عزیز مصر به بیت الحزن نمی ماند

گلوی خویش عبث پاره می کند بلبل

چو گل شکفته شود در چمن نمی ماند

مبند دل به جگر گوشه چون رسد به کمال

که خون چو مشک شود درختن نمی ماند

عبث سهیل نظر بند کرده است مرا

عقیق نام طلب در یمن نمی ماند

زتاج پادشهان پایتخت می سازد

در یتیم به خاک عدن نمی ماند

صدف به صحبت گوهر عبث دلی بسته است

سخن بزرگ چوشد در دهن نمی ماند

به فکر چشم براهان خویش می افتد

سخن ز یوسف گل پیرهن نمی ماند

خروج می کند از بیضه آتشین نفسی

همیشه باغ به زاغ وزغن نمی ماند

سخن ز فیض غریبی غریب شد صائب

غریب نیست اگر در وطن نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

خزان رسید وگل افشانی بهار نماند

به دست بوسه فریب چمن نگار نماند

چنان غبار خط آن صفحه عذار گرفت

که جای حاشیه زلف برکنار نماند

ز خوشه چینی این چهره های گندم گون

سفید را به نظر یک جو اعتبار نماند

ز نغمه سنجی داود گوش می گیرند

فغان که نغمه شناسی درین دیار نماند

ز پیش آتش خویش چگونه بگریزم

مرا که قوت پرواز یک شرار نماند

خموشیم اثر شکر نیست چون صائب

دماغ شکوه ام از اهل روزگار نماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

به زلف سنبل وخط بنفشه کی پیچم

مرا که ذوق پریشانی دماغ نماند

چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت

که در فضای زمین گوشه فراغ نماند

مباد چشم بدی در کمین عشرت کس

نمک به زخم من از چشم شور داغ نماند

دگر کسی ز کریمان چه طرف بربندد

درین زمانه که دست ودل ایاغ نماند

در آن حریم که صائب چراغ کلک افروخت

ز پرفشانی پروانه یک چراغ نماند

بهار رفت وگل افشانی دماغ نماند

شراب در قدح ونوردر چراغ نماند

معاشران سبکسیر از جهان رفتند

بغیر آب روان هیچ کس به باغ نماند

چنان فسرده دلی اهل بزم را دریافت

که بوی سوختگی در گل چراغ نماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

نه گل نه لاله درین خارزار می ماند

دویدنی به نسیم بهار می ماند

مآل خنده بودگریه پشیمانی

گلاب تلخ ز گل یادگار می ماند

بساط خاک بودراه وخلق نقش قدم

کدام نقش قدم پایدار می ماند

به عشق کن دل خود زنده کز نسیم اجل

چراغ زنده دلی برقرار میماند

چنین که تنگ گرفته است بر صدف دریا

چه آب در گهر شاهوار می ماند

بریز برگ وبکش بار کز خزان برجا

درین حدیقه همین برگ وبار می ماند

مگر شهید به این تیغ کوه شد فرهاد

که لاله اش به چراغ مزار می ماند

غبار خط تو تابسته است در دل نقش

دلم به مصحف خط غبار می ماند

مه تمام هلال وهلال شد مه بدر

به یک قرار که در روزگار می ماند

زلاله وگل این باغ وبوستان صائب

به باغبان جگر داغدار می ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

ز حرف بر لب شیرین او اثرماند

که دیده نقش پی مور بر شکر ماند

نثار سوختگان ساز خرده جان را

که چون به سوخته پیوسته شد شرر ماند

ز نوبهار چه گل چیند آن نوپرداز

که در مشاهده نقش بال وپر ماند

قرین صافدلان شو که بی صفا نشود

هزار سال اگر آب در گهر ماند

بسر نیامد طومار عمر جهدی کن

که چون قلم ز تو در هر قدم اثرماند

درین بهار که یک دانه زیر خاک نماند

روا مدارسرمابه زیر پرماند

خوشا کسی که ازین خاکدان چودرگذرد

زنقش پای چراغی به رهگذر ماند

کجاست گوشه آسوده ای که چون نعلین

خیال پوچ دو عالم برون درماند

به خنده زندگی خویش را مده برباد

که در چمن گل نشکفته بیشتر ماند

فریب گوشه دستار اعتبار مخور

که غنچه در بغل خا تازه ترماند

دوزلف یار به هم آنقدرنمی ماند

که روز ماوشب ما یکدگر ماند

اگربه خضر رسد می شودبیابان مرگ

ز راه هرکه به امید راهبر ماند

ز فکر بیش وکم رزق دل مخور صائب

که راه طی شود و توشه بر کمر ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

به زیر چرخ مقوس که جاودان ماند

کدام تیر شنیدی که در کمان ماند

نصیب من ز جوانی دریغ وافسوس است

ز گلستان خس وخاری به باغبان ماند

بهشت بوته خاری است با کهنسالی

خوش است عالم اگر آدمی جوان ماند

ز زنگ آینه اش صیقلی نمی گردد

چو خضر هر که درین نشأه جاودان ماند

چنین که می پرد از حرص خاکیان را چشم

عجب اگر پرکاهی به کهکشان ماند

بود ز قافله عشق چرخ آبله پا

پیاده ای که به دنبال کاروان ماند

سخن رسد به خریدار چون غریب شود

که ماه مصر محال است در دکان ماند

چو می توان به خرابی زگنج شد معمور

کسی برای چه در قید خانمان ماند

مپوش چشم ز روی نکو که چون شبنم

به ما چراندن چشمی ز گلستان ماند

چنان مکن که سرحرف شکوه باز کند

زبان من که به شمشیر خونچکان ماند

یکی هزار شد از عیبجو بصیرت من

ز دزد دیده بازی به پاسبان ماند

مصوری که شبیه ترا کند تصویر

ز خامه اش سرانگشت در دهان ماند

ز تنگ گیری چرخ خسیس نزدیک است

که در گلوی هما صائب استخوان ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

اثر ز همت مستانه در شراب نماند

فغان که در گهر شاهوارآب نماند

زبس که شیرمراکرداین ستمگر خون

ز روزگار امیدم به انقلاب نماند

منم که از دل خود نیست قسمتم ورنه

به دست کیست که فردی ازین کتاب نماند

به دلنوازی ما بست روزگارکمر

کنون که هیچ اثر از دل خراب نماند

زفیض پیر مغان ناامید چون باشم

که لعل در جگر سنگ بی شراب نماند

نداشت چاشنی بوسه پیش ازین دشنام

ز اشک ما رگ تلخی درین گلاب نماند

اگر نمی چکدم خون ز دل غفلت نیست

که نم ز تندی آتش درین کباب نماند

که رو به وادی دنیا پرفریب نهاد

که در کشاکش ایام چون سراب نماند

هزار شکر که جز دل درین جهان صائب

مرا امید گشایش به هیچ باب نماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5077157
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث