به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بتان که خون شهیدان چو آب می نوشند

کجا ز ساغرومینا شراب می نوشند

چه تشنه اند به خون حجاب خوبانی

که باده شراب در اثنای خواب می نوشند

ز خواب مستی آن چشمه ها یکی صد شد

به خواب تشنه لبان دایم آب می نوشند

چه کشوری است محبت که خاکسارانش

ز کاسه سرگردون شراب می نوشند

دل سیاه درونان نمیشودروشن

اگر می از قدح آفتاب می نوشند

رسیده اند به سرچشمه رضاجمعی

که آب تلخ به جای گلاب می نوشند

مسافران توکل به ساغر لب خشک

زلال خضر ز بحر سراب می نوشند

مگر ز روز حسابند بیخبر صائب

جماعتی که می بی حساب می نوشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

دلی که آتش روی تواش کباب کند

ز اشک شادی خودمستی شراب کند

فغان که باده مردافکنی نمی یابم

که چشم شوخ تو بیرحم را به خواب کند

تو چون در آیینه بینی عجب تماشایی است

که آفتاب تماشای آفتاب کند

سزای مرهم کافور سرد مهران است

جراحتی که شکایت ز مشک ناب کند

به حرف تلخ مرا مشفقی که توبه دهد

علاج بیخودی بلبل از گلاب کند

نظر ز تازه خطان دوختن به آن ماند

که در بهار کسی توبه از شراب کند

از آن دو زلف توزانوی خویش ته کرده است

که پیش موی میان مشق پیچ وتاب کند

ز گرد رهزن صد کاروان هوش شود

دلی که گردش چشم تواش خراب کند

سراغ قبله کند در حرم سبک عقلی

که جای بوسه ز روی تو انتخاب کند

حدیث توبه رها کن که غفلت صائب

ازان گذشته که اندیشه صواب کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

چو در پیاله رنجش می عتاب کند

پیاله روترش از تلخی شراب کند

نسیم بی ادب امروز تند می آید

مباد رخنه در آن غنچه نقاب کند

رخش ز باده فروزان شدآفتاب کجاست

که بهر خرمن خود برق انتخاب کند

ز سوزعشق رگ وریشه ام چنان گرم است

که برق راخس وخاشاک من کباب کند

غبار خاطر من گربه گریه آمیزد

چه خاکها که نه در کاسه حباب کند

فروغ عقل شود محو چون ستاره صبح

چوآفتاب قدح پای در رکاب کند

بس است شوربرآمدزجان مخموران

تبسم تو نمک چند در شراب کند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

چه نعمتی است به من قرب آن دهن بخشند

مرا چوخط به لب او ره سخن بخشند

سبک چو گرد ز دامان همت افشانم

تمام روی زمین را اگر به من بخشند

شکستگان جهانند مومیایی هم

خوشا دلی که به آن زلف پرشکن بخشند

درین ریاض ثمر رزق باد دستانی است

که چون شکوفه به هر خار پیرهن بخشند

کشند اگر به ته بال سرنواسنجان

به تنگنای قفس وسعت چمن بخشند

مساز تیشه خودکند کاین عقیق لبان

ز خون خویش سراپا به کوهکن بخشند

هنوز حق سخن را نکرده اند ادا

هزار عقد گهر گربه یک سخن بخشند

زبان نغمه سرایان به کام می چسبد

اگر به طوطی ما فرصت سخن بخشند

مسلم است بر آن شمعها سرافرازی

که زندگانی خودرا به انجمن بخشند

به غور چاه زنخدان که می رسد صائب

مگر ز زلف درازش مرا رسن بخشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

چگونه باده عرفان جماعتی نوشند

که باده در رگ تاک است ومست ومدهوشند

حدیث بیش وکم ومهرذره بدمستی است

ز یک پیاله دو عالم شراب می نوشند

ز ما سلام به دارالسلام دار رسان

که در زمانه ما خلق پنبه در گوشند

حدیث اهل زمین قابل شنیدن نیست

به ذوق حرف که این نه صدف همه گوشند

به شمع موم قناعت کنند از خورشید

جماعتی که چو محراب تنگ آغوشند

خموش باش که چندین هزار شمع اینجا

مکیده اند لب خامشی و مدهوشند

حضور گلشن فردوس آن کسان دارند

که در به روی خوداز کاینات می پوشند

ز رفتن دگران خوشدلی ازین غافل

که موجها همه با یکدگر در آغوشند

چه ساده اندحریفان بی بصر صائب

به آفتاب قیامت نقاب می پوشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

در آن مقام که شاهی به هر گدا بخشند

چه دولتی است که مارا همان به ما بخشند

سعادت ازلی جو که در گذر باشد

سعادتی که ز بال وپر هما بخشند

فریب جودفرومایگان مخور زنهار

که می کنند ترا خرج تا عطا بخشند

هزار پیرهن گل به خار بخشند

چه می شود دل صدپاره ای به ما بخشیدند

مکن ز بخت شکایت که می شود خودبین

به پشت آینه چون رو اگر صفا بخشند

دهند اگر به تو دربسته خلد چندان نیست

که گوشه ای به تو از عالم رضا بخشند

اگر به تنگدلی همچو غنچه صبر کنی

ترا هم از گره خود گرهگشا بخشند

فلک چو مهره مومین بود به فرمانش

به هر که قوت سرپنجه دعا بخشند

تن سفالی خود را بهم شکن صائب

که در عوض به تو جام جهان نما بخشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

ترا ز عالم عبرت اگر نظر بخشند

ازان به است که صد گنج پرگهر بخشند

مکن سئوال اگر چون صدف ترا زین بحر

به هر گشودن لب دامن گهر بخشند

به ماه نولب نان بی شفق نداد فلک

تو کیستی که ترا نان بی جگر بخشند

به تنگنای فلک با شکستگی خوش باش

شکنجه ای است که دربیضه بال وپر بخشند

جماعتی به کمر همچو نی سزاوارند

که در شکستگی خویشتن شکر بخشند

سرمن وقدم آن سبکروان که چو گل

به دشمن سرخودبی دریغ زر بخشند

گره زنند به دامن چو مردمک قدمش

به هر که بال سیر چون نطر بخشند

به وادیی که کند خضر توشه از دل خویش

گمان مبرکه ترا توشه سفر بخشند

درین ریاض اگر مصرعی کنی موزون

چوسرواز گره دل ترا ثمر بخشند

ز موج بحر شکایت مکن که همچو حباب

به هر شکست ترا عالم دگر بخشند

شده است موج به بحر از شکستگی غالب

شکسته باش چوخواهی ترا ظفر بخشند

ز خشک مغزی این منعمان عجب دارم

که خون مرده خودرا به نیشتر بخشند

ز ابرزحمت دریا چه کم شود صائب

که قطره ای به من آتشین جگر بخشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

ز خود برآمدگان رستگار می باشند

ز داروگیر جهان برکنار می باشند

ز دل غبار هوس دور کن که مهرویان

هلاک آینه بی غبار می باشند

چه فارغند ز یاد بهشت مردانی

که در مقام رضا پایدار می باشند

اگر دهند دو عالم به مطربی مستان

همان ز همت خودشرمسار می باشند

چه می شود به ته پای خود نگاه کنند

جماعتی که به مطلب سوار می باشند

ز معنی اند چه بی بهره طفل طبعانی

که محو خانه صورت نگار می باشند

ز سیل حادثه حرفی شنیده اند، آنها

که آرمیده درین روزگار می باشند

ز انقلاب ندارند اهل صورت بیم

چو آب آینه بر یک قرار می باشند

جماعتی که نیند از گداز خود غافل

چو شمع شب همه شب اشکبار می باشند

سبکروان که زتعجیل عمر آگاهند

گرهگشا چو نسیم بهار می باشند

چه ساده اند گروهی که با نظربازی

به فکر بوس وخیال کنار می باشند

بهشت روی زمینند خوبرویانی

که در جناغ فراموشکار می باشند

اگر به چرخ برآیند صاحبان نظر

همان چو نقش قدم خاکسار می باشند

چو تخم سوخته صائب ستاره سوختگان

خجل ز تربیت نوبهار می باشند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

چرا به خلدبرین از خدا شوی خرسند

به جوی شیر چو طفلان چرا شوی خرسند

ز ماه مصر به زندان چاه ساخته ای

اگر به هر دو جهان از خدا شوی خرسند

مباد همچو سکندر درین تماشاگاه

به آبگینه ز آب بقا شوی خرسند

سعادت ازلی بی حجاب می تابد

چرا به سایه بال هما شوی خرسند

بهشت نسیه خود نقد می توانی کرد

ز خلد اگر به مقام رضا شوی خرسند

ز هر شکست ترا شهپری دهند چوموج

اگر به حکم روان قضا شوی خرسند

به آشنایی بیگانگان برآمده ای

تو آن نه ای که به یک آشنا شوی خرسند

بلنددار نظر را مباد چون نرگس

ز چشم خود به همین پیش پا شوی خرسند

ز شش جهت در روزی ترا گشاده شود

اگرزعشق به درد وبلا شوی خرسند

به خواب ناز روی همچو چشم قربانی

اگر به خاطر بی مدعا شوی خرسند

علم شوی به طراوت چو نرگس بیمار

به درد خویش اگر از دوا شوی خرسند

ز فکر رزق پریشان نمی شوی صائب

اگر به پاره دل از غذاشوی خرسند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

چو حلقه بر در دل شوق اصفهان بزند

سرشک بر صف مژگان خونچکان بزند

فغان که بلبل مست مرا کشاکش دام

نهشت یک نفس خوش به گلستان بزند

حرام باد برآن سنگدل سراسرباغ

که زخم خار خورد گل به باغبان بزند

چمن طرازی باد صبا شود معلوم

دوروز خار خورد گل به باغبان بزند

ز حرف دشمنی روزگار می آید

که سنگ سرمه به منقار طوطیان بزند

کنار صبح ز خون شفق لبالب شد

سزای آن که دم خوش درین جهان بزند

مرا رخی است که چون آفتاب زردخزان

هزار خنده رنگین به زعفران بزند

به شخ کمانی خود ماه عید می نازد

بگو به غمزه که زوری بر این کمان بزند

زبان شعله به خاشاک می توان بست

کسی که مهر مرا برسر زبان بزند

به حرف تلخ لب خودنمیکنم شیرین

اگر چو غنچه مرا باد بر دهان بزند

بگیر دست مرا ای کمند جذبه تاک

می دوآتشه چند آتشم به جان بزند

نمی زنم گره انتقام بر ابرو

اگر به دیده من خصم صدسنان بزند

چه دولتی است که صائب ز هند برگردد

سراسری دو به بازار اصفهان بزند

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 8:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5077154
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث