به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر چه دیده به خواب از صدای آب رود

مرا ز قلقل مینا ز دیده خواب رود

کشد به رحمت حق دل زیاده عاصی را

که سیل تیره به دریا به اضطراب رود

فغان که آتش بی زینهار عارض او

امان نداد که خون از دل کباب رود

به محفلی که تو رخ نقاب برداری

ز چشم آینه بی اختیار آب رود

نشاط ظاهری از دل نبرد درد نهان

کجا به خنده گل تلخی از گلاب رود

ز آه ما متأثر نمی شودگردون

به دود تلخ کی از چشم مجمر آب رود

ز رنگ وبوی جهان شبنمی که دل برداشت

درون دیده خورشید بی حجاب رود

ز هوش رفت دل خسته تا به عشق رسید

چو رهروی که به منزل رسد به خواب رود

ز خواب پیچ وخم مار می شودافزون

کجا به مرگ ز جان حریص تاب رود

ز پرده دل دریاست کاسه چشمش

چگونه بادغرور از سرحباب رود

بلند پایگی عشق را تماشا کن

که طوق فاخته را سرو در رکاب رود

نرفت گرد غم از دل به دست افشانی

خط غبار محال است از کتاب رود

چگونه از دل ما غم برون رود صائب

که سیل رو به قفا زین ده خراب رود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود

رخ تو در عرق سرد و گرم وتر برود

رگ تو جاده خون معتدل گردد

زبان گزیده به یک گوشه نیشتر برود

تبی که برسمنت رنگ ارغوانی بست

ز پیش شعله خوی تو چون شرر برود

لب تو عقده تبخاله واکند از سر

ستاره سوخته ای چند از شرربرود

مباد از عرق گرم اضطراب ترا

سفینه تو ازین بحر بی خطر برود

حرارتی که گرفته است گرم جسم ترا

ز برق گرمتر از باد زودتر برود

چنین که بی خبر آمد به خوابگاه تو تب

امیدوار چنانم که بی خبر برود

دمید صبح چه خامش نشسته ای صائب

بگو به آه به دریوزه اثر برود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

به گریه نقطه خال تو از نظر نرود

که داغ لاله به خونابه جگر نرود

ز چاه خوبی یوسف نمی شودخس پوش

به بند حسن گلوسوز از شکر نرود

چه سود دولت دنیا خسیس طبعان را

که حرص از آتش سوزان به تاج زر نرود

ز دل به باده روشن نمی رود غم عشق

به آفتاب کلف از رخ قمر نرود

تمام روی زمین بی نزاع وجنگ وجدل

ازان کس است که از حد خود بدر نرود

که می برد خبر کشتن مرا بیرون

ز محفلی که ز دلبستگی خبر نرود

به زیر برگ خزیده است میوه ام جایی

کز آفتاب رگ خامی از ثمر نرود

به خاص وعام بزرگانه می دهد پهلو

چرا به پای خم می کسی به سرنرود

تسلی دل صائب به وصل ممکن نیست

که تلخکامی بادام از شکر نرود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

ز خانه مست برون آن نگار آمده بود

به اختیار نه بی اختیارآمده بود

شکفته روی وشلایین ومست وخواب آلود

به مدعای من دل فگار آمده بود

چو شاخ گل ز سراپاش خنده می بارید

گشاده روی تر از نوبهار آمده بود

خطر ز سایه خود داشت نخل نوخیزش

زبس که درخور بوس وکنار آمده بود

اگر چه بود ز مستی به هر طرف مایل

به جانب دل امیدوارآمده بود

چو آفتاب که آید برون ز چادر صبح

برون ز پرده شرم آن عذارآمده بود

پیاده بود به ظاهر چو گلبن نوخیز

ولی به بردن دلها سوارآمده بود

کمی نبود ز اسباب عیش بزمش را

برون ز خانه به قصد شکارآمده بود

هنوز بخت گرانخواب چشم می مالد

ز دولتی که مرا در کنار آمده بود

نبود شیوه او لطفی این چنین صائب

ز جذبه دل امیدوار آمده بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

اگر چه روی من از درد زعفرانی بود

خمیرمایه صد رنگ شادمانی بود

ز خشک مغزی پیری مرا یقین گردید

که در سیاهی مو آب زندگانی بود

فغان که جامه فانوس شمع هستی من

ز روزگار همین آستیم فشانی بود

سخن گسسته عنان راه حرف خارستان

مدار زندگانی من به پاسبانی بود

تمتعی که ازین خاکدان رسید به من

سبک رکابتر از گرد کاروانی بود

فتاد از نظرم تا ز خون تهی شد دل

سبوی باده سبکروح از گرانی بود

به جرم هرزه درایی گداختند مرا

زبان شکوه من گرچه بی زبانی بود

من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی

بلای چشم کبود تو آسمانی بود

به بوسه ای نزدی مهر برلبم هرگز

همیشه لطف تو با دوستان زبانی بود

زپرده شعله دیدار کار خود می کرد

جواب موسی ما گرچه لن ترانی بود

ازان به تیغ زبان شد جهان ستان صائب

که مدح گستر عباس شاه ثانی بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

اسیر جبه ودستار چند خواهی بود

به هیچ وپوچ گرفتار چند خواهی بود

ز آفتاب گذشتند گرم رفتاران

چوسایه در ته دیوار چند خواهی بود

رسید بر سر دیوار آفتاب حیات

خراب ساغر سرشار چند خواهی بود

درین محیط که موج صیقل دگرست

نهفته در ته زنگار چند خواهی بود

بود ز مایه خودخرج خودفروشان را

سپند گرمی بازار چند خواهی بود

ملایمت به خسیسان ثمر نمی دارد

به خاک شوره گهربار چند خواهی بود

بشو ز چهره جان گردخواب غفلت را

نقاب دولت بیدار چند خواهی بود

درین بساط که بی پرده می خزند سخن

درون پرده چواسرار چند خواهی بود

زمین پاک طلب کن برای دانه خویش

مقیم عالم غدار چند خواهی بود

به گرد نقطه خال پریرخان صائب

سبک رکاب چوپرگار چند خواهی بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

فروغ ماه محال است پایدار بود

دو هفته است لباسی که مستعار بود

مباش در پی زینت که طره زرتار

به فرق مرده دلان شمع برمزاربود

فریب راستی از کجروان مخور زنهار

که بدگهرچوشودراست تیرماربود

ز اختیار مزن دم چونیستی آزاد

کدام بنده شنیدی به اختیار بود

زبان آتش سوزنده را کند کوتاه

جبین هر که ز خجلت ستاره بار بود

به قدر حوصله از راز می کنند آگاه

که بحر جای گهرهای شاهوار بود

اگر ز عشق دلت شد دو نیم خندان باش

که دل دونیم چوگردید ذوالفقاربود

فنا به سلطنت اهل حق نیابد راه

ز دار رایت منصور پایدار بود

چنان که جنبش نبض قلم ز گفتارست

حیات من به سخنهای آبداربود

به منزل از همه کس پیشتر رسد صائب

سبکروی که درین راه بردبار بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

عرق به پاکی گوهر کجا چو باده بود

حرامزاده کجا چون حلالزاده بود

حضور دل نشود با گشاده رویی جمع

که شاهراه حوادث در گشاده بود

شود به عالم صورت روان هر که اسیر

چو آب آینه پیوسته ایستاده بود

کف گشاده محال است زیر دست شود

که گل به شاخ سوارست اگر پیاده بود

چنان که خانه ز گلجام می شود روشن

صفای خانه دلها ز جام باده بود

حضور اگر طلبی بی اراده شو صائب

که آرمیده بود هرکه بی اراده بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

ترا اگر به نیاز احتیاج خواهد بود

نیازمندی ما را رواج خواهد بود

به دردمندی من عاشقی نخواهی یافت

ترا به عاشق اگر احتیاج خواهد بود

لب عقیق تو گراین چنین شود شاداب

هزارتشنه جگر را علاج خواهد بود

کلاه گوشه عجزی که بشکنی اینجا

چوسربرآوردی از خاک تاج خواهد بود

اگر به آب تو آمیخته است منت خشک

به کام تشنه لبان چون زجاج خواهد بود

شدم خراب که ایمن شوم ندانستم

که گنج بهر خراج احتیاج خواهد بود

درین جهان چو ندارد رواج این زر قلب

در آن جهان چه سخن را رواج خواهد بود

ز رنگ وبوی جهان صاف کن چو شبنم دل

که سنگ راه تواین امتزاج خواهد بود

ز زال دهر چومردان کناره کن صائب

اگر به حور ترا ازدواج خواهدبود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

مرا که بستگی قفل از کلید بود

دگر چه دل نگرانی به ماه عید بود

نه دل نه بوسه نه دشنام می دهد لب او

بلاست دشمن جانی که ناپدید بود

جهان ز صبح شکر خنده توروشن شد

که دیده است شکر اینقدر سفید بود

اگر سپهر به بی حاصلان ندارد لطف

نبات بهر چه پهلو نشین بید بود

اگر دو عید بود خلق را به سال دراز

مرا ز نام تو هر ساعتی سه عید بود

نیفتد از نظر پاکدامنان هرگز

به رنگ آینه هرکس که پاک دیده بود

به یک تبسم دزدیده صید صائب کن

ز خوان لطف تو تا چند ناامید بود

ادامه مطلب
سه شنبه 1 تیر 1395  - 4:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5077013
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث