به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از دل سخت بتان از ناله ای فریاد خاست

خوش همایون طایری زین بیضه فولاد خاست

من که در خاموشی از آیینه می بردم سبق

نوخطی دیدم که از هر موی من فریاد خاست

تا دل سنگین شیرین هیچ جا منزل نکرد

هر شراری کز زبان تیشه فرهاد خاست

ماه بر گردن نهاد از هاله طوق بندگی

سرو موزون تو تا از گلشن ایجاد خاست

می کند چون دام، چشم شوخ انجم را به خاک

از خرام او مرا گردی که از بنیاد خاست

در شکست قلب ما آن زلف و کاکل بس نبود؟

کان غبار خط مشکین هم پی امداد خاست

وای بر بی طاقتان، کز روی آتشناک او

چون سپند از مهر خاموشی مرا فریاد خاست

ساغرش چون لاله صائب دایم از می سرخ روست

هر که از خاک سیه با داغ مادرزاد خاست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:17 PM

کی سری بردم به جیب خود که طوفان برنخاست

همچو شمع کشته دودم از گریبان برنخاست

شمع بالینش نشد چون صبح خورشید بلند

با لب پرخنده هر کس از سر جان برنخاست

از نوای شور مجنون بود رقص گردباد

رفت تا مجنون، غباری زین بیابان برنخاست

نقد جان را رونمای تیشه فولاد داد

از دل فرهاد این کوه غم آسان برنخاست

پاک طینت از حدیث سرد از جا کی رود؟

آتش یاقوت از تحریک دامان برنخاست

حیرتی دارم که چون از های هوی ناله ام

از شکر خواب عدم چشم شهیدان برنخاست؟

عمرها در آب چشم خویشتن لنگر فکند

از دل صائب غبار کلفت آسان برنخاست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:17 PM

روزگارم تیره شد خورشید سیمایی کجاست؟

رفت از دستم عنان مژگان گیرایی کجاست؟

نعل من چون آب از هر موجه ای در آتش است

در ریاض آفرینش سرو بالایی کجاست؟

جبهه وا کرده طوطی را به گفتار آورد

شد فراموشم سخن، آیینه سیمایی کجاست؟

داغ مجنون می شود از مهر خاموشی زیاد

در میان این غزالان چشم گویایی کجاست؟

شیشه نازکدلی دارم مهیای شکست

ای سبکدستان، دل چون سنگ خارایی کجاست؟

نقش شیرین را به تردستی ز کوه بیستون

می توانم محو کردن، کارفرمایی کجاست؟

گردباد اینجا نفس را راست نتوانست کرد

در خور مجنون من دامان صحرایی کجاست؟

چند پرسی صائب از عالم تمنای تو چیست؟

در دل آزاده عاشق تمنایی کجاست؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:17 PM

از دو عالم فارغم، آزاده ای چون من کجاست؟

زیر دست سایه ام، افتاده ای چون من کجاست؟

درد را سر، داغ را لخت جگر، غم را دلم

درد و داغ عشق را آماده ای چون من کجاست؟

نقش یوسف طلعتان خواب پریشان من است

در بساط خاک، لوح ساده ای چون من کجاست؟

نه به لنگر کار دارم نه به ساحل بازگشت

عشق را کشتی به طوفان داده ای چون من کجاست؟

سایه ام چون سرو بر دوش گلستان بار نیست

در جهان آب و گل، آزاده ای چون من کجاست؟

دنیی و عقبی نمی گردد به گرد خاطرم

از دو عالم بر کنار افتاده ای چون من کجاست؟

شسته است از چشم انجم خواب، جوش مستیم

در خم افلاک صائب باده ای چون من کجاست؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:17 PM

خشک شد کشت امیدم ابر احسانی کجاست؟

آب را گر پا به گل رفته است بارانی کجاست؟

چند لرزد شمع من بر خود ز بیداد صبا؟

نیستم گر قابل فانوس، دامانی کجاست؟

شد ز خشکی دود ریحان در سفال تشنه ام

آب اگر سنگین دل افتاده است بارانی کجاست؟

آب چون نبود تیمم می توان کردن به خاک

نیست گر زلف پریشان، خط ریحانی کجاست؟

تا به یک جولان برآرد دود از خرمن مرا

در میان نی سواران برق جولانی کجاست؟

ز انتظار قطره ای باران، لب خشک صدف

شد پر از تبخال، یارب ابر نیسانی کجاست؟

از شب و روز مکرر دل سیه گردیده است

روی آتشناک و زلف عنبرافشانی کجاست؟

درد و داغ عشق از دل روی گردان گشته است

این صف برگشته را برگشته مژگانی کجاست؟

این دل سرگشته را چون گوی در میدان خاک

رفت سرگردانی از حد، دست و چوگانی کجاست؟

شد ز بی عشقی سیه عالم به چشم داغ من

تا به شور آرد مرا صائب نمکدانی کجاست؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:17 PM

