در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواست
در راه تو پای تا بسر در گل خواست
وانگاه چو در بلای عشق تو فتاد
از تو ز برای دل بلای دل خواست
در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواست
در راه تو پای تا بسر در گل خواست
وانگاه چو در بلای عشق تو فتاد
از تو ز برای دل بلای دل خواست
هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهان
من بیخویشم با تو بهم در دو جهان
گر جو به جوم کنی و بر باد دهی
یک جو نکنم عشق تو کم در دو جهان
جانا ز غم عشق تو سرگردانم
من در طلب تو از میانِ جانم
گفتی که به ترک جان بگو تا برهی
چون تو به میان جان دری نتوانم
در درد خودم چو چرخ سرگردان کن
وز عشق خودم بی سر و بی سامان کن
هرگاه که درمان دلم خواهی کرد
درمان دلم ز درد بی درمان کن
سر با تو ببازم، کلِه من اینست
پیش تو بمیرم، شرهِ من اینست
گر ملک دو عالمم مسلم گردد
جز خون نخورم زانکه رهِ من اینست
ای بی سر و بن گشته جهانی از تو
نامانده سالم دل و جانی از تو
گرچه نتوان یافت نشانی از تو
غایب نتوان بود زمانی از تو
گه پیش تو چون قلم بسر میآییم
گاه از بد و نیک بیخبر میآییم
با عشق تو دست در کمر میآییم
بر پنداری زیر و زبر میآییم
بی روی تو چشم بر چه خواهم انداخت
بیآرزوی تو سر چه خواهم انداخت
هر تیر که در جعبهٔ وُسْعِ ما بود
انداخته شد دگر چه خواهم انداخت
دوش آمد و گفت اگر دل ما داری
کُل گرد چرا مذهبِ اَجزا داری
چون قطره برون مباش و غوّاصی کُن
یعنی که درون هزار دریا داری
در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاخت
پروانه صفت پای ز پر خواهم ساخت
جان و تن ودین و دل و ملک دوجهان
در باختم و چیز دگر خواهم باخت