به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

لبش به خنده دل غنچه را دونیم کن

نگاه را گل رخسار او شمیم کند

من ومضایقه دل به آنچنان چشمی

بخیل را نگه گرم او کریم کند

ز مکر طره شبگرد یار می آید

که در دو هفته در گوش را یتیم کند

نهال طور به آغوش در نمی آید

کسی چرا دل خود را عبث دونیم کند

گرفت روی زمین را تمام گوساله

چگونه گاوفلک را کسی عقیم کند

ز دست سامری روزگار می آید

که جای تنگ ز گوساله بر کلیم کند

به سایه ات کند ای تاک اگر بخیل گذار

به یک مصافحه دست تواش کریم کند

به بزم باده او پسته را شکسته مساز

که زور رشک دل پسته را دونیم کند

به نیم آه ز هم غنچه دلم پاشید

چو شمع صبح که سردرسر نسیم کند

چو صائب آن که به لخت جگر قناعت کرد

عجب نباشد اگر ناز برنعیم کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

نسیم صبح به آن طره دوتا چه کند

به صدهزار گره یک گرهگشا چه کند

ز تیغ برق دل ابر چاک چاک شده است

به حسن شوخ سپرداری حیا چه کند

طلا ز صحبت اکسیر بی نیاز یود

سعادت ازلی سایه هما چه کند

نمی توان به دو بیگانه بود زیر فلک

دل رمیده به یک شهر آشنا چه کند

عنان کشتی دل را به دست غم دادیم

به چار موجه تقدیر ناخدا چه کند

درین زمانه که زاغان شکرشکن شده اند

به استخوان نکند زندگی هما چه کند

ز سنگ ناوک ابرام برنمیگردد

صلابت سخن سخت با گدا چه کند

گره ز غنچه پیکان شود به آتش باز

به عقده دل ماناخن صبا چه کند

نوشت روزی مارا به پاره دل ما

سپهر سفله دگر بیش ازین سخا چه کند

ز چشم منتظران ره سفید گردیده است

نسیم پیرهن مصر رهنما چه کند

نشد حریف فلک چون به دشمنی صائب

نهاد بردل خوددست تاخداچه کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

به هر چمن قد موزون او خرام کند

ز طوق فاختگان سرو چشم وام کند

نوشته نام مرا بر کنار نامه غیر

کس این توجه بیجای را چه نام کند

خط سیاه دل از تیغ رو نگرداند

بگو به غمزه که شمشیر در نیام کند

غزال قابل اقبال نیست مجنون را

مگر به یاد سگ لیلی احترام کند

نگین پیاده نماند به جوهری چو رسید

سخن شناس سخن را بلند نام کند

غرور او ندهد در نماز تن به سلام

مگر ز جانب او دیگری سلام کند

چو شمع در دل هرکس که سوز عشقی هست

به گریه زندگی خویش را تمام کند

چه طرف بندد از ایام عمر تیره دلی

که روز روشن خودشب ز فکر شام کند

هلاک جیفه دنیا نفسهای خسیس

حلال خوار چه اندیشه از حرام کند

چو هست فعل بدو نیک را جزا لازم

چه لازم است کسی فکر انتقام کند

حریص را نگرانی شود ز یاد از مرگ

که خاک سرمه بینش به چشم دام کند

ز موج حادثه سردر کنار حورنهد

اگر خاک کسی به مقام رضا مقام کند

اگر چو تیر قلم پر برآوردصائب

عجب که نامه شوق مرا تمام کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

نقاب چهره چو آن زلف مشکفام کند

صباح آینه را تیره تر ز شام کند

مرا ز دام رهاکن که آن شکسته پرم

که کار ناخنه بالم به چشم دام کند

ز بال فاخته سرو تو سایبان دارد

به هر طرف که چو آب روان خرام کند

امیدوار چنانم که عشق زخم مرا

رفو به رشته آن زلف مشکفام کند

بلند بخت حریفی که همچو شیشه می

سر اطاعت خود وقف خط جام کند

چو شانه گر دل صد چاک صد زبان گردد

به زلف او نتواند سخن تمام کند

توان به شب رخ راز نهان در او دیدن

جلای آینه خاطری که جام کند

فسون غیر زبان تواضعش بسته است

مگر به گوشه ابروبه من سلام کند

فتاده ام به زبانها چوشعر عام پسند

سزای آن که چو عنقا تلاش نام کند

تن چو سیم ازان چاک پیرهن منما

مباد بوالهوسی آرزوی خام کند

به خوان عفو نه آن شکرین مذاقم من

که تلخ کام مرا زهر انتقام کند

سترد نام مرا صائب از صحیفه دل

خدای را کسی این ظلم را چه نام کند

تلاش نام کند هر که در این جهان صائب

سخن ز مدح ظفرخان نیکنام کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

 