از لعل و گهر گرچه گرانسنگ شود آب

حیف است که آیینه نیرنگ شود آب

در دیده روشن گهران رنگ ندارد

هر چند ز گلزار به صد رنگ شود آب

تیغ تو شد از کشتن عشاق رگ لعل

در کان بدخشان می گلرنگ شود آب

چون در دل شیرین نکند کار، چه حاصل

کز ناله فرهاد دل سنگ شود آب

شد سلسله جنبان جنون سنگ ملامت

در سینه کهسار به آهنگ شود آب

از صحبت تن گوهر دل مهره گل شد

با سنگ چو آمیخته شد، سنگ شود آب

زینسان که کند آب، دل راهروان را

در بادیه عشق چرا تنگ شود آب

از جلوه مستانه آن سرو گل اندام

صائب چه عجب گر می گلرنگ شود آب؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:12 PM

شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاست

شکر ارباب سخن باقی است تا عالم بجاست

می کند اشک ندامت پاک، دل را از گناه

نیست از دوزخ غمی تا دیده پر نم بجاست

بی کشاکش نیست عیسی گر برآید بر فلک

چشم سوزن می پرد تا رشته مریم بجاست

کعبه حاجت روا را چشم زخمی لازم است

گر رگ تلخی بود با چشمه زمزم، بجاست

نیست بر صاحبدلان دستی هوای نفس را

باد در دست سلیمان است تا خاتم بجاست

نام فانی را اثر بخشد حیات جاودان

تا نیفتاده است جام از دور، نام جم بجاست

لازم شمع است صائب اشک و آه آتشین

تا اثر از زندگانی هست، درد و غم بجاست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:12 PM

در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاست

گر چه شد درد این شراب صاف، کیفیت بجاست

رفتن فصل بهار، از خواب سنگینی نبرد

طی شد ایام جوانی و همان غفلت بجاست

توبه خواهش به سایل می دهد از روی تلخ

خواجه ممسک کند گر دعوی همت بجاست؟

بحر نتواند فرو بردن کف بی مغز را

غرقه شد در آب یونان و همان حکمت بجاست

در چنین عهدی که مردم خون هم را می خورند

می کشد هر کس که پا در دامن عزلت بجاست

داد جا در دست چون خاتم سلیمان مور را

عزت افتادگان از صاحب دولت بجاست

می فشاند گوهر و آب از خجالت می شود

گر کند ابر بهاران دعوی همت بجاست

صائب از مینا به کنه باده مستان می رسند

اهل معنی را نظر بر عالم صورت بجاست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:12 PM

چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست

تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست

عشق بی تاب است تا دوران خط آخر شدن

چشم مجنون می پرد تا گردی از محمل بجاست

تیغ خونریزست تا یک کشتنی در عرصه هست

حسن مغرورست تا یک عاشق بیدل بجاست

شش جهت از کعبه دل در کمند اندازیند

گر به هر جانب شود آن شاخ گل مایل بجاست

نیم جانی داده اند و یک جهان دل برده اند

روز محشر با شهیدان دعوی قاتل بجاست

هیچ کافر را مبادا خودپرستی سد راه!

آسمان شد با زمین هموار و این حایل بجاست

دل چو از جا رفت، عالم می شود زیر و زبر

نیست بی پرگار دور آسمان تا دل بجاست

نور و ظلمت با جهان آب و گل آمیخته است

تا زمین و آسمان باشد حق و باطل بجاست

تا نگردیده است عادت، نشأه می بخشد شراب

گر به امید جنون از نو شوم عاقل بجاست

تا شکاری هست، در پرواز باشد چشم دام

نیست زلف یار را آرام تا یک دل بجاست

زشت صائب زیر گل خواهد نهان آیینه را

خصمی گردون دون با مردم قابل بجاست

این جواب حضرت میرزا سعید ما که گفت

این گره از رشته ما وا شد و مشکل بجاست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:12 PM

هر که پیوندد به اهل حق ز مردان خداست

آهن پیوسته با آهن ربا، آهن رباست

قدر روشندل فزون از خاکساری می شود

بر گهر گرد یتیمی سایه بال هماست

قهرمان عشق می باشد به عاشق مهربان

کشتی غواص گوهر جو به دریا آشناست

از مآل شادمانی سربلندان غافلند

اره این نخل سرکش خنده دندان نماست

بی دلان طفل مشرب زین سیاهی می رمند

دیده بالغ نظر را خط مشکین توتیاست

حسن را بی پرده دیدن از ادب دورست دور

دیده ما شرمگینان چون زره زیر قباست

گر چه دست اهل دولت هست در ظاهر بلند

دست ارباب دعا بالاترین دستهاست

عشق در پیران بود چون طبل در زیر گلیم

در جوانان عشق شورانگیز، عید و روستاست

دیده تن پروران آب سیاه آورده است

ورنه شمشیر شهادت موجه آب بقاست

از غبار دل، زبان آتشین گفتار من

زنده زیر خاک صائب چون چراغ آسیاست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118173
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث