به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کمند زلف تو خود را به آفتاب رساند

توان به چرخ سرخودزپیچ وتاب رساند

چه چشمهای خمارین ولعل میگون است

که می توان ز تماشای او شراب رساند

به مهره دل مومین من چه خواهد کرد

رخی که خانه آیینه را به آب رساند

چگونه دست نشویم زذل که سبزه زنگ

در آبگینه من ریشه را به آب رساند

به ناامیدی از امید کامیاب شدم

به آب خضر مرا موجه سراب رساند

هزار حلقه زدم پیچ وتاب چون جوهر

چوتیغ تا به لبم چرخ یک دم آب رساند

ز دست دامن پاکان رها مکن زنهار

که قرب گل سر شبنم به آفتاب رساند

ز پیچ وتاب مکش سرکه رشته را صائب

به وصل گوهر شهوار پیچ وتاب رساند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

خط تو سلسله خود به مشک ناب رساند

کمند زلف تو خود را به آفتاب رساند

چگونه شمع تجلی ز رشک نگدازد

رخ تو خانه آیینه را به آب رساند

هلاک فیض سبکروحیم که از گلشن

به یک نفس سر شبنم به آفتاب رساند

هزار کاسه پراز خون نوح بخت ضعیف

پی گذشتن من زورق حباب رساند

بلندگشت زهر گوشه هایهوی سپند

دگر که دست به آن گوشه نقاب رساند

همان به چشم تو از ذره کم عیارتریم

اگر چه شهرت مارا به آفتاب رساند

عجب که مصرعی از پیش کلک او بجهد

چنین که صائب ما مشق انتخاب رساند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

مرا شکستگی پا به آن جناب رساند

فتادگی سر شبنم به آفتاب رساند

ندوختم نظر از آفتاب عارض او

اگر چه خانه چشم مرا به آب رساند

همان که شست ز خاط جواب نامه من

هزاره نامه ننوشته را جواب رساند

زهر که گرد برآورد آن سبک جولان

ز راه لطف به پابوس آن رکاب رساند

زگریه قطع نظر چون کنم در این گلشن

که چشم تر سرشبنم به آفتاب رساند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

چنان که حسن ترا هیچ کس نمی داند

ز عشق حال مرا هیچ کس نمی داند

ترا ز اهل وفا هیچ کس نمی داند

مرا سزای جفا هیچ کس نمی داند

بجز دلت که زبان با دلم یکی دارد

عیار شوق مرا هیچ کس نمی داند

اگر چه جوهریان عزیز دارد مصر

بهای یوسف ما هیچ کس نمی داند

ز خاکمال یتیمی گهر نگردد خوار

چه شد که قدر وفا هیچ کس نمیداند

بغیر من که درین بوته ها گداخته ام

عیار شرم و حیا هیچ کس نمی داند

زبان غنچه پیچیده را درین گلزار

بجز نسیم صبا هیچ کس نمی داند

چو عاجزان سپرانداز پیش مژگانش

که دفع تیر قضا هیچ کس نمی داند

کلید مخزن اسرار غیب در غیب است

دهان تنگ ترا هیچ کس نمی داند

درین بساط زبان شکسته دل را

بغیر زلف دوتا هیچ کس نمی داند

حجاب نیست در بسته عیبجویان را

بخیل را چوگدا هیچ کس نمی داند

ز وعده تو گرهها که در دل است مرا

بغیر بند قبا هیچ کس نمی داند

زبس یگانه شدم با جهان ز یکرنگی

مرا ز خویش جدا هیچ کس نمی داند

قماش دست بلورین وپای سیمین را

بجز نگار وحنا هیچ کس نمی داند

چو موجه ای که به دریا بیکنار افتد

قرارگاه مرا هیچ کس نمیداند

اگر چه خانه آیینه است روی زمین

نفس کشیدن ما هیچ کس نمی داند

بغیر نرگس بیمار گلرخان صائب

علاج درد مرا هیچ کس نمی داند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

دهان تنگ تو هرخرده دان نمی داند

که غیب را به جز از غیب دان نمی داند

اگر چه گام نخستین گذشتم از دوجهان

هنوز شوق مرا خوش عنان نمی داند

کسی که نیست تنک مایه از شعور و خرد

به هر بها که بود می گران نمی داند

نفس گداخته خود را به گلستان برسان

که ایستادگی این کاروان نمی داند

ملایمت سپر انقلاب دوران است

که نخل موم بهار و خزان نمی داند

به نام بلبل من گرچه باغ شد مشهور

هنوز نام مرا باغبان نمی داند

به داغ عشق بسوز وبساز چون مردان

که آفتاب قیامت امان نمی داند

خوشند اهل سعادت به سختی از دنیا

هما ز مایده جز استخوان نمی داند

عجب که برخورد از روزگار پیری هم

چنین که قدر جوانی جوان نمی داند

ز پوست راه به مغز ندیده نتوان برد

طبیب حال دل ناتوان نمی داند

نشد به رخنه دل هرکه آشنا صائب

ره برون شد ازین خاکدان نمی داند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

کجاست می که مرا شیرگیر گرداند

دماغ خشک مرا جوی شیر گرداند

خمار سردنفس را مجال حرف مده

که صبح را نفس سرد پیر گرداند

سخن پذیر دلی نیست در قلمرو خاک

سخن برای چه کس دلپذیر گرداند

نمی شودزتب شکوه آتشین نفسم

اگر قضا وطنم کام شیر گرداند

مرا چه رتبه پیغام آن دهن صائب

همین بس است مرا در ضمیر گرداند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

دلیل راه کج از مستقیم می داند

حکیم نبض صحیح از سقیم می داند

چه حاجت است گشودن دهن به حرف سؤال

زبان اهل طلب را کریم می داند

به چشم اهل کمال است طفل شش روزه

اگر حکیم جهان را قدیم می داند

ز سیر کوه چو ابر بهار بیخبرست

سبکسری که جهان را مقیم میداند

به دل مذکر حق باش ورنه طوطی هم

به حرف وصوت خدا را کریم می داند

ز دور بلبل بیچاره جلوه ای دیده است

قماش لاله وگل را نسیم می داند

مجو ز کج قلمان زینهار راست روی

که مار جنبش خود مستقیم می داند

ز دوزخ است چه پروا ستاره سوخته را

سمندر آتش سوزان نعیم می داند

ز پرفشانی پروانه غافل است آن کس

که اضطراب چراغ از نسیم می داند

گناه نیست در اظهاردردعاشق را

مریض جمله جهان را حکیم می داند

به لن ترانی ار طور برنمی گردد

زبان برق تجلی کلیم می داند

ز گفتگوی ملامتگران چه غم دارد

دلی که حرف خنک را نسیم می داند

چرا به راه خدا حبه ای نمی بخشد

اگر بخیل خدا را کریم می داند

ز سفله جودنکردن کمال احسان است

غیور قدر سپهر لئیم می داند

ز راه درد توان یافت دردمندان را

پدر نمرده چه قدر یتیم می داند

کسی که دید خدا را به دیده عظمت

گناه اندک خود را عظیم می داند

زخجلت آب شوم چون به خاطر گذرد

که کرده های مرا آن علیم می داند

قدم ز گوشه خلوت نمی نهد بیرون

کسی که صحبت مردم عقیم می داند

به تیر کرده کمان را غلط ز کج بینی

کسی که وضع مرا مستقیم می داند

ز چشم زخم حوادث نمی توان شد امن

امید را دل آگاه بیم می داند

به فکر صائب من دیگران اگر نرسند

خوشم که صاحب طبع سلیم می داند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

 

قد تو سرو چمن را پیاده می داند

رخ تو چهره گل را گشاده می داند

کمان نرم ترا هر که چاشنی کرده است

کمان سخت فلک را کباده می داند

بودتمام به میزان عقل سنگ کسی

که ناقصان را برخود زیاده می داند

اگر به خاک برابر شود زبیقدری

سخن سوار فلک را پیاده می داند

به روی تلخ ز من هرکه بگذرد صائب

دل رمیده من جام باده می داند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

نه هر سخن نشناسی سخنوری داند

نه هر سیاه دلی کیمیاگری داند

عیار آبله دست را که می داند

نه قیمت گهرست این که جوهری داند

درین بساط نشیند درست نقش کسی

که بوریا را دیبای ششتری داند

نماز زاهد خودبین کجا رسد جایی

که چرخ سجده خود را سکندری داند

کمال حافظ شیراز را ز صائب پرس

که قدر گوهر شهوار جوهری داند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

کریم اوست که خود را بخیل می داند

عزیز اوست که خود را ذلیل می داند

درین محیط چو غواص هر که محرم شد

نفس کشیدن خود قال وقیل می داند

کسی که آتش خشم و غضب فرو خورده است

میان شعله حضور خلیل می داند

خوشم به گریه خونین که آن بهشتی روی

سرشک تلخ مرا سلسبیل می داند

ازین سیاه درونان به اهل دل بگریز

که کعبه چاره اصحاب فیل می داند

کبودی رخ خود را زسیلی اخوان

عزیز مصر به از رود نیل می داند

سفینه ای که به گل در کنار ننشسته است

چه قدر بادمراد رحیل می داند

ز چرخ کام به شکر دروغ نتوان یافت

که راه حیله سایل بخیل می داند

زبان راه بیابان اگر چه پیچیده است

به صد هزار روایت دلیل می داند

امید رحم ز خورشید طلعتی است مرا

که خون شبنم گل را سبیل می داند

دلی که محرم اسرار غیب شد صائب

نسیم را نفس جبرئیل می داند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5080354
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث