در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاخت
پروانه صفت پای ز پر خواهم ساخت
جان و تن ودین و دل و ملک دوجهان
در باختم و چیز دگر خواهم باخت
در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاخت
پروانه صفت پای ز پر خواهم ساخت
جان و تن ودین و دل و ملک دوجهان
در باختم و چیز دگر خواهم باخت
گه در عشقت بی سر و پا میسوزیم
گه زآتش صد گونه بلا میسوزیم
آن اولیتر که تا بود جان در تن
تو مینازی مدام و ما میسوزیم
افتان خیزان در ره تو میپوییم
چیزی که کسی نیافت ما میجوییم
بر خاک درت روی به خون میشوییم
هم با تو ز تو واقعهای میگوییم
از خود برهان مرا که بس ممتحنم
جان و تن من باش که بیجان و تنم
خویشی خودم بخش که تا خوش بزیم
با خویشتنم گیر که بیخویشتنم
عشقت ز ابد تا به ازل میبینم
یک سایهٔ او علم و عمل میبینم
هر اشکالی که در همه عالم هست
در نقطهٔ شین عشق حل میبینم
از بس که شدم ز عشق تو دور اندیش
اندیشه ندارم از دو عالم کم و بیش
در هر چیزی که بنگرد این دل ریش
آن چیز ز پس بیند و روی تو ز پیش
کو هیچ رهی که پیش آن سدّی نیست
کو هیچ قبولی که درو ردّی نیست
در جلوهگریهای تو حیران شدهام
کاین جلوهگریهای ترا حدّی نیست
گه جان مرا غرق ملاهی میدار
گه نفسم را به صد تباهی میدار
تو زان منی چنان که خواهی میکن
من زان توام چنان که خواهی میدار
در عشق تو جان قویم میباید
وز خلق تنی منزویم میباید
چون در ره من وجودِ من سدِّ من است
در راه تو تنهارویم میباید
دیرست که سودای تو در سر دارم
وز عشق دلی خون شده در بر دارم
در راه تو یک مذهب و یک شیوه نیم
هر لحظه، به نو، مذهب دیگر دارم