به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سحر که چهره خورشید را به خون شستند

گلیم بخت من از آب نیلگون شستند

رخ از غبار تعلق چو آفتاب بشوی

که گرد پنبه حلاج را به خون شستند

صباح روز قیامت چه سرخ رو باشند

کسان که رو به قدحهای لاله گون شستند

خبر کبوتر چاه ذقن به بابل برد

تمام بابلیان دست از فسون شستند

به هم پیاله ومینا یکی شدند امشب

ز کاسه سر من عقل ذوفنون شستند

سخن ز طبع تو صائب گرفت قیمت وقدر

جبین شعر به آب گهر کنون شستند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

 

هزار نقش مخالف به کار ما کردند

چها به آینه بی غبار ما کردند

به این بهانه که خاری برآورند از دل

هزار زخم نمایان به کار ما کردند

شد از خرابی ما سیل ناامید آن روز

که خاکساری ما را حصار ما کردند

شده است دامن ما همچو دامن کهسار

ز بس که سنگ ملامت به کار ما کردند

هنوز دیده روحانیان گهرریزست

ازان نظر که به مشت غبار ما کردند

به چشم همت ما چون دو قطره اشک است

اگر چه نقد دو عالم نثار ما کردند

نظاره گل شب بوی فیض را صائب

نصیب دیده شب زنده دار ما کردند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

 

فسردگان که طلسم وجود نشکستند

ازین چه سود که چون کف به بحر پیوستند

ز جوش بیخبری کرده ایم خود را گم

و گرنه توشه ما بر میان ما بستند

چه باده شوق تو در ساغر شهیدان ریخت

که در زمین چو خم می زجوش ننشستند

هنوز دایره چرخ بود بی پرگار

که طوق عشق ترا بر گلوی ما بستند

خوش آن گروه که برداشتند بار جهان

وزاین محیط دل یک حباب نشکستند

سبکروان که فشاندند دامن از عالم

ز دار وگیر خس وخار آرزو رستند

ز آب بحر جدایی حبابها را نیست

چه شد دوروزی اگر باددر گره بستند

مساز برگ اقامت که مردم آزاد

درین ریاض زپا همچو سرو ننشستند

جماعتی که مجرد شدند همچو الف

چو تیرآه ز نه جوشن فلک جستند

گمان بری که ز جنگ پلنگ می آیند

ز بس که مردم عالم به روی هم جستند

جماعتی که در اینجا نفس شمرده زدند

در آن جهان ز حساب وکتاب وارستند

ز انفعال سر از خانه برنمی آرند

درین بهار گروهی که توبه نشکستند

جماعتی که به افتادگان نپردازند

اگر به عرش برآیند همچنان پستند

مکن ملامت عشاق بیخبرکاین قوم

ز خود نیند اگر نیستند اگر هستند

ز آشنایی مردم کناره کن صائب

که از سیاهی دل بیشتر سیه مستند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

خوش آن کسان که دردل برآرزو بستند

به اشک تلخ ره لقمه بر گلو بستند

به نقد جنت در بسته یافتند اینجا

به روی خلق گروهی که در فروبستند

به چاره دردسر خود مبر که از صندل

به چوب، دست طبیبان چاره جو بستند

کجا به صبح امید نمک شود بیدار

به زخم هرکه در فیض از رفوبستند

نژاد گوهر من از محیط بیرنگی است

مرا به زور چو شبنم به رنگ وبو بستند

کجا رسند به دریا فسرده طبعانی

که آب مرده خود در هزارجوبستند

شدم غبار و چو قمری همان گرفتارم

چه روز بود مرا طوق بر گلو بستند

شراب ناب بود رزق خاکسارانی

که پیش خم دهن خودز گفتگو بستند

ز باغ خلد ثمر می خورند بی منت

به پای نخل خودآنان که آبرو بستند

اگر به نعمت الوان ترا خمش کردند

مرا به گریه خونین ره گلو بستند

چو سنگ چاشنی پختگی نمی یابد

دلی که بر ثمر خام آرزو بستند

جماعتی که ندادند دل به ناله ما

به خانه دل خود راه رفت ورو بستند

به زیر خاک نمانند رهنوردانی

که دامنی به میان بهر جستجو بستند

خموش باش نظر کن به طوطیان صائب

که جز قفس چه تمتع ز گفتگو بستند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

چه دیده است در آن آتشین عذار سپند

که بی ملاحظه جان را کند نثار سپند

ستاره سوختگان ایمنند از دوزخ

نسوخته است به هیچ آتشی دوبار سپند

ز حیرت تو شرر پای در حنا دارد

به مجلس تو چه شوخی برد به کار سپند

ز بیم دیده بد تا به حشر می روید

شهید عشق ترا از سر مزار سپند

ز بیقراری عاشق چه کار می آید

به محفلی که بود پای در نگار سپند

ز قرب شعله فغان می کند چه خواهد کرد

اگر به سوخته جانی شود دچار سپند

گره ز هستی موهوم خویش تا نگشود

ز وصل شعله نگردید کاکمار سپند

مرا امید سلامت ز آتشین رویی است

که می برد ز سویدای دل به کار سپند

که برفروخت رخ ازمی که می شکست امشب

کلاه گوشه به گردون ستاره وار سپند

نمی رسد به عیار دل رمیده ما

اگر چه هست به بیطاقتی سوار سپند

فدای عشق شو ای دل تا گذشت از سر

ز شعله یافت پر وبال زرنگار سپند

به ناله ای دل خود را ز درد خالی کرد

میان سوختگان شد سبک عیار سپند

کشید پرده ز اسرار عشق ناله ما

فکند بخیه آتش به روی کار سپند

نشست و خاست به عاشق که می دهد تعلیم

اگر نباشد در بزم آن نگار سپند

چه جای ناله گستاخ ما بود صائب

به محفلی که خموشی کند شعار سپند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

فغان که هستی ما خرج آشنایی شد

بهار عمر به تاراج بینوایی شد

چو وحشیی که گرفتار در قفس گردد

تمام عمر در اندیشه رهایی شد

درین قلمرو پرصید از نگون بختی

درازدستی ما ناوک هوایی شد

شناوری است که بستند سنگ بر پایش

مجردی که گرفتار کدخدایی شد

اگر خموش نشیند دلش سیاه شود

چوشعله هر که بدآموز ژاژخایی شد

چه گنجها که تواند ز نقد وقت اندوخت

هر آن رمیدن که فارغ ز آشنایی شد

در آن چمن که به زر میخرنددلتنگی

چو غنچه خرده ما صرف دلگشائی شد

چنان فشرد مرا عشق آهنین بازو

که سنگ بر من دیوانه مومیایی شد

نشد ز شهپرتوفیق هیچ رهرو را

گشایشی که مرا از شکسته پاپی شد

ز شهریان خرابات می شودصائب

ز راه ورسم جهان هر که روستایی شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:52 PM

فسردگان که اسیر جهان اسبابند

به چشم زنده دلان نقش پرده خوابند

ز خویشتن سرمویی چو نیستند آگاه

چه سود ازین که نهان در سمور وسنجابند

چو خون مرده به نشتر زجا نمی جنبند

هلاک بستر نرمند و مرده خوابند

مخور ز ساده دلی روی دست هم گهران

که در شکستن هم همچو موج بیتابند

ز زهد نیست به میخانه گر نمی آیند

خجل ز آینه داران عالم آبند

نمی شوند چو موج لطیف جوهر بحر

چو خاروخس همگی خرج راه سیلابند

خبر ز ساحل این بحر آن کسان دارند

که سر جیب فرو برده همچو گردابند

تهی ز باده حکمت مدان خموشان را

که همچو کوزه سر بسته پر می نابند

به چشم قبله شناسان عالم تجرید

ز خود تهی شدگان زمانه محرابند

رواج عالم تقلید سنگ راه شده است

وگرنه رشته زنار وسبحه همتابند

به آشنایی مردم مبند دل صائب

که لوح خاک چو آیینه خلق سیمابند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

سبکروان به زمینی که پاگذاشته اند

بنای خانه بدوشی بجا گذاشته اند

کمند جاذبه مقصدست مردان را

ز دست خویش عنانی که وا گذاشته اند

خسیس تر ز جهان آن خسیس طبعانند

که دل به عشوه این بیوفا گذاشته اند

عجب که روز جزا سر برآورند از خاک

کسان که خانه دل بی صفا گذاشته اند

خوش آن گروه که چون موج دامن خود را

به دست آب روان قضا گذاشته اند

عجب که اهل دل از دل به مدعا نرسند

که رو به کعبه حاجت رواگذاشته اند

چه فارغند ز رد وقبول مردانی

که پای خود به مقام رضا گذاشته اند

عنان سیر تو چون موج در کف دریاست

گمان مبر که ترا با تو وا گذاشته اند

چو نی بجو نفس گرم ازان سبکروحان

که برگ را ز برای نوا گذاشته اند

مباش در پی مطلب که مطلب دو جهان

به دامن دل بی مدعا گذاشته اند

معاشران که ز هم نقد وقت می دزدند

چه نعمتی است که ما را به ما گذاشته اند

ربوده است دل بدگمان قرار ترا

وگرنه قسمت هرکس جدا گذاشته اند

فغان که در ره سیل سبک عنان حیات

ز خواب بند گرانم به پاگذاشته اند

مگر فلاخن توفیق دست من گیرد

که همچو سنگ نشانم بجاگذاشته اند

میار دست فضولی ز آستین بیرون

که شمع وشیشه وساغربجاگذاشته اند

چه شد که هیچ نداری کم است این نعمت

که آستان ترا بی گدا گذاشته اند

مباش محو اثرهای خود تماشا کن

که پیشتر ز تو مردان چهاگذاشته اند

دعای صدرنشینان نمی رسد صائب

به محفلی که ترا بی دعا گذاشته اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

سبکروان ز خم آسمان برآمده اند

ز راستی چو خدنگ از کمان برآمده اند

چگونه قامت خود زود زود راست کنند

چو سبزه از نته سنگ گران برآمده اند

عنان سوختگان را گرفتن آسان نیست

به تازیانه آه از جهان برآمده اند

به جستجوی تو هر روز آتشین نفسان

چو آفتاب به گرد جهان برآمده اند

کدام غنچه محجوب در خودآرایی است

که بلبلان همه از گلستان برآمده اند

ز چشم شوخ بتان مردمی مدارطمع

که آهوان ختا بی شبان برآمده اند

سزای صدرنشینان اگر بود انصاف

همین بس است که از آستان برآمده اند

نسیم صبح جزا را فسانه پندارند

جماعتی که به خواب گران برآمده اند

چو شانه در حرم زلف راه جمعی راست

که با هزار زبان بی زبان برآمده اند

جماعتی که خموشند چون صدف صائب

ز بحر با لب گوهرفشان برآمده اند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

زخنده تو گره در دلی نمی ماند

تو چون گشاده شوی مشکلی نمی ماند

اگر بهارتویی شوره رار گلزارست

اگر کریم تویی سایلی نمی ماند

به حرف اگر ندهم دل ز بی شعوری نیست

تو چون به حرف درآیی دلی نمی ماند

جهان به دیده ارباب معرفت هیچ است

چو حق ظهور کند باطلی نمی ماند

اگر چه منزل این راه دور بسیارست

تو چون زخودگذری منزلی نمی ماند

هزار بار به از آمدن بود رفتن

ز زندگانی اگر حاصلی نمی ماند

تمام مشکل عالم درین گره بسته است

چو دل گشاده شود مشکلی نمی ماند

صریر کلک تو می آورد جنون صائب

به مجمعی که تویی عاقلی نمی ماند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:49 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5077155
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث