به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سخنوران که درین بوستان نوا سازند

کباب یکدگر از شعله های آوازند

مبین به چشم حقارت شکسته بالان را

که در گرفتن عبرت هزار شهبازند

چگونه کاسه پرزهر مرگ را نوشند

جماعتی که بدآموز نعمت ونازند

شوندکامروا چون دعای دامن شب

جماعتی که مشکین خطان نظربازند

هلاک کنج لب وگوشه های آن چشمم

که دلپذیر تر از گوشه های شیرازند

ز رفتگان ره دشوار مرگ شد آسان

گذشتگان پل این سیل خانه پردازند

نمی رسند به معراج گفتگو صائب

جماعتی که به دعوی بلند پروازند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

خوش آن گروه که تن راز عشق جان سازند

زمین خویش به تدبیر آسمان سازند

جماعتی که به تن از جهان جان سازند

به تخته پاره ای از بحر بیکران سازند

چه فارغند ز اندیشه شراب وکباب

جماعتی که به دلهای خونچکان سازند

زسایه روی زمین را به پرنیان گیرم

اگر همای مرا سیر از استخوان سازند

سبکروان نفسی بهر راه تازه کنند

اگر دو روز به این تیره خاکدان سازند

به زخم خار گروهی که برنمی آیند

همان به است که با یاد گلستان سازند

چوتیر راست روان زمانه را شرط است

که با کشاکش گردون چون کمان سازند

جماعتی که ز ساقی به جام صلح کنند

به یک حباب ز دریای بیکران سازند

غباردر دل هیچ آفریده نگذارم

اگر چوسیل مرا مطلق العنان سازند

بجاست تا رگ گردن ترا مثال هدف

ز هر طرف که رسد ناوکی نشان سازند

نمی کشند خجالت اگر تهیدستان

به ناله جرس از وصل کاروان سازند

بر آن گروه حرام است خامشی صائب

که کار خلق توانند از زبان سازند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

درین ریاض دلی را که آب می سازند

چو شبنم آینه آفتاب می سازند

دلی که داغ وکباب از فروغ عشق نشد

در آفتاب قیامت کباب می سازند

چه ساده اند گروهی که از هواجویی

ز بحر خانه جدا چون حباب می سازند

مده ز دست درین تنگنا عنان زنهار

که رشته را گره از پیچ وتاب می سازند

بیاض گردن اورا بتان آهوچشم

زمردمک نقط انتخاب می سازند

برآن گروه حلال است لاف خوش نفسی

که خون سوخته را مشک ناب می سازند

ز انقلاب خزان وبهارآزادند

جماعتی که ز گل با گلاب می سازند

خبر ز نشأه می نیست تن پرستان را

چو خم همین شکمی پرشراب می سازند

جماعتی که ز اسرار حکمت آگاهند

ز خشت خم چو فلاطون کتاب می سازند

به گریه صلح کن از گلرخان که دیده وران

ز آفتاب به چشم پرآب می سازند

جماعتی که نیند از حساب خود غافل

علی الحساب به روز حساب می سازند

خرابه ای است که خوشتر زبیت معمورست

تنی که از تپش دل خراب می سازند

به رنگ وبوی منه دل که عاقبت بینان

به آه گرم گل خود گلاب می سازند

فتاده است ره من به وادیی صائب

که دام خضر ز موج سراب می سازند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند

ز جوش فکر می ارغوان یکدیگرند

نمی زنند به سنگ شکست گوهر هم

پی رواج متاع دکان یکدیگرند

حباب وار ندارند چشم بر کوثر

ز شعر های تر آب روان یکدیگرند

زنند بر سر هم گل ز مصرع رنگین

ز فکر تازه گل بوستان یکدیگرند

سخن تراش چو گردند تیغ الماسند

زند چو طبع به کندی فسان یکدیگرند

ز خوان رزق به یک رنگ چشم دوخته اند

چو داغ لاله به خون میهمان یکدیگرند

چه احتیاج به گلزار غنچه خسبان را

که از گشاد جبین گلستان یکدیگرند

یکی است گرمی گفتار ما و پروانه

که از بلندی طبع آسمان یکدیگرند

یکی است گرمی گفتار ما وپروانه

چو شمع سوخته جانان زبان یکدیگرند

در آمدم چو به مجلس سپند جای نمود

ستاره سوختگان قدردان یکدیگرند

بغیر صائب و معصوم نکته سنج وکلیم

دگر که ز اهل سخن مهربان یکدیگرند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

مرا اگر چه کم از خاک راه می گیرند

ز من فروغ گهر مهر وماه می گیرند

بهوش باش که دیوانگان وادی عشق

غزال را به کمند نگاه می گیرند

مباش تند که نتوان ز آفتاب گرفت

تمنعی که ز رخسار ماه می گیرند

مدار دست ز دامان شب که غنچه دلان

گشایش از نفس صبحگاه می گیرند

مکن ز پاکی دامن به بیگناهان فخر

که که در دیار کرم بیگناه می گیرند

به مشت خار ضعیفان به چشم کم منگر

که سیل حادثه را پیش راه می گیرند

چگونه منکر عصیان شوی که اهل حساب

ز دست و پای تو اول گواه می گیرند

فغان ز پله انصاف این گرانجانان

که کوه درد مرا برگ کاه می گیرند

ز تاب آتش روی تو عافیت طلبان

به آفتاب قیامت پناه می گیرند

اگر چه گرمروان همچو برق در گذرند

ز نقش پای چراغی به راه می گیرند

ستمگران که به مظلوم می شوند طرف

ز غفلت آینه در پیش آه می گیرند

به قدر آنچه شوی پست سربلندشوی

عیار جاه عزیزان ز چاه می گیرند

شکستن دل ما را پری رخان صائب

کم از شکستن طرف کلاه می گیرند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