جمال را نگه تلخ او جلال کند

حرام را لب میگون او حلال کند

زبان برگ گل از خون گرم بلبل سوخت

نه خون ماست که هر خار پایمال کند

خم سپهر نیاورد تاب باده عشق

دل شکسته چه مقدار احتمال کند

بر آن نهال رعونت به برگ کاهی نیست

گداز غیرت اگر سرو را خلال کند

شکسته است ز بس استخوان من ترسم

که همچو سایه هما را شکسته بال کند

سراب تشنه لبی را غبار منت نیست

فرو رود به زمین به که کس سؤال کند

سماع اختر وچرخ فلک ز ناله ماست

ز جوش فاختگان سرو وجد و حال کند

روان تیره من آب خویش را صائب

مگر به لنگر استادگی زلال کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

اجل چه کار به جانهای با کمال کند

چرا ملاحظه خورشید از زوال کند

ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید

دگر چرا کسی اندیشه مآل کند

جز این که رخنه آزادیش فروبندد

قفس چه رحم به مرغ شکسته بال کند

شده است عام چنان حرص در غنی وفقیر

که بحر با همه گوهر به کف سؤال کند

چهار فصل بهارست عندلیبی را

که برگ عیش سرانجام زیر بال کند

چه حاصل است ز عمر دراز نادان را

سیاستی است که کرکس هزار سال کند

گلی که مست درآید به باغ می باید

که خون خود به تماشاییان حلال کند

شکایت از فلک بی وجود مردی نیست

چرا به سایه خود آدمی جدال کند

ظهور دوزخ ازان شد که عاصی بی شرم

تهیه عرقی بحر انفعال کند

ز پرده پوش کند التماس پرده دری

کسی که کشف توقع ز اهل حال کند

نشد ز عشق شود چرب نرم زاهد خشک

شراب لعل چه تأثیر در سفال کند

تأمل آینه پرداز فکر ناصاف است

ستادن آب گل آلود را زلال کند

خوشا کسی که چو صائب ز صاحبان سخن

تتبع سخن میرزا جلال کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند

قضا چو تیغ برآرد سپر چه کار کند

به دست بسته چه گل می توان ز جنت چید

به آن جمال حجاب نظ ر چه کار کند

به مصر برد ز کنعان پیاده یوسف را

کمند جذبه عاشق دگر چه کار کند

ز آه وناله نشد چشم بخت ما بیدار

به خواب مرگ نسیم سحر چه کار کند

به شبنمی نتوان سرد کرد دوزخ را

به آتش دل ما چشم تر چه کار کند

نمی شود ز سفر راست تیر کج هرگز

سفر به آدمی بی بصر چه کار کند

نشاند از خط مشکین به روز من او را

سیه زبانی ازین بیشتر چه کار کند

جز این که گرد یتیمی لباس خود سازد

درین محیط پراز خون گهر چه کار کند

چو سرو هر که به بی حاصلی قناعت کرد

جز این که دست زند برکمر چه کار کند

چو پیشدستی خود کرد سرنوشت قضا

محبت پدری با پسر چه کار کند

چو نیست سوخته جانی درین جهان صائب

ز سنگ سربدر آرد شرر چه کار کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

اگر نه چشم من آن دلنواز باز کند

مرا ز هر دو جهان کیست بی نیاز کند

میان نازک او را نگاه موی شکاف

مگر به پیچ وخم از زلف امتیازکند

فغان که چشم بد آفتاب کم فرصت

امان نداد به شبنم که چشم باز کند

حیا مدار توقع ز آتشین رویی

که همچو شمع زبان در دهان گاز کند

چه فتنه ها کند آن چشم شوخ در مستی

که کار رطل گران وقت خواب ناز کند

گهر به رشته بینش ز هر نگاه کشد

به عبرت آن که درین پرده چشم باز کند

جبین گشاده به سایل کسی که برنخورد

به روی دولت ناخوانده در فراز کند

بغیر مهر خموشی که می فزاید عمر

که دیده است گره رشته را دراز کند

نشد گشایشی از زلف و خط مگر صائب

تمام کار من آن چشم نیم باز کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

ز درد چهره محال است مرد زرد کند

چه لایق است که اظهار درد مردکند

ز درد نیست اگر زیر تیغ آه کشم

که هر کجا که فشانند آب گرد کند

علاج خصم زبردست نیست جزتسلیم

به آسمان چه ضرورست کس نبرد کند

شود ز رفتن روشندلان جهان غمگین

که زرد روی زمین آفتاب زرد کند

توان به خون جگر سرخ داشت تا رخسار

کسی چرا ز طمع روی خویش زرد کند

ز حرف سخت شدن رنجه فرع هشیاری است

ترا که نیست شعوری سخن چه درد کند

چنین که ریشه دوانده است در تو بیدردی

عجب عجب که ترا عشق اهل درد کند

کند چو صبح کسی آفتاب را تسخیر

که زندگانی خودصرف آه سرد کند

شود به رنگ طلا ناقصی تمام عیار

که رخ ز سیلی استاد لاجورد کند

مپرس حال من ای سنگدل که هیهات است

که عرض حال به بیدرد اهل درد کند

طمع ز اختر دولت مدار یکرنگی

که هر چه سبز کند آفتاب زرد کند

نسیم فتح چو پروانه گرد آن گردد

که پای همچو علم سخت درنبرد کند

نفس شمرده زند هرکه چون سحر صائب

کلام روشن خودرا جهان نورد کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

فغان چه با دل سنگین آن نگار کند

خروش بحر به گوش صدف چه کار کند

ز قرب زلف دل تنگ من گشاده نشد

چه عقده باز ز دل دست رعشه دارکند

بود ز وسمه دو ابروی آن بهشتی رو

دوبرگ سبز که خون در دل بهار کند

چوشانه شددل صدچاک من تمام انگشت

نشد که حلقه آن زلف را شمار کند

به خون صید چرا دامن خود آلاید

میسرست کسی را که دل شکار کند

ز باده توبه نمودن دلیل بیخردی است

چگونه عقل پشیمانی اختیار کند

چه نسبت است به خورشید شان حسن ترا

فلک پیاده شود تا ترا سوارکند

در آن چمن که ندارندباربی برگان

نهال ما به چه امید برگ وبار کند

فسان دشنه یکدیگرندسنگدلان

کسی چه شکوه به ابنای روزگار کند

کدام ذکر به این ذکر می رسد صائب

که آدمی نفس خویش را شمار کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5077148
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث