جانم، ز میان جان، وفای تو کند
دل ترک دو عالم از برای تو کند
بر تارک خورشید نهد پای از قدر
هرذره که لحظهای هوای تو کند
جانم، ز میان جان، وفای تو کند
دل ترک دو عالم از برای تو کند
بر تارک خورشید نهد پای از قدر
هرذره که لحظهای هوای تو کند
دلها که به جمع آرزوی تو کنند
خود را قربان بر سر کوی تو کنند
برجملهٔ خلق مرگ ازان واجب شد
تا آن همه جان نثار روی تو کنند
رنج تو به صد گنج مسلم ندهم
ملک غم تو به ملکت جم ندهم
چون درد تو درمان دلم خواهد بود
یک ساعته دردت به دو عالم ندهم
پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواست
در پیرهن و کفن ترا خواهم خواست
گر خواهم و گرنه از توام نیست گزیر
گر خواهی وگرنه من ترا خواهم خواست
ای بس که دلم بر در تو خون بگریست
و آواز نیامد ز پس پرده که کیست
گر در من دلسوخته خواهی نگریست
گر خواهم مرد جاودان خواهم زیست
درد تو که در دلم به جای جان بود
درمانِ من عاشق سرگردان بود
چون درد تو از پردهٔ دل روی نمود
چون در نگریستم همه درمان بود
گر ماه نه زیر میغ میداشتیی
بس سر که بر تو تیغ میداشتیی
در درد و دریغ جاودان ماندی دل
گر درد ز دل دریغ میداشتیی
هر شب که نیاوری شبیخون غمت
بنشینم و خوش همی خورم خون غمت
تو شادبزی که در هوای غم تو
کاری دگرم نماند بیرون غمت
من عاشق روی تو ز دیری گاهم
در عشق تو نیست هیچ کس همراهم
گر خلق جهان شادی عشقت خواهند
تا جان دارم من غم عشقت خواهم
ای یاد تو آب زندگانی جان را
اندوه تو عین شادمانی جان را
یک ذرّه تحیر تو در پردهٔ جان
خوش تر ز نعیم جاودانی جان را