سبکروان ز غم روزگار بیخبرند

چو دامن فلک از زخم خار بیخبرند

جهان به دیده روشندلان نمی آید

ستاره های فلک از غبار بیخبرند

جماعتی که نفس ناشمرده خرج کنند

ز خرده گیری روز شمار بیخبرند

درون پرده گروهی که باده می نوشند

ز پرده سوزی صبح خمار بیخبرند

جماعتی که به جمعیت جهان شادند

ز سنگ تفرقه روزگار بیخبرند

درین بساط چو آیینه سیه پردازان

ز نقش نیک وبد روزگار بیخبرند

فکنده اند گروهی که در جهان لنگر

ز خوش عنانی لیل ونهار بیخبرند

چه نعمتی است که این دیده های کوته بین

ز حسن عاقبت انتظار بیخبرند

ز روی تازه فصل بهار سوختگان

چو لاله از جگر داغدار بیخبرند

چو سرو مردم آزاده در جهان صائب

ز انقلاب خزان وبهار بیخبرند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند

هزار عقد گهر با لب خموش برند

به حرف وصوت مکن وقت خود غبارآلود

که فیض آینه از طوطی خموش برند

بر آن گروه حلال است سیر این گلشن

که همچو غنچه زبان آورند وگوش برند

چنان ربوده اطوار بیخودان شده ام

که من ز هوش روم هر که را ز هوش برند

غبار صدفدلان است کیمیای وجود

ز باده فیض حریفان دردنوش برند

ز پای خم نرود پای من به سیر بهشت

مگر به عرصه محشر مرا به دوش برند

چه مهر برلب دریاتوان زد از گرداب

به داغ از سردیوانگان چه جوش برند

یکی هزار شود هوش من ز باده ناب

مگر به جلوه ساقی مرا ز هوش برند

به بزم غیر دل خویش می خورد عاشق

چو بلبلی که به دکان گلفروش برند

چنین که حسن تو بیخود شد از نظاره خود

مگر ز خانه آیینه اش به دوش برند

کجاست مطرب آتش ترانه ای صائب

که زاهدان همه انگشتها به گوش برند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

سمنبران که به لب آبدار چون گهرند

به چهره از جگر عاشقان برشته ترند

نظر سیاه مگردان به لاله رخساران

که برگریز دل ونوبهار چشم ترند

به آسیای فلک دانه ای نخواهد ماند

چنین که سنگدلان در شکست یکدیگرند

خبر ز خرده عیب نهان هم دارند

به قدر آنچه ز خود این گروه بیخبرند

نفس چو صبح نسازند زیر گردون راست

سبکروان که ازین راه دور باخبرند

به روشنایی شمع مزار سوگندست

که مردگان به ازین زندگان بی اثرند

حضور سوختگان مغتنم شمر صائب

که روشنان جهان چون ستاره سحرند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

سبکروان که طلبکار یار می گردند

غبار رهگذر انتظار می گردند

برآز قید علایق که خانه بردوشان

ز سیل حادثه کم بیقرار می گردند

ز پشت مرکب چوبین دار بی برگان

به دوش چرخ چو عیسی سوار می گردند

جماعتی که ز تلخی زنند جوش نشاط

به هر مذاق چو می خوشگوار می گردند

به نقد وقت گروهی که دل نمی بندند

همیشه خرج ره انتظار می گردند

ز خوش عنانی عمر آن کسان که آگاهند

گرهگشا چو نسیم بهار می گردند

ز خود برون شدگان همچو قطره بیخبرند

که عاقبت گهر شاهوار می گردند

به آب خضر ندارند کار موزونان

سخنوران به سخن پایدار می گردند

حذر کنند ز خلوت فزون ز دیده خلق

جماعتی که ز خود شرمسار می گردند

ز سایه پروبال هما سبک مغزان

شکار دولت ناپایدار می گردند

ز تاج وتخت زلیخا به خاک راه افتاد

عزیز خوارکنان زود خوار می گردند

چو نافه مردم خونین جگر نمی دانند

که صاحب نفس مشکبار می گردند

چنین که مست غرورند دلبران صائب

کجا ز سیلی خط هوشیار می گردند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

اگر ز چهره داغم نقاب بردارند

جهانیان نظر از آفتاب بردارند

چنان مکن که به حال خودت گذارد عشق

نه دوستی است که دست از کباب بردارند

ز چشم شور تماشاییان مشو غافل

که رنگ نشأه ز روی شراب بردارند

ز شرم وصل شدم آب دوستان چه شدند

که نخل موم من از آفتاب بردارند

اگر به مجلس روحانیان رسی صائب

بگو که قسمت ما را شراب بردارند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5077150
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث